شخصیت

نشست15-شخصیت1

از اين مبحث به بعد موضوع دوره ي ما بر پايه ي شخصيت خواهد بود. نمي دانم كه تا چند جلسه به طول انجامد اما تمام تلاش هاي ما بر اين است كه شخصيت فرزندان ما متعادل شكل بگيرد. در جلسه اول اين دوره وقتي مشخصات كودك آرزوها را روي تابلو نوشتم و آن ها را دسته بندي كردم طولاني ترين دسته يا ستون متعلق به شخصيت بود. خيلي از آرزوهايي كه ما در مورد فرزندمان داريم، حول شخصيت كودك است مثل: كودك صالح، با عزت نفس بالا، اعتماد به نفس بالا، توانايي نه گفتن و دفاع از خود و غيره همگي مربوط به شخصيت هستند.

در مباحث پيش راجع به جسم 5 جلسه صحبت كرديم و گفتيم كه جسم بستر رشد است. جسم مثل گلداني است كه بستر رشد است طبق مخروط رشد. گفتيم امنيت فضاي رشد است و رشد در فضاي امنيت اتفاق مي افتد. شخصيت نمودار رشد است. شخصيت نشان مي دهد كه كودك يا انسان در چه مرحله اي از رشد است و يا در مسير رشد قرار دارد يا از مسير منحرف شده است. ما يك علامت دروني داريم كه بدانيم در مسير رشد قرار داريم يا نه؟ اين علامت « آرامش دروني » و احساس خوشايند داشتن است. حال شخصيت علامت بيروني است كه به ما نشان مي دهد در مسير هستيم يا نه. شخصيت كودك يكي از دغدغه هاي مهم والدين است. پس طبق روال هميشه اول با فضاي آگاهي و ديدن صورت مسئله شروع مي كنيم و در آخر مبحث به فضاي دانايي و روش ها و چگونگي ها مي پردازيم.

مطمئناً راجع به شخصيت مطالعات زيادي كرده ايد و نيز در اين باره مطلب و كتاب هاي فراواني وجود دارد ولي هر چه بيشتر اين مطالب را مي خوانيم بيشتر دچار بهم ريختگي ذهني و تعارض مي شويم. به دليل اين كه ما مبناي كار را صِرف روي روانشناسي گذاشته ايم. امروزه در جهان 4 مكتب روانشناسي وجود دارد شامل: روانكاوي، رفتارگرايي، شناخت گرايي و انسان گرايي. عمده ي اين مكاتب راجع به كودك مطالب زيادي دارند.

مكتب روانكاوي بر غرايز تكيه دارد يعني پايين ترين سطح در وجود انسان و مرتبه ي حيواني. بنيانگذار آن هم  فرويد است. كه همه چيز را از ديدگاه غرايز جنسي بررسي مي كند. مكتب رفتارگرايي تا مرتبه ي ذهن انساني بالا آمده اما در پايين ترين مرحله ي ذهن ايستاده است يعني آن مرحله اي كه انسان با حيوان مشترك است « شرطي شدن ». حيوانات نيز با شرطي شدن تربيت پذير هستند و رفتار گرايي نيز بر شرطي شدن تكيه دارد. مكتب شناخت گرايي از دو مكتب قبلي بالاتر رفته و بر شناخت و شبكه ي عصبي و مغز تكيه دارد. انسان گرايي نيز باز هم بالاتر رفته و بر خردمندي و تعالي تكيه مي كند و به دنبال ذهن متعالي است. همه ي اين مكاتب صحيح هستند و درست مي گويند. هيچ كدام اشتباه نمي كنند و هر كدام از آن ها انسان هاي بزرگي در رأس دارند. فرويد و دخترش آنا فرويد انسان هاي بسيار بزرگي هستندكه به بشريت خدمت هاي بزرگي كرده اند. در رفتارگرايي نيز بعد از واتسون كه بنيانگذار آن است پاوولف و اسكينر را داريم. اسكينر استاد برجسته ي هاروارد است و سال ها در اين زمينه زحمت كشيده است. در مكتب شناخت گرايي نيز پياژه است كه بيش از 50 سال روي هوش كودك كار كرده است و كمتر دانشمندي را داريم كه با اين پشتكار كار كرده باشد. بعد از آن خانم مونته سوري را داريم كه يكي از انسان هاي نمونه زمانه ما هستند و پزشك بودند. در انسان گرايي نيز آبراهام مزلو وكارل راجرز را در رأس داريم و بزرگان ديگري كه مجال نام بردن تك تك آن ها نيست. همه ي اين انسان ها بر گردن بشريت حق دارند و پله به پله علم را بالا برده اند ولي علم در برابر هستي بسيار كوچك است. اين مقدمه را گفتم تا به اين موضوع اشاره كنم كه علم كوچك  است و حتي در ابتداي شناخت هستي هم نرسيده است. نظريات اين دانشمندان همگي درست هستند ولي كامل نيستند. هنوز در سطح ذهن انسان هستند و بالاتر نرفته اند. حتي گاهي اين رويكردها با هم در تعارض هستند و يكديگر را رد مي كنند، كتاب هايي هم كه ما مي خوانيم بر مبناي يكي از اين رويكردها است و چون ما اين تعارض بين رويكردها را نمي شناسيم، يكدفعه مي بينيم كه در كتابخانه مان رنگارنگ كتاب از مكتب هاي گوناگون جمع كرده ايم در صورتي كه اين كتاب ها مخصوص دانشجويان و دانشگاه است نه براي مادري كه مي خواهد كودك پرورش دهد. اين كتاب ها را مي خوانيم و دچار آشفتگي ذهني مي شويم و مطالب ژورناليستي و اطلاعات تلويزيوني و مطبوعات هم به آن ها اضافه مي شوند و بيشتر ما را دچار آشفتگي و بهم ريختگي مي كند. در اين دوره سعي مي كنيم با كمك اين رويكردها و با كمك سنت خودمان و تجربيات شما والدين، يك ساختار بهنجاري وجود آوريم كه بتوانيم از آن استفاده كنيم. در طول دوره از نظريات اين دانشمندان استفاده خواهيم كرد اما محور نظرياتي كه ما از آن بهره مي بريم،نظريات اريكسون است. چون من نظريه ي اريكسون را در رشد شخصيت بيشتر از هر نظريه ي ديگري قبول دارم و به آن استناد مي كنم و براي شما بازگو خواهم كرد. در رشد متعادل ما هم از روانشناسي و بيشتر از جامعه شناسي استفاده خواهيم كرد. چون جامعه شناسي، روانشناسي را كامل مي كند. ما در هوش متعادل و رويكرد رشد متعادل كودك به دنبال يك عامل معنوي هستيم چون معتقديم كه رشد متعادل يك رويكرد تعالي گرا است. از منابع سنتي، جامعه شناسي و روان شناسي نيز بهره مي بريم.

شخصيت چيست؟

شخصيت يعني الگوي اختصاصي هر فرد در تعامل با محيط. در تعامل يعني اثرگذاري و اثرپذيري با محيط، طبيعت، انسان ها، فيزيك و ارتباطات. اين يك تعريف كتابي از شخصيت است. حال اين تعريف را باز مي كنيم اما قبل از آن به دو نكته اشاره مي كنم، اول اين كه همه ي انسان ها شخصيت دارند؛ در حالت عاميانه مي گوييم كه "فلاني خيلي بي شخصيته" ما انسان بي شخصيت نداريم. چون شخص وجود دارد به طبع شخصيه اش هم وجود دارد. نكته ي دوم اين كه شخصيت هر كسي منحصر به فرد است. همان طور كه دو تا اثر انگشت با هم يكسان نيستند، شخصيت انسان نيز منحصر به فرد است. ما روي اين مطلب منحصر بودن شخصيت خيلي تكيه مي كنيم. و نيز موضوع برتر يا پست تر بودن نيست بلكه منحصر بودن مهم است. چون هر انساني منحصر به فرد است پس شخصيت هر انساني نيز منحصر به فرد است.

سه عامل شخصيت را تشكيل مي دهند:

1-    فرديت شخصفرديت واقعي است و معني آن چيزي است كه از فرد مي بينيم مثل: جنسيت، شكل ظاهري، طبقه اجتماعي، سواد، دارايي، جنبه ي فرهنگي و اجتماعي، جغرافيايي و .... از دل اين مسائل چه قدر تفاوت ها مي شود بيرون آورد! كه همه ي آن ها تفاوتهاي فرديت ما است. فرديت واقعي است و ما از نظر فرديت با هم متفاوت هستيم. واقعيت اين است كه اندازه ي قد من يك متر و 70 سانتي متراست، فلان مقدار وزن دارم و سنم هم چند سالي هست و ده ها مشخصه ي ديگر، همه ي اين مشخصات واقعي هستند.

2-    ذهنيتبر پايه ي فرديتي كه داريم از آن يك ذهنيت داريم كه مي تواند واقعي يا غير واقعي باشد. ذهنيت يعني ارزش گذاري هاي ذهني كه انجام مي دهيم. "قد من كوتاه است" اين يك ارزش گذاري و يك ذهنيت است. ما اصلاً آدم قد كوتاه نداريم. قد كوتاه واقعيت ندارد، قد بلند هم واقعيت ندارد؛ واقعيت اين است كه قد من يك متر و 70 است، يا قد او يك متر و 50 است. وقتي مي گيم قد كوتاه و بلند غير واقعي مي شود. به نظر شما قد 70/1 بلند است يا كوتاه؟ حاضرين:(بعد از يك سكوت چند لحظه اي) خوب است. آقاي سلطاني: اين يعني ارزش گذاري و غير واقعي است. واقعيت همان اندازه ي قد است. هر چيز ديگري غير از گفتن اندازه، ذهنيت ما است. يكي از حاضرين: اين معيار يك استاندارد جهاني است. آقاي سلطاني: استاندارد جهاني هم ذهنيت ما است و يك هنجار است. واقعيت اين است كه قد من يا او يا شما يك متر و 70 است و بقيه حرف ها غيرواقعي و قرار دادي است. ذهنيت مي تواند واقعي يا غير واقعي باشد. ذهنيت غير واقعي برداشتي است كه ما داريم. يعني القايي، چيزي كه به ما القاء مي شود، يعني هنجار و چيزهايي كه در جامعه ي ما هست. بر پايه ي ذهنيتي كه ما از فرديت خودمان داريم، عامل سومي پيش مي آيد كه رفتار ما است.

3-    رفتار نيز هم واقعي و هم غير واقعي است. مسئله ي مهم ذهنيت ما است و اين كه چه برداشتي داريم و چي به ما القاء شده و هنجارهاي جامعه ي ما چيست. وقتي مي گوييم استاندارد، استاندارد يك هنجار اجتماعي است. ما برپايه ي برداشت ها، القائات و هنجارها براي خودمان يكسري ذهنيات مي سازيم.

