امنیت

نشست 11-امنیت1

هدف اين دوره ايجاد الگوي كودك متعادل و روش هاي دستيابي به اين هدف است و محور اين دوره رشد است. در پنج نشست اول مفهوم رشد و رشد متعادل و كودك آرزو ها گفته شد و گفتيم كه مركز مديريت رشد ذهن است. ما يك نمو جسمي( نباتي يا حيواني) داريم و يك رشد معنوي يا الهي داريم. ذهن محلي است كه اين دو را به هم متصل و هماهنگ مي كند و اتاق فرماندهي رشد است. براي رشد معنوي و رشد ذهني نياز به نمو جسمي داريم كه در پنج نشست دوم راجع به آن مفصل صحبت كرديم. از اين مبحث وارد حيطه اي مي شويم كه رشد معنوي يا ذهني است. عامل اصلي رشد معنوي امنيت است.

در حقيقت جسم براي نمو نياز به مراقبت دارد ( تغذيه، تنفس، استراحت و نظافت) حالا مي خواهيم وارد فضاي ذهن شويم و ذهن براي رشد معنوي نياز به امنيت دارد. در اين لحظه اي كه با شما صحبت مي كنم امنيت مهمترين مسئله ي جامعه ي ما است. تجربه 30 ساله ي من مرا به اين نكته رسانده است كه ريشه بسياري از مشكلات ما عدم امنيت است. طبق نظريه ي مزلو اولين نياز هاي انسان نياز هاي زيستي و معيشتي هستند و دومين نياز امنيت است. اگر نيازهاي زيستي تآمين نشوند بر روي احساس امنيت تأثير منفي خواهد گذاشت، اگر نيازهاي زيستي نوزاد به موقع تأمين نشوند او احساس ناامني خواهد كرد و نسبت به دركي كه از كل دارد بي اعتماد خواهد شد. من عقيده دارم كه مهمترين و اولين نياز انسان امنيت است پس روي اين موضوع وقت زيادي خواهيم گذاشت چون ناامني كودكان معضل جامعه ما است و در اكثر مشاوره هايي كه با والدين داشته ام اين مطلب ثابت شده است.

عدم امنيت بر روابط ما تأثير مي گذارد چه در سطح خانواده و چه در سطح جامعه. چرا جامعه امروزي ما آرامش ندارد؟ چرا اغلب زود از كوره در مي رويم؟ از دوستي كه به تازگي از چين برگشته شنيدم كه بسيار مردمان آرامي دارد كه حتي در يك مركز خريد كه هياهو و سرو صداي بچه ها بيداد مي كرده باز هم هيچ كس ابراز ناراحتي و عصبانيت نكرده و واكنش تند نشان نداده است. اما چرا در جامعه ي ما با يك جيغ بچه همه از كوره در مي روند؟ چون پر از استرس و نگراني و عصبانيت هستيم كه ريشه ي آن در نا امني ما است.

عدم مراقبت، جسم را آزار ميدهد و عدم امنيت، روح را آزار مي دهد. ما در نشست سوم از سه دركي كه انسان از خودش پيدا مي كند صحبت كرديم: درك مقصرمظلوممسئول. گفتيم اين سه، درك از خود است. و حال اضافه   مي كنيم كه امنيت درك از محيط است. انساني كه درك مقصر يا مظلوم از خودش دارد از محيط هم درك نا امني دارد. و در نتيجه رفتاري را مي كنند كه ناشي از كمبود امنيت و مقصر بودن يا مظلوم بودن است.

                 نگاه ---- درك ---- تصور ---- انتظار ---- احساس ---- رفتار  

                            نا خود آگاه                                             آگاه

           ----------------ذهنيت-------------------- -}   {---عينيت-----

مرز بسيار باريكي بين درك و احساس وجود دارد. احساس يك سيستمي است كه با انسان خلق مي شود و يك  سيستم هشدار دهنده است. احساسات به ما مي گويند كه وضع ما چگونه است. مثل اتاق كابين خلبان كه پر از درجه و عقربه است و هر كدام نشان مي دهند كه كجامشكل وجود دارد. وقتي انگشت شما با چاقو خراش برمي دارد چه كار مي كنيد؟ درد تان مي گيرد. درد را در كجا احساس مي كنيد؟ مغز پيام را مي گيرد و به سيستم احساسات آدرس انگشت را مي دهد. بعد ما ضد عفوني و پانسمان مي كنيم. مغز همچنان در حال ارسال پيام تا بهبودي است. در سيستم احساس ما درد يك حس است اما در جسم. عين اين قضيه در روح ما هم هست. روح وقتي در عذاب است و آسييب مي بيند در سيستم احساسي كه در مغز ما وجود دارد منعكس مي شود. درك يك وضعيت است و احساس اعلام يك وضعيت. در مورد جسم ما خيلي ملموس متوجه مي شويم چون عينيت دارد ولي در مورد روح چون شناخت نداريم و علم هم در اين مورد كار نكرده است، آدرس ها را متوجه نمي شويم. در نتيجه مشكل روحي را ما مشكل عاطفي مي بينيم و نياز روحي را نياز عاطفي مي شناسيم. درست مثل اين كه انگشت دست راست مان زخم شده ما مي رويم انگشت پاي چپ مان را پانسمان مي كنيم خوب اصلاً ربطي نداره. روح ما يك جايي عذاب مي  بيند و اذيت مي شود و درد را منعكس مي كند ولي ما نمي دانيم بعد ادعا مي كنيم كه خلأ عاطفي داريم و نيازهاي عاطفي مان را دريافت نكرده ايم. من درك ناامني از خودم دارم بعد آدرس اشتباه مي دهم و ميگم" همسرم به من محبت نمي كند، مرا درك نمي كند" خوب چه ربطي داره انگشت دستت زخم شده چرا انگشت پايت را آدرس مي دي.

احساس منعكس كننده حالت هاي روحي است. امنيت را اگر نشناسيم آدرس اشتباه خواهيم داد.اگر ما احساس ناخوشايند داريم يعني يك جايي از روحمان در حال اذيت شدن است. به قول مولوي يك روز پرنده اي در آسمان پرواز مي كرد شكارچي به سايه اش تيراندازي مي كرد و دنبال سايه ي پرنده مي دويد. درست كاري كه ما با روح مان مي كنيم. روح مان توي آسمان پرواز مي كند سايه اش روي احساس مان افتاده بعد ما به دنبال سايه مي دويم و مي خواهيم سايه را درست كنيم. شاد نيستيم بعد يك آهنگ شاد مي گذاريم و شروع مي كنيم به رقصيدن. وقتي از مادرها مي پرسم شادهستيد يا نه اذعان مي كنند كه خيلي؛ در روز ساعت ها آهنگ    مي ذارم و مي رقصم. چه ربطي دارد؟ مرغ توي هوا  مي پرد ما دنبال سايه اش مي دويم.

پس امنيت يك درك است. درك در ناخودآگاه ما است. احساس در ذهن آگاه ما است و رفتار هم بر پايه ي ذهن آگاه است. در حقيقت درك نا امني و مقصر و مظلوم از ناخودآگاه ما كه در كودكي شكل گرفته است، مي آيد. يعني از زماني كه ذهن و ناخودآگاه شكل مي گيرد ما ناامن مي شويم بعد در بزرگسالي و در رفتار و بخش آگاه دنبال دليل ناامني مي گرديم و اشاعه اش مي دهيم به جامعه ومعيشت و .....كه اين كار در بخش آگاه ذهن صورت مي گيردو ما اول مظلوم  مي شويم و درك مظلوم از خودمان پيدا مي كنيم بعد دنبال ظالم مي گرديم. اولين ظالم هم كيست؟ آقايان و شوهران.

به همين دليل است كه در جامعه ما اكثريت خانم ها مظلوم هستند.امروز دختران ما درك مظلوميت از خود را دارند تا وقتي ازدواج نكرده اند ظالم پدر و مادر هستند زماني كه ازدواج كردند ظالم ميشه همسر.

در مورد ناامني هم همين طور است من در ناخودآگاهم ناامني دارم، در آگاهم دنبال دليلش مي گردم. ان سه درك از ناخودآگاه ما    مي آيند و ذهني هستند اما قرينه ي آن ها را در عينيت هم  داريم. يعني ما مقصر و مظلوم و ناامني واقعي هم در بيرون داريم.

در فرهنگ لغت ريشه كلمه امن و هر كلمه اي كه ريشه آن امن باشد مثل مؤمن، ايمان و امنيت همه يك معناي واحد دارند و آن " نداشتن ترس " است. چون حاصل ناامني ترس است.

  درك  ناامني-------- احساس ترس                         درك امنيت ------------ احساس آرامش

هرجا كه كلمه ي امنيت هست آرامش و نبود ترس است. احساس ناشي از حضور امنيت، آرامش است و احساس ناشي از ناامني، ترس است. نتيجه ي امن بودن اعتماد است و نتيجه ي ناامن بودن عدم اعتماد است.

                                                            امنيت

                                           --------------------------------------

                                            امن                                 ناامن

                                            آرامش                              ترس

                                            اعتماد                             عدم اعتماد

اگر درك عيني باشد، ترس مي آيد و من ناامن مي شوم. تا حالا براي شما پيش آمده كه در تاريكي درحال گذر از خيابان باشيد ناگهان يك سگ وحشي جلوي شما ظاهر شودشما ناامن مي شويد و مي ترسيد كه كاملاً طبيعي است و درست است. اين حالت عيني و واقعي است. بعد صاحب سگ از راه مي رسد و شما يك نفس راحت مي كشيد و دوباره احساس امنيت مي كنيد. عامل ناامني كه از بين مي رود، ترس هم از بين مي رود و آرامش مي آيد. و حتي اگر قلاده سگ را به جاي يك بزرگسال يك كودك در دست مي گرفت باز هم چون به كودك اعتماد نداريم باز هم ترس و ناامني خواهيم داشت. اين يك ترس عيني است كه نه خوب است و نه بد، حتي لازم است. اين ناامني ما را به فكر مي اندازد چون عيني است مثل خيلي از اتفاق هاي ديگري كه در زندگي پيش مي آيد و ما احساس ناامني مي كنيم و اين احساس به ما كمك مي كند كه ترس بيايد و ما راه چاره پيدا مي كنيم و به كمك عقل و شناخت مسير را اصلاح مي كنيم و از خطر فاصله مي گيريم.

اما يك موقع است كه ترس ذهني است و وقتي ترس ذهني باشد ديگر ترس نيست بلكه اضطراب است. در روانشناسي اضطراب يعني ترس از موهومات يعني منشأ آن مشخص نيست و اين ناامني يك تصور ذهني است و اصلاً در بيرون وجود ندارد ولي من ناامن هستم. اين ناامني ها از كودكي و گذشته مي آيند. من ذهناً ناامن هستم و دليلي عيني براي آن وجود ندارد. در شصت و هفتاد سال پيش جامعه ي ما بسيار فقيرتر از امروز بود و اصلاً قابل مقايسه با زندگي امروزي نيست. زندگي آباء و اجداد ما از نظر مالي و مادي اصلاً با زندگي امروز ما قابل مقايسه نيست. امروزه ما بسيار مرفه ولي ناامن هستيم. امنيت نداريم چون امنيت ذهني ربطي به قضاياي بيرون ندارد. قضاياي بيرون فقط مي توانند يك محرك باشند. اجداد ما امن بودند و ايمان داشتند و با درآمد يك روزه اي كه در جيب داشتند شكر مي كردند و بدون دغدغه به خانه مي رفتند اما ما امروز توي حسابمان پر از پول است و مي دانيم كه تا دو سال آينده هم داريم كه بخوريم اما باز هم نگران هستيم. ما براي اين كه روزي احتمالاً اتفاقي خواهد افتاد از ذخيره امروزمان استفاده نمي كنيم و لذت نمي بريم؛ اين يعني ناامني ذهني كه امكان ندارد از بين برود. مگر اين كه ذهن و درك خود را تغيير دهيم تا اين ناامني از بين برود. اگر درك خود را از امنيت عوض كنيم اين ناامني هاي امروزي از بين مي رود.

