کارگاه درک احساس

 

 

انسان فقط نياز جسمي وروحی دارد. ما چيزي به نام نياز عاطفي نداريم. چقدر به همسرتان گفتيد نيازهاي عاطفي من را نمي شناسي؟ انسان چيزي به اسم نياز عاطفي ندارد يا نياز جسمي دارد يا نياز روحي. اگر نياز به نوازش دارد روح و روانش نیازدارد.

چگونه اين نياز جسم و روح در چرخه ذهن پردازش مي شود؟ انتقال اطلاعات تا ذهن بصورتي است كه خود نظام ذهني مي شناسد ولي بايدبه زبانی که ما می دانیم ترجمه بشود. نيازهاي جسمي  در ذهن در قسمت هوش جسمي به هوش هيجاني يا هوش عاطفي منتقل مي شود وبه صورت احساس ترجمه مي شود در حقيقت احساس ما ترجمه نيازهاي ما است نیاز. جسمي ما بصورت حس است که به صورت گرسنگي، تشنگي، خستگي، درد، سوزش و. . . اطلاع داده مي شود. گرسنگي را كجا شما حس مي كنيد؟ در معده تان حس مي كنيد؟ گرسنگي اول مي آيد اينحا بعد آدرس معده را مي دهد نه معده گرسنه است نه من، سلول هاي ما گرسنه هستند. منتهي آدرس طوري داده مي شود توسط سيستم ذهني ما، سير كه شديم خبر مي رسد كافي است بس است. نیازهای جسمی دیگر نیز به همین صورت می باشد.

اگر زخمي به پاي ما بخورد دستمان بسوزد پايمان زخمي بشود كجا درد مي گيرد؟ ذهن است. آدرس پا را مي دهد و اينقدر اين حس درد را نگاه مي دارد تا درمان بشود بعد ديگر سوزشش قطع مي شود. منتهي ما بشر عاقل و عالم مسكن مي خوريم و مسكن تزريق مي كنيم كه درد را حس نكنيم. اسمش را مي گذاريم پيشرفت علم درد يك وظيفه الهي است براي اينكه ما بتوانيم از جسممان مراقبت كنيم ولي ما بي حس مي كنيم كه حس نكنيم.

نيازهاي روحي يا نيازهاي رواني ما  به سيستم پيچيده فضاي ذهن و شبكه عصبي باز می گردد. آیا نيازهاي روحي يا رواني تان مي شناسيد؟ نيازهای جسمي را همه می شناسیم  ولي روح ما چه نيازي دارد؟ روان ما چه نيازي دارد؟  در زندگي معمولي خودمان ما چه نيازي داريم؟ لذت مال جسم است مال روح نيست. آرامش، شادي و. . . .

خدا را شكر كه ما اصلا نياز به زيبايي نداريم. خدا را شكر كه ما نياز به اميد نداريم نياز به تغيير نداريم. تغيير نياز روان ما است. روح انسان لحظه به لحظه بايد تغيير كند اين سنّت الهي است. وقتی روح و روانمان تغيير نمي كند. بلد نيستيم، با خانم ها  حرف بزنيم، بعد رنگ مويمان را عوض مي كنيم رنگ لباسمان را عوض مي كنيم مبلمان مان را عوض مي كنيم بعد ماشينمان را عوض مي كنيم يك مدت خوب است بعد افسرده مي شويم  چرا؟ چون اين تغيیرات  جسم است نه روح.

زيبايیهای روح را رها مي كنيم كمال را رها مي كنيم دنبال جمال مي رويم. يك گل در خانه مان پرورش نمي دهيم ولي ده ها هزار تومان صرف خريد گل مصنوعي مي كنيم. بجاي جمال مي رويم سراغ تجمل.

هوش هيجاني يا هوش عاطفي مال جسم است، احساس نيازهاي روحي ما را مي گويد. وقتي كه حوصله مان سر رفته يك تغيير مي خواهد وقتي كه افسرده ايم يعني شادي نيست وقتي كه مايوس هستيم يعني اميد نيست. احساس خوشايند دريافت كردم احساس ناخوشايند ديگر دريافت نكردم. درواقع ما براي اينكه اين احساس را متوجه نشويم بعضي از آقايان مشروب مي خورند تا فراموش كنند. مواد مخدر مصرف مي كنندكه اذيتشان نكند. مي روند پيش روانپزشك دارو مي گيرند كه كرخت بشوند اتصالات سيناپسي بي حس بشود. آنها صورت مساله را پاك مي كنند. هر گاه روح و روانمان نیازش را دريافت کند حالمان خوب مي شود. كسي مقصر نيست اينهـا سرزنش نيست مچ گيري نيست بلد نيستيم يادمان ندادند نظام آموزش و پرورش از مهدكودك تا دانشگاه يك كلمه راجع به احساس صحبت نمي كند. اينكه اصلا رابطه همسران چيست ؟چگونه بايد نوازش مبادله بشود ؟گدازش كه مبادله مي شود احساس ناخوشايند مي آيد نوازش كه مبادله مي شود احساس خوشايند مي آيد. بلد نيستيم اين جلسات براي اين است كه در كنار همديگر با همديگر ياد بگيريم.

واقعيّت اين است كه همه ما در يك بستر داريم رشد مي كنيم. عاطفه رفتار بر پايه احساسات است. كسي كه مي گويد من عاطفي هستم يعني من خيلي مردم را دوست دارم خيلي فداكار هستم ديگر نه؟ اين پر از احساس گناه است رفتار عاطفي اش پر از احساس گناه است شده آدم فداكار.

روان آينه انعكاس خورشيد روح است وقتي كه روان خوشحال نمي شود يعني آينه كدر است يعني آينه زنگار دارد وقتي خوشحال مي شود يعني آينه تميز است.

 احساس گناه به ناخود آگاه ذهن ما می آید. هيجان رفتار عاطفي، بدون كنترل عقل است. رفتار عاطفي هوش هيجاني وقتي كه بالا هست با رشد شناختي يا عملياتي تركيب مي شوند مي توانند رفتار را سامان بدهند؛ هيجان را كنترل كنند. اگر اين معرفت را نداشته باشيم هيجان عنان گسيخته مي شود. آدم هاي هيجاني چه كساني هستند؟ آدم هايي كه رفتارشان قابل پيش بيني نيست قابل كنترل نيست نه خوشحالي شان نه غمشان.

احساسات هوش هيجاني اطلاع رساني مي كند، ترجمه مي كند و پيگيري مي كند مطالبات را دريافت می كند. دوباره تاكيد مي كنم دوستان انسان نياز عاطفي ندارد. اين انسان يا نياز مادّي دارد يا نياز معنوي؛ يا نياز جسم است يا نياز روح اصلا عاطفه يك آلارم است؛ چيزي نيست كه نوازش بخواهد ،جايي ندارد؛ اصالت ندارد كه ما نوازشش كنيم. انسان يك جسم است. يك روح است. در تبادل نوازش هم گفتيم يا نوازش پوستي ،نگاهي است ،چشمي است ،كلامي است. عاطفه احساسات مثل عقربه نمايش بنزين است بنزين را كجا مي ريزيد؟ در باك مي ريزيد آن عقربه نشان مي دهد چقدر بنزين در باک است، كم است يا زياد است. حس يا احساسات نشان مي دهند كه ميزان دريافت نيازهايمان در چه مرحله اي است خوب است خيلي كم است؟ پر شد؟ تا حالا شده شما بنزين اتومبيل را پشت دريچه بنزين بريزيد؟ دريچه بنزين احتياج به بنزين دارد؟ آن فقط يك نمايشگر است. إحساسات فقط يك نمايشگر است. اصالت به آن ندهيم. خيلي از مشكلات ارتباطات ما اين است كه به احساسات اصالت مي دهيم تو احساسات من را درك نمي كني! بله قرار است كه من درك بكنم كه الان احساست خوب نيست پس يك نياز معنوي نگرفتي. ولي وقتي كه آدرس را اشتباه مي دهيم دچار بحران مفاهيم مي شويم.

ما بلد نيستيم به نياز معنوي هم جواب بدهيم ،نوازش مبادله كنيم، مي رويم سراغ خريدن؛ نمي توانم به مادرم بگويم دوستت دارم ؛بلد نيستم چگونه بگويم به جایش سرويس ده پارچه تفلون برايش مي خرم. درك احساس رابطه عاطفي را مادّي کردیم.