هرچه قدر اين سه عامل هماهنگ و واقعي باشند، شخصيت فرد يك شخصيت مطلوب خواهد بود. و هرچه قدر غير واقعي باشند شخصيت نامطلوب خواهد بود. پس ما شخصيت داريم، بي شخصيت نداريم بلكه شخصيت مطلوب و نامطلوب داريم. مطلوب، شخصيتي است كه ما طلب مي كنيم و دوست داريم داشته باشيم و ما به آن مي گوييم شخصيت واقعي يا متعادل. اين شخصيت در مسير رشد است و نشان مي دهد كه دارنده ي اين شخصيت نيز در مسير رشد است و رفتار متعادلي دارد و با واقعيت هماهنگ است. اگر من از خودم ذهنيت متعادلي داشته باشم به يك گونه رفتار خواهم كرد و اگر ذهنيت غيرواقعي و نامتعادل داشته باشم، رفتار ديگري خواهم كرد. براي مثال من 60 سال سن دارم و اين سن واقعي من است. حال اگر ذهنيت من با اين سن هماهنگ باشد، رفتار واقعي خواهم داشت، لباس پوشيدنم، حرف زدنم، حركات جسمي و .... همه متناسب سنم خواهد بود ولي اگر من ذهنيت نامتعادل يا غير واقعي داشته باشم و معتقد باشم كه اي بابا 60 سال هم مگه سنيه! موهايم را رنگ كنم و شلوار لي بپوشم و تي شرت قرمز تنم كنم و آدامس گوشه ي دهانم بيندازم.... اين يك رفتار نامتعادل است چون شخصيت نامتعادل است و ذهنيت من واقعي نيست. يا بالعكس 25 سال سن داشته باشم اما ذهنيت من معتقد باشه كه اي بابا جامعه خرابه، ما نسل سوخته هستيم. خوب نسل سوخته چي كار مي كنه؟ طبيعتاً رفتار نسل سوخته را خواهد داشت كه رفتار يك شخصيت نامطلوب خواهد بود. كساني كه معتقدند نسل سوخته هستند و بدبخت هستند داراي شخصيت نامطلوب هستند كه طلب خوب بودن ندارند و احساس خوبي ندارند و از مسير رشد  منحرف شده اند. شخصيت نامطلوب و نامتعادل، در مسير رشد نيست بلكه در مسير مشكل شخصيتي است. در مسير رشد نبودن علائم ويژه اي دارد كه يكي از اين علائم عدم تعادل شخصيتي است. اگر مشكل شخصيتي به موقع درمان نشود تبديل به بيماري مي شود و اگر در مرحله ي بيماري هم درمان نشود تبديل به جنون  مي شود.

برآيند رشد مطلوب و شخصيت متعادل، اعتماد به نفس و عزت نفس است. برآيند شخصيت نامتعادل نيز كمبود اعتماد به نفس و عزت نفس خواهد بود. هميشه گفته ايم كه ما يك درك از خود داريم كه بر اساس آن درك، يك تصور از خود داريم و بر اساس اين تصور يك انتظار (نياز) داريم و برپايه ي اين نياز يك احساس داريم و در نهايت بر پايه ي اين  احساس يك رفتار داريم.

   دركتصورانتظار (نياز) – احساسرفتار

از درك تا احساس در ذهن اتفاق مي افتند. من چه درك و تصوري از خودم دارم؟ اگر خودم را جوان 20 ساله مي بينم يك احساس دارم و يك رفتاري مي كنم و اگر 30 سالمه ولي احساس پيري دارم به گونه اي ديگر رفتار مي كنم. هر كس يك خود واقعي دارد. اين خود واقعي همان فرديت است. برپايه ي اين خود واقعي يك خودپنداره وجود دارد كه روانشناسان به آن خويش واره هم مي گويند، خود پنداره يعني داشتن يك طرح از خود در ذهن. ذهنيتي است كه ما از خود داريم يا پنداري است كه ما از خودمان داريم و بر پايه ي آن يك  خود ايده آل داريم يعني همان انتظار در فرمول بالا. ما برپايه ي اين سه عامل با محيط ارتباط برقرار مي كنيم. وقتي كودك عملي انجام مي دهد واطرافيان نسبت به آن يك واكنشي نشان مي دهند،كودك براساس نوع اين  واكنش در ذهن خود يك خودپنداره از خود مي سازد و  بدين ترتيب از ابتدا خودپنداره در ذهن كودك  شكل مي گيرد. نوزاد كه بدنيا مي آيد از خود يك خودپنداره دارد كه" من ضعيف هستم و متصل به يك كل هستم اين كل اگر نباشد من مرده ام، من هيچي نيستم، هرچه كه هست اين كل يعني مادر است. " رفتار مادر است كه به كودك ميگه كه تو كي هستي و خودپنداره اش را شكل مي  دهد. اگر مادر شاد و تأييد كننده باشد كودك از خودش حس خوبي پيدا مي كند و خودپنداره ي مثبت و واقعي در او شکل می گیرد. اگر مادرخوش حال نيست و نسبت به كودك احساس خوبي ندارد و  يا دائم از او  عيب جويي مي كند و .... كودك از خود خودپنداره ي كاذب مي سازد.

 از دوران نوزادي، عمل كودك و به دنبال آن واكنش والدين در اولويت و بعد محيط، خودپنداره ي كودك را مي سازند. معيار آن هم براي كودك احساس خوشايند يا ناخوشايندي است كه مي گيرد. خودپنداره يك تابلو امتياز است. كودك عمل مي كند و والدين واكنش نشان مي دهند. اين واكنش از دو حال خارج نيست يا خوشايند است يا ناخوشايند. اگر خوشايند باشد كودك به خودش امتياز مثبت مي دهد  " عملي كه من كردم، آن ها را خوش حال كرد" اگر واكنش ناخوشايند باشد و كودك احساس ناخوشايند دريافت كند، به خودش امتياز منفي  مي دهد. چون كودك براي خودش ارزش وجودي قائل نيست همه چيز او پدر و مادر هستند و  به خصوص مادر. مادر و پدر در نظر كودك اصلاً عيب و نقصي ندارند، بسيار بزرگ هستند و كامل و جامع همه چيز هستند و اصلاً اشتباه نمي كنند" اون كه بده من هستم، اوني كه نمي فهمه من هستم" پس من بايد به آن ها نگاه كنم. به همين دليل است كه گفتيم وقتي كودكتان را كتك زديد نگران نباشيد چون آن ها اصلاً شما را محاكمه نمي كنند بلكه خودشان را سرزنش مي كنند و اين برداشت را دارندكه كتك حق من بود چون پدر و مادر من بهتر مي فهمند و بعد به خاطر احساس بدي كه شما داريد و او خود را باعث اين احساس بد مي داند، خودش را بد مي پندارد. به اين دليل هميشه روي شادي والدين پا فشاري مي كنيم. احساس خوب والدين، خودپنداره ي مثبت در كودك مي سازد و احساس بد والدين به خصوص كه همراه با خشونت و پرخاشجويي و غم در مقابل رفتار كودك باشد، خودپنداره ي منفي در كودك مي سازد. خودپنداره يعني قرائت اين تابلو :                                                   

                                      ++++-------

                                     - ---+--+++-

                                     -++++++++

                                    -------------++

 

كودك هر لحظه به اين تابلو نگاه مي كند"اُه چه قدر چراغ قرمز روشنه پس من بدم" و يا "اُه چه قدر چراغ سبز روشنه پس من خيلي خوبم" يا اين كه  تعداد مثبت  ها و منفي ها مساوي است پس من نه بدم نه خوبم و .... همه ي ما اين محاسبه را در مورد خودمان داريم و هر لحظه در ناخودآگاه در حال محاسبه اين تابلو هستيم كه من كي هستم؟ هماهنگي يا ناهماهنگي اين تابلو باعث مي شود كه شخصيت مطلوب يا نامطلوب شكل بگيرد وخودپنداره كاذب باشد يا خودپنداره واقعي. هرچه قدر بيشتر نيازهاي كودك را بشناسيم و به اين نيازها پاسخ دهيم و هرچه كودك بيشتر خودپنداره ي مثبت از خود داشته باشد، خودپنداره ي واقعي در كودك شكل خواهد گرفت و در غير اين صورت خودپنداره ي كاذب شكل خواهد گرفت كه خودپنداره ي كاذب مي تواند منفي يا مثبت باشد. خودپنداره ي كاذب مثبت در سطوح بالاتر از خودپنداره ي واقعي شكل مي گيرد و شخص خودش را بالاتر از آن چيزي كه هست ارزيابي مي كند و خودپنداره ي كاذب منفي در سطوح خيلي پايين تر از خودپنداره ي واقعي شكل مي گيرد و شخص خودش را پايين تر از آن چيزي كه هست ارزيابي مي كند.

           كاذب + .............

                     خود ايده آل .................

 خودپنداره ي واقعي_____

     كاذب -  ..........

 

وقتي در شخصي خودپنداره ي كاذب منفي به وجودآيد شخص خود را خيلي حقير مي بيند و اگر در شخصي خودپنداره ي كاذب مثبت وجودآيد، شخص خود را خيلي بالا و سرآمد مي بيند و خود ايده آل شكل مي گيرد.

خودايده آل آن چيزي است كه ما برپايه ي خودپنداره از خودمان انتظار داريم. هر چه قدر شخصيت كودك واقعي باشد، خودپنداره اش متعادل باشد و با فرديتش هماهنگ باشد، خودايده آل او نيز درجاي منطقي قرار خواهد گرفت. خيلي وقت ها ما كودك را زودتر از موعد آموزش مي دهيم و دائم هم مي گوييم كه"اين بچه با همه ي بچه هاي ديگه فرق داره! اصلاً مثل بچه بزرگ هاست، خيلي مي فهمه، از سنش بيشتر مي فهمه" وقتي به كودك ميگيم كه بيشتر از سنش مي فهمه در واقع او را برده ايم به خودپنداره ي كاذب مثبت. وزماني هم كه به كودك ميگيم"اين اصلاً بي شعوره، مونگوله، به خانواده ي باباش رفته،....." كودك را برده ايم به خودپنداره ي كاذب منفي. اگر كودك را يكسره تحقير كنيم به سمت خودپنداره ي كاذب منفي مي رود و اگر دائم تمجيد كنيم به سمت خودپنداره ي كاذب مثبت  مي رود. اگر جاي خودايده آل درست باشد و فاصله ي آن با خودپنداره ي واقعي متعادل باشد، اين فاصله ي متعادل انگيزه ايجاد مي كند و اين انگيزه مثل موتور رشد عمل مي كند و كودك را در مسير رشد بالا مي برد. انگيزه يعني فاصله ي طبيعي بين خودپنداره و خود ايده آل. در اين حالت خودپنداره ي واقعي و خودايده آل صحيح شكل مي گيرد و همين طور مثل نردبان پله به پله كودك را بالا مي برد.

مي دانيد نردبان به عربي چه مي شود؟   معراج. مدتي است كه روي معراج نامه ها كار مي كنم و واقعاً دنيايي براي خودش است. اگر خودايده آل با خودپنداره ي واقعي فاصله ي زيادي داشته باشد و به سمت پايين و كاذب منفي برود، شخص از خودش برداشت منفي مثل: « من هيچي نمي شوم » خواهد داشت. چه قدر اين جمله را درمورد خودمان مي گوييم كه من هيچي نمي شوم، من نه درس خوانم نه عرضه دارم و ..... اگر خودايده آل به سمت بالا و خودپنداره ي كاذب مثبت برود « من همه چيز بايد بشوم ». اين خطر امروزه بين جوان هاي دبيرستاني و كنكوري زياد است. ما فكر مي كنيم كه اين حالت به آن ها انگيزه مي دهد. من در مشاوره هايي كه با نوجوانان دارم  مي بينم كه اصلاً حاضر نيستند به دانشگاه پايين تر رضايت بدهند و اين القايي است كه خانواده ها به او داده اند و اگر اين نوجوانان كه تحت فشار القاي خانواده هستند در كنكور قبول نشوند، داغون مي شوند چون دچار خودپنداره ي كاذب مثبت بوده اند. خطرناك تر از اين حالت وقتي است كه ما هر دو خودپنداره را با هم انجام مي دهيم، از يك طرف تحقير مي كنيم و از طرف ديگر مي گوييم كه تو استعدادت عالي است، تو نابغه اي و ... مواظب باشيد و آگاه باشيد كه به بچه ها چي مي گوييد و چه القابي مي دهيد. من موارد زيادي را ديده ام كه جلوي خود بچه والدين اذعان داشتند كه « اين بي شعور نفهم استعدادش خيلي بالاست، اصلاً نابغه ست، ولي بي عرضه تن به كار نمي ده يك خورده اگر درس بخونه از همه بالاتر ميشه، بچه ي فلاني و فلاني نصف اين هم شعور ندارند اما اونا چي شدن بچه ي من چي شده!!!!» تصور كنيد در اين مورد فاصله ي خود ايده آل تا خودپنداره ي واقعي را، گاهي آن بالاي بالا و گاهي اين پايين پايين، خوب اين بچه به معراج مي تواند برود؟ و متأسفانه اين بچه ها يك جايي مي بُرند و تبديل مي شوند به يك شخصيت نامطلوب. و متأسفانه ما چون فكر مي كنيم حرف باد هواست، بدون ملاحظه حرف مي زنيم و لقب و  نسبت مي دهيم و هيچ احساس مسئوليتي هم  نمي كنيم،  همه ي بهم ريختگي ها را در خودپنداره ها به وجود مي آوريم و در نتيجه كودك از نظر ذهني آشفته مي شود و دچار اختلالات شخصيتي مي شود.