ادعا مي كنيم كه شاد نيستيم تصميم مي گيريم كه سفر برويم تا بلكه شاد شويم مي رويم و برمي گرديم اما باز هم راضي نيستيم وشاد نمي شويم. چون درك ناامني داريم و هيچ چيز نمي تواند آن را از بين ببرد مگر اين كه درك را عوض كنيم و عوض كردن درك در حوزه كار ما و اين دوره نيست كار ما و اين دوره اين است كه پيدا كنيم چه كار كنيم تا بچه هاي ما اين درك ناامني را پيدا نكنند و حوزه ي درس ما امنيت كودك است.

پس ما از يك ناامني ذهني رنج مي بريم نه از يك ناامني عيني. يكي از دلايلي كه ناامني ذهني شكل مي گيرد تجربه دوران كودكي است. و يكي ديگر از دلايل آن بستر تاريخي كشور ما است. تاريخ ما بسيار تاريخ ناامني است كه در قالب خصوصيات به ما و فرزندان ما منتقل شده است. در بحث رشد گفتيم: استعداد، خصوصيات (اقتضاعات) و محيط، از عوامل رشد هستند. خصوصيات با ما در طول تاريخ همراه است. ما تنها كشوري در دنيا هستيم كه 1200 جنگ را پشت سر گذاشته ايم كه اگر تاريخ مان را 6000  سال بگيريم يعني هر 5 سال يك  جنگ و خونريزي، قتل و غارت كه آخريش هم جنگ تحميلي عراق عليه ايران است. ما در حال حاضر تاوان ناامني هاي جنگ را مي دهيم. و در اين حالت هيچ چيز شما اصلاً مقصر نيستيد. هر جامعه اي كه اين مراحل را مي گذراند، جامعه شناسان و متفكرينش بايد در مورد مسائل و تبعات آن كار كنند كه متأسفانه ما اصلاً به جامعه شناسي نمي پردازيم و همه مسائل را از روان شناسي مي خواهيم. نمي دانيم كه در مسئله امنيت روانشناسي حرفي براي گفتن ندارد. مي تواند اثرات ناامني را در ذهن بررسي كند و آسيب هاي ذهني ناشي از آن را درمان كند ولي در ايجاد امنيت و سلب امنيت هيچ نقشي ندارد. امنيت در حوزه روانشناسي نيست. اما ما براي هر اتفاقي مي رويم سراغ روانشناسي.

امنيت و ناامني حوزه ي اجتماعي دارد و در حيطه جامعه شناسي است. جامعه شناسي به ما ميگه كه چرا ما ناامن هستيم و چگونه بايد امن شويم. روانشناسي در حوزه روان انسان است و  روان انسان در همه ي جهان يكي است و يك نوع است ولي شرايط زيست در نقاط مختلف دنيا متفاوت است، دلايل ايجاد ناامني هم متفاوت است.

عامل ديگر در ايجاد ناامني بلاياي طبيعي هستند كه ما جزو 10 كشور اول بلاخيز در دنيا هستيم. هر چند سال يكبار يك  زلزله يا سيل يا خشكسالي فاجعه آميز داريم. كشور ما در طول تاريخ گرسنه بوده است و هميشه ناامني غذا داشته ايم. ما كمتر از  50 سال است كه در مقياس ملي سير شده ايم. هنوز 100 سال از سال دم پختكي نگذشته است. اواخر دوره ي قاجار كمتر از 4 نسل پيش در ايران قحطي آمد. قحطي آن قدر شديد بود كه در تهران يعني پايتخت مردم از گرسنگي تلف شدند . دولت آن زمان در هر گذر ديگ بزرگ بلغور و برنج بار گذاشت تا مردم از گرسنگي نميرند و از ان به بعد آن سال به نام سال دم پختكي معروف شد. همچنين ما سال هاي قحطي و بيماري هاي واگيردار كشنده و خشكسالي بسياري در تاريخمان داشتيم كه همه اين ها بستر ناامني ساخته كه ذهن هاي ما ناامن شكل بگيرد. وعامل بعدي شكل گيري ناامني، رفتار والدين با كودك است. اولين پديده اي كه در كودك آسيب مي بيند امنيت او است. در نتيجه همه ي آباء و اجداد ما بدون اين كه مقصر باشند قرباني هستند. قرباني ناامني تاريخي كه همراه ما آمده است. و حالا امروز ما مي خواهيم به بچه هاي مان امنيت بدهيم.

چگونه؟

چگونه مي خواهيم به بچه ها امنيت بديم؟ وقتي خودمان امنيت نداريم؛ چيزي را كه نداريم چگونه مي خواهيم به فرزندان مان بدهيم؟ چگونه چيزي را كه خودمان نداريم بذل و بخشش كنيم؟ قبل از اين كه بدانيم امنيت را از كجا به دست آوريم بايد بدانيم امنيت چيست و چه معنايي دارد.

امنيت در لغت به معناي بي ترس بودن و آرامش داشتن است؛ ولي ما به يك تفسير قوي تر و گوياتر احتياج داريم تا بتوانيم بفهميم كه امنيت را از كجا به دست آوريم. امنيت يعني "درك جزء از كل" و اعتماد به كل. امنيت يعني من اين درك را داشته باشم كه من جزئي از كل هستم و آن كل از من در هر شرايطي حمايت مي كند و من به آن اعتماد دارم و ترسي ندارم. به محض اين كه اين رابطه خدشه دار شود ناامني مي آيد. درك رابطه جزء از كل جزو فطرت انسان است. انسان نياز دارد كه جزئي از يك كل باشد. يكي از آسيب هاي بزرگي كه دنياي مدرن به انسان زد اين است كه انسان را كل كرد. انسان اصلاً در جايگاه كل نيست. انسان در جايگاه جزء است. انسان خالق نيست، انسان مخلوق است. جزئي از يك كل است. فاجعه از جايي شروع مي شود كه ما خودمان را كل مي بينيم و جزء را هم نمي شناسيم و اين رابطه درست جا نمي افتد. درك كل از جزء از كودكي مي آيد بر اساس همان بستر تاريخيبه همين دليل مراقبت از دوران كودكي در ايران خيلي مهم است. وما در ايران خيلي بيشتر از اروپا و غرب بايد كار كنيم تا آن ناامني تاريخي را محدود كنيم نه اين كه دامن بزنيم.

چه موقع به يك كل اعتماد مي كنيم؟ چه موقع يك كل نيازهاي ما را برطرف مي كند و ما مي توانيم به آن اعتماد كنيم؟ جواب حاضرين: خودش بي نياز باشد؟

فرض كنيد مهمان داريد و شما به ميوه ي خوب يا شيريني خوب براي پذيرايي احتياج داريد. به كدام ميوه فروشي مي رويد؟ به كدام قنادي مي رويد؟ جواب حاضرين: مشهور باشد؟ گران باشد؟ بزرگ باشد؟ شناخته شده باشد؟  خير

به سراغ كسي مي رويم كه به كار او اعتماد داريم. اعتماد داريم كه توانا است و در كارش متبحر است. به او اعتماد مي كنيم، هر وقت از او شيريني گرفتيم عالي بود. يعني قدرت تهيه ي شيريني دارد. كلي در منِ جزء  امنيت ايجاد مي كند كه قدرت داشته باشد. با اطمينان پيش او مي روم. همه چيز دارد. چه چيز ندارد؟ خشونت.

يك قنادي خيلي با كيفيت و خوب است ولي اخلاق ندارد به مشتري بداخلاقي مي كند و خشونت دارد آيا باز هم سراغ او مي رويد؟

حالا ما مي خواهيم امنيت زندگي خود را از يك كل بگيريم. آن كل بايد قدرت داشته باشد و خشونت نداشته باشد. در امنيت قدرت و اقتدار خيلي مهم استدليل اين كه در بحث امنيت من به سراغ اقتدار مي روم  اين است كه چون درك مقصر و مظلوم و احساس مظلوميت و احساس گناه ناشي از مقصر بودن و احساس ضعف ناشي از مظلوم بودن در مادرهاي امروزي باعث شده كه روز به روز اقتدارشان  كم شود و اين يك خطر است. خطر كم شدن اقتدار والدين به خصوص تحصيلكرده، آينده فرزندان ما را تهديد مي كند. و من با تمام وجود اين مسئله را حس مي كنم و در اين جا به همه اعلام خطر مي كنم.

اگر اقتدار والدين آسيب ببيند هيچ چيز ديگري جايگزين آن نخواهد بود. نداشتن اقتدار خود نوعي خشونت است. نسل مادران وپدران امروزي به خصوص تحصيل كرده ها و حتي كساني كه در زمينه كودك فعاليت اجتماعي دارند ، به شدت دچار احساس گناه و انفعال هستند و در مقابل فرزند خود ناتوان هستند.

در رابطه جزء و كل وقتي اقتدار از بين مي رود بيشترين آسيب به جزء مي رسد. يعني به كودك. به اين دليل در بحث امنيت اول روي اقتدار و قدرت كار مي كنيم و بعد به بحث خشونت مي پردازيم.

نكته مهم: زماني كه كودك درك جزء از كل پيدا مي كند، قبل از تولد است،  دوران جنيني. جنين نياز به امنيت داردبه همين دليل ما روي مادران باردار مصمم هستيم و تمركز داريم. اما در روان شناسي امنيت را از تولد بررسي مي كنند. زماني كه كودك قضاوت   مي كند ( تشخيص نمي دهد چون عقل ندارد) با احساسش درك مي كند و قضاوت مي كند كه در امنيت است يا ناامني، تولد تا يكسالگي است. روزهاي اول تولد حساس ترين روزها براي ايجاد امنيت در نوزاد است.

نظريه اريكسون در مورد رشد شخصيت بسيار معتبر است و رشد شخصيت را از تولد تا كهنسالي به 8 مرحله تقسيم مي كند كه سه مرحله اش در 5 سال اول زندگي است. درك جزء از كل يك  نياز فطري است كه از بدوتولد به وجود مي آيد و نقش مادر در اين زمينه بسيار مهم است. نقش پدر هم مهم است اما پدر نقش دوم يا مكمل را دارد و در كنار مادر است. مادر مدير و مسئول رشد كودك است.

به خصوص در 6 سال اول. لطفاً بر احساس گناه خود غلبه كنيد و اجازه ندهيد كه شما را اذيت كند چون وقتي من در 60 سالگي توانستم و وقت داشتم كه برگردم و امنيت كودكي خودم را به دست آورم، حتماً شما و فرزندان شما هم مي توانند. پس نگران نشويد و درك مسئول داشته باشيد و با درك مسئول مطالب را بررسي كنيد.

اثرات ناامني:

وقتي امنيت نيست چه اتفاقي مي افتد؟ كودك كه به دنيا مي آيد هر آن چه كه تا آخر عمر لازم دارد كه به اوج شكوفايي و رشد برسد همراهش هست. به صورت بسته هاي آماده در مغز كودك با او به دنيا مي آيد. از حدود 6 ماهگي اتصالات اين قطعات و بسته ها به وجود مي آيد. در حقيقت كودك مثل يك كامپيوتر نيمه مونتاژ است. نوزاد كه به دنيا مي آيد يك بخشي از وجودش براي تأمين نيازهاي زيستي و عاطفي مونتاژ شده است. بقيه بسته ها آكبند همراه كودك مي آيند. نقشه هم همراهش هست. به همين دليل مغز كودك در بدو تولد 300 – 350 گرم است و در 10 سالگي به 1 كيلو و 350 گرم مي رسد. اين 1 كيلو قطعات و بسته هاي آكبند هستند كه به تدريج باز مي شوند. تا كامپيوتر مغز كامل مونتاژ شود. اگر محيط امن باشد و كودك درك امنيت و احساس آرامش داشته باشد نقشه اش را پهن مي كند و طبق نقشه كامپيوتر مغزش را مونتاژ مي كند. لازم است بدانيد كه كودك براي مونتاژ اين كامپيوتر نياز به كمك احدي ندارد.

بزرگ ترين اشتباه والدين اين است كه دائم مي خواهند به كودك كمك كنند و چيزي ياد بدهند. بچه ها براي رشد نيازي به كمك ندارند. پدر و مادر قدرت ايجاد ندارند، هر چيزي كه لازم است، خلقت به وجود آورده است. شما هيچ چيز اضافه اي نمي توانيد به كودك بدهيد. مگر آن كه مانع رشد او شويد.