 آيا بلد هستيم همين كه داريم صحبت مي كنيم يك نگاه قشنگ بکنیم؟

در جامعه مان دو چيز گم شده يكي زنانگي و يكي مردانگي. ما زنانگي را در بيرون از خانه داريم الحمد لله نجابت است ،پاكدامني است، وفاداري است. آقايان هم مردانگي بيرون خانه شان خوب است ؛حمايت است، غيرت است، خب الحمد لله هست! ولي داخل خانه مي آييم هر دو تعطيل هستيم نه زنان ما در ارتبا ط زنانگي دارند نه مردان ما مردانگي. بلد نيستيم كجا من نقص دارم كه همسرم بايد پر كند كجا او نقص دارد كه من بايد پر كنم.

ما در تبادل نوازش بحران داريم در خانواده ها چون اينهـا آموختني است ما نياموختيم تا نسل قبل از ما بلد بودند خيلي خوب مبادله مي كردند از نسل ما به بعد مخصوصاً در نسل شما مساله اي شد كه نه پدر مادرها را قبول داريم؛ نه آن رابطه را؛ نه اين كتاب هاي جديد کمکی به ما كمك كرده است. تئوری خوانديم  ولي واقعا آن چيزي كه گم شده  لطافت زنانگي و قدرت مردانگي در ارتباط  است.

يكي از كارهايي كه هوش هيجاني مي كند ارتباط باهوش عملياتي است. هوش عملياتي رشد شناختي تجربه ها است ،علم ما است كه مي آيد به كمك هيجان و دنبال برآوردن  نيازاست. در جسم  وقتي زخمي مي شويم مي رويم دنبال ترميمش گرسنه مي شويم مي رويم برطرف کردنش ولي در مورد روح بلد نيستيم حَتّي بد عمل مي كنيم. عصر جمعه است حوصله ما سر رفته چكار مي كنيم؟ مي رويم با ماشين چرخي مي زنيم مي رويم در ترافيك اعصابمان خورد مي شود حالا تا اينجا آمديم برويم همبرگر بخوريم همبرگر خورديم حالمان جا نيامد يك بستني هم بخوريم يك نيم كيلو تخمه آفتابگردان هم بخوريم بعد آخر سر هم مريض شديم هم نياز هاي معنوي ما جواب نگرفته. بخاطر اينكه بين روح و جسم ماده و معنا غريزه و فطرت بلد نيستيم ارتباط برقرار كنيم. نيازهاي روحي ما نيازهاي فطري ما است نيازهاي جسمي نيازهاي غريزي ما است. غريزه لذت دارد روح ارضاء مي شود، فطرت ارضاء مي شود. اين دو را نمي توانيم با هم تركيب كنيم در نتيجه به بحران مي رسيم. چقدر منبع نوازش داشتيم كه ما از آن بي خبر هستيم؟

 رشد عاطفي يعني ايجاد رابطه صحيح بين عقل و احساس. هم شناخت و پردازش مغز بايد بالا برود، هم احساسات. جلوتر برايتان توضيح مي دهم چرا اين اتفاق نمي افتد. مهارت هاي عاطفي يعني شناخت احساسات، بيان احساسات، كنترل احساسات و عبور از احساسات. احساسات بد نيستند ولي بايد ما ياد بگيريم آنها را بشناسيم، بيان كنيم كنترل كنيم و از آنها عبور كنيم.

يكي از مسائل ما اين است كه از احساساتمان نمي توانيم عبور كنيم ،گير مي كنيم ،در احساساتمان مي مانيم. سرشار از خشم هاي نهفته ايم ،سرشار از غم هاي نهفته ايم. حَتّي از شادي هايمان هم بايد عبور كنيم. احساسات براي نگاه داشتن نيست. چرا ما اينقدر عكس مي گيريم ؟چرا اينقدر آلبوم داريم ؟

 وقتي كه احساسات را نگاه مي داريد مي شوند زباله. ما زباله هاي واقعي مان را مي ريزم در كيسه آخر شب مي اندازيم بيرون. زباله هاي ذهني مان را مرتب ظرفش را عوض مي كنيم بوي گندش هم اسپري خوشبو كننده مي زنيم و نگاه مي داريم. نگهداري احساسات گذشته يعني نگهداري زباله، قانون زباله بر آن حاكم است تعفن!

 حَتّي چيزهايي كه دوست داريم عادت كرديم به تعفنش و خودمان را از آينده و نو بودن و جديد بودن محروم مي كنيم چون ذهنمان را مرتب مي فرستيم به گذشته. بعداً خدمت شما ريشه اش را مي گويم.

احساسات از دو منبع مي آيد. چرا ما اينقدر در گذشته ايم؟ حتما در باره ضمير ناخودآگاه شنيديد؟ نظريّه فرويد است نظريّه درستي است ولي ناقص است. ولي ناخودآگاه را مي گويند مثل يك كوه يخ مي ماند از اين كوه يخ أن مقداري كه از آب بيرون است كه كوچك است اين آگاه است يك بخشش نيمه آگاه است بقيه اش ناخودآگاه است.

ناخودآگاه ما انبار  احساسات عبور نكرده پنج سال اول زندگي ما است كه تا آخر عمر دارد ما را عذاب مي دهد. اصلا حمايت عاطفي يعني كمكً به كودكً كه بتواند از احساساتش عبور كند. بچه ها ديديد مرتب عصباني مي شوند، گريه مي كنند ،غم مي گيرند ،همه كار مي كنند. تا پنج سالگي ضمير و ذهن ناخودآگاه فيلتر ندارد همه احساسات درونش مي آيد چون عقل هنوز كامل رشد نكرده است. بتدريج كه عقل كامل رشد مي كند ناخودآگاه فيلتر پيدا مي كند ولي تا پنج سالگي باز است همه چيز مي آيد درونش پلمپ مي شود تا آخر عمر مي ماند.

بسیاری از اعمال ما بر پايه احساسات ناخودآگاه است. بعد از پنج سال هم ادامه دارد ولي ريشه آن پنج سال اول است. ولي اگر ياد نگيريم از فيلترهاي مختلف مي توانيم عبور كنيم ولي پنج سال اول ساخته مي شودو عملكردمان راتوجيه مي كنيم.

يك نظريّه ديگر هست به نام تحميل رفتار متقابل والد بالغ كودك   هر كدام از ما يك شخصيت داريم. مثلا فردی است سی ساله به نام حسین دارابی. اين بالغ است شخصيتي كه ما مي بينيم. ولي اقاي حسين دارابي يا همه ما اكثرا نمي دانيم دو تا حسين ديگر با ما هست يك حسين پنج سال يك حسين نود و پنج ساله. اين دو تا هر دو ذهني هستند.

يكي از اينهـا مركز احساسات ما است به آن مي گوييم كودك درون يكي ديگر مركز تجربه هاي گذشته مان است و اتفاقات. شكل اتفاقات اينجا است تجربه هاي ما، اين را مي گوييم والد درون. بالغ  درون آگاه ما است والد و كودكً هر دو ناخودآگاه هستند. اتفاقي كه مي افتد اين است اگر بالغ رشد نكند مهارت هاي عاطفي مهارت هاي شناختي پيدا نكند كامل رشد نكندمرتب  تحت تاثير اين دو تا قرار مي گيرد.

والد سرزنش گر، والد وسوسه گر، والد حمايت گر و كودكً خشم ،نفرت ،شادي وحسادت. اگر اين رشد نكند مرتب اين دو تا اينجا هستند منتهي كسي اينهـا را نمي بيند. من از فلفل بدم مي آيد طعم فلفل بشدت ديوانه ام مي كند. اوّلين شرطي كه با خانم در دوران نامزدي خواستگاري كردم اين بود كه خانه ما نبايد فلفل بيايد. و ايشان در اوّلين هفته ازدواج يك قاشق چايخوري فلفلً ريخت در غذا اصلا قصد بدي نداشت يك نوك قاشق ريخته بود كم كم ذائقه من عوض شد بعد از يك مدت به من بگويم يك قاشق فلفل خوردي و نفهميدي. تندي اش من را اذيت نمي كرد. فقط توانستم خودم را كنترل كنم. براي اينكه ماه عسل را تبديل به ماه زهرمار نكنم و از آن به بعد ديگر فلفل نيامد در خانه ما چون خانمم فهميد كه قضيه جدي است اصلا تعارف نيست.

با اين نظريّه كه آشنا شدم رفتم پيش خاله ام، مادرم را در بچگي از دست دادم گفتم با فلفل با من چكار كردي؟ گفت تو بچه كه بودي فحش مي دادي. مادرم فلفل مي گذاشت در دهانت نگاه مي داشت كه بسوزي. شيشه فلفل هميشه كنار حياط بود.