امروزه يكي از اختلالات شخصيتي كه در حال تبديل به بيماري است، دو شخصيتي بودن يا شيداييافسردگي است كه دربين جوان ها در حال افزايش است. اين بيماري در خانواده هايي كه خيلي روي درس فرزندشان فشار مي آورند و بچه هم موفق نمي شود، بسيار ديده مي شود. شيدايي افسردگي به كساني گفته مي شود كه اصلاً رفتار قابل پيش بيني ندارند، وقتي عصبي مي شوند طوفان به پا مي كنند و وقتي شاد مي شوند از خود بي خود مي شوند. من موردي داشتم كه وقتي اين دختر خانم را در حالت عادي مي ديديم بسيار شاد و بذله گو كه آدم حض مي كرد اما وقتي ناراحت و عصباني مي شد با تزريق آرام بخش آرام مي گرفت چون دچار اختلال شخصيتي بود. به همين دليل بحث شخصيت را نامحدود ادامه خواهيم داد.

وقتي شخصيت و رفتار غيرواقعي مي شوند، ارتباط ها نيز غيرواقعي مي شوند، چه ارتباط با محيط و چه ارتباط با انسان ها، رابطه هم غيرواقعي مي شود. امروزه در روابط اجتماعي چه مي بينيد؟ تعادل يا عدم تعادل؟ همه جا عدم تعادل است. چون اصلاً فرديت و ذهنيت برهم منطبق نيستند . جاي ارزش ها و اصول جابه جا شده. نوجواني به خودي خود يك دوران بحران هويت است؛ وقتي در كل جامعه همه چيز غير واقعيت مي شود، هويت ها نيز غير واقعي مي شوند. ما اصلاً نبايد جوان ها را سرزنش كنيم بلكه بايد به فكر درمان ريشه ها باشيم و اصلاً هم دنبال مقصر نگرديد چون نه شما مقصريد، نه ما و نه ديگران و هيچ كس مقصر نيست؛ دنبال ريشه باشيد.

اين آشفتگي ها هستند كه باعث بهم ريختگي ذهن مي شوند. به خصوص كه در عصري هستيم كه باران اطلاعات است. گفتيم ذهنيت غيرواقعي، برداشتي و القايي و هنجاري است. الآن هنجارهاي جامعه خيلي بهم ريخته است و اين سيل اطلاعات روي هنجارهاي جامعه ي ما تأثير مي گذارد و ما خيلي تحت فشار هنجارهاي اجتماعي هستيم. كه بيشترين تأكيد من در اين دوره روي هنجارهاي اجتماعي است. چون هنجارهاي اجتماعي باعث مي شوند ما شخصيتي به فرزندمان القاء كنيم كه آن شخصيت كاملاً غيرواقعي است و نگاهمان به هنجارهاي اجتماعي باعث مي شود كه يك برداشت غيرواقعي داشته باشيم. يك مثال خيلي ساده مثل: « چرا همه از اين ماشين ها دارند ما نداريم» . اين مسائل هنجاري هستند كه راجع به آن ها صحبت خواهيم كرد. حال وارد بحث دانايي و چگونگي مي شويم.

چگونه مي توان شخصيت مطلوب ايجاد كرد؟

اولين مسئله اهميت نقش والدين، الگو بودن و حمايت كننده بودن است. در شكل گيري شخصيت كودك هيچ چيز مهم تر و اساسي تر از نقش والدين به خصوص نقش مادر نيست. شخصيت در خانواده شكل مي گيرد نه در مهدكودك و مدرسه. پايه هاي اصلي شخصيت در خانواده شكل مي گيرد و به قول آقاي دكتر عبدالعظيم قريب بخش اعظم تربيت كودك در سكوت شكل مي گيرد. والدين هركاري  مي كنند بچه ها تصوير برداري مي كنند. اصلاً دنبال اين نباشيد كه با نصيحت و موعظه شخصيت بچه ها را متعالي كنيد، مهمترين عامل اين است كه ما، چگونه رفتار مي كنيم؛ شخصيت از طريق والدين به كودك منتقل مي شود. عزت نفس ميراث والدين است. به قول دكتر هايم جينات: عزت نفس گران بهاترين ميراثي است كه پدر و مادر مي توانند براي كودك به ارث بگذارند كه با هيچ ثروتي قابل مقايسه نيست و مستقيم از رفتار والدين گرفته مي شود.

در هوش متعادل ما مي خواهيم شخصيت را بر پايه ي تفكر سنتي به روز شده و با كمك علم تعريف كنيم. به همين دليل به سراغ ساختار مي رويم. هر شخصيتي يك ساختار نياز دارد اگر اين ساختار را نشناسيم در حقيقت شخصيت متعادل نخواهيم داشت. ساختار عبارت است از: اصل، اصول، ارزش و مهارت همه ي اين موارد تعريف دارند و اگر آن ها را نشناسيم نمي توانيم شخصيت متعادلي بسازيم.

اصل چيست؟ هدف شما در زندگي چيست؟ حاضرين: متعالي شدن. آقاي سلطاني: بعد از اين كه متعالي شديد چي؟ سكوت..... رسيدن به آرامش. آقاي سلطاني: بعد از اين كه به آرامش رسيديد چي؟ حاضرين: لذت ببريم.آقاي سلطاني: بعد از لذت چي؟ حاضرين: خوب ديگه   مي ميريم. آقاي سلطاني: وقتي ما هدفي انتخاب مي كنيم براي رسيدن، در دلش يك ايستايي دارد و همه ي ما گرفتار اين ايستايي هستيم. ما هدف هايي مي خواهيم كه به آن ها برسيم و اصلاً از نظر ما هدف يعني رسيدن ولي وقتي زندگي ما هدفي براي رسيدن است يعني در حقيقت حركت را از آن سلب كرده ايم. گفتيم زندگي يعني حركت و حركت به سمت هدفي كه هيچ گاه به آن نرسيم. مهمترين قضيه در زندگي اين است كه ما نياز به هدفي داريم كه هيچ وقت به آن نرسيم و بدانيم كه به آن نمي رسيم و مطمئن هستيم كه به آن نخواهيم رسيد ولي به سمت آن حركت مي كنيم. ما به اين مي گوئيم هدف غايي. اين هدف براي رسيدن نيست. براي جهت دادن است. براي اين است كه يك نقطه داشته باشيم كه به آن نگاه كنيم تا راه را گم نكنيم. يك روز تصميم مي گيريم كه برويم دماوند حتي قصد كوهنوردي هم نداريم ولي وقتي از تهران راه مي افتيم و به سمت شرق مي رويم چه مي بينيم؟ قله ي دماوند. ديدن قله به ما نشان     مي دهد كه راه را درست مي رويم. اصلاً هم قصد نداريم كه قله را فتح كنيم چون ما كوهنورد نيستيم، فقط مي خواهيم همان دوروبر يك جاي خوش آب و هوا باشيم و يك روز را استراحت كنيم و خوش بگذرانيم ولي لازم است كه بدانيم به كدام جهت مي رويم چون اگر به جاي شرق به سمت غرب برويم، كوه دماوند را نخواهيم ديد و لازم است كه بايستيم و تجديد نظر كنيم و مسير را برگرديم.

زندگي يك حركت است و مثل هر حركت ديگر به جهت نياز دارد. جهت داشتن در زندگي اصل است يعني داشتن نقطه ي نگاه. اگر اين نقطه را نشناسيم هيچ وقت صاحب شخصيت متعادلي نمي شويم. پس اول بايد بدانيم كه نقطه ي نگاه ما كجاست؟

بعد از اصل، اصول است. اگر اصل ما قله ي دماوند است، اصول جاده ي رسيدن به قله است. اصول مثل جاده، مسير و پل عمل مي كند تا نباشد ما اصلاً نمي توانيم به سمت اصل برويم. ارزش ها علامت گذاري جاده و ايمن سازي جاده است تا بدانيم در جاده كه هستيم كجا پيچ است و كجا نبايد سبقت گرفت، كجا پرتگاه است. در تربيت هم به اين نكته اشاره كرديم چون تربيت هم ايمن سازي است. تربيت صحيح بر پايه ي ارزش ها است. ريشه ي اخلاق و تربيت در ارزش ها است كه همگي علامت گذاري جاده هستند تا در اين جاده گم نشويم و به بيراهه نرويم.

مهارت ها شامل رانندگي، نوع وسيله نقليه، انتخاب وسايل همراه در اين جاده و غيره هستند. براي اين كه از اين سفري كه در پيش داريم بتوانيم بهترين استفاده را ببريم، مهارت لازم داريم كه علم هم در اين حوزه قرار مي گيرد. اولين مسئله در اين ساختار  نقطه نگاه است. قصد داريم كه براي تك تك ما مشخص شود و واضح و شفاف بدانيم كه اصل و اصول و ارزش ها و مهارت ها ي ما چي هستند. آيا اصل براي ما روشن است؟ اگر اصل براي خود ما روشن نباشد چگونه مي توانيم كودكمان را به سمت آن هدايت كنيم. ما در حال ياد دادن رانندگي به فرزندمان هستيم يعني تا حدودي مهارت ها را به آن ها آموزش مي دهيم حال اگر كودك اين ساختار را نشناسد و نتواند از نوجواني به بعد جهت يابي كند و جاده را پيدا كند و علائم را نشناسد اما فقط رانندگي خوب بلد باشد به چه دردش مي خورد؟ ممكن است سر از كوير لوت درآورد. پس الآن در اين مرحله مي ايستيم تا نقطه نگاه يا اصل را بشناسيم، نقطه اي كه از آن امنيت مي گيريم و به ما جهت مي دهد. نقطه ي نگاه شما يا اصل شما چيست؟

يكي از حاضرين: خوب بودن. آقاي سلطاني: شما از خوب بودن امنيت مي گيريد؟ اصول تان چيست؟مي خواهيد برطبق يك اصولي خوب باشيد حالا اصول تان چيست؟ در زندگي از چي امنيت مي گيريد؟ حاضرين: از خدا. آقاي سلطاني: در دعاهايتان از خدا چه مي خواهيد؟ حاضرين: عاقبت بخيري، آرامش، سلامتي، هدايت، پول. آقاي سلطاني: من اين نكته را مي خواهم بگم كه خيلي وقت ها نقطه ي نگاه ما پول است و خدا در مرتبه ي دوم قرار دارد يا نقطه ي نگاه ما تحصيل است و خدا در مرحله ي دوم. چرا؟ چون ما مي گوييم پول بعد مي گوييم خدايا پول؛ يعني خدا را در خدمت پول مي خواهيم. يا مي گوييم سلامتي بعد مي گوييم خدايا سلامتي. اگر سرطان بگيريم با شكرگزاري و آرامش مي پذيريم و مي گذريم؟ در دعاهايمان مي گوييم كه "خدايا بچه ام را به تو سپردم" اما در دلمان توقعات بسياري داريم مثلاً كمتر از دكتري قبول نداريم و ...... حاضرين: خوب دعا براي خواستن است!! ج: ما وقتي براي دعاهايمان شرط مي گذاريم يعني ديگر خدا سرجايش نيست. چون خواسته هاي ما در مرتبه ي بالا قرار گرفته و خدا در مرتبه ي پايين. پس تمرين كنيم و ببينيم كه اصل مان چيست و بر پايه ي آن اصول ما چيست.