                                                            بچه ها براي رشد نياز به حمايت دارند

قطعات منفصل وجود دارند، اتصالات هم هست، نقشه هم هست، مهارت هم هست. حال مي خواهيم يك كامپيوتر را مونتاژ كنيم، وسايل لازم را هم داريم. حالا چي لازمه تا كار را شروع كنيم؟

يك مكان آرام، كه نه سرد باشد و نه گرم. نور داشته باشد تا من بتوانم كارم را انجام دهم. اين يعني حمايت. وظيفه ي پدر و مادر است كه محيط امن مونتاژ را براي كودك فراهم كنند و دم به دقيقه به سراغ كودك نروند و نظرات خود را به او تحميل نكنند. وقتي محيط امن نباشد، كودك اولين كاري كه مي كند يك حصار ذهني امن براي خودش مونتاژ مي كند. به جاي اين كه كل كامپيوتر را مونتاژ كند اول يك حصار در ذهن مي سازد چون بي اعتماد شده و  به درون حصار مي رود تا امن باشد كودك احساس مي كند كه آن بيرون ناامنه، نه منو دوست دارن و نه من رو ميخوان، من به درد هيچ چيز نمي خورم و به درون حصار خود مي رود. همه ي ما اين حصار را داريم. مثل وقت هايي كه به دنبال يك گوشه دنج مي گرديم كه تنها باشيم حتي لازم است. منتهي اگر اين ناامني براي كودك خيلي شديد باشد حصار تبديل به قلعه مي شود. هرچه محيط نا امن تر باشد اين قلعه ستبرتر و سنگين تر خواهد بود.كودك مي رود به درون قلعه اش و به ندرت از آن بيرون مي آيد. كودك مي رود به درون قلعه ي تنهايي ناشي از ناامني بعد ما ميگيم كه اوتيسم دارد. يا بيش فعال است و كمبود توجه دارد يا ناهنجاري رفتاري دارد و همه را مي زند. بچه هايي كه همه را مي زنند به اين دليل است كه مي روند بالاي قلعه ي تنهايي كه ساخته اند مي ايستند، هر كس كه بخواهد وارد شود او را باسنگ مي زند. ديگران را مي رنجاند چون ناامن است، بي اعتماد است، از هيچ كس خوشش نمي آيد و همه را دشمن مي داند.

نا امني تأثير مستقيم بر يادگيري دارد. ذهن در حالت اضطراب نمي تواند ياد بگيرد. قاعده مخروط را در نظر بگيريد، ذهن به شكل دايره است وقتي ناامن مي شود، اين دايره كوچك مي شود تا كاملاً بسته شود و به اصطلاح ذهن بسته مي شود. افرادي كه خيلي ساكت هستند و توي خودشان هستند ذهن بسته دارند ممكن است از لحاظ علم و دانش در سطوح خيلي بالايي باشند اما در ايجاد ارتباط مشكل دارند و اصلاً قادر به ايجاد ارتباط نيستند.

امنيت مساحت دايره ذهن را تعيين مي كند. يكي از تأثيرات ناامني كوچك شدن اين دايره است و به دنبال آن يادگيري و شناخت نيز رشد نمي كند.

ناامني بر رشد عاطفي نيز تأثير مي گذارد. وقتي ذهن بسته باشد اضطراب و نگراني پيش مي آورد كه به دنبال آن ناهنجاري هاي رفتاري و افسردگي پيش مي آيد. چرا جامعه ما اين همه افسردگي دارد؟ بعد قرص مي خوريم. مگر قرص مي تواند امنيت به وجود آورد. تنها كاري كه قرص مي كند بي حس كردن اتصالات است. علت افسردگي بسته شدن ذهن و برعكس شدن مخروط است. افسردگي تنهايي مي آورد مثل مظلوم كه يك احساس او تنهايي است.

عوامل ايجاب امنيت:

چه كارهايي كنيم كه امنيت به وجود آيد؟ مهمترين عامل ايجاد امنيت، اقتدار است. اقتدار از قدرت مي آيد. كل براي كودك كيست؟ پدر و مادر و به خصوص مادر. يك مادر مقتدر است كه مي تواند به كودكش امنيت دهد، اگر مادر مقتدر نباشد نمي تواند به او امنيت دهد و ناامني خودش را به كودك منتقل مي كند.

* اولين نكته در ايجاد اقتدار، ايمان است.

ايمان به چي؟ ايمان به يك جايگاه معنوي. در مخروط انسان محدوده ي ابعاد نباتي و گياهي حوزه هويت هستند و از بُعد انساني به بالا حوزه ي معصوميت است. انسان يك هويت دارد و يك مقام و منزلت. مقام ربطي به هويت نداردهويت در جاي خودش مهم است ولي ارزش نيست. ارزش در حيطه ي مقام و منزلت است.

اگر من اين جا ايستادم ( جايگاه تدريس) به اعتبار معلم بودن است. معلم بودن يك منزلت است يك مقام است. سلطاني بودن هيچ منزلتي نيست، ممكن است يك خورده مهم باشد اما براي خودش. به عنوان انسان من مهم هستم اما اگر مقامي يا منزلتي دارم، جايگاهي كه ايستادم اين مقام و منزلت را دارد. اگر در اين جايگاه نايستم ديگر اين ارزش و منزلت را ندارم. اگر در اين جايگاه هم نباشم باز هم محمود سلطاني هستم، باز هم مرد هستم، باز هم انسان هستم، هويتم مشخص است.

هويت مهم است و مقام و منزلت ارزش هستند. اتفاقي كه در دوران مدرن افتاده اين است كه جاي اين دو را عوض كرده اند و متأسفانه آگاهانه هم اين كار را كرده اند. آگاهانه در مورد مادر جايگاه هويت و منزلت را عوض كرده اند. زن بودن يك هويت است؛ مادر بودن ارزش و منزلت است. متأسفانه در جامعه ما هم به پيروي از جوامع غرب، زن بودن ارزش شده و مادر بودن هويت شده است. دوره مدرن مي گويد مادر بودن مهم است ولي زن بودن ارزش است. مادرهاي امروزي به جايگاه خويش ايمان ندارند. از قديم گفته شده كه حرمت امامزاده را متولي آن بايد نگاه دارد. وقتي مادر جايگاه خود و تقدس آن را قبول ندارد پس براي اين جايگاه هم هيچ عزت و احترامي نخواهد بود. لطفاً اين مطالب را با درك مسئول بررسي كنيد نه درك مظلوم و مقصر چون هيچ كس در بروز اين مسائل مقصر نيست، ما اين مسائل را ياد نگرفته ايم، ما آداب پدري و مادري را نمي دانيم. در دوره مدرن هويت مرد بودن با منزلت پدر بودن عوض شده است. در خانواده به عنوان مرد و زن حضور داريم نه به عنوان پدر و مادر.به همين دليل آسيب مي بينيم و به همين دليل مادر فكر مي كند از وقتي بچه دار شده است هم پيشرفتش متوقف شده و هم از زندگي هيچ چيز نفهميده است و دائم ابراز انزجار از زندگي مي كند چون منزلت و جايگاه خود را نمي شناسد. زن بودن تقدم شده است.چه قدر مقاله و نوشته راجع به زن و آزادي زنان و تفاوت هاي زن و مرد نوشته شده است وچه قدر اين تعارضات را مي بينيم. زن بودن مهم است ولي ارزش نيست. كمي كه از درجه اهميت پايين بياييم تبديل مي شويم به موجودات نر و ماده. اين حالتي است كه وقتي انسان سقوط مي كند به آن مبتلا مي شود.

وقتي زني كه براي كسب درآمد كنار خيابان مي ايستد و مردي كه جلوي پاي او ترمز مي كند، مگر چيزي غير از رابطه ي نر ومادگي است؟ فقط شكل و شمايل انساني دارد. زن و مرد بودن مهم واهميت است ارزش نيست.

هر ارزشي ذيل مقام پدر ومادر بودن است. اگر معلمي ارزش است، ذيل ارزش پدر و مادر است. معلمي كه فقط براي پول كار مي كند و در مقام پدر و مادر نباشد خيلي معلم با ارزشي نخواهد بود. چون ارزش ذيل كلمه پدر و مادر است. حتي پزشك، پرستار و ... اگردر مقام پدر و مادر نباشند ارزش نخواهند داشت بلكه فقط اهميت و هويت خواهد بود. مادر بودن فطرت و شدن است؛ داشتن نيست. بچه دار شدن اصلاً دليل مادر شدن نيست. ما جايگاه و منزلت پدر و مادر را نمي شناسيم چون آداب و اخلاق پدر و مادر بودن را گم كرده ايم چون اين آداب و اخلاق را از ما گرفته اند. ما جواهري در دست داريم كه اين جواهر در طول زمان خاك گرفته و ظاهر قشنگش را از دست داده و احتياج به شستشو دارد. اين جواهر در دست يك كودك نابالغ بوده كه رندان زمان با تعدادي تيله رنگي آن را عوض كردند. زني كه در دنيا مطرح مي شود، همان تيله ي رنگي است و آن جواهري كه از ما گرفته شده مقام و منزلت مادري است. به همين دليل مادر در منزل خودش را مستخدم و پرستار و خدمتكار مي بيند و پدر خودش را فقط مسئول تأمين معاش خانواده مي بيند. چه قدر از مردان امروزي اين جمله را مي شنويم كه" از صبح تا شب مثل ... جون مي كنم چون بچه دارم" كمتر مي شنويم گفته بشه كه چون پدر يا مادرم. وقتي به تمام معنا و فطري پدر و مادر باشيم ديگه خسته نمي شويم. منزلت مادري در فضاي معصوميت و فضاي الهي انسان  است تا زماني كه اين منزلت را نشناسيم امكان ندارد كه اقتدار پيدا كنيم. اولين شرط اقتدار ايمان به جايگاهي است كه داريم.

در يكي از مشاوره ها خانم و آقايي مراجعه كردند كه فرزندشان مشكلات بسيار عميقي داشت. تمام حرف اين والدين اين بود كه هر كاري از دستمان برمي آمده براي اوانجام داديم و مي دهيم. خواستم كه يكي يكي نام ببرند و من هم نوشتم بعد از اتمام ليستي كه بدست آمد، گفتم همه ي اين كارهايي كه شما براي فرزندتان انجام داديد من هم مي توانم براي او انجام بدم. همه ي اين كارها بر اساس پول است. پول بدهيد من همه ي اين كارها را حتي بهتر از شما برايش انجام ميدم. بهترين پزشك مي برمش، بهترين غذا را ميدهم و ... هر كاري را حتي بهتر از شما انجام خواهم داد. اما اون چه كاري است كه شما مي توانيد انجام دهيد ولي من نمي توانم؟

عاطفه؟ عشق؟ شب بيداري؟ من هم كه آدم  بي عاطفه اي نيستم من هم مي توانم به او عاطفه بدهم؛ عشق هم كه شعار است و وجود ندارد؛ شب بيداري را هم كه پرستار هم مي تواند انجام دهد. تنها كاري كه مختص پدر و مادر است و هيچ كس ديگري نمي تواند به كودك بدهد « محبت بي قيد و شرط است ».

محبت بي قيد و شرط زماني است كه والدين جايگاه خود را بشناسند. اين مقام و منزلت است كه مي تواند محبت بي قيد و شرط داشته باشد و گرنه پرستار هم پول مي گيرد و اگر پدر و مادر تا صبح  ده دفعه بيدار شوند پرستار اصلاً نمي خوابد تا خود صبح و يك شيفت از كودك مراقبت مي كند خيلي هم بهتر از والدينش. تفاوت در اين است كه اگر حقوق پرستار را ندهيد ديگر نمي آيد ولي پدر و مادر اصلاً به حقوق فكر نمي كنند چون به جايگاه خويش ايمان دارند.

شما زن هستيد يا مادر؟ مرد هستيد يا پدر؟ دامي توسط جهان سلطه و سودجو پهن شده كه براي سود بيشتر دست به هر جنايتي        مي زند و يكي از بزرگترين اين جنايت ها تغيير مكان زن و مادر است. انتخاب با خود شماست. شما مي توانيد بچه داشته باشيد ولي مادر نشده باشيد و بالعكس مي توانيد بچه نداشته باشيد ولي مادر باشيد.