اما خشم كودكي طعم فلفل بود. وقتي كه تداعي مي شود طعم فلفل خشم را مي آورد. اين دو تا با هم تداعي مي شوند. طعم فلفل از من يك بچه پنج ساله مي ساخت كه كنترل خشمش را ندارد. رفتارش هيجاني است؛ داد مي زند و هيچكس نمي داند اين مرد پنجاه ساله نيست پسربچه پنج ساله است. آن موقع خشمم نمي توانستم بروز بدهم مادر خيلي زورمند بود الان من زورمند هستم و بروز مي دهم، و ده ها مورد.

چند نفر از شما خانم ها خانم هاي ازدواج كرده اگر همسر شما به شما دروغ بگويد چه حالي دارد؛ يعني، مرد نمي رود اداره، آقاي مهندس كجا است؟ رفتند بيرون با خانم منشي و دو سه تا كارمند رفتند رستوران ناهار بخورند. بعد شب آقا مي آيد خسته، گرسنه،. . . كجا بودي عزيزم؟ هيچي بابا ظهر هم ناهار نخورديم ظهر هم نان و پنير اينقدر كه كار داريم چه حالي پيدا مي كنيد؟ سرش را مي بريديد. ديوانه وار خشمگين مي شويد، نمي شويد؟ خودتان چه اندازه دروغ مي گوييد؟ نه عصباني مي شويد نه ناراحت مي شويد.

كمي عذاب وجدان مي گيریم. چرا اينطور هستيد؟ براي اينكه دروغ يك ابزار تربيتي بوده در خانواده هاي قديمي براي اينكه بچه اذيت نشود. مامان شكلات؟ شكلات رامهمان ها خوردند رفتند. مامان من ديدم جعبه اش را پول، پول نداريم. مامان صبح بابا رفت اينقدر پول داشت.

ببينيد دروغ مي شنويم بهم مي ريزيم نمي توانيم اعلام كنيم رشد عاطفي نيست بيان نمي كنيم از آن عبور نمي كنيم مي ماند بزرگ مي شويم به ما دروغ مي گويند. چقدر اين كلمه به ما بر مي خورد چقدر اين را مي شنويم؟ فكر كردي من  نمي فهمم؟ چون تمام بچگي ما را نفهم حساب كردند دنبال نخود سياه فرستادند. گول زدند سر ما. خشم كودكي است.

يك جايي من مشاوره مي دادم سال ها پيش يك مهدكودك، آخرين مشاوره هشت شب بود. يك خانمي آمد و شروع به صحبت كرد. بچه اش هم در مهد بود دويد رفت در اتاق. يك دفعه گفت عزيزم برو بيرون آقاي دكتر هنوز من را معاينه نكرده! من معاينه ام كه تمام شد صدايت مي كنم. گفتم خانم بگذار بچه بيايد داخل بنشين حرف هاي ما را گوش كن. بعد گفت ايشان، گفتم الان شب مي رويد خانه مي گويد بابا شب آقاي دكتر آمده بود مهدكودك مامان را مي خواست معاينه كند من را از اتاق بيرون كرد حالا من جواب همسرت را چه بدهم؟!! گفت نه بابا ما اينقدر از اين دروغ ها به اين گفتيم چشم و گوشش پر است.

 مي گفت با خواهرم و مادرم رفتيم مي خواست برود خانه خاله اش من نمي خواستم برود تا آمد از ماشين پياده بشود گفتم كليد خانه را گم كردم امشب بايد در خيابان بخوابم بيا برويم خانه مان در خيابان نخوابيم. اين بچه بزرگ بشود دروغ عصباني اش مي كند.

از وقتي من فهميدم اين است ديگر فلفل نمي خورم ولي اگر غذاي خوشمزه باشد تند هم باشد مي خورم ديگر عصبي نمي شوم. خانمم سال ها مثل پيشمرگ عمل مي كرد مي رفت مهماني غذا را مي چشيد مي گفت تند نيست بخور. چرا؟ چون آگاه شدم كه اين قضيه مال آن است قضيه مال وقتي است كه من را نفهم حساب كردند قضيه براي وقتي است كه گفتند بلند شو اين آقا بنشيند الان ديگر حاضر نيستم بلند شوم جاي من كسي بنشيند چون تحقير شدم. ناخودآگاه كودكي است كه ما را اذيت مي كند و در بزرگسالي رفتارهاي ما را شكل مي دهد. احساسات عبور نكرده در همان اندازه نمي مانند بزرگ مي شوندو تمام ذهن ما را می گیرد.

گفتيم اين انباشت احساسات مختلف است. تجربه كاري ما و حاصل سال ها كاري كه در گروه كرديم سه احساس ناخوشايند اصلي است كه ما را اذيت مي كند. احساس گناه، احساس ترس، احساس حقارت. ريشه بسياري از رفتارهاي اجتماعي ما اين سه احساس است. چرا اينقدر روي كلمه احساس تكيه مي كنم؟ بدليل اينكه الان دارم براي بزرگسال ها صحبت مي كنم بعد مي آيم براي بچه ها چون تا پدر مادر درست نشوند بچه درست نمي شود. ما همه مان بعنوان بزرگسال از هيجده سالگي كه عبور كرديم اسير است سه احساس هستيم.

چرا اينقدر ما آدم هاي خيّروثروتمند داريم؟ آدم هاي ثروتمند چه كساني هستند؟ آدم هايي كه پر از احساس ترس هستند نا امن هستند. هیچ ثروتمندي را من سرزنش نمي كنم. كسي كه دنبال پول است ناامن است. حاصل ناامني ترس است وگرنه قدرت پردازش مغز درست باشد، رشد شناخت درست باشد، پس انداز را داريم، آينده نگري را داريم، همه اينهـا درست است؛ وقتي اينهـا درست است ديگر چرا نگران هستيم؟

تمام ثروتمند ها نگران هستند. چرا ثروتمندان ما خيّر مي شوند؟ احساس گناه مي كنند. اصلا دو تا احساس گناه و احساس ترس مانع دريافت نوازش از منشا نوازش مي شود دفعه قبل من صحبت كردم. ترس و احساس گناه بين انسان و منشا امنيتش فاصله مي اندازد چرا ما بايد از خدا بترسيم؟ چرا همه اش فكر مي كنيم ما گناهكار هستيم و بايد مجازات بشويم؟

 همين امروز با يك مادري صحبت مي كردم مي گفت تنها احساس گناهم اين است براي بچه ام هيچ كاري نكردم مثلا احساس گناه مال پنج سال اول. است عزيزم الان جهت گرفته به سمت بچه ات. چند نفر ما تا فرق سر به پدر مادرمان بدهكار هستيم؟ و هر كاري بكنيم كم كرديم. احساس گناه است مال پنج سال اول ربطي به پدر مادر ندارد. پدر مادر ما را بوجود آوردند كيف كردند نوش جانشان ما هم وظيفه مان را بايد انجام بدهيم بجاي خودش؛ ولي ما هم براي بچه هايمان اين كار را بكنيم كيف كرديم به دنيا آورديمشان؛ حظ كرديم، نوش جانمان. ولي ما همه اش را بدهكاريم به همه بدهكاريم چقدر به بچه هايتان بدهكار هستيد چقدر فكر مي كنيد پدر مادر خوبي نيستيد؟ وقتي كه احساس گناه صحيح به آنها نمي دهيم وجدان اخلاقي شكل نمي گيرد از أن طرف مي افتند طلبكار مي شوند. بخاطر اينكه ما اينقدر احساس گناه داشتيم و اينقدر سرويس داديم و خواستيم محدود نباشد كه حالا از آدم و عالم طلبكار است.

پس چرا اينقدر ما بايد برويم دانشگاه و مدرك بگيريم؟ احساس حقارت است.

سال ها قبل كه هنوز تلفن وامثال اینها به آمريكا نبود نوجوان بودم دوستي داشتم برادرش به امریکا رفته بود. او براي برادرش نامه نوشته بود. برادر گفته بود من تحصيلاتم تمام شده مدركم گرفتم اين هم براي برادرش نوشته بود مستر اينجينير فلان. برادر از آنجا تلفن كرد اين چه است نوشتي؟ زدم روي تابلو من را مسخره مي كنند از آن روز به من مي گويند مستو اينجينير. ولي اينجا بايد به همه بگوييم آقاي دكتر، مهندس مبادا به آنها بر بخورد.