حاضرين: لطفاً راجع به اصول بيشتر بگوييد مثلاً اگر اصل ما خوب بودن باشد، اصول آن چيست؟ آقاي سلطاني: من مي خواهم بگم كه خوب بودن اصلاً اصل نيست. اصل يك مشخصات خاص دارد اول اين كه اصل ابدي و ازلي است. هيچ چيز فاني نمي تواند اصل باشد. خوب بررسي كنيد و ببينيد كه آن چيزي كه به عنوان اصل براي خودتان پيدا كرده ايد فاني است يا ابدي. دوم اصل آن قدر بزرگ است كه در همه زمان و همه مكاني ديده مي شود مثل قله ي دماوند كه به محض اين كه از مسير منحرف شويم متوجه خواهيم شد. ما فقط يك اصل نياز داريم و اصل آن جايي است كه به ما امنيت و روشنايي و جهت مي دهد. يكي از حاضرين: پس اصل فقط خدا مي تواند باشد؟ آقاي سلطاني: شما هر چه كه دوست داريد مي توانيد بگوييد، نظام آفرينش اسير شكل و كلمه نيست بلكه به محتوا كار دارد. امنيت از درون مي آيد، امنيت يك حس است كه از درون مي آيد پس به درون خود مراجعه كنيم و ببينيم كه چه وضعيتي داريم. من در اين كلاس اصل را ماوراء مي دانم حال در اين كلاس اصول ما چيست؟ رشد، طبيعت. رشد يعني چي؟ حركت. حركت به كجا؟ به طرف اصل به طرف نقطه ي امنيت. پس ما همه چيز را حول محور رشد در اين كلاس بررسي مي كنيم؛ هر كاري م يخواهيم كنيم بررسي مي كنيم كه به رشد ما كمك مي كند يا نه. اگر كمك كند پس در مسير درست كلاس قرار داريم و اگر كمك نكند يعني در مسير نيستيم.

نكته ي بسيار مهم اين است كه اصل و اصول را از هيچ جا نمي توانيم بگيريم و اصلاً قابل تغيير نيستند اگر درست انتخاب كرده باشيم. اصل و اصول لايتغير هستند از ازل بوده اند و تا ابد خواهند بود. هيچ علمي نمي تواند آن ها را تغيير دهد همه ي علم ها و تكنولوژي ها ذيل اصل و اصول هستند. ارزش ها قابل تغيير هستند منتهي به سمت تعالي. با كمك علم ارزش ها متعالي تر مي شوند ولي اصل و اصول خود متعالي هستند نيازي به علم و غيره ندارند. حاضرين: يعني اصل و اصول همه يكي است؟ آقاي سلطاني: اصل و اصول همه ي جهان آفرينش يكي است به خصوص اصل. اصل يكي است و من اصلاً نمي توانم به شما بگويم كه اصل چيست. ما دچار تفكر مصرفي هستيم، همه ي ما مسامان هستيم اصول دين ما چي هستند؟ توحيد، نبوت، عدل، امامت، معاد. اين پنج تا قابل تغيير نيستند. توحيد يعني خدا يكي و دو نيست. اين مسئله را نمي توان تقليد كرد بلكه بايد تك تك افراد خودشان به آن برسند. آيا تا به حال در اين زمينه كار كرده ايد؟ تا به اين توحيد برسيد. اما دقيقاً در اين 5 اصول كاملاً تقليدي عمل كرده ايم چون تفكر مصرفي داريم اما در فروع دين كه بايد تقليد كنيم الاماشاءا..... از خودمان اجتهاد مي كنيم و وقت تلف مي كنيم به جاي اين كه روي اصول وقت بگذاريم. اصل و اصول را بايد خودتان پيدا كنيد چون قابل تقليد نيستند و من نمي توانم به شما ياد بدهم. هر انساني بايد خودش به دنبال آن برود؛ اين كليد نظم آفرينش و كليد قوانين بي اشتباه آفرينش است اگر اين كليد را پيدا نكنيم گم مي شويم. بزرگترين رسالت و مأموريت ما در طول عمر پيدا كردن اصل و اصول است. اصل بالاترين قانون هستي است تمام اديان الهي و مكاتب فلسفي آمده اند كه اصل را بگويند و به بشريت بشناسانند. وقتي مي خواهيد دنبال اصل و اصول خود بگرديد كاملاً با نگاه مسئول اين كار را بكنيد چون يك مرتبه متوجه خواهيد شد كه آن را نمي شناختيد و فكر مي كرديد كه خدا را قبول داريد اما مي فهميد كه پول را اصل قرار داده بوديد. پذيرش بدون سرزنش داشته باشيد نه اين كه پول را برداريد و به جايش تحصيلات يا محبت و غيره بگذاريد با نگاه مسئول بررسي كنيد، بپذيريد تا بعد بتوانيد تغييرش دهيد. اصلاً قرار نيست كه با يك جلسه انسان موحدي شويم. آرام آرام و پيوسته برويد.

كودك زير 6 سال از وقتي كه به دنيا مي آيد تمام اين ساختار را مي شناسد حتي بهتر از بزرگسالان اما ما او را منحرف مي كنيم. تمام تلاش بچه ها در دوران كودكي شان اين است كه مهارت ها را بازي كنند و رشد كنند و دركل ارزش بازي در اين است كه بچه ها با آن زندگي را تمرين مي كنند و از مهارت ها به اصول و اصل مي رسند؛ بچه ها در تمام بازي هايشان اين مراحل را طي مي كنند. بچه ها بازي مي كنند كه به اصل برسند يعني اصل را بفهمند. اصل همراه كودكان است و آن ها اين را مي دانند. نوزاد يك عارف كامل به دنيا مي آيد و چيزهايي را مي بيند كه چشم ما از سه سالگي به بعد قادر به ديدن آن نيست. متوجه شده ايد كه نوزاد گاهي به يك جا خيره مي شود و واكنش هاي عجيب وغريب نشان مي دهد چون نوزاد يك عارف كامل است و هاله مي بيند و انسان ها را با درون شان     مي بيند. در حالي كه ما بزرگترها بايد سال ها رياضت بكشيم تا به مرحله اي برسيم كه نوزاد در آن قرار دارد. پس ما هم از مهارت ها شروع مي كنيم و به بازي مي پردازيم و اسم اين بازي را ادب مي گذاريم. تا به كمك اين بازي به اصل برسيم. ما به مهارت ها ادب مي گوييم كه جمع آن آداب  است. ما بايد آداب را ياد بگيريم و شما هرچي كه دوست داريد مي توانيد آن را نام ببريد دوست داريد بگوييد روش، متد، تكنيك يا هر اسم ديگري. كودكان به فطرت انساني متكي هستند و فطرت انسان تمايل به رفتن به بالا و رشد دارد. فطرت به سمت بالا مي برد و غريزه به سمت پايين مي كشد، اگر اين دو در تعادل قرار بگيرند آن ساختار شكل مي گيرد. اصل اين نيست كه غرايز سركوب شوند بلكه اصل اين است كه هم فطرت و هم غريزه در امتداد هم بالا بروند كه بچه ها كاملاً در اين حالت قرار دارند.

ما به مهارت ها ادب مي گوييم. ادب بر پايه ي اخلاق و فطرت است. اولين مهارت يا ادبي كه مي خواهيم به آن بپردازيم ادب كلام است. ادب حرف زدن. ما ادب كلام نداريم. نه اين كه حرف زدن بلد نباشيم بلكه بحث خشونت ها و خشونت هاي كلامي را به ياد آوريد. شخصيت و امنيت با هم كاملاً عجين هستند به همين دليل مي خواهيم روي خشونت هاي كلامي تمركز بيشتري كنيم و احساسات پشت اين خشونت ها را ببينيم. بدون سرزنش و با نگاه مسئول به محاوره هاي مان خوب نگاه كنيم، به حرف زدن هايمان توجه كنيم و ببينيم كه از چه كلماتي استفاده مي كنيم. تعداد كلماتي كه براي صحبت كردن از آن ها استفاده مي كنيم چند تا هستند؟ تا حالا شمرده ايد؟ در خزانه ي لغات ما چه قدر لغت وجود دارد و چه قدر به اين لغات دسترسي داريم؟ در بازي هاي كلامي خلاق خيلي اهميت دارد كه در خزانه ي لغات ما چه قدر لغت وجود دارد؟ در طرح سؤال هايتان از چه لغت هايي استفاده مي كنيد؟ آن ها را بنويسيد. در محاوره هايمان چه قدر قدرت تفهيم و تفهم داريم؟ مغز ما در شناخت كلام، صوت، موسيقي، رنگ و غيره طيف دارد كه هر مغزي بنا به قدرت شناختي كه دارد طيف ها را شناسايي مي كند مثل ديدن و تشخيص طيف رنگ در يك قالي 16 هزار رنگ يا تشخيص صداي سازها در اركستر سمفونيك و .... كه براي به دست آوردن اين قدرت ها به مهارت نياز داريم. ما چند نوع غذا مي شناسيم؟ شايد حدود 80 نوع اما در واقعيت از چند نوع غذا در طول هفته استفاده مي كنيم؟ همه ي اين 80 نوع را بلديم ولي دسترسي به آن ها نداريم چون در ذهن مان بايگاني شده اند. يكي از اركان ايجاد شخصيت در كودك كلام است. از چه كلماتي با بار ارزشي آن ها استفاده مي كنيم؟ چه قدر كلمات سخيف و زشت به زبان مي آوريم؟ و چه قدر از كلمات بي ارزش استفاده مي كنيم مثلاَ به جاي اين كه بگوييم "كنترل تلويزيون را بده" مي گوييم "اون ماس ماسك را رد كن بياد" وقتي عصباني مي شويم چي به بچه هايمان مي گوييم و از چه كلماتي در عصبانيت استفاده مي كنيم؟

تمرين: هر چي فحش بلديد روي يك كاغذ بنويسيد حتي زشت ترين كلمات و ناسزاهايي را كه بلديد را بنويسيد در ضمن اين كار بايد كاملاً خصوصي انجام شود. يك فحش نامه از ساده ترين كلمات مثل بي شعور شروع كنيد تا كلماتي كه حتي تا به حال به زبان نياورده ايد ولي بلد هستيد و در ذهن تان هست،بنويسيد. با اين كار متوجه مي شويم كه چه قدر در ذهنيت ما كلمات سخيف و زشت حاكم است و چه قدر كلمات زيبا حاكم است. و حالا من چگونه مي توانم با اين خزانه ي لغات زيبا يك صحنه ي زيبا را تصور كنم. چه قدر صحنه ي زيبا در زندگي تان ديده ايد؟ چگونه مي توانيد آن ها را تفسير و توصيف كنيد. يكي از مسائلي كه در فرهنگ ما زياد شده اين است كه ما لقب زياد مي دهيم. القاب در ادب كلام بسيار مهم است. در تاريخ ما نيز القاب زياد بوده اند مثل دوره ي قاجار كه پشت اسم همه يك سلطنة الدوله مي گذاشتند كه امروزه به آقا و خانم دكتر، مهندس و غيره تغيير كرده است. اين القاب خاص جامعه ي ما است و در هيچ جاي ديگر دنيا وجود ندارد. مهندس يك كلمه ي بي معني است و به انگليسي engineer معني مي دهد و معني آن به فارسي موتوريست است، كسي كه با موتور كار مي كند. آن مهندسي كه ما ترجمه مي كنيم از هندسه مي آيد. كلمه ي ليسانس در ايران يك بار ديگر پيدا كرده كه ليسانس هم ترجمه ي انگليسي licence يعني اجازه نامه مثل گواهينامه كه driving licence گفته مي شود و هر كس كه اين اجازه نامه را داشته باشد اجازه ي رانندگي كردن دارد. اما در جامعه ي ما اين كلمه بار ارزشي پيدا كرده و تبديل به يك لقب شده است. اين القاب در تاريخ ريشه دارند و همان جنبه ي خودپنداره ي كاذب مثبت هستند .