اگر من نتوانم پدر باشم و اگر منزلت و مقام پدري را ندانم هيچ كدام از حرف هايي كه مي زنم به درد نمي خورد و اعتبار نخواهد داشت. زماني كارهاي ما به عنوان پدر و مادر ارزش دارد كه ذيل كلمه ي پدري و مادري باشد و ذيل اين مقام باشد. اين مسئله در مورد پدر بزرگي و مادربزرگي هم صدق مي كند. ما اول بايد به جايگاه خود ايمان داشته باشيم تا بعد بتوانيم از آن دفاع و مراقبت كنيم. چه معني دارد كه دختر 13 ساله مادرش را كتك مي زند وپدر هم جرأت ندارد حرف بزند و بعد براي طلب كمك و مشاوره مراجعه     مي كنند. چه معني دارد كه نوجوان 17 ساله قانونگذار خانواده باشد و پدر هيچ قدرتي نداشته باشد. واقعاً چه اتفاقي افتاده است؟

دين ما دين منزلت پدر و مادر است. حتي ما روايت داريم كه جوان مسلمان شده اي پيش پيامبر آمد وگفت پدر و مادر من مشرك هستند؛ پيامبر فرمودند به تو ربطي ندارد، احترامشان واجب است، هر كي كه هستند و هر كس كه هستند منزلت پدري و  مادري دارند.

فرزندي ممكن است از پدر و مادرش بيشتر درس خوانده باشد و يا پولدارتر يا مقام اجتماعي بالاتري داشته باشد و از پدر و مادرش خجالت بكشد، نكته ي درد ناك اين است كه اين پدر و مادر بر خجالت كشيدن فرزندشان صحه بگذارند و آن ها هم به اين مسئله معتقد باشند چون پول يا تحصيلات ندارند يا حرف زدن بلد نيستند و ....مايه ي خجالت فرزندشان هستند. فاجعه از اين جا شروع مي شود. پول و ثروت ومقام و تحصيلات و غيره همه هويت هستند. مهم اين است كه من پدر و مادر هستم و منزلت پدري و مادري دارم. اگر اين منزلت را نشناسيم و حفظ نكنيم واگر الگوي اين منزلت نباشيم، فرزندان ما آسيب خواهند ديد.

با پدر و مادر خود چه رفتاري داريم؟ با كلمه ي مادر چه كار كرده ايم؟ روز مادر جشن مي گيريم و سرويس قابلمه و ظرف و ظروف هديه مي بريم، اين درد است، جشن نيست. درد است كه روز مادر، خرت و پرت فروشي ها پر مي شوند. چرا در روزهاي عادي براي مادر سرويس و كادو نمي بريد؟ مگر روز مادر جاي اين مسخره بازي هاست؟ چند نفر از ما روزمادر مي رويم و دست مادر را مي بوسيم؟ چند نفر از ما روز مادر دست او را با اشك چشممان مي شوييم؟

* عامل بعدي (دوم )در ايجاد اقتدار، شناخت اصول و ارزش ها است.

 هر زندگي بايد يك ساختار ارزشي و يك سلسله مراتب اصول و ارزش ها   داشته باشد.

                  اصلاصولارزش  – اهميتمفيد  - بي تفاوت(بي حاصل)  – مخرب

خانواده بستر رشد كودك است. ساختار ارزشي ما چيست؟ اصل و نقطه ي نگاه ما چيست؟ ما به كدام نقطه نگاه مي كنيم؟ اصل يكدونه است و ما فقط به يك نقطه نگاه نياز داريم. برگرديد به زندگي و ببينيد ما چند نقطه نگاه داريم؟ گاهي غير قابل شمارش نقطه نگاه داريم و فقط دور خودمان مي چرخيم چون نمي دانيم نقطه نگاه چيست؟ اصل پي است. يك ساختمان براي محكم بودن يك پي بزرگ و قوي نياز دارد. اين پي هرچه قوي تر، ساختمان هم محكم  تر خواهد بود. ارزش، سقف و ديوارهاي ساختمان است. مهم يا اهميت، درب و پنجره ها هستند. مفيد، شيشه ها و دستگيره ها و.... چيزهاي بي تفاوت مثل اين كه خانه چه رنگي باشد... و مخرب چيزهايي هستند كه مضرند و نبايد در ساختمان باشند و ساختار را بي اعتبار مي كنند. آيا اين ها را مي شناسيم؟ مسلم است كه خانواده اي كه اين ساختار را نشنانسد يك خانواده ي بي اقتدار خواهد بود.

يك نمونه مثال مي زنماين ساختار را در سفره غذا پيدا و مشخص كنيد. ادب و آداب و اخلاق غذا خوردن در متون سنتي  ما وجود دارد ولي ما همه آن ها را گم كرده ايم. اصل در سفره چيست؟ اصل غذا خوردن است. اگر غذا نخوريم مي ميريم. اصول كدامند؟ آداب غذا خوردن. ارزش ها؟ هرچيز كه سر سفره مي آيد خورده شود. اهميت؟ نوع غذا و مخلفاتي كه مفيدند. چيزهاي بي تفاوت؟ مثل اين كه چه فرقي مي كند نان بربري باشد يا لواش و غيره و چيزهاي مضر و مخرب؟ مثل نوشابه گازدار. حالا امروزه ما در سفره ها چه كار مي كنيم؟ چون نوشابه سياه سر سفره نيست قهر مي كنيم. يعني اصول را زير پا مي گذاريم. چه گفتگوهايي سر سفره داريم؟ گفتگو مي كنيم يا جنگ كه خود حرمت شكني سفره است. چه قدر سر سفره سر غذا با بچه هايتان جرو بحث مي كنيد؟ چون اين ساختار را نداريم و تفاوت ها را نمي دانيم. يكي از عوامل اقتدار، داشتن اصول است. اقتدار يعني داشتن اصول و احترام به اصول توأم با مهرباني.

* عامل بعدي (سوم) در ايجاد اقتدار، احترام و حرمت و حفظ حريم ها است.

در يك خانواده مقتدر همه اعضا اقتدار دارند وصرف متعلق به پدر و مادر نيست. اگر اقتدار فقط مختص يكي از اعضاء باشد تبديل به خشونت مي شود كه در مبحث خشونت مفصل به آن مي پردازيم. اقتدار خشونت نيست. كودك هم بايد اقتدار داشته باشد. چون كودك هم منزلت و جايگاه كودك بودنش را بايد بشناسد. كودك هم بايد با اصول و ارزش ها آشنا شود.

انسان مقتدر هرگز لب به دشنام باز نمي كند، توهين و تحقير نمي كند. اقتدار تند خويي و نعره زدن و حرمت شكني نيست بلكه حرمت گذاشتن است. در زندگي آيت ا... قاضي طباطبايي از عرفاي نجف در حدود 100 سال پيش مي خواندم در جايي بودند كه كودك زياد بوده و دائم در رفت و آمد بودند، هر وقت كودكي وارد مي شده ايشان تمام قد بلند مي شدند و مي ايستادند و سلام مي كردند. اطرافيان و شاگردان اعتراض كردند كه شما بزرگتريد و عالميد و مقام داريد چرا اين كار را مي كنيد؟ ايشان جواب دادند اگر من اين كار را نكنم اين كودكان احترام را از كجا ياد بگيرند؟ چند نفر از ما وقتي فرزندمان وارد مي شود و سلام مي كند به پاي او بلند مي شويم درست مثل زماني كه مهمان وارد مي شود؟ بعد مدعي مي شويم كه چرا فرزندان ما احترام بلد نيستند. يك انسان مقتدر احترام و حرمت دارد و خود نيز حرمت ها را نمي شكند.

* عامل چهارم قانونمندي، ثبات و ريتم

به اين نكته توجه كنيد كه اصل و اصول متعلق به ذهن من نيستند چون اگر كسي مدعي اصل و اصول شود تبديل به استبداد        مي شود. اصول و ارزش ها معيارهايي دارند كه در جاي خودش بايد بررسي شوند. ارزش ها و اصول نظر من نيستند اگر نظر شخصي من باشند تبديل به استبداد مي شوند. ارزش ها قانونمندي و ثبات دارند هميشه بودند و هستند و قابل پيش بيني اند. يكي از عواملي كه كودك را ناامن مي كند غير قابل پيش بيني بودن والدين است. خانواده و والدين غيرقابل پيش بيني نا امني ايجاد مي كنند. يك روز داد مي زنيم كه اين كاري كه من ميگم درسته و قانون خونه مااست روز ديگه حالمون بهتره ميگيم اشكال نداره يك روز كه هزار روز نميشه. اين بي ثباتي كودك را ناامن مي كند.اتفاقات براي كودك زير 6 سال بايد قابل پيش بيني باشد چون درك انتزاعي ندارد و فقط در اثر تكرار اتفاقات را متوجه مي شود.

* عامل پنجم مهرباني، خوشرويي، شوخ طبعي

ما تا الآن فكر مي كرديم كه اگر اخم كنيم و راه برويم يعني اقتدار و همه از ما حساب ببرند. اما الآن مي بينيم كه اقتدار حساب بردن نيست. مثلاً ميگن بچه از پدرش حساب مي برد اين اصلاً خوب نيست. مهرباني يعني احساس خوشايند داشتن و تبادل احساس خوشايند و دوست داشتن و دوست داشته شدن همراه با خوشرويي و شوخ طبعي. اقتدار را با اخم اشتباه نكنيد.بين شوخ  طبعي وشوخي هم تفاوت وجود دارد. لودگي اقتدار را كم مي كند. بين متلك و زخم زبان با شوخ طبعي كلي فاصله وجود دارد. ما گاهي گله و حرفي كه سر دلمان مانده در قالب شوخي با زهر و تلخي ابراز مي كنيم و  بعد هم اذعان مي كنيم كه چيزي نگفتم فقط شوخي كردم. شوخ طبعي ادب را زير پا نمي گذارد و كسي را نمي رنجاند.

اين عوامل را در خودتان بسازيد و ببينيد كه چه قدر از مسائلتان حل خواهد شد مثل بحث ريتم و خواب كه گفتيم اگر رعايت كنيد 50 درصد مشكلاتتان حل مي شود. باور كنيد اگر روي اين عوامل هم كار كنيد خيلي از مشكلات حل خواهد شد.

عوامل ايجاد امنيت هنوز مانده است كه در مبحث بعد خواهيم گفت.

سوال و جواب کپاسخ به سؤال الهه مادر نوزاد چهارماهه

مادر عزیز مهم ترین نیاز نوزاد در ماه های اولیه زندگی، امنیت است. نوزاد امنیت را در آغوش مادر، تماس پوستی با مادر، استشمام بوی بدن مادر و شنیدن صدای خوشحال مادر، کسب می کند. نوزاد را تا حدود 9 ماهگی و زمانی که بیدار است از آغوش خود جدا نکنید. نوزاد باید بغلی باشد. در طول روز و به طور متناوب با او تماس پوستی داشته باشید و پوست بدن همدیگر را لمس کنید. زمانی که بیدار است در یک اتاق گرم و بدون کوران هوا، با لباس کم او را در آغوش بگیرید؛ به چشمان او نگاه کنید و شادمانه با او صحبت کنید. به وضع روحی و احساسی خود توجه داشته باشید، اگر دچار احساسات ناخوشایند هستید، فرزند شما حال شما را درک می کند و نا امن می شود؛ در چنین مواقعی قدری از او فاصله بگیرید. توصیه می کنم برنامه ی «نوزاد» از طرح شوق رویش را تهیه کنید، تمام مطالبی که والدین درباره ی نوزاد باید بدانند در این برنامه مطرح شده است.

کودک داغدار

در زندگی کودکان ممکن است لحظات ناخوشایند و غم انگیز رخ دهد از جمله فقدان یکی از عزیزان، واکنش کودک در این مواقع تابع واکنش بزرگترها به خصوص والدین است. والدین داغدار با این غم چگونه برخورد می کنند، کودک هم الگوبرداری می کند. در مقابل کودک داغدار نباید بی قراری نشان داد، به او با چشم ترحم نباید نگاه کرد. همدلی، همدردی و درک احساسات او به کودک کمک می کند از این مرحله راحت تر عبور کند؛ در مقابل توجه بیش از حد، دلسوزی های بی مورد و ترحم های بی جا، غم را در او تثبیت می کند.

کودک داغدار نیازمند حمایت عاطفی است نه حمایت مادی و رفاهی، پاسخ مثبت به خواسته های بی مورد او و سرویس دادن بیش از حد، او را متوقع می سازد. برای اطلاع بیشتر توصیه می کنم این کتاب را مطالعه کنید: «کلید کمک به کودک برای برخورد با مرگ عزیزان» از سری کتاب های کلیدهای تربیت کودک و نوجوان. نشر صابرین.