مدرك گرایي ريشه اش احساس حقارت است. علم در عظمت خودش هست عالم در احترام ومنزلتش بهشت است. ما بسيار عالمان بزرگ داريم كه مدرك هم ندارند و شاگردي آنها براي انسان افتخار است. ولي هنجارهاي روزمره مان را داريم مي گوييم.

 ريشه اصلي  فداکاری احساس گناه است. فداكاري آگاهانه جايگاه خودش را دارد. آن فداكاري از يك تعالي معنوي سرچشمه مي گيرد. شهدای ما فداكار هستند. شهيدي كه به آن مرتبه رسيده تعالي روحي است سنش فرق نمي كند به راحتي از جانش مي گذرد مي گويد من مي روم كه شماها بمانيد و خوب زندگي كنيد.

اين عالي است ولي مادر فداكاري كه نشسته پلو را براي بچه هايش مي كشد مرغ هم مي گذارد خودش ته ديگ مي خورد به اين چه مي گوييد؟ همه شما لباس عيد بخريد من به جهنّم نخريدم هم نخريدم. همه تان برويد جاي راحت بخوابيد من روي موزاييك ها مي خوابم اين فداكاري نيست ارزش نيست و متاسفانه ما ارزش مي دانيم اين ارزش نيست اين ضد ارزش است. اين فداكاري كاذب است. اصلا زندگي ما به دليل حضور انسان هاي فداكار درست آگاهانه است.

به همين دليل يكي از بزرگان صحبت مي كرد مي گفت شهـيد كسي است كه با عزم شهادت مي رود جلو مي داند دارد چكار مي كند. نه اينكه من رفتم دور و بر جبهه يك گشتي بزنم بيايم از مزايايش استفاده كنم بد شانسي يك گلوله به من مي خورد مي ميرم بعد هم مي شوم شهـيد. من شهـيد هستم ولي من براي شهادت رفته بودم؟ من رفته بودم از جانم بگذرم براي اينكه بقيه درست زندگي كنند؟ نه من رفته بودم سر و گوشي آب بدهم كنجكاوي بكنم حالا سوء نيت هم نه بعد از بين رفتم.

 يك مادر آگاه اول غذاي خودش را مي كشد بعد غذاي شوهرش را مي كشد بعد اگر ماند مي دهد به بچه هايش. مادر فداكار فداكار آگاه كسي كه خودش را تقويت مي كند تا بتواند از بچه هايش حمايت كند ولي مادري كه از پنجاه سالگي فلج مي شود نمي تواند راه برود اين كجايش فداكار است!؟ اگر مادر است مادر بايد قوي بشود تا بتواند از بچه اش حمايت كند پدر بايد قوي بشود يعني چه كه من نخورم بچه ام بخورد؟ هميشه اين اتفاق دارد مي افتد در خانواده هاي فداكار اصلا مادرهاي فداكار نمي گذارند مهارت هاي بچه هايشان رشد كند. چند نفر شما تا چند سالگي غذا دهان بچه تان گذاشتيد!؟ پنج سالش است هنوز غذا دهانش مي گذاريد اين فداكاري آگاهانه است؟ نمي گذارد مهارت غذا خوردن در بچه شكل بگذارد بعد دو روز ديگر پا به سن كه گذاشتيد مي شويد مادر مسن طلبكار. عصاره جانم را به تو دادم تا دوازده سالگي غذا دهانت گذاشتم تا ده سالگي خودم دستشويي بردم تو را حالا اين مزد من است؟

 اصلا مادرهاي فداكار احساس گناه را ناخودآگاه به فرزندانشان منتقل مي كنند.

 اصلا مادر فداكار اين را انتقال مي دهد احساس گناه را انتقال مي دهد دخترها مي شوند مادر فداكار پدرها مي شوند پدر فداكار است نسل فداكار همينطوري تداوم دارد يك جايي اين چرخه بايد قيچي بشود.

حالا چكار كنيم؟ ببينيد احساسات انبار شده دوره كودكي اينجا جمع شده و اينهـا ثابت نمي مانند چون رشد مي كنند نفرتي كه من در پنج سالگي، سه سالگي پيدا كردم تا هفتاد سالگي من رشد مي كند اينها ثابت نمي مانند.

سوال: چگونه رشد مي كنند؟

 چقدر دو تا بچه پشت سر هم با هم مساله دارند؟ بچه دوم آمده بچه اولي مي خواهد سر به تنش نباشد تا مي آيد بگويد مرده شور تركيب را ببرند اينقدر داداشي اش را دوست دارد!! مي ماند، الهي بميري!! اگر اين كار را بكني خدا مي برد تو را جهنّم بعضي ها هم يك هواپيما مي گيريم مي گوييم داداشت آورده انگار شكم مادر اسباب بازي فروشي است بعد به بچه مي گوييم باور كن اين بچه نفرت از كودكً دوممتنفر مي شود. از آن طرف خواهرش است، برادرش است ،هم خونش است، رابطه انس هم برقرار است رسيده به سن و سال ما.

در تعارض مانده چند تا آدم مسن مي شناسد كه خواهر و برادر سال ها است با هم قهر هستند. اين از كجا آمده؟ نفرتي است كه سه سالگي، پنج سالگي گذاشته شده بعد مي گوييم حاج خانم شما مكه رفتيد حاج آقا شما ديگر ما شاء الله آخرهاي عمرت است يعني چه؟ مي گويد قهر نيستم توجيه مي كند. به من توهين كرده به من سلام نكرده نمي دانم ايمانش را فلان كرده اينهـا توجيهات است واقعيتش نفرت چهارسالگي است.

حالا در بچه ها مي گويم چكار بايد بكنيم. ولي الان در بزرگسال ها چكار بايد بكنيم چون اين نفرت ها انباشته مي شود مي شود باروت. يك محرك از بيرون منفجرش مي كند. من سلام كردم تو نگفتي عليك سلام. قطع رابطه براي هميشه. ما چهارتا خواهر برادر هستيم سه تايشان گفتند من مردم شما نبايد زير تابوت من بياييد. همه هم من را وكيل كردند يكي شان رفته دو تايشان مانده خواهر بزرگ تر مي گفت اگر من مردم آن و آن و آن نيايند گفتم مگر مرده اينقدر فضول مي شود؟ اگر كفن و دفنش با من است من تعيين مي كنم كه بيايد كه نيايد ببينيد نفرت چكار مي كند با ما. چقدر اين را مي شنويم!؟

ببنيد نفرنت از پنج سالگي تا هشتاد و پنج سالگي. هشتاد سال جمع شده يك جرقه منفجرش كرد. ناآگاهانه پدر و مادر نه خود پدر و مادرها اينقدر پدر و مادر را محاكمه نكنيم چكار كنيم الان اين تصوير خيلي هم خوب است الان سرشار از احساس گناه هستيم سرشار از ترس هستيم همه چيز را داريم. اوّلين گام تا زماني كه از چيزي كه هستيم رضايتمندي داشته باشيم تغيير نمي كنيم. اگر نداشته باشيم تغيير اتفاق نمي افتد حالا آمديم سلطاني گفت من فهمیدم از فردا يقه خودم را مي گيرم تكان مي خوري احساس گناه ناخودآگاهت پر است بله پر است مشكل در كجا است خيلي هم خوب است يك آدمي هستم پر از احساس گناه و ترس و احساس حقارت اينقدر حسادت دارم مرده شور همه تان را ببرد من همين هستم من همين هستم كه هستم حالا هر كاري مي كنيد، نه، يكسري اشكالات هست نكات مثبت هم دارم همين كه هستم خيلي خوب است از خودمان نفرت پيدا نكنيم اوّلين گام اين است خب من هم عصبي هستم چه اشكال دارد عصبي هستيم ديگر. زود عصباني مي شوم خب زود عصباني مي شوي مگر نمي شوي؟ چرا بهم مي ريزي؟ من حسود هستم من نمي دانم، خب حسودي. يك روزي اين احساس ها در روياهايمان مي آيد.

سوال: آیا خودمان را از ترس هايمان جدا كنيم؟

جواب: نه جدا نكنيم چرا جدا كنيم؟ ترس به اين خوبي داريد ديگر براي چه مي خواهيد جدا بشويد؟ ترس مثل همسر است بغلش كن اصلا ترس اينطرف احساس گناه اينطرف حقارت هم روي شانه هايتان. از آن چيزي كه هستي لذت ببر از زندگي ات با تمام اشكالاتي كه داري بله آنقدر هم من عصباني هستم. بخنديم و از اين چيزي كه هستيم راضي باشيم. اوّلين مرحله است.