يك سري القاب هم داريم كه توهين آميز هستند كه متأسفانه اين القاب در جامعه ي ما باب شده اند و در مورد بچه هايمان به كار مي بريم. القابي كه به كودكان مي دهيم موجب ايجاد خودپنداره مي شوند چه مثبت، چه منفي. باز هم روي يك كاغذ بدون احساس گناه يادداشت كنيد كه چه لقب هايي به فرزندتان داده ايد و چه قدر به او بي شعور و نفهم گفته ايد. مادري اذعان مي كرد كه يك روز فرزندم آمد و گفت:"مامان! من ديگه همه چيز رو خوب مي فهمم؟" گفتم: آره عزيزم چطور مگه؟ گفت: "آخه ديگه بهم نمي گي نفهم" !!!!!!!!!

كودك درك انتزاعي ندارد بنابراين اين القاب را به عنوان شخصيت برداشت مي كند. مادر و پدر براي كودك در اوج قله ي قدرت قرار دارند وقتي به كودك مي گويند نفهم براي او رد خور ندارد كه "پس من نفهم و بي شعور هستم" و اين حالت در ناخودآگاه ذهن كودك مي نشيند و اين كودك تا آخر عمرش نقش يك آدم نفهم را بازي خواهد كرد چون شخصيت شكل گرفته است.

بعد از القاب، طعنه ها و كنايه ها هستند كه خطرناك تر از دادن لقب هستند به خصوص در رابطه ي همسران. طعنه و  كنايه غير از لقب دادن هستند وحتي از آن بدتر. كودك مي رود پايش مي خورد به ليوان.... مادر: هزارماشاا.... ليوان كه كوره و تو رو نمي بينه!! اين حالت فقط با زبان نيست و گاهي با حالت هاي صورت و نگاه انجام مي شوند. وقتي مي گوييم زبان نيشدار، مجموعه ي اين مسائل را در نظر مي گيريم چون بچه ها عين اين مسائل را كپي برداري مي كنند و خودپنداره و شخصيت سازي انجام مي شود. اين حالت را القاء مي ناميم. در ابتداي مبحث گفتيم: برداشت، القاء و هنجار. زبان نيشدار القاء شخصيتي است كه توسط پدر و مادر انجام مي شود.

نكته ي ديگري كه در سال هاي اخير در جامعه ي ما باب شده، حرف زدن هاي مصنوعي با صداهاي مصنوعي است. كه در بين خانم ها بيشتر است و اصطلاحاً به آن حرف زدن جردني گفته مي شود. ما در كل عاميانه حرف مي زنيم اما كلمات را نبايد شكست مثل خداحافظ كه نبايد خدافظ بگوييم و خوبه كه فكر كنيم چرا كامل خداحافظ را نگوييم.

براي پيشگيري از اين مسائل، تمرين كنيد متن بنويسيد و بيشتر متون ادبي را بخوانيد. ما متن هاي بسيار زيبايي داريم مثل هفت اورنگ جامي يا فيلم هاي خوب ببينيم مثل بانوي ارديبهشت، كار آقاي داريوش مهرجويي كه بر اساس رمان جان شيقته است. مناجات نامه ي خواجه عبداله انصاري، دعاي جوشن كبير كه كلام بسيار فاخري دارد. از اين منابع در زندگي مان بهره ببريم.

نشست 16- شخصیت2

در این مبحث راجع به «دیدن» و ارتباط آن با شخصیت صحبت خواهیم کرد. بحث دیدن بیشتر از یک سال است که ذهن من را درگیر کرده است. دیدن چرا مهم است؟ و چرا پایه ی رشد است؟ قبلاً گفتیم که ذهن فعال پایه ی رشد است. کار ذهن فعال چیست؟ کشف، پردازش، ابداع و حاصل آن احساس ارزشمندی و رضایتمندی و خوشایند. نکته ای که خیلی مهم است، کشف است. کشف یعنی دیدن؛ بدون کشف پردازشی در کار نیست و به دنبال آن ابداعی نیز در کار نخواهد بود و در نهایت شکوفایی و ارزشمندی و رضایتمندی هم نخواهد بود. لازمه ی هر شکوفایی و هر درک و فهمیدن، کشف است. کشف یعنی دیدن و آشکار کردن. در ذهن منفعل به جای کشف، الگو و به جای پردازش، تکرار و به جای ابداع، انباشت است. البته الگو و تکرار در پردازش به کار می آیند اما در کشف نه. رشد بدون کشف و آموزش بدون کشف سرانجامی نخواهد داشت. در مباحث پیشین در یک فرمول نویسی اثبات کردیم که ذهن فعال یعنی رشد و معنای زندگی نیز رشد است.

رشد = ذهن فعال = کشف، پردازش، ابداع = احساس خوشایند= ارزشمندی و رضایتمندی = شکوفایی = زندگی

پس زندگی هم بدون کشف معنایی ندارد. امروزه در زندگی هایمان فقط دور خود می چرخیم و سرگردانیم و دائماً احساس ناخوشایند داریم چون عامل کشف را از عرصه ی زندگی حذف کرده ایم. اکنون هم برای خودمان و هم برای فرزندانمان باید این زمینه را ایجاد کنیم.

طبق معمول ابتدا می رویم سراغ ریشه ی لغات. «دیدن» یعنی چی؟ مشاهده، نگاه کردن، وقتی یک ماژیک را نگاه می کنید چی می بینید؟ حاضرین: دربش سیاه است، بدنه اش سفید است، حدود 20 سانت است، رویش نوشته هایی دارد و .... یکی از مشکلات ما در زبان فارسی این است که کلمات زیادی وجود دارند اما هیچ کدام گستردگی سطح و عمق را نشان نمی دهند. ولی در زبان عربی عمق و سطح کلمات مشخص تر است مثل دیدن، نگریستن، نظارت و مشاهده در این زبان کاملاً متفاوت هستند و هر کدام معنای مستقلی دارند ولی در زبان فارسی ما همه را با هم به کار می بریم و بعد هم ناچار به توضیح دادن می شویم که به دنبال آن ممکن است بدتر ابهام ایجاد کنیم و اشکال به وجود آید. حال تعریف هایی که در بالا در مورد ماژیک گفتید، همگی سطحی بودند. حال عمیق تر به آن نگاه کنید و بگویید.... داخل آن ماده ای وجود دارد، جنسش از پلاستیک است، خارجی یا ایرانی است؛ آقای سلطانی: فقط سه خصوصیت و متأسفانه دیگر بیشتر از آن نمی توانیم پیدا کنیم. در صورتی که می توانیم بگیم از چه موادی ساخته شده، چه کارخانه ای دارد، این کارخانه چه وسعتی دارد، تأثیر مواد آن بر محیط زیست چیست؟ تأثیر آن بر روی اشتغال چیست؟ چگونه اشتغال ایجاد می کند؟ چگونه از آن می توان در جهت مهارت آموزش به بچه ها استفاده کرد؟ غیر از نوشتن چه استفاده های دیگری می توان از آن کرد؟ نگاه عمیق ابهام ایجاد می کند، سؤال و حرکت برای درک بیشتر ایجاد می کند. نگاه سطحی در همان ابتدا تمام می شود. پس ما یک نگاه سطحی داریم و یک نگاه عمیق؛ نگاه عمیق سطح را هم می بیند، اما نگاه سطحی عمق را نمی بیند. نگاه سطحی فقط بیرون را می بیند ولی نگاه عمیق درون و بیرون را با هم می بیند. نگاه سطحی جزئی نگر است ولی نگاه عمیق کلی نگر و جامع نگر. یکی از مشکلات بزرگ ما با مادرها این است که در مورد بچه ها جزئی  نگر هستند، « بچه ی من خوب غذا نمی خورد » از من زیاد شنیده اید که کودک یک مجموعه است و در یک مسئله باید کل مجموعه ی کودک رادید. مادر کلی نگر، از دل غذا نخوردن کودکش کلی دلیل و معنا پیدا می کند ولی اگر فقط بخواهیم غذا نخوردن کودک را حل کنیم چون ناشی از نگاه جزئی نگر است جواب نخواهد داد. نگاه جزئی نگر با نظام آفرینش همگام و منطبق نیست. نگاه سطحی به شکل توجه دارد و نگاه عمیق به شکل و محتوا هر دو توجه دارد. نگاه سطحی،  نگاه غیرطبیعی است و نگاه عمیق نگاه طبیعی است. طبیعی یعنی هرچیزی که برپایه ی نظام آفرینش باشد. نگاه عمیق واقعی و حقیقی است و نگاه سطحی، غیرواقعی و غیرحقیقی است. حقیقت یعنی آن چیزی که باید باشد و واقعیت آن چیزی است که هست. اما ما همیشه این دو را به جای هم استفاده می کنیم و همه چیز را می گوییم واقعیت. حقیقت و حقیقی بودن مسئله است. دروغ نگفتن یک حقیقت است؛ نباید دروغ گفت ولی ما دروغ می گوییم و این یک واقعیت است. هر جا حقیقت و واقعیت برهم منطبق باشند، طبیعی خواهد بود. پس نگاه سطحی غیرواقعی و غیرطبیعی است. انسان خلق نشده که ظاهر را ببیند و برود، ظاهر و  باطن را با هم باید ببیند.

           عمیقدرونی/ بیرونیکلی نگرشکل/ محتواطبیعیحقیقی و واقعی

 دیدن

           سطحیبیرونیجزئی نگر –  شکل- غیرطبیعیغیرحقیقی و غیرواقعی

نکته ی جالب این است که بچه ها در بدو تولد نگاه واقعی و حقیقی دارند. نوزاد نگاهش کامل است، هم ظاهر را می بیند و هم باطن را ، هم درون را می بیند هم بیرون را که به مرور زمان با حمایت و کمک والدین فداکار، سطحی نگر می شود. اصلاً دچار احساس گناه نشوید چون این یک مسئله ی تاریخی است و منظور من نسل حالا نیست.

پس دیدن یعنی مشاهده ی عمیق و سطحی، هردو هماهنگ با هم. در این جا معنای دو لغت را باز می کنم تا هر وقت از آن ها استفاده کردم منظورم را متوجه شوید. کشف یعنی آشکارسازی که نقطه ی مقابل آن پنهان سازی است. اسم دیگر پنهان سازی حجاب است.                         

  کشف   =   آشکارسازی

   حجاب  =  پنهان سازی

حجاب یعنی پرده و پنهان کننده. ما نمی توانیم بدون پرداختن به بحث حجاب وارد موضوع دیدن شویم. لطفاً کلمه ی حجاب بار فرهنگی در ذهنتان ایجاد نکند، منظور من حجاب خانم ها نیست به آن هم اشاره خواهیم کرد ولی منظور من کلی است. ما برای دیدن احتیاج به نور داریم. تا نور نباشد ما نمی توانیم کشف کنیم. عامل کشف نور است. عامل پنهان کردن و کشف نکردن حجاب وتاریکی است. باید نور باشد تا بتوانیم ببینیم. پس برای دیدن باید حجاب ها را برداریم. نکته ی مهم در دیدن این است که کجا باید حجاب باشد؟ کجا آشکارسازی؟ کجا باید پنهان کنیم و کجا باید آشکار سازیم. این چیزی است که در زندگی ما رابطه اش بهم ریخته و جایی که باید پنهان کنیم، آشکار می کنیم و جایی که باید آشکار کنیم، پنهان می کنیم. چون واقعیت این است که ما یک پرده ی حجاب بیشتر نداریم و آن را در دو جا می توانیم استفاده کنیم، مادیت یا معنویت.

انسان یک موجود دوگانه است، مادیت و معنویت را باهم دارد. اگر بین مادیت و معنویت تعادل برقرار نشود یکی از این دو پوشیده   می شود. اگر جلوی نور حجاب بگذاریم، در پایین تاریکی خواهیم داشت.( دوستان عزیز متأسفانه هر چی تلاش کردم نتونستم عکس ها را آپلود کنم اگر موفق شدم جداگانه آپلود می کنم.)