 

نشست 12-امنیت 2

روز به روز شخصاً بيشتر به اهميت مسئله ي امنيت پي مي برم و با تمام وجود تجربه كرده ام كه امنيت تا آخرين لحظه عمر حضور دارد. بنابر اين خيلي به آن مي پردازيم؛ نه تنها در مورد كودك بلكه حتي در مورد خودمان و زندگي مان به آن خواهيم پرداخت. يك تعريف از امنيت كرديم و گفتيم، امنيت يعني درك جزء از كل. اعتماد و اطمينان به كل و حمايت كل از جزءدر اين مبحث  هم      مي خواهيم عوامل امنيت را بررسي كنيم.

مهمترين عامل ايجاد امنيت، شناخت است. شناخت يعني دانايي و آگاهي. شناخت حاصل ذهن فعال است. ذهن فعال باعث تجربه است و تجربه شامل كشف، پردازش و ابداع است و حاصل همه اين ها دانايي و آگاهي است.

ما هرگز بدون شناخت و بدون دانايي و آگاهي به امنيت نمي رسيم. زماني كه بشر نمي دانست منشأ رعد و برق چيست، با هر رعد و برقي وحشت زده و ناامن مي شد؛ ولي بشر امروزي ديگر از رعد و برق وحشت زده نمي شود چون علت و منشأ آن را مي شناسد. در عوض از مسائل ديگري نا امن مي شود كه دليل آن همان عدم دانايي و آگاهي است.

در مقابل شناخت، عقل كاذب است كه حاصل ذهن منفعل است و حاصل انتقال محفوظات است. محفوظات شامل: الگو، تكرار، انباشت است. و ديگر به دانايي و آگاهي نمي رسد و  فقط انباشت اطلاعات مي كند. در حقيقت والدين به طور كل با انتقال محفوظات خودشان به كودك، نا امني خود را به كودك به صورت عقل و منطق، منتقل مي كنند. زماني كه به كودك اجازه نمي دهيم كه تجربه كند و كشف و پردازش كند و ذهن فعالي داشته باشد ( چون خودمان هيچكدام را نداريم) ترس ها و نا امني هاي خودمان را به كودكان منتقل مي كنيم. وقتي كودك نا امن شد، هر تلاشي كنيم كه او را به امنيت بازگردانيم، كار را خراب تر كرده ايم.

                                                                                                   

شناخت --->ذهن فعال ---> تجربه (يادگيري) = كشف، پردازش، ابداع => آ  آگاهي دانايي

 

 

عقل كاذب --->ذهن منفعل --->محفوظات (ياددادن) = الگو، تكرار، انباشت ---> اطلاعات

 

ذهن فعال و تجربه و شناخت از طريق يادگيري به دست مي آيد. و ذهن منفعل و الگو و انباشت حاصل ياد دادن است. زماني كه تلاش مي كنيم كه به كودك ياد بدهيم تمام آن الگوها و دانسته ها و محفوظات خودمان كه براي ما هم از نسل قبل رسيده را به كودك انتقال دهيم. ترس و وحشت و ناامني كه ما داريم از نسل قبل به ما رسيده و در زمان حال هم از طريق ما به كودكان منتقل مي شود. لطفاً اين مطالب را با درك مسئول بررسي كنيد. دچار عذاب وجدان و احساس گناه نشويد، قرار نيست معجزه كنيم بلكه فقط مي خواهيم كمي از ناامني هاي خود را كمتر به بچه ها منتقل كنيم.

گفتيم شناخت به آگاهي و دانايي مي رسد و در كل شناخت يعني آگاهي و دانايي. آگاهي يعني چه؟ فرض كنيد مي خواهيد نيمرو بپزيد، چي لازم داريد؟ جواب حاضرين: تخم مرغ، ماهي تابه، روغن، گاز، نمك، فلفل. آقاي سلطاني: حالا همه چيز روي ميز آماده است آيا مي توانيد نيمرو را بپزيد؟ حاضرين: بايد بلد باشيم. آقاي سلطاني: فرض مي كنيم بلد هم هستيد و خيلي هم ماهريد آيا باز هم مي توانيد؟ نه غير ممكن است.چرا؟ چون اتاق تاريك مطلق است، ظلمات است، حالا مي توانيد؟ اما توي زندگي فكر مي كنيم كه مي توانيم و از عهده اش برمي آييم و توي تاريكي راه مي افتيم و روغن را پرت مي كنيم و تخم مرغ ها را زير پا له مي كنيم و خانه را به آتش مي كشيم و بعد هم زمين و زمان را مقصر مي دانيم. اين طور نيست؟ خيلي خوب بلديم ولي توي تاريكي حركت مي كنيم. اول چراغ را روشن كنيد حالا مي توانيد نيمرو را بپزيد. آگاهي يعني روشنايي. نقطه مقابل روشنايي، تاريكي و ظلمات است. روشنايي نور است و بالاست و ظلمات تاريكي است و پايين است. پس اگر آگاهي نداشته باشيم در ظلمات زندگي مي كنيم، با هر معلومات و هر مشخصه اي كه باشيم. آگاهي يعني روشنايي، بينش، ديدن. در بحث شخصيت راجع به بينش و ديدن مفصل صحبت خواهيم كرد. ما بايد بينش داشته باشيم، ما ديدن را خوب بلد نيستيم. بايد بتوانيم يك نورافكن روشن كنيم و خوب ببينيم.

بينش يعني داشتن نقشه و ديدن؛ يعني داشتن ساختار تربيت. يعني دانستن و آشنايي با اصول، ارزش ها و اهميت. بايد بدانيم در زندگي ما چه چيزهايي اصول هستند و چه چيزهايي ارزش و اهميت. وقتي در تاريكي باشيم اهميت ها جاي اصول را مي گيرند و ساختار را از دست خواهيم داد چون اولويت ها به هم مي خورند.

دانايي يعني چي؟ آگاهي كاملاً نظري و تئوري است. ولي دانايي يعني عمل و روش و اجراي روش. اگر در تاريكي باشيم هر چه قدر دانايي داشته باشيم به دردمان نمي خورد. در حال حاضر در جامعه ما چه قدر سطح تحصيلات بالا رفته و چقدر متخصص در سطح جامعه داريم؟ قبل از انقلاب جامعه دانشگاهي ما دو درصد بودند اما اكنون به 20 درصد رسيده است، با اين حال جامعه ما آرام تر شده يا ناآرام تر؟ مسلم است كه ناآرام تر، چون دانايي بالا رفته ولي آگاهي بالا نرفته. نيمرو پختن خوب بلديم اما نميدونم چرا روغن را مي ريزيم و تخم مرغ ها را له مي كنيم و دست و بالمان را مي سوزانيم و آخر سر هم گرسنه مي مانيم. با اين كه خيلي خوب نيمرو پختن بلديم اما چون روشنايي نداريم، موفق نمي شويم؛ چون بينش نداريم، نقطه نگاه نداريم.

آگاهي يعني داشتن نقشه ساختمان و دانايي يعني اجراي ساختمان. ما اگر نورافكن خيلي قوي هم داشته باشيم و بيندازيم روي ساختمان ولي بلد نباشيم كه چه كار بايد كنيم، فقط مي توانيم ساختمان را تماشا كنيم. پس بدون دانايي هم نمي توانيم كاري كنيم. اگر بلد نباشيم و علم كاري را نداشته باشيم هر چقدر كه آگاهي داشته باشيم، فقط يك تماشاگر خواهيم بود.

ما خيلي وقت ها نورافكن خوبي داريم و همه جا را روشن مي كنيم اما چون بلد نيستيم، روشنايي را به طرف خانه همسايه مي گيريم. چه قدر خوب انتقاد مي كنيم! نقد مي كنيم و ايراد مي گيريم. چون نورافكن را روشن كرده ايم و ديديم ساختمان خودمان كه افتضاح است، هيچ كاري هم از دست مان بر نمي آيد پس بهترين كار اينست كه نور را بيندازيم خانه همسايه و بعد هم شروع كنيم به نصيحت و انتقاد كردن.

چگونگي ساختن ساختمان بر پايه ي نقشه (آگاهي) است و در حيطه دانايي است. حاضرين: كدام مقدم است؟ دانايي يا آگاهي؟

آقاي سلطاني: هيچ كدام. هر دو بايد با هم باشند. مهم مجموعه اين دو است كه حاصل آن شناخت است. فرض كنيد مي خواهيد آش درست كنيد، آب مقدم است يا حبوبات؟ بدون حبوبات فقط آب جوش خواهيم داشت و بدون آب، يك مشت حبوبات سوخته خواهيم داشت. پس اگر تفكيك كنيم هيچكدام را نخواهيم داشت. درنتيجه وارد بحث فلسفي مرغ زودتر درست شد يا تخم مرغ، نشويد.

وقتي آگاهي و دانايي هر دو با هم حضور داشته باشند تعادل برقرار خواهد بود مثل اجزاي مخروط تعادل كه همه ابعاد بايد با هم باشند و تفكيك ناپذيرند و همه ابعاد لازم الوجود هستند. در فضاي مخروط، آگاهي در فضاي معنويت است و دانايي در فضاي ماديت. هر دو با هم هستند و هيچ لحظه اي نيست كه اين دو جداي از هم باشند.

آگاهي يعني اشراف داشتن و ديدن و روشنايي، دانايي يعني عمل كردن در فضاي اين روشنايي و ديدن است. آگاهي در فرهنگ سنتي ما معناي اخلاق مي دهد و دانايي معناي ادب مي دهد. همان طور كه گفتيم ادب يعني دانستن روش و اصلاً به معناي احترام نيست. من نمي دونم از كجا آمده كه ما مي گوييم: عرض ادب دارم. ادب روش و چگونگي است مثل ادب غذا خوردن، ادب حرف زدن، ادب درس خواندن و .... در زمان ابن سينا بچه ها به مكتب خانه براي ادب آموزي مي رفتند. آگاهي اخلاق است و دانايي ادب است، اين دو لازم و ملزوم يكديگر هستند. هيچ كدام را بدون هم نمي توانيم داشته باشيم.

شناخت هميشه منشأ امنيت است. امنيت بدون شناخت امكان ندارد. وقتي مي گوييم بايد به سمت معنويت برويم، بدون شناخت به معنويت نمي رسيم. دچار اشتباه عرفان هاي وارداتي كه امروزه در جامعه ما تب تندي دارد نشويد، بدون شناخت محال است كه به عرفان برسيم و حتي ممكن است كه به هيچ كجا برسيم.

معنويت بدون شناخت، خرافات است. شناخت بدون معنويت نيز خرافه ي علمي است. اگر شناخت و معنويت هر كدام حذف شوند به خرافات دامن زده ايم. و خرافات مبناي ناامني است. چون شناخت و معنويت لازم و ملزوم هم هستند، همان طور كه شناخت و امنيت با هم يگانه اند.                                       

  شناخت ------- امنيت

 خرافات -------- ناامني

اخيراً مقالاتي به دست من رسيده است درباره ي فرقه هاي تازه تأسيس، همه اين ها از ناامني انسان ها استفاده مي كنند و بعد به اين ناامني دامن مي زنند و فرقه سازي مي كنند. ناامني كه تشديد شود، وابستگي و خرافه شديدتر مي شود و دوباره ناامني بيشتر مي شود.

ما چند جلسه راجع به شناخت و يادگيري صحبت خواهيم كرد و خواهيم گفت كه در زمينه كودك براي شناخت و هوش شناختي و قدرت يادگيري چه اتفاق هايي بايد بيفتد. پس شناخت از عوامل امنيت است. عامل ديگر ايجاد امنيت، اقتدار است.

گفتيم امنيت يعني درك جزء از كل. و اعتماد جزء به حمايت كل (كل از من حمايت مي كند، پس من امن هستم). براي اين كه كل قدرتمند باشد گفتيم اقتدار لازم است. باز هم تأكيد مي كنم كه با نگاه كلي نگر و يكپارچه نگر مطالب را بررسي كنيد چون شناخت و اقتدار در هم آميخته هستند و در كل همه اين ها باهم مربوط هستند لطفاً از هم تفكيك نكنيد اگر من جدا مي كنم به اين دليل است كه به ذهن ما نزديك تر شوند اما شما يكپارچه نگاه كنيد. اقتدار قدرت ناشي از معنويت و فطرت است. اقتدار مادي تبديل مي شود به زور مثل زور بازو، زور پول و .... قدرت منشأ نامحدود دارد، هميشه هست و معنوي است. همه ي انسان هاي معنوي انسان هاي مقتدري بودند. يكي از علائم اقتدار معنوي بودن است وگرنه اين اقتدار تبديل به زور مي شود. عوامل تقويت اقتدار:

* مهربانيدفعه بعد راجع به آن صحبت خواهيم كرد.