سوال: جامعه ما جامعه اي است كه ما دچار دوگانگي هستيم شما مي گوييد مدرك گرا نباشيد من مدرك گرا نيستم ولي جامعه من بيشتر براي مدرك ارزش قائل است من دچار دوگانگي مي شوم.

 من چه كسي هستم؟ كدام مدرك را از من ديديد؟ يكي از كلاس هاي تلويزيوني من را دعوت از همكاري كرد گفت ميزان تحصيلات شما؟ گفتم خواندن و نوشتن. گفت يعني چه؟ گفتم من كتاب مي خوانم مطلب مي نويسم حرف هم مي زنم. گفت نه تحصيلات دانشگاهي شما، گفتم من مهندس كامپيوتر هستم اصلا ربطي به اين مساله ندارد. اصلا خوشش نيامد. واقعيّت است. گفت حتما بايد دكترا داشته باشيد در رشته هاي علوم انساني ولي اصلا كار ندارند من چه مي گويم. براي همين من تلويزيون نمي روم.

 راه حل راضي بودن چیست؟

 ما وضعيت موجود داريم، وضعيت موجود يك چيزي است كه الان هستيم با همه نواقص با همه مسائل با همه، همان كه هستيم اقتصادي مالي فكري زندگي همين كه هستيم اين وضع موجود است.

هر انساني بايد يك وضع ايده آل ببيند براي خودش. از وضع موجود مي خواهيم به سمت ايده آل حركت كنيم اين را مي گويند تفكر راهبردي. راهبرد ما چيست؟ مشكل ما اين است وضع موجود را با وضع ايده آل مقايسه مي كنيم ناراضي مي  شويم. وضع ايده آل برا ی رسيدن نيست ،براي جهت است. وضع مطلوب براي رسيدن است. تا اينجا وضع مطلوب است بايد برنامه ريزي داشته باشيم. به محض اينكه به وضع مطلوب برسيم ايده آل مي رود. عقب ايده آل هيچ وقت در دسترس ما نیست. ولي زماني كه من مرتب با آن چيزي كه مي خواهم باشم مقايسه مي كنم ناراضي هستم. ما خودمان را بايد با وضع مطلوب مقايسه كنيم و برنامه داشته باشيم.

در پنج سال آينده من كجا بايد باشم؟ سه سال آينده؟ ده سال آينده؟ وضع هاي مطلوب تعريف كنيم به هر ميزان كه به وضع مطلوب برسيم ايده ال دورتر مي رود. يعني هيچ وقت به ايده آل نمي رسيم ما چون وضع موجود را مستقيم با وضع ايده آل مقايسه مي كنيم، ناراضي هستيم. يكي از دلايل نارضايتي ما اين است.

درايران هر كسي با هر شغل تحصيلات موقعيت و ثروت ناراضي است. چرا ناراضي هستيم؟. چون همه ما ايده آل داريم و هيچ وقت به ان نمي رسيم. هميشه بايد يك هدف براي نرسيدن يك چشم انداز زيبا داشته باشيم كه به ما انگيزه بدهد حركت كنيم.

پس بنابراين آنچه كه ما هستيم وضع موجود است. آن چيزي كه مي خواهيم باشيم اصلا ناخودآگاه ما جزو اولياء الله ،انسان شريف ،انسان بزرگ همه اينهـا خوب است ولي داشته باشيم در بخش ايده آل. قدم اول اين است كه از فردا كمي كمتر غر مي زنم بچه ام را كتك مي زنم؟ كمي كمترش مي كنم. وقتي كه كمي كم كرديم وضع مطلوب رضايتمندي قدم دوم است.

اول اينكه هر تغييري از كم شروع مي شود ما همه ايستاديم يكدفعه، اين همان ايده آل گرايي است كمال طلبي. يكدفعه مي خواهيم تبديل بشويم به يك انسان نمونه بي همتا بعد نمي شويم سرخورده مي شويم. كمي تغيير كنيم يك هوا احساس گناه آمد پايين كمي كمتر بابت هر تغيير از خودتان سپاسگزار باشيد از درون به خودتان پاداش بدهيد. از هر تغييري از خودتان سپاسگزار باشيد.

مساله بعد اشتباه كنيم. سي و پنج سال پيش من يك رئيس خيلي خوب داشتم با هم يك گفتگويي داشتيم خيلي انسان موفقي بود در ارتباط با آدم هاي ديگر، يك پيرمرد انگليسي بود. گفتم فلاني ما هيچ وجه مشتركي با هم نداريم نه سن و سالمان نه دينمان ولي من يك سال با تو كار كردم بهترين سال عمرم بود تو چرا اينقدر با آدم ها موفق هستي؟ من هم مي خواهم موفق باشم. حرف هايش هنوز آويزه گوشم است بعد از سي و هفت سال گفت تو اشتباه نمي كني؟ گفتم چرا، گفت به ديگران هم فرصت اشتباه بده. از اشتباهاتي كه مي كنيم خودمان را سرزنش نكنيم.

دوستان با دو چيز انسان رشد مي كند. در مورد بچه هايتان بشونيد و در مورد خودتان هم. يكي اشتباه است يكي ابهام است. انسان تا اشتباه نكند رشد نمي كند. اشتباه يعني گناه انسان بدون گناه رشد نمي كند انسان به دنيا آمده كه گناه كند. الان ترديد دارم متن صريح قرأن است يا جزو احاديث است كه خداوند مي فرمايد اگر بندگان من گناه نكنند بندگان را مي آفرينم كه گناه كنند چون بخشش در ذات من است من بايد ببخشم.

آن چيزي كه نبايد باشد معصيت است كه بحث ديگري دارد. گناه يعني اشتباه بايد اشتباه كنيم مسؤلانه بپذيريم بها پرداخت كنيم عبور كنيم. اشتباه باعث رشد است. تكرار اشتباه حماقت است. اين اشتباه تمام شد يك اشتباه ديگر مي كنيم بدون اشتباه كه ما نمي توانيم رشد كنيم اين ايده آل طلبي است. يك اشتباه مي كنيم پوست خودتان را مي كنيد اين از نسل من شروع شد. به بچه هايمان اجازه اشتباه بدهیم. خودمان تا دلمان بخواهد اشتباه كرديم هنوز هم داريم اشتباه مي كنيم ولي بچه هاي ما نبايد اشتباه كنند. بچه هاي ما بايد نمره بيست باشند. چرا نمره نوزده نيم بد است؟ دوازده نمره بسياري خوبي است چون شصت درصد مطلب را بلد هستي. يعني من امروز اينجا دارم درس مي دهم معلم صد در صد هستم؟ اگر به من شما نمره دوازده بدهيد يعني شصت درصد درست گفتم عالي است، چهارده به بالا بي نظير است بيست هم مال خدا است.

آقاي دكتر رومي استاد ما هستند. مي گفتند: دوره دكتراي را كه مي گرفتم يك ورقه اي نوشتم امتحان مي دادم استاد به من بيست داد. رفتم، گفتم: استاد تشكر مي كنم از كلاس اول ابتدايي تا الان من بيست نگرفته بودم. گفت :جدي مي گويي؟ گفتم :بله تا الان بيست نگرفته بودم اين اوّلين بيست زندگي من است. گفت :ورقه ات را ببينم. گفت :ورقه ام را گرفت خط زد كرد شانزده. گفت: اگر بيست نگرفتي برو. من ديكته نوشتم بدون غلط به من داد نوزده گفتم: من غلط ندارم. گفت :بيست مال خدا است.

كداميك ما پدر و مادر صد در صدي هستيم نمره مان بيست است؟ بيست يعني صد در صد بدون عيب. چرا از بچه هايمان اينقدر بيست مي خواهيم؟  بايد اشتباه كنند، بها بپردازند، رشد كنند. ابهام زدايي از ذهن بچه ها نکنید. بگذاريد با ذهنشان درگير باشند.

 براي عبور از احساسات ده ها بار تجربه شده ؛بنويسيد، يك ورق كاغذ بگذاريد جلويتان مي دانم نوشتن خيلي سخت است ولي وقتي شروع مي كنيم به نوشتن يك موضوعي شما را اذيت مي كند يكي از دوستانم من را ناراحت كرده. بنشينيد بنويسيد زماني كه داريد مي نويسيد دين ،ايمان، شرف وانسانيت همه را فراموش كنيد؛ ادب، اخلاق همه را فراموش كنيد. فقط روی  چيزي كه متمركز هستيد اين نفرتي كه در درون شما است بريزيد روي كاغذ. فحش مي خواهيد بدهيد ؛فحش بدهيد. بد مي خواهيد بگوييد؛ بد بگوييد، با هر كلامي كه شما را آرام مي كند.