 شکل اول ذهن فعال است و حجاب یا سایه برداشته شده است اما شکل دوم سایه انداخته شده. منشأ نور ثابت است؛ این خود ما هستیم که یک جا تاریکی ایجاد می کنیم و یک جا تاریکی را برمی داریم. در شکل اول روشنایی و نور و مرکز نور و نورالانوار است و شکل دوم حجاب، سایه، تاریکی و ظلمات است. هر چه در حجاب عمیق تر شویم و بیشتر مانع تابیدن نور شویم، عمیق تر در ظلمات فرو می رویم. که البته همیشه اول سایه تشکیل می شود بعد تاریکی و در آخر ظلمات. در شکل اول نیز اول روشنایی است بعد خِرَد، بعد نور و در آخر نورالانوار که مبدأ یا ماوراء است. من فقط یک اشاره ی جزئی به این مطلب کردم و چندین روز نیز فکر می کردم که این مطالب را بگویم یا نه و حالا هم شما نیز فقط لغت ها را به یاد داشته باشید کافی است.

آن چه که در کودکان ما یا در باورهای ما راجع به کودکان باعث می شود که بچه ها دیدن را یاد نگیرند، این است که بچه های ما هدایت می شوند به سمت دیده شدن. دیده شدن، حجاب دیدن است. هرجایی که بخواهیم دیده شویم، از دیدن محروم می شویم. و هرجا که دیده نشویم، آن موقع است که قدرت دیدن پیدا می کنیم. بحث دیدن را من از دو سال پیش که با دوستی که دست اندرکار آموزش و پرورش بودند و با بچه ها سروکار داشتند راجع به خلاقیت صحبت می کردم، دنبال کردم. ایشان عقیده داشتند که بچه های ما اصلاً خلاق نخواهند شد! چون بچه های ما خلاق دیدن را بلد نیستند. و تا وقتی که نتوانند خلاقیت ببینند، محال است که خلاقیت پیدا کنند. کلاس و آموزش  هیچ کسی را خلاق نمی کند مگر این که نگاه خلاق بین داشته باشیم. بچه های ما خلاق نگاه نمی کنند چون خود ما هم این نگاه را بلد نیستیم. خلاقیت جزء بُعد عمیق دیدن است. خلاقیت در سطح نیست بلکه در عمق است. چون نمی توانیم عمیق ببینیم، نمی توانیم خلاق شویم. مشکل بچه های ما و خود ما این است که نگاه عمیق نداریم. پس چه کنیم که دیدن را یاد بگیریم.

ما اکنون بچه هایمان را به سمت دیده شدن می بریم. بچه ها مرکز توجه هستند و توجه گرفتن را تمرین می کنند نه توجه کردن را.

ما توجه لازم داریم چون جسم داریم، هویت داریم، فردیت داریم و شخصیت داریم. این عوامل باید دیده شوند و منظور اصلاً دیده نشدن نیست بلکه باید به گونه ای دیده شویم که به دیدن هدایت شویم نه به دیده شدن. وقتی به دیدن هدایت می شویم به سمت بالا و معنویت و معصومیت می رویم. و وقتی دنبال دیده شدن می رویم به سمت پایین که منیت است می آییم. منیت فقط این نیست که تکبر و زیبایی و مقام و برجستگی و غیره باشد، حقارت هم یک نوع منیت است. و این یک سرفصل بزرگ در روانشناسی است خیلی وقت ها ما مریض می شویم که جلب توجه کنیم یا می نالیم که جلب توجه کنیم؛ خیلی از ما بیچاره می شویم که توجه بگیریم و این یکی از کارهایی است که خانم ها بسیار در آن تبحر دارند به خصوص در کسوت مادری. چون به توجه نیاز داریم و از کودکی به گونه ای پرورش پیدا کرده ایم که نیازمند توجه باشیم، و هرگز نتوانستیم از درون به چیزی توجه کنیم. همیشه نگران جلب توجه بودیم و هیچ وقت به فکر بذل توجه نبوده ایم. دیده شدن بد نیست، مهم است ولی ارزش نیست. انسان تا وقتی زنده است، شخصیت و نفسانیت دارد و نیاز به توجه دارد و باید دریافت کند. کودک در یک سال اول زندگی اش بیشترین نیاز را برای توجه دارد. در تاریخ دو بار این آزمایش تکرار شده که دوگروه از بچه های زیر یکسال را تحت نظر گرفتند، گروه اول در بهترین شرایط زیستی، تغذیه ی عالی و غیره اما توسط انسان های پوشیده ای که فقط چشم هایشان پیدا بود؛ این گروه بچه ها به علت دریافت نکردن توجه، در هر دوبار آزمایش همه شان مردند. انسان بدون توجه پژمرده می شود. کودک بدون توجه می میرد ولی توجه در اندازه ی خودش و در جای خودش.

دیده شدن باید هماهنگ با دیدن باشد. دیده شدنی که منتهی شود به دیدن نه دیده شدنی که منتهی شود به نیاز به دیده شدن و نه منتهی شود به گدایی توجه از دیگران. باید به گونه ای به بچه ها توجه کنیم که بچه ها به سمت دیدن هدایت شوند. دیده شدن به هرحال هست و ما تا زمانی که فردیت و نفسانیت داریم، دیده می شویم. مسئله ی مهم این است که بچه ها از توجه صرف و از دریافت مطلق توجه و دیده شدن به سمت دیدن مطلق هدایت شوند.

در این جا از علم و از نظریه ی اریکسون کمک می گیریم. بنابر نظریه ی اریکسون، بچه ها از تولد تا یکسالگی توجه مطلق نیاز دارند. زیر یکسال کودک شخصیتی ندارد و درکی که از خودش دارد این است که من ضعیفم، ناتوان و عاجزم و هیچ کاری نمی توانم بکنم. در مبحث امنیت، درک جزء از کل گفتیم که همه چیز مادر است و بعد از آن پدر. اگر این دو کُل به من توجه کنند، یعنی من را می خواهند و اگر توجه نکنند یعنی من را نمی خواهند. در سی دی های مادرباردار و نوزاد بسیار کامل تر عنوان کرده ایم که نوزاد باید دیده شود و باید محور توجه باشد. همیشه با احساس خوب به او نگاه کنیم و نگاه کنیم و نگاه کنیم و به او افتخار کنیم. از 6 ماهگی به بعد که نوزاد می نشیند، احساس می کند که تفاوت هایی وجود دارد و از وقتی که چهاردست و پا راه می افتد و از مادر جدا می شود، شخصیت شروع می شود. کودک تا 6 ماهگی در آغوش مادر باید توجه مطلق بگیرد و حسابی نوازش و قربان صدقه از همه ی اطرافیان و به ویژه از مادر ببیند. از حدود 9 ماهگی کم کم توجه کودک به خودش شروع می شود. در این سن بچه ها آینه را خیلی دوست دارند چون خودشان را می بینند: این دست منه و .... تا دو سالگی که کنجکاوی جنسی شروع می شود و اصلاً دوست ندارند که لباس بپوشند و دائم می خوان که لخت باشند تا بتونند خودشان را کشف کنند. این موجود من هستم.

از 1 تا 3 سالگی توجه کودک به خود و آرام آرام به توانایی خود و اعتماد به نفس شکل می گیرد. اریکسون معتقد است که مرحله ی دوم خودباوری در مقابل شک است؛ من کی هستم؟ این شکل و شمایل منه شبیه اونا هستم ولی هنوز ضعیفم، آخه اونا از من گنده ترن من م مثل اونا دست و پا دارم حالا می تونم کارهای اونارو بکنم؟ می تونم مثل اونا باشم یا نه؟ مرحله ی کنترل توانایی. بیشترین پیام تأیید را کودک باید در این سن بگیرد و متأسفانه در فرهنگ آموزش و پرورش ما بیشترین پیام عدم تأیید را در این مرحله به کودک می دهیم. چه قدر به بچه ها می گیم که نکن عزیزم، دست نزن، ببین تو نمی تونی! آب می خوای خودم بهت می دم. و این عدم تأیید را خیلی وقت ها در کمال مهربانی و بدون خشونت انجام می دهیم. می ریزی، کثیف می کنی، جیز میشی، چه قدر به بچه ها میگیم که نکن، نمی تونی، می ریزی و اصلاً امکان نداره که به بچه ها این فرصت را بدهیم که تجربه کند و بگوییم که تو می تونی.

مرحله ی توجه کودک  به توانایی خود ادامه دارد تا مرحله ی سوم، از این مرحله توجه به محیط و ارتباط با محیط شروع می شود 3 تا 5 سالگی، ابتکار در برابر احساس گناه. کودک آرام آرام خود و توانائی هایش را پیدا کرده حالا سراغ محیط می آید، در محیط چه خبر است؟ چه کاری در محیط می توانم بکنم و چه ابتکاری می توانم بکنم؟ اریکسون این مرحله را ابتکار در برابر احساس گناه نامیده است. کودک آرام ارام از خودبینی به دیگر بینی می آید تا دیگران و ارتباط انسانی را کشف کند و در این مرحله است که ما معتقدیم سه سال به بعد سن جدایی کودک است و سن مهدکودک پایان سه سالگی است، حالا برو و کشف کن و خودت را در ارتباط با محیط کشف کن. مرحله ی چهارم 6 تا 12 سالگی است که توجه عمیق به محیط و رابطه ی محیط و خودش است که دوره ی مدرسه ی ابتدایی و دوره ی سازندگی در برابر حقارت است. مرحله ای است که بر پایه ی مراحل پیشین، نگاه می کند که من کی هستم؟ چه قدر بالاترم؟ چه قدر پایین ترم؟ کجا هستم؟ چگونه هستم؟ و یواش یواش به سمت نوجوانی یعنی مرحله ی پنجم می رود 12 تا 18 سالگی، سن بحران. در این مرحله این سؤال پیدا می شود که من از کجا آمده ام؟ چرا آمده ام؟ زندگی یعنی چی ؟ چرا من را به دنیا آورده اید؟ و توجه به مبدأ و ارتباط با مبدأ شکل می گیرد. این سؤال ها نشان دهنده ی این است که به مبدأ فکر می کند. سؤال ها از پایین ترین مرحله ی انسان یعنی مرحله ی نباتی شروع می شود و کم کم به سمت بالا می رود و ما باید مراقب باشیم که با جواب هایمان او را به سمت پایین هدایت نکنیم. تو به دنیا آمده ای چون ما خواستیم خوش بگذرونیم، خوب غلط کردیم تو رو آوردیم، اشتباه کردم!!!!!!!!!! نگاه کودک باید به سمت بالا و مبدأ هدایت شود 18 سالگی سن خردمندی است. و مهم  این است که این مراحل درست طی شوند و دیدن و دیده شدن در تمام مراحل در تعادل باشند.

بارها زندگی ابوعلی سینا را مثال زده ام باز هم می گویم که ایشان گفتند: من هرچه یاد گرفتم تا 18 سالگی بود و از آن به بعد هیچ چیزیاد نگرفتم.ابن سینا این مسیر را به خوبی طی کرد و بالا رفت و وقتی به سن خردمندی یعنی 18 سالگی رسید، دیگر توانایی های او قابل اندازه گیری نیست. و مثال هایی از این قبیل، شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی و  غیره هستند. رسیدن به این مرحله تجربه ی شخصی است و بچه های ما در 18 سالگی باید به این مرحله برسند که آخرین مرحله ی مخروط است. در این مرحله که به خردمندی رسیدند دیگر ما با آن ها کار نخواهیم داشت. سن تشکیل خانواده 18 سالگی است چون از دو حال خارج  نیست یا نظام آفرینش خطا می کند یا ما انسان ها که برای بلوغ سن مشخص گذاشته شده و 18 سالگی را سن عقل و تشکیل زندگی قرار داده. یا ما اشتباه می کنیم که سن ازدواج را بردیم30 سالگی و با شرایط تحصیلات عالیه و کار خوب و .... یا نظام آفرینش. اگر نظام آفرینش قرار بود که خطا داشته باشد که تا حالا نابود شده بود چون این نظام آن قدر باعظمت است که کوچکترین اشتباه نابودش می کند. ÷س تا به حال که نابود نشده نشان دهنده این است که ذره ای خطا و اشتباه نداشته و ندارد و این ما هستیم که داریم اشتباه می کنیم و مراحل را درست طی نمی کنیم. در نتیجه بچه ی 25 ساله ی ما هنوز بچه ست. ما دوران کودکی را کم کرده ایم و دوران نوجوانی را طولانی کرده ایم. می گیم آقازاده چرا ازدواج نمی کنند؟ آخه تازه فوق لیسانسشو گرفته، حالا دکتراشو بگیره، هنوز خونه نداره، ماشین بخره و........ مثلی هست که میگه یک سنی ازدواج کن که بچه هات بگن به جان پدرم، نگن به ارواح خاک پدرم.