* شناختهر چه آگاهي و دانايي ما بيشتر شود، اقتدار ما بيشتر خواهد بود. در مورد كودك نيز هرچه شناخت ما از كودك، مراحل رشد كودك، نيازهاي كودك، روش هاي تربيت و..... بيشتر باشد اقتدار ما نيز بالاتر خواهد بود. بازهم فرمول هاي ذهن فعال (شناخت) و ذهن منفعل (عقل كاذب) در اين جا نيز صدق مي كندو كشف و پردازش و ابداع در زمينه رفتار با كودك خواهد بود. زماني هم     مي تواند در زمينه همسرداري باشد، همسرهاي با اقتداري هستيد يا نه ؟ اگر جوابتان نه است دليلش اين است كه نمي دانيم همسري يعني چي. چون نميدانيم همسري چيست، اقتدار هم نداريم، يا به انفعال كشيده مي شويم يا به زور. كه معمولاً خانم ها به خشونت كشيده مي شوند و به طرف خشونت هاي كلامي و جيغ زدن و غر زدن مي روند.

شناخت مهم است چه در مورد كودك و چه در مورد همسر و يا هر چيز ديگري. گفتيم براي داشتن اقتدار بايد شناخت داشته باشيم و شناخت شامل آگاهي و دانايي است. آگاهي از منزلت پدر و مادر بودن. مبحث قبل كه راجع به اين موضوع صحبت كرديم، عده اي به من اعتراض كردن كه با نظر من موافق نيستند و بعد از پايان جلسه مذاكره اي طولاني با يك خانم فرهيخته و اديب راجع به اين موضوع داشتم كه اين مسئله باعث شد من دوباره باز هم بروم و روي موضوع مادر كاركنم. پردازش جديدي انجام دادم. چون گفتند كه تحت عنوان مادري به زن ظلم مي شود. متأسفانه در جامعه اين مسئله را خيلي مي بينيم و متأسفانه در جامعه ما منزلت مادري پايين دست مقام زن قرار گرفته است. در حالي كه من گفتم مقام مادري بالاتر از ارزش زن بودن و مقام زن بودن است. خوب دوستان قبول نداشتند بنابراين لازم ديدم اين موضوع را بيشتر باز كنم.

بچه وقتي به دنيا مي آيد يك نوزاد است اين نوزاد يا كودك كيست؟ چيست؟ وقتي بچه ي يك حيوان به دنيا مي آيد ما به آن توله يا كره و.... مي گوييم. اما وقتي يك كودك به دنيا مي آيد اين كودك كيست؟ يك انسان است. يك انسان به دنيا آمده و انسان بودن مهمترين وجه او است. و اين انسان در مسير انسان بودنش رشد مي كند چون رشد براي انسان است. از اولين جلسه اي كه راجع به اين موضوع ها صحبت كرديم، هيچ جا شنيده ايد كه من بگويم رشد مخصوص دخترها است يا مخصوص پسرها است و يا مخصوص خانم ها يا آقايان است. خير رشد مخصوص انسان است. حالا اين كودكي كه به دنيا آمده كيست؟

دختر يا پسر. اين ها نقش هايي است كه انسان دارد و اولين نقش انسان اين است كه يا دختر است يا پسر. اگر انسان رشد نكند مهم نيست كه چيست. نقش با هنرمند رشد مي كند. مگر ميشه هنرمندي بلد نباشد و تكنيك نداند و آموزش نديده باشد، بعد نقش هاي مهمي ايفا كند. هنرمند اول رشد مي كند بعد نقش هاي متعددي مي گيرد. هر چه هنرمند كم مايه تر باشد ادعاي نقشش بيشتر است. مثل آفتي كه امروزه ميان هنرپيشه گان سينما وجود دارد. انسان رشد مي كند و بالا مي رود و نقش ها تبديل به زن و مرد مي شوند. چون به بلوغ مي رسند و حالا آمادگي ازدواج دارند و خانم و آقا شده اند، بالغ شده اند و مي توانند يك انسان توليد كنند. بلوغ يك مرحله ديگر از رشد است. مرحله بعد از بلوغ، همسري است. مرد مي شود شوهر و زن هم همان زن مي شود.

جالبه آقايان اسم شوهر مي گيرند ولي براي خانم ها اسمي انتخاب نشده.                                                                                                                                          

    (این شکل یک نمودار عمودی رو به بالا است که متأسفانه در وبلاگ مشخص نیست و من برای مشخص کردن بالاترین مرحله یک خط  افقی کشیدم). 

   مادر             والدين         پدر

     زن            همسر      شوهر        

     زن            (بلوغ)        مرد

  دختر      (انسان)كودك    پسر

پس همسري نيز يك مرحله رشد است. همسر شدن با همسر داشتن فرق مي كند. ما مي گوييم: زن دارم، ماشين دارم، خونه دارم، يك كمد لباس دارم و شوهر دارم و غيره، يعني جزو اثاث خانه مي شويم. چون نگاه درست نداريم. در مرحله بلوغ به ما گفته نشده كه همسري يعني چي؟ دنبال مقصر نگرديم. نيازهاي زن مهم است همان طور كه نيازهاي مرد مهم است. ما چه نيازهايي داريم؟ ما براي رشد بايد نياز و منشأ رشد را بشناسيم. به عنوان زن و مرد چه نيازي داريم؟ به عنوان انسان چه نيازي داريم؟ اين جا است كه داره سر بشريت كلاه مي رود كه گفته شده نقش زن و مرد مساوي است. دنياي مدرن رشد را به خاطر نقش فدا مي كند و اين يعني انحراف و براي زن و مرد فرقي ندارد. زن بايد نيازهايش را بگيرد و اتفاقاً كسي كه مانع دريافت نيازهاي زن است، خود زن است و كسي كه قبول كرده زن موجود درجه 2 باشد باز هم خود زن است و خود زن است كه به اين تفكر دامن مي زند كه مرد برتر است. چه كسي حرف مرا قبول ندارد؟ مي دانيد چرا معتقدم كه خود زن است؟ چون چه كسي اين مردهاي خودخواه را تربيت كرده است؟ چه كسي تا پسر وارد مي شود از خود بيخود مي شود؟ پس از همان اول توسط خود زنان نطفه تبعيض جنسيت در خانواده گذاشته مي شود؛ درك مظلوم را بوجود مي آورد، بعد به دنبال مقصر مي گردد. دم دست ترين ظالم هم كه مردها هستند. آبراهام مزلو روانشناس معاصر انسان گرا معتقد است بيشترين ظلم در تاريخ به مرد شده است نه به زن. براي اين كه مرد را از نيمه زنانه ي وجودش و از احساسات و عواطف و زيبايي و لطافت محروم كرده اند.

بله زن بايد به نيازهايش برسد. نيازهاي يك زن چيست؟ نيازهاي يك مرد چيست؟ نه نيازهاي خودمان را مي شناسيم و نه نيازهاي طرف مقابلمان را . شما به عنوان يك زن نيازهايتان را فهرست كنيد. جواب حاضرين: محبت، عاطفه، امنيت، عشق، آرامش، پول، درك متقابل. آقاي سلطاني: درك متقابل نياز خانم هااست يا آقايان؟ حاضرين: هر دو. آقاي سلطاني: من گفتم فقط نيازهاي خانم ها پس درك متقابل حذف مي شود، پول هم همين طور. مي ماند محبت و عاطفه و عشق و آرامش، فعلاً امنيت را كنار مي گذاريم. آيا اين 4 مورد نياز خانم هاست؟ حاضرين: خوب نياز هردو است. آقاي سلطاني: من ميخوام بگم كه اين ها هيچ كدام نياز خانم ها نيستند بلكه فقط نياز آقايان هستند. اين 4 مورد توليد خانم ها هستند و توسط زن بوجود مي آيند. مگر مي شود كسي هم توليد كننده چيزي باشد هم خودش به آن نيازمند باشد؟ من تشنه هستم آب نياز دارم چه كار بايد كنم؟ نهايت مي روم يك بطري آب مي خرم. محبت و عاطفه و عشق و آرامش مثل همان بطري هاي آب هستند و خودتان خبر نداريد و نمي دانيد كه اصلاً چشمه و سرمنشأ و سند مالكيت آب خودتان هستيد پس چرا له له آب مي زنيد؟ و چرا به دنبال قطره قطره آن مي گرديد؟ پس اين چهار نياز، توليد خانم ها است و امنيت توليد آقايان است.

حاضرين: يعني خانم ها مبرا از اين 4 نياز هستند؟ آقاي سلطاني: شما توليد كننده و سرمنشأ و چشمه آن هستيد، مبرا چيه؟ شما آلوده ي اين ها هستيد از شما بايد جاري شوند مگر باران از زمين به آسمان مي بارد؟ عشق و محبت براي خانم ها مصرفي نيست، توليدي است. شما بايد بوجود آوريد و جاري كنيد و ابراز كنيد. يكي از حاضرين: اول بايد نياز خودمان برطرف شود. آقاي سلطاني: اگر ايستاديد تا ديگري بيايد و مالكيت هاي شما را به شما بدهد، وقتتان را تلف كرده ايد. قرن ها است كه ايستاديم تا بيايند و مالكيت ما را بدهند و هيچ كس هم نيامد به خانم ها عشق و محبت بدهد.

ما دو تا نياز اصلي داريم: امنيت و محبت. امنيت را آقايان تأمين مي كنند و محبت را خانم ها بعد هم با هم مبادله مي كنند. هر مردي يك نيمه زنانه دارد و هر زني يك نيمه مردانه در وجودش دارد. ما در وجود همديگر كنسولگري داريم كه اين كنسولگري ها مسئول امنيت و محبت هستند به شرطي كه در رشد متعادل قرار بگيريم و در مرحله كودكي و مرحله مصرف، درجا نزنیم و گیر نیفتیم. رشد كنيم و به مرحله بلوغ برسيم. بلوغ يعني توليد. در مرحله همسري بايد به مرحله لوغ عاطفي برسيم و نيز بلوغ شناختي و .... و بعد با هم مبادله كنيم.

حاضرين: يعني اول بايد خانم ها به آقايان محبت كنند؟ آقاي سلطاني: ابداً من چنين چيزي نگفتم. بلكه گفتم خانم ها مولد محبت و لطافت هستند و آقايان مولد امنيت و پشتگرمي. ما هميشه توصيه مي كنيم پدر و مادر همزمان دو دست كودك را بگيرند تا كودك هم دست لطيف و ظريف مادر و هم دست قوي و خشن مرد را حس كند و اين دو حس با هم به كودك آرامش مي دهد و به هردو نيمه ي وجود كودك آرامش مي دهد. حرف ما اينه نه اين كه زن را از حقش محروم كنيم. وقتي وارد بازي زن و مرد مي شويم يادمان مي رود بانو بودن و شوهر بودن را و فقط بازي زن و مرد را شروع مي كنيم يعني بازي تعارض. اين بازي ها را بيخود دامن نمي زنند، باور كنيد از نظر جامعه شناسي اين ها بازي جهان سلطه است. دائم انگشت اتهام به طرف مقابل گرفته ايم و مشغول دادو فرياد هستيم و بعد هم دنبال قاضي مي گرديم كه تقصير منه يا تقصير اونه. تقصير هيچ كس نيست.

اگر از مرحله رشد به خوبي بگذريم و همسري را عبور كنيم مي رسيم به مرحله والديني. در مرحله كودكي يك حق و حقوقي داشتيم، بالاتر كه مي رويم و به بلوغ مي رسيم حقوق كودكي را از دست مي دهيم و حقوق زن و مردي را به دست مي آوريم و به مرحله همسري مي رسيم و ازدواج مي كنيم، حقوق زن و مردي را از دست مي دهيم و حق همسري پيدا مي كنيم و بالاتر كه مي رويم و پدر و مادر مي شويم حقوق زن و مردي را از دست مي دهيم و حتي بخش عمده اي از آن را از دست مي دهيم. حقوق والديني پيدا مي كنيم.