يك نامه بنويسيد همسر عزيزم الهي بروي زير گل. تو پدر من را در آوردي. عمر من را تباه كردي. غلط كردم با تو ازدواج كردم. اصلا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت تو را خلق نمي كرد. بنويسيد ؛بنويسيد؛ بنويسيد؛ فكر نكنيد، از عقلتان كمك نگيريد ،فقط بگذاريد احساس شما دست شما را ببرد. اما هيچوقت نوشته هايتان را نخوانيد. بنويسيد. اگر تا وسط هاي صفحه تمام شد كاغد را تا كنيد نگاهش نكنيد برويد يك جاي خلوت، پشت صفحه ننويسيد يك روي صفحه تا كنيد تا زماني كه تمام بشود بعد كبريت بگيريد زيرش بايد بسوزد يك ذرّه اش نمانده پاره نكنيد. پشتش ننويسيد. نبايد ببينيد. كلماتتان را نبينيد.

ببينيد همه ما مسمويت هاي ذهني داريم نفرت ها كينه ها اينهـا سم است. شما يك غذاي فاسد بخوريد چكار مي كنيد؟ استفراغ مي كنيد. استفراغ قشنگ است؟ مي ريزيد توي سيني بياوريد؟ خودتان دوباره سر مي كشيد؟ پس نخوانيد آنكه نوشتيد استفراغ شما است. فوري بپوشانيد. بسوزانيد. يعني شستم پاك شد، دوباره آمد؟ دوباره. سه باره آمد؟

در يكي از شهرستان ها خانم و آقايي آمده بودند ديدم خانم وضعش خيلي بد است. گفتم بنشين، بنويس. يك دسته كاغذ گذاشتم، گفتم :من و همسرت مي رويم بيرون يك ربع ديگر مي آييم فقط وقتي نوشتي تا كن نخوان. ما رفتيم بيرون. اين خانم با مادرش مساله داشت. نفرت از مادر عذابش مي داد نه مي توانست نفرت را بريزد بيرون شروع كرد نوشتن يك ربع بعد ما رفتيم داخل اينقدر اين زن گريه كرده بود تمام كاغذ زير دستش خيس بود. بعد با هق هق گريه گفت: فقط نصف صفحه شد گفتم مي خواستي چقدر بشود؟ گفت فكر كردم تمام ورق ها كم است دو ساعت وقت هم كم است.

ببينيد احساسات اندازه ندارند. آدم فكر مي كند خيلي بزرگ هستند وقتي مي نويسيد كوچك مي شود مي آيد به اندازه واقعي اش. پشمك ها را  ديديد در پارك؟ اينقدر شكر است يك پشمک درست مي كنند اينقدر فكر مي كنيد دو كيلو است وقتي مي خوريم تمام شد. نفرت اين است احساس ناخوشايند حجمش شما را مي ترساند بگذاريدش روي كاغذ وقتي آمد روي كاغذ اندازه واقعي اش است. بسوزانيد. نه هيچكس خواند نه هيچكس شنيد نه هيچكس ديد. اين نفرتي كه از كودكي مانده بود احساسات خوشايند يا ناخوشايند بيايند در قسمت آگاه بايد بروند بيرون و اگر شما بنويسيد نفرتتان مي رود در آگاهي شما وقتي آمد در آگاه بايد برود ديگر نمي تواند بماند. ولي وقتي نمي نويسيد مرتب با خودمان مي بريم وقتي كه مي گويي از اين طرف مي گوييم از اين طرف مي شنويم. وقتي كه مي نويسيم مي خوانيم دوباره از طريق چشم بر مي گردد و اين مواد سمي را با خودمان مرتب حمل مي كنيم. از پنجاه سالگي تبديل مي شود به انواع بيماري ها.

احساسات ناخوشايند ترس ،احساس حقارت اينهـا نفرت ايجاد مي كنند خشم ايجاد مي كند. و همه اينهـا عمر ما را كم مي كند.

ابهام يعني بچه ها سوال دارند ذهنشان پر از سوال است توضيح ندهيد برايشان اين را در بحث بازي ها گفتيم مربوط مي شود به رشد شناختي. الان راجع به احساسات صحبت مي كنيم.

براي بچه هايمان چكار كنيم؟ بچه ها احساسات شان در فضاي آگاه است ولي مي دانيد ناخودآگاه پر مي شود. بچه ها عقل ندارند احساس شان كامل است. هيچوقت ما كامل بودن احساس زمان نوزادي خودمان را نداريم. حَتّي نوزاد تا وقتي كلام پيدا نكرده هاله مي بيند. تجربه داريد نوزاد بغل بعضي ها نمي رود بغل بعضي ها الكي مي رود هاله اين را مي بيند. من نوه ام بغل دو نفر نمي رود خواهر خودم خواهر خانمم. هر دو هم عمرشان طولاني نشد و من مي دانستم اين بچه حق دارد و گذشت زمان نشان داد كه درست است هر دوي اينهـا را انباشت احساسات ناخوشايند از پا در آورد نه زياد نه پيري و فرسودگي انباشت احساسات. و بچه بغلشان نمي رفت عاشق اين بچه بودند ولي بچه نمي رفت چون مي دانست. بچه ها وقتي به شما نگاه مي كنند كاملا طيف احساس شما را درك مي كنند.

 تا سه سالگي اوجش است ولي از پنج سالگي كه ناخودآگاه بسته مي شود عقل شكل مي گيرد حالا ديگر با آن احساسات پنهان كار مي كند. بچه ها كاملا با احساس هستند اگر مي خواهيد بچه ها را بشناسيد احساسات شان را بشناسد بچه ها فقط با احساس با ما روبرو مي شوند. مشكل همين است همين ابهام زدايي ما فكر مي كنيم بچه هايمان خوب مي فهمند مرتب برايشان حرف مي زنيم توضيحات انتزاعي مي دهيم مغزشان را آشفته مي كنيم. ولي اينهـا حرف هاي قلنبه سلمبه مي زنند بابا اين نمي فهمد بخدا فقط عالي تقليد مي كند مثل طوطي. بچه ها اگر سوال مي پرسند ذهنشان سوراخ است ساده جواب بدهيد خودش چه فكر مي كني؟ شروع نكنيد توضيح دادن ولي در مقابل به احساسات خودتان برسيد و از بچه حمايت كنيد كنارش باشيد تا از احساساتش بتواند عبور كند.

بچه ها عموما با احساسات مواجه مي شوند احساسات خوشايندشان را دوست داريم هيچ چيزي هم نمي گوييم تشويق شان هم مي كنيم. ولي احساسات ناخوشايند شان ما را اذيت مي كند چقدر به بچه ها گفتيم عزيز چه شده؟ آخر چرا گريه مي كني؟ فكر كنيد بچه مثلا دانشجو رشته روانشناسي است. من دارم گريه مي كنم يك دردي دارم كه نمي دانم اگر مي دانستم نمي آمدم پيش تو، براي چه غصه مي خوري؟ اصلا مگر چيزي مي خورم كه مي گويد غصه مي خوري.

بگذاريد با يك مثال برويم جلو شما براي بچه تان يك جوجه خريديد با اين جوبه بازي مي كرد. يك روز خيلي سرتان شلوغ است مهمان داريد بچه تان گريه كند بيايد مامان بابا جوجه ام مرد! اوّلين واكنش شما چيست؟ بله؟ آخي!! بگوييد. الهي بگردم!! چه؟ غصه نخور؟ يك دانه ديگر برايت مي گيرم يكي ديگر. ديگر؟ چه؟ فداي سرت! چه شد مرد؟ چكارش كردي قاتل؟!! خودت كشتيش!! ديگر؟ چقدر گفتم؟ ديگر چكار مي كنيد بگوييد. برويم مراسم تدفين برايش بگيريم. چگونه دركش مي كنيد؟ از كجا؟ مگر شما جوجه تان مرده؟ حواسش را پرت مي كنيد.

بس است زياد نرويم جلو. ما به نوزده تا بيست تا راهكار رسيديم كه همه اينهـا بچه را در احساساتش نگه مي دارد و نمي گذارد عبور بكند. حالا صحنه عوض شد شما داريد در خيابان مي رويد من دارم از بيمارستان مي آيم بيرون زار زار دارم گريه مي كنم سلطاني چه شده؟ مادرم فوت كرده دارم مي روم خانواده را خبر كنم براي تشييع جنازه.