چه کار کنیم که بچه های ما این مسیر را درست طی کنند؟

آن چه که در این کلاس می شنوید فقط یک اشاره است و یقیناً با باورهایتان در تعارض است و علامت سؤال های زیادی برایتان ایجاد خواهد شد؛ نترسید و حرکت کنید و تمرین کنید.

حال مستقیم وارد بخش دانایی یعنی روش ها و چگونگی ها می شویم. اولین نکته این است که ما کودک شاخص و برجسته می خواهیم؛ یکی از باورهای ما این است که کودک ما باید برجسته و شاخص باشد. انسان ها از هم متمایز هستند و اصلاً شکل هم نیستند بنابراین اصلاً لازم نیست که من کار خاصی  بکنم که از شما متمایز شوم. کدام دو نفر انسان وجود دارند که از هم متمایز نباشند؟ همه ی ما کاملاً از همدیگر متمایز هستیم؛ بنابر این چه اصراری داریم که بخواهیم خودمان را متمایز کنیم. همه ی ما متمایز هستیم. آن چیزی که ما را اذیت می کند این است که می خواهیم برجسته تر و شاخص تر باشیم و بیشتر دیده شویم. این مسئله ی بسیار مهمی است که باید به آن دقت کنیم.

مبحث اول کودک آرزوها را بررسی کنید، کودک آرزوها کودکی است که این مسیر را درست برود. اصلاً هم شاخص و نابغه و برجسته و استثنایی نیست. ما اصلاً چیزی به اسم استثنایی نداریم. مگر می شود که در نظام آفرینش استثنایی، باشد. کودک شاخص کودکی است که از خود درک واقعی ندارد. فرمول: درک، تصور، انتظار، احساس و رفتار را به یاد آورید، کودک شاخص از خودش درک واقعی ندارد. چون درک او از خودش، برداشتی و القایی است؛ درکی است که والدینش به او القاء کرده اند یا از تعریف دیگران برداشت کرده. شخصیتی است که مطابق با هنجارهای اجتماعی است و هنجارها به او تحمیل شده اند. در نتیجه ی این درک این کودک رفتار غیرواقعی هم پیدا خواهد کرد. و وقتی غیرواقعی شدیم یعنی همگام و هماهنگ با نظام آفرینش نیستیم و در این حالت عذاب خواهیم کشید. نظام آفرینش بسیار نظام قدرتمندی است، یا در مسیر آن حرکت می کنیم یا در خلاف جهت آن؛ به هر نسبت که از این مسیر دور شویم، آزار خواهیم دید، منتهی ما عوامل را در بیرون جستجو می کنیم و می گوییم که من احساس خوبی ندارم چون مملکت، بچه، همسر، قدمن، تحصیلاتم، پول و ........... هیچ کدام این ها نیست. وقتی ما حالمان خوب نیست به این دلیل است که در مسیر رشد نیستیم. شاخص خواهی و ایده آل طلبی، خلاف آفرینش است. در فطرت انسان کمال طلبی وجود دارد چون انسان جز به خدایی شدن رضایت نمی دهد ولی نه در مادیت. هر چه در مادیت کمال طلب باشیم، سقوط خواهیم کرد. در فضای معنویت کمال طلبی یک اصل است، باید بالا برویم. شاخص بودن کودک را از ارتباطات اجتماعیش محروم می کند. در کشورهای اروپایی وقتی تشخیص می دهند که کودکی تیزهوش است بلافاصله برنامه ی خاصی برای او تدوین می کنند و اولین کار این است که خود کودک به هیچ وجه نباید متوجه شود که تیزهوش است. در بعضی موارد خانواده اش هم نباید بفهمند و فقط مدیر و مسئول آموزشی و معلم از این مسئله با خبر هستند و طوری برای این کودک برنامه ریزی می کنند که نمره ی کلاسیش از میانگین نمره ی کلاسی پایین تر باشد تا به رابطه ی اجتماعیش در مدرسه آسیب نزند تا دانشگاه که در آن جا متوجه می شود که تیزهوش است و در آن جاست که کار یک پروفسور را در یک زمان کوتاه انجام خواهد داد. تیزهوشی برای جلب توجه نیست برای دیده شدن نیست؛ بلکه تیزهوشی برای دیدن است. بچه های تیزهوش را باید به سمت دیدن هدایت کنیم نه به سمت دیده شدن.

منظور من از این که می گویم همه ی انسان ها از هم متمایز هستند و از طرف دیگر میگم که همه ی انسان ها در دستگاه آفرینش یکی هستند را در جلسه ی دوم کاملاً توضیح داده ام اما در این جا هم یک اشاره ی کوتاه می کنم. در رشد سه عامل مؤثر است. اولین عامل استعداد است. استعداد از مبدأ آفرینش می آید و به همه ی انسان ها مساوی داده شده است به طوری که انسان ها در استعداد ذره ای با هم تفاوت ندارند و به همه در دوران جنینی و یکجا داده شده است. این همان چیزی است که به آن می گوییم بار امانت، اسماءالله و صفات خداوند که به همه ی انسان ها هدیه شده و تفاوتی در آن نیست. رشد یعنی شکوفایی این استعدادها. استعدادها بالقوه هستند، بالفعل نیستند. ما از زمان لقاح تا مرگ در طول زندگی فرصت داریم که آن ها را شکوفا کنیم. اهمیت دوران کودکی در این است که پایه های شکوفایی استعدادهای انسان در 6 سال اول و بعد در 12 سال اول گذاشته می شود تا از بالقوه بودن به بالفعل شدن برسند. هرچه قدر بیشتر این استعدادها شکوفاتر شوند، رشد بیشتر انجام شده است.

عامل دوم در رشد، خصوصیات است و همان چیزی است که ما به آن می گوییم ژن و وراثت که از پدر ومادر می رسد. دچار احساس گناه نشوید چون شما هم از طول تاریخ و از آباء و اجداد گرفته اید. دو نکته در این جا مطرح است:

    1-    در خصوصیات ما خیلی نمی توانیم تأثیرگذار باشیم      

       2- خصوصیات دو بخش اند، خیر و شر

همه ی ما هر دو را داریم، ما هم وارث خصوصیات خیر یا فضیلت ها هستیم و هم وارث خصوصیات شر یا رذیلت ها هستیم. این نکته اثبات علمی نیز دارد و دانشمندان امروزه معتقدند که هر کاری که یک انسان بتواند انجام دهد، همه ی انسان ها می توانند آن را انجام دهند چون از این نظر تفاوتی با هم ندارند؛ اگر در دنیا یک قاتل هست همه ی ما بالقوه می توانیم یک قاتل باشیم و وقتی یک عالِم و دانشمند هست همه ی ما بالقوه عالِم هستیم.

سومین و مهمترین عامل در رشد، محیط است. در محیط است که این خصوصیات خیر و شر کنترل می شوند. محیط است که کمک می کند اقتضائات شر پوشیده شوند، مهار و کنترل شوند همان مسئله ی حجاب و دیدن که اشاره کردم. و خصوصیات خیر شکوفا شوند. وقتی خصوصیات خیر شکوفا شوند کمک می کنند که استعدادها شکوفا شوند. ما استعداد شر نداریم. همه ی استعدادها خیر هستند چون از طرف خدا می آیند. در گفتار عامیانه گفته میشه که فلانی استعداد حقه بازی خیلی زیادی داره !!! ما اصلاً استعداد حقه بازی و کلاهبرداری و رفتارهای زشت نداریم، هرچه استعداد هست خیر است. پس چه موقعی است که شر پیش می آید؟ خصوصیات شر هستند که نمی گذارند استعدادها شکوفا شوند. محیط باید به گونه ای باشد که خصوصیات خیر شکوفا شوند و غالب شوند و کمک کنند که استعدادها نیز شکوفا شوند. اهمیت محیط در این است که می تواند ژن و وراثت را تا حدود زیادی کنترل کند و فضایی را به وجود آورد که آن بخش از ژن و وراثت ما که خیلی خوب و فضیلت است رشد پیدا کند. یک سری از خصوصیات هم اصلاً قابل تغییر نیستند، مثلاً قد من همین است، رنگ پوست و قیافه ی من همینه که هست و ژن بیشتر در این قسمت تأثیر گذار است. پس وقتی ما می گوییم که همه ی انسان ها یکی هستند یعنی استعداد ها یکی هستند؛ و وقتی می گوییم از هم دیگر متمایز هستیم، خصوصیات ما هستند که متمایزند. دو تا انسان حتی دوقلوهای یک تخمکی دارای خصوصیات یکسان نیستند و این علت متمایز بودن انسان هاست؛ ولی در خلقت، تمایز و تفاوت وجود ندارد و استعداد به همه داده شده است.

چه چیزی باعث می شود که ما می رویم به سمت دیده شدن و شاخص خواهی؟

من معمولاً از دو کلمه خیلی استفاده می کنم، هنجار و کاربرد. در مقدمه ی پاسخ این سؤال منظورم از به کار بردن این دو کلمه را توضیح می دهم تا با هم هماهنگ جلو برویم. ما برای حیات یک سری نیاز داریم مثل لباس که یکی از بخش های آن کفش است. از دل نیاز ارزش بیرون می آید. این کفشی که ما نیاز داریم چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ راحت، زیبا، بادوام، قیمت مناسب. این 4 تا ارزش از دل این نیاز بیرون می آیند و ارزش ها تبدیل به هنجار می شوند.

  هنجار   ---  ارزش---  نیاز

   ---------------

   کار کرد

به این مجموعه کارکرد می گوییم. کارکرد کفش چیست؟ بر پایه ی کارکرد هنجار را تعریف می کنیم. اما در جامعه درست عکس این اتفاق می افتد و فرمول بالا دقیقاً برعکس اتفاق می افتد یعنی اول در جامعه هنجار هست، به دنبال آن ارزش می آید و بعد نیاز. یعنی ارزش ها از دل هنجارها بیرون می آید و این یعنی مُد، یعنی ما توجه نداریم که چه نیازی داریم و چه کفشی می خواهیم بپوشیم، می رویم دنبال این که پاشنه اش چند سانت باشد چه مارکی باشد و امسال چه رنگی مد است. هنجارها خیلی قوی هستند و ارزش ها را می سازند و از دل آن ها نیاز به وجود می آید درست عکس روند طبیعی. یک کمد لباس داریم اما چون یک مدل دیگه مد میشه با همان که نمیشه برویم مهمانی...... در نتیجه این برداشت را خواهیم داشت که من الآن نیاز دارم و چون نمی توانم به نیازم برسم پس آدم بدبختی هستم. مهم نیست که چند دست لباس دارم، مهم اینه که لباس روز را ندارم، لباسی که هنجارهای جامعه به ما تحمیل می کند. پس من آدم بدبختی هستم. هنجارها خیلی قوی هستند و تبلیغات نیز هنجارها را تبلیغ می کنند. شما اگر طبق هنجارهای اجتماعی رفتار نکنید، توسط جامعه تنبیه می شوید؛ پس باید قوی باشیم که این تنبیه ها اذیتمان نکند. این تنبیه ها مثل: بچه تون کلاس نمیره؟!   ااااهِ، تا حالا چندبار از این اِه گفتن ها شنیده اید؟ و چقدر می توانید تحمل کنید؟ هرکس می رسه و می پرسه و آخرسر هم تجویز می کنن که می دونی چه ظلمی داری درحق بچه ات می کنی؟ می دونی چه قدر عقب می افته؟ بچه باید 8 تا کلاس بره!!!!!!!!!! این ها همه هنجار جامعه است و فشار می آورند. اگر ما به آن چیزی که می دانیم ایمان نداشته باشیم و به آن عامل نشویم، تسلیم هنجار جامعه خواهیم شد.