يك مشكل ما اين است كه فكر مي كنيم بچه ها آمده اند و مانع پيشرفت ما شده اند اما خبر نداريم كه بچه ها آمده اند و ما را در مسير رشد بالا برده اند و به مقام والديني رسانده اند. ما متأسفانه دوست داريم در مرحله همسري بمانيم. چه قدر از مادر ها مي شنويم كه از وقتي اين بچه آمده نه به زندگيم مي رسم نه به خودم و... پيشرفت اجتماعيم مختل شده.

زماني كه پدر و مادر مي شويم، نقش هاي در طول زندگي را به همراه داريم يعني حتي در زمان والديني هم بايد نقش كودكي را داشته باشيم. منظور از كودك درون همين است. يكپارچه نگري داشته باشيم و همه ي مراحل رشد را در امتداد هم ببينيم. منظور اين نيست كه كسي كه همسر شد پس ديگر مرحله ي انسان بودن و كودكي را از دست داد و وقتي والد مي شويم پس ديگر كودك نيستيم. اگر نگاه كلي نگر نداشته باشيم تبديل به پدر و مادر فداكار خواهيم شد كه بدترين نوع والدين هستند.

چرا ما معتقديم پدري و مادري بالاترين مرحله رشد و متفاوت از همه مراحل است؟

مادر و پدر يك موجود نر و ماده نيستند كه يك توله يا جوجه به دنيا آورند، بلكه يك انسان به دنيا مي آورند. ما دو صفت برجسته براي خداوند متعال مي شناسيم:   خالق بودن  و    پروردگار بودن

مادر و پدر جنين را درست مي كنند، خلق نمي كنند. خلقت متعلق به خداوند است و پدر و مادر واسطه ي خلق خداوند هستند. يعني خلقت خداوند به مادر سپرده مي شود به همين دليل مادر نقش اصلي دارد تا اين مخلوق (كودك) به دنيا آيد.

خدا خلق مي كند  .................................مادر وپدر (والدين)به دنيا مي آورند، متولد مي كنند

مادر چه به دنيا مي آورد؟  ولد (نوزاد). پس والدين يك ولد دارند كه توسط خداوند خلق شده است. پس يك وظيفه والدين به خصوص مادر، تولد است. فارسي ولد، نوزاد است. صفت ديگر خداوند پروردگار (رب) است. كه براي والدين مي شود مربي يا پرورش دهنده، رب وظيفه اش را به مربي محول مي كند.

خدا پروردگار است  ................................ والدين، مربي و پرورش دهنده.

ما مي توانيم اين منزلت هاي معنوي را نبينيم. جهان مادي هم تلاش مي كند كه انسان منزلت معنويش را نبيند. وقتي ببينيم، خيلي به ما ظلم خواهد شد چون ديگر نه سر كار مي توانيم برويم، نمي توانيم تحصيلاتمان را ادامه دهيم يا به مهماني برويم و نه دوران خوش مجردي را داشته باشيم!!!!! خبر نداريم كه اين مقام والديني است كه شادي مي دهد.

مادر نوزاد را زايمان مي كند، پس مادر زايش دارد و بعد پرورش مي دهد. مقام مادري درجه بندي دارد. كمترين مرتبه اش جايي است كه يك فرزند به دنيا مي آورد و بزرگ مي كند و بالاترين مرتبه اش را خدا مي داند كه كجا است؟ مادر اگر به مراتب بالاي مادري برسد، زايش و پرورش محبت خواهد داشت. مشكل مادران امروزي اين است كه خود را نيازمند دريافت محبت مي بينند يعني نازا و سترون هستند، نمي توانند توليد كنند پس نمي توانند پرورش هم بدهند پس در مراحل پايين و مصرفي مي مانند. مصرف كننده ي محبت باقي خواهند ماند. در مورد پدر هم همين است زايش ندارد و نمي تواند امنيت توليد كند. زايش وظيفه ي والدين است، تفكيك نكنيد اما اهميت مادر در   مرحله ي زايش وپرورش بالاتر است. ما زايش را تبديل كرده ايم به زايمان و ادعا مي كنيم يكي زاييدم براي هفت پشتم بسه. و نمي دانيم كه چه ظلمي در حق خودمان مي كنيم. مادر، تمام لحظات زندگي اش زايش است منتهي نه زايش كودك. وقتي به مقام والاي مادري رسيدي مهم نيست كه براي كي داري زايمان و پرورش انجام مي دهي. آيا زايش علم داريم؟ به همين دليل بود كه من گفتم مقام معلم و پزشك و پرستار و ..... ذيل مقام پدري و مادري است.

برگرديد به ذهن فعال و منفعل، ذهن منفعل يك ذهن ابتر و بيهوده است چون توليد ندارد و فقط تكرار       مي كند.

معلمي كه زايش نداشته باشد و پدر و مادر نباشد در مرحله اهميت باقي خواهد ماند. چون معلمي باارزش است كه وارد حيطه ي ارزش ها شود. مادري يك ارزش است، زن بودن اهميت است و اين دو نبايد جايشان عوض شود.

شايد من دلم مي خواهد كه در مرحله ي مهم و اهميت بمانم. يك معلم هستم، x تومان هم پول مي گيرم و درس مي دهم و مي روم، خيلي مهم و عالي است ولي وارد حيطه ي ارزش نمي شوم چون والد نشدم. پزشكي هم كه به مرحله ي ارزش ها نرسيده مهم است چون زحمت كشيده و درس خوانده و مشغول خدمت است ولي والد نيست. منظور من از رسيدن به مرحله پدري و مادري اين است كه اگر پزشكي به يك مادر مي گويد كه بايد سزارين شوي، اگر دختر خودش هم بود همین كار را مي كرد؟پزشكي به حيطه ارزش ها و والديني رسيده كه معتقد باشد هر كس از اين در مي آيد مثل فرزند خودم است. همين اتفاق اگر براي فرزند خودم هم مي افتاد...............

يك پزشك، مهندس، مربي، معلم و غيره زماني كه در موقعيت شغلي شان قرار مي گيرند تا زماني كه پدر و مادر نباشند، فقط در مرحله اهميت باقي خواهند ماند و وارد فضاي ارزش ها نمي شود خيلي مهم و خوب و قابل احترام است فقط ارزش نشده است.

يك نشانه ديگر براي اين كه بدانيم در فضاي اهميت هستيم يا ارزش، اين است كه كسي كه وارد  حيطه ي ارزش مي شود ديگر حق شناسي و قدرشناسي و سپاسگزاري برايش  بي معني مي شود، بي نياز از اين ها مي شود و متوقع نخواهد بود. يك مادر متوقع به مرحله ارزش نرسيده استدر مرحله اهميت مانده است، زن مانده است و به خاطر كارهايي كه كرده توقع پاداش دارد. ولي كسي كه به مرحله ارزش رسيده باشد اصلاً منتظر سپاسگزاري نيست، توقع ندارد و دست مزد نمي خواهد. ما وقتي مي گوييم ذيل كلمه پدر و مادري منظور حتماً آوردن بچه نيست. ممكن است پزشكي اصلاً ازدواج  نكرده باشد ولي در حق مريضش پدري كند يا مادري كند. اصلاً لازمه ي والدين شدن، ازدواج و بچه داشتن نيست. مادري و والديني جزو فطرت و غريزه هستند. اگر يك  بچه به دنيا آوريم به غريزه پاسخ داده ايم، روي غريزه فرزندمان را شير مي دهيم و پرورش مي دهيم. اما وقتي فطرت مادري شكوفا شود و يا فطرت پدري شكوفا شود ديگر مهم نيست كه فرزندي به دنيا آورده ايم يا نه؟ فضاي اهميت، زميني وهويتي و مادي است و اصلاً معنوي نيست اگر از مرحله اهميت عبور نكنيم و به معنويت نرسيم دچار بازي هاي مقصر و مقصريابي خواهيم شد.

اولين مسئله براي رشد و رفتن به فضاي ارزش، شناختن نيازها و شناختن تفاوت نياز با خواسته است. كودك نيازهايي دارد، وقتي نيازش را دريافت نمي كند، تبديل به خواسته مي شود. در اين حالت بزرگ كه مي شود تبديل مي شود به بزرگسالي پر از خواسته هاي جورواجور. و قدرت تشخيص تفاوت نياز با خواسته را نخواهد داشت.

اولين مسئله اين است كه بدانيم چه نيازهايي داريم نه چه خواسته هايي داريم تا بعد بفهميم كه فرزندمان چه نيازهايي دارد؟ براي اين كه به مقام والديني برسيم بايد نياز هايمان را بشناسيم و تفاوت آن ها را با خواسته بدانيم و نيز منشأ دريافت نيازهايمان را هم بشناسيم.

يك مشكلي كه امروزه ما با بچه هايمان داريم اين است كه بچه هاي ما منشأ را نمي شناسند. خود ما هم منشأ را نمي شناسيم. شناخت منشأ از ساده ترين مسائل شروع مي شود. مثل برنج. بچه هاي ما سرمنشأ توليد برنج را نمي شناسند و خيال مي كنند برنج هم در كارخانه توليد مي شود. يا حتي       نمي دانند شيريني كه روي ميز است منشأ آن از كجاست و غيره. منظور اين نيست كه از امروز برويد و در خانه هايتان كلاس منشأ شناسي بگذاريد بلكه منظور ما اين است كه فقط كودك را در معرض اين آگاهي ها قرار بدهيد خودش پيدا مي كند كه منشأ كجاست و متوجه مي شود اما به صورت يادگيري نه به صورت ياددهي. بزرگسال هم بايد بداند منشأ كجاست و اگر چيزي را كم دارد از كجا بگيرد.

دومين مسئله در رشد داشتن درك مسئول است. درك مسئول جزو آگاهي است. وقتي مي گوييم درك مسئول داشته باشيم يعني من مسئول رشد خودم هستم. احدي نمي تواند مانع رشد من بشود جز خودم. من مسئول رشد خودم هستم و هيچ  كس نمي تواند مانع رشد من بشود. تا اين زمان كه من به عنوان مدرس در اين جا ايستاده ام سر سوزني مانع در برابر رشد من  ايجاد نشده است، سخت ترين مراحل زندگي را گذرانده ام، لحظات خيلي خيلي سختي را پشت سر گذاشته ام و به مرحله پدربزرگي رسيده ام ولي اين روزها هرگز مانع رشد من نبودند حتي وقتي به آن روزها نگاه مي كنم مي بينم همه آن ها پله هاي رشد من بوده اند. تمام اتفاقات ناگواري كه در زندگي براي من پيش آمده، باعث رشد من شده است.

من مسئول رشد خودم هستم و مسئول رشد هيچ كس نيستم. در مورد فرزندان هم  مرحله اي دارد كه بعد از آن آرام آرام مسئوليت را به خودش واگذار مي كنيم و كنار مي ايستيم. حاضرين: ما مسئول نيستيم اما مي توانيم بگوييم كه مسبب هستيم؟ آقاي سلطاني: ابداً.تك تك ما خودمان هستيم. شايد بتوانيم تأثيرگذار باشيم كه اين برمي گردد به بحث مسئوليت. اين جا ما فقط اشاره كرديم من مسئول رشد خودم هستم ولي در مقابل رشد ديگران مسئوليت دارم. تك تك انسان ها مسئوليت دارند. و در كل مأموريت ما در اين جهان اين است كه "مسئول رشد خودم باشم" و در مقابل رشد ديگران مسئوليتم را بشناسم. معناي زندگي همين است و غير از اين چيز ديگري نيست.