آخي!! فداي سرت!!! راستي چه شد مرد چه اش بود چه بيماري اي داشت دكترش چه مي گفت؟ چكارش كردي مرد راستش را بگو خودت كشتيش. بيا برويم دفنش كنيم. ببين عزيزم نمرده! تو اين پيرزن ها را نمي شناسي خودش را زده به مردن. ببين سلطاني اصلا ول كن بيا برويم يك چلوكباب توپ بزن بعد بگو مادرت چه شد. واقعا اينهـا را به من مي گوييد!!؟؟؟ هيچ كدام را نمي گوييد.

چه فرقي هست بين بچه كه جوجه اش مرده و مني كه مادرم مرده. هر دو ما دچار فقدان شديم. ما چهار گروه احساس داريم. شادي، ترس ، خشم، و غم. شادي در كاميابي است بقيه احساسات تركيب اينهـا است ترس در خطر است. غم در فقدان است.

بچه جوجه اش از دست داد دچار فقدان است ظرف غمش كوچك است با يك جوجه پر شده من مادرم مرده ظرف غمم بزرگ است با جوجه پر نمي شود با مادر پر مي شود. هر دوي ما دچار فقدان هستيم و غم داريم. چرا يكي را مسخره مي كنيم و با يكي همدردي مي كنيم چه فرقي دارد؟

 چكارش مي كنيم؟ يكي هم تو بزن به مغزت بروي پيش او!! برو. خب مرد كه مرد حالا اينقدر بعد بچه بزرگ مي شود نمي تواند همدردي كند كما اينكه الان پدر و مادرش نمي توانند. كسي مقصر نيست ياد نگرفتيم كه كمك كنيم بچه از غمش بگذرد. خيلي ساده است، همدلي درك احساسات يا حمايت عاطفي. با درك احساسات به بچه كمك كنيد عبور كند.

براي اينكه درك احساسات بكنيم براي لحظاتي هم سطح كودك بشويم در ارتباط احساسي از بالا به كودكً نگاه نكنيم هم طراز بشويم نگاه در نگاه. براي دو دقيقه شما چيزي از دست نداديد ولي سعي كنيد از تجربياتتان استفاده كنيد و حالت فقدان را در نگاه و چهره تان بياوريد. و با چند كلمه كودكً را در غمش همراهي كنيد. جوجه ات مرد، آخي چقدر دوستش داشتي مي دويد دنبالش خيلي دلت مي سوزد؟ حالا دارد آشنا مي شود با مسائل دروني اش، غصه مي خوري؟ عزيزم ببين مساله اي كه تو الان داري غصه است دريچه هاي اشك باز شده!!! خيلي غصه مي خوري؟ دلت مي خواهد گريه كني؟ كودك آشنا مي شود با احساساتش مي نشيند يك جا گريه مي كند.

چرا به يك آدم داغدار مي گوييم بنشين كارها را ما مي كنيم ولي به يك بچه داغدار مي گوييم برو اينجا نايست!! چه فرقي هست!!؟ اگر گريه كنيد غمش را تشديد كرديد درست مثل اين مي ماند شما خودت را بزني حالا من بايد غم خودم را رها كنم بيايم شما را دلداري بدهم مادر من فوت كرده سر شما سلامت اينقدر خودت را نزن. تشديد غم نكنيد مادر قرار نيست زار بزند فقط كافي نشان بدهد كه درك مي كند.

بگذاريد مثال هاي ديگر برايتان بزنم بچه بايد سوگواري تا از غمش عبور كند غمش كوچك است زمانش هم كوچك است يك ربع بعد مي آييد حالا جايگزين بياوريد يكي ديگر مي خواهي يكي ديگر بابا بخرد؟ جوجه ها زود مي ميرند. من مي خواهم بروم ماست بگيرم تو هم بيا آدامس بگير يك جايگزين بدهيد يعني عزيزم برگرد به زندگي. غم را تجربه كن عبور كن تا آخر عمرت بارها دچار فقدان خواهي شد با كلام اين را نمي گوييد با درك احساس كودك اين را مي فهمد كه تا آخر عمرت تو دچار فقدان مي شوي و بايد بلد باشي غم را بگير سوگواري كن عزاداري كن ولي عبور كن. ما نمي توانيم عبور كنيم.

در مورد خشم هم همين است رفتيم در سوپر بچه ما بستني مي خواهد مثل دوست ما كه گفتند بچه صلاحش نيست نمي توانم بستني بخرم، چرا نمي تواني بخري؟ براي اينكه گلويت درد مي كند براي اينكه از صبح تا حالا دو تا خوردي بست است براي اينكه خانه داريم مامان بايد بداند كه كي به تو بستني بدهد. توضيح خيلي كوتاه. خب اين بچه براي خواسته اش به مانع مي خورد خشمگين مي شود. خيلي موقع جيغ مي زند، مثل اينكه بستني نخريدم خيلي عصباني هستي! مثل جوجه كه گفتيد جوجه راه مي رفت. ما مي گوييم تو خيلي عصباني شدي؟ سوال است، چقدر عصباني شدي؟ آها براي بستني خيلي بستني دوست داري ولي نمي توانم بخرم. امتحانش كنيد.

بچه ها بستني نمي خواهند خشم من را درك كردي؟ يك مادري در همين كلاس درك احساس بود برگشت گفت كه من خانه مان سراميك است بچه ام سه سالش است اين مي دود مي خورد زمين شروع مي كند گريه كردن وقتي كه گريه مي كند من بايد بغلش كنم نازش كنم اشك هايش را پاك كنم پدرش هم بيايد بشكن بزن معلق بزند اين بچه از غمش برود. روز جمعه دوباره دويد محكم خورد زمين من دويدم مثل هر دفعه كار كنم ياد درس كلاس افتاد گفتم بگذار امتحان كنم گفتم كجايت خورد؟ آخ آخ خيلي درد گرفت مي سوزد؟ زمين خوردي؟ خيلي درد دارد آخي پاهايت كوچك است. گفت همين را كه من گفتم من را نگاه كرد اشك هايش را پاك كرد. همسر من صداي گريه بچه را شنيده بود بدو آمد مثل هر دفعه پريد در اتاق. يك دفعه بچه ام گفت احمق من خوردم زمين پايم درد مي كند تو مي رقصي؟؟

ببينيد دنياي خودمان را داريم به بچه ها تحميل مي كنيم. همدلي يعني اينكه در اتاق ساختني ها بوديم يك بچه اي ساختني پرت كرد خورد به پاي يك بچه اي اين هم شروع كرد گريه كردن. مادرش گفت :عزيزم طوري نشده حالا دوستت بود نمي خواست بزنم اتفاق است ديگر خورد، بچه هم زار مي زد. گفتم خانم ببخشيد بياييد كنار بگذاريد كارم را بكنم. گفتم عزيزم كجايت خورد؟ گفت اينجاي پايم، خيلي درد دارد؟ نقش بازي مي كنيد ولي قشنگ با احساس. كجايش خورد تيزي اش خورد؟ مي گفت تيزي اش، فهميدي كه من چقدر درد مي كشم، همين. حالا مادر شروع مي كند با او گفتگو كردن كه عيب ندارد، گفتم خانم چرا عيب ندارد خورده به پاي بچه ات اين بچه درد بدن چيست من را نگاه مي كرد يك نفر پيدا شد كه بفهمد چه مي گويم يك نفر من را درك كرد درد من را درك كرد.

يك مثال از خودتان بزنم صبح است بلند شديد مي خواهيد برويد سر كار يك بچه را بگذاريد مهد كودک. بچه گريه كرده خودش را خيس كرده شير را گذاشته روي گاز سر رفته تخم مرغ سوخته تلفن دارد زنگ مي زند كلافه همسرتان هم كت و شلوار پوشيده مي خواهد برود سر كار مي آيد در آشپزخانه. عزيزم اگر به آشپزخانه جايزه مي دادند به تو مدال طلا مي دادند قشنگ تخم مرغ مي سوزاني! همسرتان دارد شوخي مي كند شما بياييد بيرون حالتان خوب بشود. خب شير هم كه سر رفت الحمد لله! الحمد لله خوب است شش تا بچه نداريم يكي داريم، مي خواهيد ماهيتابه را بلند كنيد بزند به سرش نمي خواهيد؟

حالا فكر كنيد همسرتان عوض شد. بگذار من اين را خاموش كنم، واي چه روزي شروع كردي من هم كه نيستم كمكت كنم خدا به دادت برسد. كدام را دلتان مي خواهد؟

ببينيد كدام را دلتان مي خواهد؟ بچه هم همينطور است. ولي كدام را مي خواهيد؟ همدلي است. يك مادري مي گفت :رفتم خانه خواهرم پسر بزرگم بود و با پسر كوچكم گفت :مداد رنگي كورش را بده من بازي كنم. گفتم :اجازه ندارم نمي دهم شروع كرد گريه كردن. گفتم: گريه كن من نمي توانم به تو بدهم. يك ربعي ،بيست دقيقه اي بچه گريه كرد بعد با بعض آمد گفت :مامان زنگ بزن ببين كوروش اجازه مي دهد من با مدادهايش بازي كنم؟ من بي اختيار گفتم :عجب فكري !من به فكرم نرسيده بود. زنگ زدم گفت :بازي كند ؟گفتم :بيا بردار برو. فهميد كه من يك چيزي يك عقلم رسيد كه به عقل تو نمي رسد درك احساس است.

ده ها مورد داريم ما وقتي به بچه مي گوييم بستني نمي خرم ولي خيلي عصباني هستي مي خواهي داد بزني؟؟ در مغازه كه نمي شود. چند تا جيغ بزن راحت بشوي. ما يكي از گردشگري هايي كه رفته بوديم خانه كودک  يك بچه اي كه خيلي خوشحال بود  هميشه هم مي خنديد. سلام كردم ،جواب نداد. به مادرش گفتم: چه شده؟ گفت: نمي دانم از صبح كه از خواب بلند شده همين است. گفتم كه چه شده؟ ناراحتم!!! گفتم: مي دانم ناراحتي عصباني هستي غصه مي خوري، عصباني هستم!!! عصباني هستي؟ چقدر عصباني هستي؟ گفت :عصباني هستم. گفتم :نه چقدر؟ بچه چهار پنج سالش بود، نخير اينقدر!!! ااا چقدر تو عصباني هستي. يك لگد بزن زمين، اين پالايش خشم است، يك لگد بزن زمين بفهمم چقدر عصباني هستي سه تا جفت پا زد زمين. خشم پالايش شد. خشم غم بايد پالايش بشوند.

 نوشتن، نوشتن، بهترين راه نوشتن است. براي كساني كه اعتقاد ديني دارند عبادات ما بهترين مسكن خشم است. بشرطي كه بر پايه اعتقاد باشد نه ترس از خدا.

بلافاصله خشم كنترل مي شود از غم عبور مي كنيم. فرصت نداريم وارد آن بحث بشويم ولي اينهـا كاملا كمك مي كند. چه در غم چه در خشم چه در همه اينهـا بچه بايد ياد بگيرند تجربه كنند برگردند. وقتي بچه تان ترسيده بگذاريد راجع به ترسش را بزند نگوييد راجع به ترس حرف بزند اينجا چه دارد كه مي ترسي!!؟؟ اين توهين به احساس بچه ها است چقدر ترسيدي؟ اااا دزد مي آيد. حالا در مورد ترس شما مي توانيد از جواب هاي ديگر استفاده كنيد. قفل ها را بستيم، باز هم مي ترسم، بابا هم هست. عواملي كه مي تواند قدرت بدهد از ترس آرام آرام بگوييد. ولي اگر بگوييد براي چه مي ترسي؟ دزد كجا بود؟ نه، تو مي ترسي يك دفعه از پنجره بيايد تو ببينيم پنجره ها بسته است تازه بابا هم هست اگر يك وقت بيايد تو اينطوري كني بابا آمده. حضور پدر براي ترس بسيار مهم است. اقتدار پدر بسيار مهم است. يكي از اشتباهي كه بعضي از مادرها مي كنند پدر را لولو خور خوره می كنند. شب بگذار پدرت بيايد به تو مي گويم هيچ وقت تحت هيچ شرايطي بچه را از پدر نترسانيد. چون دو تا پيام مي دهيد به او اول اينكه من عرضه ندارم بايد پدرت بيايد من از پس تو بر نمي آيم پيام ناتواني خودتان. دوم اينكه رابطه پدر و فرزند را براي هميشه خراب كرديد و درست زماني كه اين بچه پدر لازم دارد در دسترسش نيست. اگر نمي توانيد كاري كنيد آرام با همسرتان صحبت كنيد كه تو بيا وسط ولي بچه را نترسانيد. ترس از پدر ايجاد نكنيد.

جايي مي خواندم كه يك هواپيمايي داشت مي رفت يك كشيشي درونش بود هواپيما مي افتد در چاه هوايي دچار تلاطم مي شود همه مي ترسند كشيش شروع مي كند به دعا خواندن يكي جيغ مي زند يك پسربچه اي  پنج شش ساله رااحت نشسته بود بستني اش را مي خورد. بعد هواپيما به وضع عادي برگشت. كشيش به بچه گفت :عزيزم تو نترسيدي؟ گفت نه نترسيدم. گفت هواپيما اينطور شد چرا نترسيدي؟ گفت براي اينكه پدرم خلبانش است وقتي پدرم خلبانش است كامل است. مي داند دارد چكار مي كند.

پدر نقش بسيار مهمي بخصوص در ترس دارد. حالا هر احساس ناخوشايند ديگري كه هست بگذاريد بچه هايتان بگويند و از آن عبور كنند.

چند نکته:

درك احساس بمعناي تاييد عمل نيست. ببينيد دو تا است، اولا؛ بچه ها آزاد بايد باشند كه حرفشان را بزنند؛ مامان بدي هستي ،الهي بميري، بروي زير گل ،بابا برود يك مامان خوشگل برايم بگيرد، مي گويند؛ بعضي حرف ها را بدترش را هم مي گويند. مامان باز عصباني شدي؟ بگذاريد احساسات ناخوشايند. چهار تا مساله است احساسات ناخوشايند توسط كودک تا به وضوح بيان نشود بيرون ريخته نشود به آن توجه نشود و بعنوان واقعيت پذيرفته نشود از بين نمي رود. مي ماند و فساد ايجاد مي كند.

پس اول بوضوح بيان شود دوم به آن توجه بشود وقتي دارد مي گويد كامل بشنويد. سوّم به آن توجه بشود. ببخشيد ؛دوم بيرون ريخته بشود. يعني؛ كامل بگويد. ببين خدا قهرش مي گیرد. ببين تو بچه بدي داري مي شوي، كامل تا زماني كه ديگر خالي بشود، خودتان متوجه مي شويد به آن توجه بشود و بعنوان يك واقعيّت پذيرفته بشود.

اين درك احساس بمعني تاييد عمل نيست. بچه ها آزاد هستند بگويند ولي در عمل محدوديت دارند. الهي مادر بدي هستي الهي بميري، بعد مي رود يك چوب بياورد بزند در سرت بلافاصله چهره عوض مي شود ،دستشان را مي گيريد قاطعانه عمل مي كنيد. بگذارش زمين، بدون خشم. در برخورد با بچه ها اعمال اقتدار احساس بد نداشته باشيد آن احساس رفتار شما را  خشونت اختلالي می کند. نازت را بروم من بگذار زمين چشم مي گويد بخورمت اخم مي گويد اين مال كار است نگاه مال وجود است كار بچه را از وجودشان جدا كنيد وجود را هدف نگيريد. خيلي بدم آمد اين حرفي كه تو زدي، چند سالش است نبايد بگويد بيشعور، خيلي حرف زشتي بود اصلا نمي خوام بشنوم، قربان حرف زدند بروم، در دلتان. چهره مي گويد نمي خواهم بشنوم چشم مي گويد قربان حرف زدنت بروم بچه اينجا كاملا به تعادل مي رسد كار از وجود جدا مي شود.

وجود بچه، بچه بدي شدي بي تربيت شدي وجود بچه ها را از كارشان جدا كنيد پذيرش احساس بمعني تاييد احساس نيست.

و نكته آخر اينكه بيان احساس يك مهارت كلامي است هر چقدر بچه راجع به احساس حرف زد مهارت بيان احساس پيدا مي كند. حالا شما مي رويد كلاس ياد مي گيريد مي رويد مي گوييد به بچه تان حرف بزن حالا تا ديروز هيچ با من حرف نمي زد. مواظب بچه ها باشيد آنها در بازي شما بيايند شما وارد بازي آنها نشويد درك احساس كنيد درك احساس در هر سني كارساز است.



مطالب مرتبط

ارتباط با ما
عضویت در خبرنامه
logo-samandehi

نقل مطالب این سایت فقط با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت و برای مقاصد غیر تجاری بلامانع است

نوردیده nooredideh.com

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.

حتما بخوانید!!

تنبل نگو، بلا بگو!(قسمت اول)
ادامه مطلب