مزلو در زمينه ي مسئوليت و مسئول مي گويد وقتي يك چراغ راهنمايي سبز است و ماشيني عبور مي كند اگر همزمان يك ماشين ديگر هم از چراغ قرمز عبور كند و تصادف شود، كدام مسئول است؟ حاضرين: اوني كه از چراغ قرمز رد شده. حالا مزلو مي گويد آن ماشيني كه از چراغ سبز عبور كرده مسئول است و معتقد است شمايي كه از چراغ سبز رد مي شوي مسئول هستي چون اگر تو آن جا نبودي تصادف نمي شد و آن ماشين رد مي شد و مي رفت. حضور تو باعث اين تصادف شده است اگر نبودي اين تصادف نمي شد. دوم تا زماني كه در جامعه يك نفر هست كه از چراغ قرمز عبور مي كند و قانون شكني مي كند، همه مسئول هستند. يك جايي من به مسئوليتم خوب عمل نكردم كه امروز يك نفر قانون شكني مي كند. اگر در جامعه اي جرم و جنايت هست يقيناً من به وظيفه ام عمل نكرده ام و يقيناً جامعه به وظيفه اش عمل نكرده است و به مسئوليتش عمل نكرده است. عمل به مسئوليت يعني وظيفه. اگر كسي آدم مي كشد همه ي جامعه مسئول هستند و دقيقاً اين نص صريح قرآن است كه بارها گفته وقتي كسي يك نفر را مي كشد، كل جامعه و انسانيت را مي كشد و كسي كه يك نفر را نجات مي دهد، انسانيت را نجات مي دهد. در عرفان هاي جديد مي گويند كه هر وقت به مسئوليتت در برابر جامعه عمل كني، سطح انرژي كائنات بالا مي رود و هر وقت كار مخربي كني كل انرژي كائنات را پايين مي آوري. حوزه ي مسئوليت ما اين گونه است ما در مقابل ديگران مسئوليت داريم، مسئول ديگران نيستيم.

گفتيم از عوامل اقتدار آگاهي و دانايي است. دانايي يعني علم، شناخت و تجربه. غير از آگاهي بايد دانايي هم داشته باشيم. در زمينه كودك بايد با دانايي از مراحل رشد كودك و نيازهاي كودك و بر پايه ي اين ها يك ساختار تربيت بسازيم. براي ايجاد ساختار تربيت ما نياز به علم داريم. اين جا است كه بايد كتاب بخوانيم و كلاس برويم و كار كنيم. درست مثل علوم ديگر. مادر شدن و پدر شدن علم دارد و ما بايد علم والديني را كسب كنيم و بدانيم ساختار تربيتي چيست؟ كودك چه نيازي دارد و اين نياز را چگونه بايد به او بدهيم؟ اين مسائل يادگرفتني هستند.

تا آخر دوره تمام صحبت هاي ما بر پايه ي دانايي خواهد بود. مثل بحث ريتم و نظم و ... كه قبل از اين داشتيم و همه در حيطه ي دانايي هستند. دانايي همان است كه به آن تكنيك مي گوييم. دانايي يا روش همان مطلبي است كه شما مادرها هميشه مي پرسيد: چگونه؟ چه طوري؟ چه جوري؟ جواب همه اين ها برمي گردد به دانايي. تكنيك و روش و دانايي را بايد از كتاب و استاد ياد گرفت و كار كرد.                                

ساختار تربيت يك سلسله مراتب دارد كه به اين شرح است:       (ابن ساختار هرمی شکل است )                              

  اصل

   اصول

  ارزش ها

  اهميت ها

 مفيدها

   بي تفاوت ها

 مضرها و مخرب ها

كار با كودك اين سلسله مراتب را نياز دارد. ما به اين هرم ساختار تربيت مي گوييم. بايد تك تك اين مراحل را بشناسيم و بدانيم چي براي كودك مخرب است، چي مفيد است و..... مثلاً اين ساختار را در غذا خوردن بيابيد. چي براي كودك مضر است؟ چيپس و پفك. آيا اين مواد را از سبد غذاي تان حذف كرده ايد؟ ما ساختار ادب غذا خوردن نداريم كه بايد روي آن كار كنيم. دانايي يعني علم اين مسائل را به دست آوريم و براي خودمان يك ساختار بسازيم.

كودك مثل ساختمان است. براي ساختن يك ساختمان به بتن و قالب بتن احتياج داريم و يك نقشه كه در آگاهي به دست مي آيد و بايد طبق اين نقشه عمل كنيم. پي اصل است، پي را مي ريزيم بعد قالب بندي مي كنيم و ستون ها را مي زنيم و بعد هم سقف را مي سازيم. وظيفه ي والدين ساختن پي و ستون هاي اصلي است و ساختن سقف    طبقه ي اول، ديگه بعد از آن بانك وام مي دهد. به سقف طبقه اول كه برسيم بانك خودش وام مي دهد و ما بايد به عهده كودك واگذار كنيم و هنر والدين اين است كه طوري پي و ستون ها را بسازند كه كودك خودش ساختمان سازي را ياد بگيرد. اگر ما درست عمل نكنيم تا آخر عمر بايد برايش قالب بندي كنيم. اگر قالب بندي را هم بلد نباشيم يك چيز كج و كوله مي سازيم به اسم ساختمان مدرن.

چهارچوب و ساختار تربيتي، همان قالب بتن است. بتن، رشد است، داخل قالب كه ريخته مي شود شكل مي گيرد. اين قالب هم خيلي محكم است (اقتدار) و هم خيلي لطيف است (مهرباني). تا ساختار كودك شكل بگيرد.

حاصل اقتدار چيست؟

كسي كه مقتدر است، صبور است. صبوري يك نياز مبرم دانش والديني است. اگر به مرحله ي اصل و جايگاه والديني برسيم، خيلي صبور خواهيم شد. به دور و برتان خوب نگاه كنيد چه پدر و مادرهايي خيلي صبورند؟ والدين صبور عصبي نمي شوند، خشونت ندارند. منظور ما از صبوري،خودخوري و انفعال و ستم كشي نيست بلكه منظور ما آرامش است. والدين صبور با آرامش و دانايي و آگاهي از مسائل عبور مي كنند. صبوري، اعتقاد به رشد است. اعتقاد به منزلت معنوي پدري و مادري است. صبوري يعني مي دانيم رشد يك حركت است. كودك در مراحل مختلف رشد دچار حالات گوناگوني مي شود كه والدين آگاه و صبور و دانا اين مراحل را مي شناسند و به آرامي از آن ها عبور مي كنند و اين آرامش را به كودك انتقال مي دهند. صبوري يعني پشتكار و انگيزه داشتن. وقتي به كاري اعتقاد داريم و اين اعتقاد از روي آگاهي و دانايي است و ايمان داريم، آرام و با پشتكار و با انگيزه خواهيم بود. كار با كودك يك كار راهبردي است. كاري كه امروز انجام مي دهيم 15 سال بعد نتيجه اش را خواهيد ديد. اصلاً نه در بهترين حالت و نه در بدترين حالت، الآن نتيجه كارهايتان را نخواهيد ديد. پس وقتي اطمينان دارم كه كاري كه الآن انجام مي دهم 15 سال بعد نتيجه اش را خواهم ديد، پشتكارم زياد خواهد شد. وقتي در كاري انگيزه و پشتكار داريم خسته نخواهيم شد. وقتي به مقام پدري و مادري برسيم اين صبوري و پشتكار را خواهيم داشت و مي دانيم كه چه كار بايد بكنيم و چه كار نكنيم.

نكته ي بعد ثبات و قابل پيش بيني بودن است. كودكان والدين غيرقابل پيش بيني آسيب مي بينند. ثبات و قانون مندي و شفافيت فضا و ابراز صريح توقعات حاصل اقتدار هستند. قابل پيش بيني بودن يعني كودك بداند كه اگر من كاري كردم الآن مادر چه واكنشي نشان مي دهد. اگر كودك مثلاً روي ديوار خط مي كشد يك روز حالمان بد است سرش داد مي كشيم و روز ديگه حالمان خوب است، حتي تذكر هم نمي دهيم. اين حالت كودك را آزار مي دهد.

امنيت و اقتدار آن قدر مهم هستند كه جابه جا در رفتار با كودك با آن ها مواجه هستيم. امنيت و اقتدار و شناخت يك مجموعه هستند كه بايد با نگاه كلي نگر آن ها را بررسي كنيم.

عوامل تضعيف اقتدار

احساس گناهدائم خودمان را بدهكار مي دانيم. احساس گناه اقتدار را از بين مي برد. برگرديد به درك مظلوم و مقصر و درك مسئول. كودك را زديد، جلوي او نشكنيد و اگر دچار احساس گناه شديد جلوي كودك بروز ندهيد و شروع به جبران نكنيد. قربون دستم اگر دوباره تكرار كني پدرت را درمي آورم. زدن كودك اصلاً كار خوبي نيست اما شكستن جلوي كودك به مراتب بدتر از كتك زدن است. والديني كه كودك را مي زنند و فوري مي خواهند جبران كنند در واقع دو بار او را مي زنند كه بار دوم خيلي بدتر است. جبران از روي احساس گناه آسيبش بيشتر از خود كتك زدن است. وقتي مي خواهيم زود جبران كنيم و اجازه مي دهيم كودك به ما دست درازي و توهين كند اين كار كودك را بيشتر خراب مي كند. بايستيد و مسئولانه عمل كنيد، بها بپردازيد و جبران كنيد و رشد كنيد. بچه ها روحشان آن قدر بزرگ  است كه خيلي راحت ما را مي بخشند. اصلاً نگران بچه ها نباشيد.

مهر طلبي - ما مي ترسيم كه فرزندمان ما را دوست نداشته باشد. دائم نگران هستيم. چون منشأ دوست داشتن را نمي شناسيم. اين حالت اقتدار را از ما مي گيرد.

نياز به تأييدما خيلي دوست داريم هميشه مورد تأييد باشيم. اولي اش هم خود من. نكنه من اين كار را بكنم بگن چه مادر بدي. اصلاً نقد را دوست نداريم. هميشه تأييد مي خواهيم اين حالت اقتدار را از بين مي برد و حتي ممكن  است ايجاد ضعف شخصيتي كند.

وسواس علمياين حالت به خصوص در مورد مادراني است كه خيلي كتاب مي خوانند و كلاس مي روند و پاي صحبت هاي ماهواره و سي دي مي نشينند. ما يك مسئله اي كه در جامعه داريم اين است كه خيلي به مسائل سطحي نگاه مي كنيم. چون اطلاعات مان در همه زمينه ها كم  است و سطح دانايي و آگاهي بالا نيست. ما به بچه ها خيلي اطلاعات مي دهيم ولي هرگز دانش نمي دهيم. يعني انباشت مغزي مي دهيم. خود ما هم مغزمان انباشت اطلاعات است بدون اين كه دانش داشته باشيم. و اين اطلاعات را تبديل به دانش كنيم. انباشت اطلاعات وسواس علمي مي آورد. و رسانه ها در اين امر نقش بسزايي دارند. اطلاعات ما سطحي و رسانه اي است.

وظيفه ي رسانه ها تلنگر زدن است نه دادن علم و دانش. اين شما هستيد كه بايد دنبال مطالب برويد و در آن ها عميق شويد و تبديل به علم كنيد. اگر عميق  نشويد دچار وسواس خواهيد شد.

عجله و شتابنسل امروز نسل عجولي است. زود و تند و سريع مي خواهد به همه چيز برسد. مادرهاي امروزي اگر توان داشتند بچه را مي كشيدند تا زودتر بزرگ شود اما چون اين توان را ندارند با عقل بچه اين كار را مي كنند بعد هم ادعا مي كنند كه بچه من خيلي بيشتر از سنش مي فهمد. باور كنيد بيشتر از  سن فهميدن اصلاً علامت خوبي نيست، يعني مغز كودك را كشيده ايد. اين كودكان از حالت معمولي خارجند. بچه اي خوب است كه اندازه سن خودش بفهمد نه بيشتر و نه كمتر. بيشتر فهميدن براي سن 18 سال به بالا است. همه دنيا در مدرسه بچه هاي تيزهوش را علني نمي كنند و فقط معلم و مسئولين مدرسه خبردار هستند و حتي به والدين شان هم ابراز نمي كنند تا روابط اجتماعي آن ها با هم سن وسالانشان مختل نشود و طوري برنامه ريزي مي كنند كه معدل اين بچه ها از ميانگين كلاس بالاتر نرود. تا دانشگاه اين موضوع را باز مي كنند. چون در اين سن شخصيت اجتماعي شكل گرفته.

عجله نداشته باشيد، نگران آينده نباشيد باور كنيد هيچ اتفاقي نمي افتد. آينده هيچ خبري نيست ، تكرار امروز  است. اجازه دهيد بچه ها مناسب سنشان زندگي كنند. وارد بازي مقايسه ي بچه ها نشويد، نترسيد و با آرامش به زندگي ادامه دهيد.



مطالب مرتبط

ارتباط با ما
عضویت در خبرنامه
logo-samandehi

نقل مطالب این سایت فقط با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت و برای مقاصد غیر تجاری بلامانع است

نوردیده nooredideh.com

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.

حتما بخوانید!!

حسودان کوچک (قسمت دوم)
ادامه مطلب