امروزه تبلیغات یکی از بازوهای بزرگ ایجاد هنجارهای اجتماعی است. مثل کانال Me Shop یک روز میاد میگه این جارو محشره و کمر درد نمی گیرید و .... بعد دو ماه بعد یک جاروی سه گوش میاره و نشون میده و جاروی قبلی را رد میکنه و میگه که با این جارو پادرد نمی گیرید و با جارو قبلی چلاق می شوید و .... من هم باور می کنم و میرم جاروی جدید را می خرم و بعد می بینم که چه قشنگ اسیر حماقت هایم می شوم و می بینم که چه قدر ظریف این حماقت ها را به من تحمیل می کنند. حماقت به عنوان توهین نمی گویم بلکه منظورم به عنوان شناخت پایین است، یعنی یک کانال تلویزیونی می تونه هنجار جامعه را به من القاء کند. هنجارها را مواظب باشید. پس من هرجا صحبت از هنجار کردم، در مقابل کارکرد است.

اولین جایی که دیدن ضعیف می شود و دیده شدن قوی می شود، فضای خانه است. کاربرد خانه چیست؟ چه آپارتمان 40 متری و چه 400متری، محلی که به آن خانه می گوییم و سرپناه ما است. کارکرد خانه چیست؟ محل آرامش؟ نه آرامش نتیجه ی آن است؛ کارکردش چیست؟ جواب حاضرین: زندگی، زندگی یعنی چی؟ ج: رشد، امنیت، روز را به شب رساندن، خوردن و خوابیدن .... این ها هیچ کدام کارکرد خانه نیست. کارکرد خانه، دریافت نیازهایمان برای رشد است که مهمترین آن نیازهای زیستی است. فضای خانه فضایی است که در درجه ی اول به نیازهای زیستی ما پاسخ می دهد یعنی از پایه که بخش مادیت است شروع می شود و پایه ی دیده شدن و دیدن در این جا گذاشته می شود. فضای خانه را با هم مرور کنیم، آشپزخانه، اتاق غذاخوری، حمام، دستشویی، اتاق خواب، پذیرایی، اتاق کار؛ از این مکان ها چگونه استفاده می کنیم؟ جزئی نگر یا کلی نگر؟  ما همه ی خانه را دیوارکشی کرده ایم، اتاق کودک، اتاق پدر و مادر، غذاخوری و.... پس هر کس تو سلول خودش. تا به حال سؤال کرده اید که چرا اتاق خواب اختصاصی است ولی توالت اختصاصی نیست؟ که البته با ساختن آن در اتاق خواب ها در حال اختصاصی شدن است.

وقتی فضاهای خانه را اختصاصی می کنیم، جدایی پیش می آید و بعد به دنبال آن مقایسه پیش می آید. چرا فضاهای خانه ی ما تفکیک شده است و چرا کودک از فضای خانه ی ما بیرون می رود؟ چرا زندگی ما باید تفکیک شود؟ چون این تفکیک کردن یک هنجار اجتماعی است. مگر در خانه هایی که فقط یک حمام دارند، اختصاصی می شود؟ یا این که با برنامه ریزی می تواند اختصاصی شود و یک حریم شود. من که حمام هستم یا در دستشویی هستم کسی نباید وارد شود، در این مدت اختصاصی من و حریم من است و بعد حریم دیگران. چرا ما باید برای خوابیدن اتاق های جداگانه داشته باشیم؟ این سؤال ها را بپرسید چون دیدن سؤال می آورد. چرا باید روی تخت بخوابیم؟ برای آسایش و فراراز سوسک و سوز و راحتی و غیره لازمه که تخت خواب چند میلیون تومانی داشته باشیم؟ چرا اتاق کودک و بازی کودک باید سوا باشد کجای این کار شخصیت دادن به کودک است بلکه گرفتن شخصیت از کودک است یعنی تو از زندگی ما بیرون برو. باز هم به این نکته توجه داشته باشید که حریم ها جدا هستند و ما هنگام خواب نیز حریم داریم و موقع دستشویی هم حریم داریم اما موقع بازی کردن با هم بازی می کنیم و با یک برنامه ریزی ساده می توانیم از اتاق ها برای چند منظور استفاده کنیم. وقتی اتاق کودک را اختصاصی می کنیم، منیت او را دامن می زنیم، میشه اتاقِ من، میزِمن، کمدِ من و بعد مقایسه ی من با دیگران و این جدایی را خود ما به او یاد داده ایم. ابتدای مبحث گفتم که کودک مرحله به مرحله خودش را می بیند و بعد توانائی هایش را می بیند و در آخر محیط را می بیند. اما ما اولین قدم، آخرین مرحله را طی کرده ایم و با جدا کردن کودک در اولین قدم، ارتباط کودک را با محیط تخریب کرده ایم. هنوز کودک به دنیا نیامده اتاق او را جدا می کنیم. دوستی از خارج از کشور با من تماس گرفت و تصمیم دارند که سر یک تاریخ مشخص با همسرش بچه دار شوند ولی سر خرید وسایل بچه با هم اختلاف پیدا کرده بودند؛ یعنی از همین الآن که می خواهی بیای جدا هستی، تو هستی و اتاق خودت. اکثراً هم یک دونه کودک داریم و باید نشان بدیم که ما چه پدر و مادری هستیم و ببینید که برای بچه مان چه کارهایی می کنیم!! ما اصلاً مثل دهاتی ها با هم زندگی نمی کنیم بلکه مثل انسان های متمدن سلول های انفرادی داریم، بند عمومی مال وقتیه که مهمان بیاد. به انفرادی های ما نگاه کنید بهترین وسایل روز را خریدیم و داخل سلول ها گذاشتیم. نیاز های زیستی را به بهترین نحو می گیریم اما دیگه نمی توانیم سراغ دیدن برویم، حالا دنبال این هستیم که ببینیم اتاق من چی کم داره، نمی توانیم رابطه مان را با همدیگر ببینیم. رفتار ما به عنوان پدر و مادر اینه که چی بخریم، چی برات بخریم، چه جوری نگه داشتی؟ .... در صورتی که نیازهای عاطفی و نیازهای شناختی و معنوی را نمی گیریم؛ فقط و فقط نیازهای زیستی و آن هم در حد افراط. همه ی این مسائل به دلیل هنجارها است و نیازهای ما به جای این کارکردی پاسخ داده شوند، هنجاری پاسخ داده می شوند.

ما جامعه ای به شدت بی حجاب داریم. منظورم حجاب خانم ها نیست و من اصلاً در صلاحیت اظهارنظر در این مورد نیستم. منظور من از جامعه ی بی حجاب این است که همه چیز در جامعه ی ما علنی است. حجاب برای پنهان کردن است. پنهان کردن مادیات تا غرایز انسان ها آزارشان ندهد. غریزه میل به دیده شدن دارد و فطرت میل به دیدن دارد. حجاب برای این است که ذهن در کنترل باشد و به هر جا نرود. حجاب برای پوشاندن مادیت است چون آن مقداری که لازم داریم را دریافت می کنیم، بیشتر از آن را لازم نداریم. برای چی فروشگاه های ما باید این قدر باز و نورانی و فراوان  باشند. تمام ساختمان ها و فروشگاه ها و اتومبیل های ما مظهر بدحجابی کامل هستند. حجاب مفهوم خیلی بزرگی دارد. فقط در حد پوشاندن موی خانم ها نیست فروشگاه های ما اخلاقیات و شرعیات دارند ولی نفسانیات چیزی که به غرایز ما مربوط می شود نشان می دهند و در معرض نمایش قرار می دهند. اگر ما الهیات نداشته باشیم و به آن سمت نرویم، سقوط خواهیم کرد.                                     

    الهیات

   شرعیات -----  اخلاقیات

   نفسانیات

با هر نوع دین و مذهب و اعتقاد و تحصیلات، اگر به الهیات توجه نکنیم، سقوط خواهیم کرد. شرعیات و اخلاقیات پایه هستند و بدون آن ها نمی توانیم زندگی کنیم اما اگر به سمت دیدن و الهیات نرویم، سقوط خواهیم کرد و بچه هایمان را هم باید به سمت دیدن هدایت کنیم حال اگر هر زحمتی برایشان بکشیم اگر به سمت دیدن نباشد .........

نگاه کاربردی داشته باشیم و از فضاهای خانه استفاده کنیم و آن را مناسب برای زندگی همه ی اعضاء خانه کنیم. در زمان هایی که لازمه حریم ایجاد کنیم و فضاها را تقسیم کنیم، زمانی که پدر در اتاق کارش است یا مسابقه ی مورد علاقه اش از تلویزیون پخش می شود باید حریم او رعایت شود و احترام گذاشت، همین طور در مورد مادر و فرزندان. اولین پایه های شخصیت در خانه شکل می گیرد. از خودمان بپرسیم ما کجا زندگی می کنیم؟ قدیمی ها مثل معروفی دارند که میگه فلانی سر سفره ی پدر و مادرش بزرگ شده، این مثل بسیار پرمعنی است. پایه ی ارتباط اجتماعی از داخل خانه شروع می شود. در حال حاضر خانه های ما هتل و استراحتگاه شده است که بسیار هم شیک هستند. در همین فضا بحث اسباب بازی کودک مطرح می شود، وقتی اتاق جدا و مبلمان جدا برایش می گذاریم، اسباب بازی هایش را هم جدا می کنیم. در مبحث پنجم گفتیم که بازی یعنی تمرین زندگی. با جدا کردن اتاق بچه و خریدن اسباب بازی های لوکس، چه مفهومی از زندگی را به کودک انتقال می دهیم.

اسباب بازی، بازی نیست. بازی یک علم، فن و هنر است و اسباب بازی ابزار بازی است نه خود بازی. ما برای کودکمان اسباب بازی می خریم که بازی کند در حالی که او بلد نیست بازی کند، ما هم بلد نیستیم، در نتیجه دچار مشکل می شویم. اسباب بازی ابزار بازی است، وسایل زندگی هم ابزار زندگی هستند اما خیلی وقت ها ما وسایل زندگی را با خود زندگی اشتباه می گیریم. همان تجمل و برجسته بودن در اسباب بازی های کودکی حالا منتقل می شود در زندگی امروزمان. ویترین های پرظرف و فضاهایی که فقط برای دیده شدن است نه برای دیدن. خیلی از خانه های ما فضای مناسبی برای دیدن نیست و فقط برای دیده شدن ساخته شده، خیلی از مهمانی های ما برای دیده شدن است. وقتی مهمان هایمان می روند، حالمان چگونه است؟ خسته و کوفته، آخی رفتن راحت شدم، این مهمانی برای دیده شدن بوده حالا اگر سرحال بودید، کاش امشب هم می ماندند، دور هم بودیم، چه قدر عالی بود، این مهمانی برای دیدن است. مهمانی و ارتباط برای دیدن، ما را شارژ می کند.

مورد دیگر در خانه، عکس و فیلم ها است. کارکرد عکس و فیلم چیست؟ یادگاری، خاطرات، ضبط خاطرات. عکس و فیلم ضبط خاطرات خوش مرده که اگر همه شان را هم بیرون بیاندازیم هیچ اتفاقی نمی افتد. وقتی به عکس های قدیم نگاه می کنیم چه اتفاقی می افتد؟ بهترین حالت عکس های عروسی است. نقل است که یک روز دختری از مادرش پرسید: مامان چرا عروس لباس سفید می پوشه؟ مادرش گفت: خوب برای این که شاد و خوش حالِ، خوشبخت و سفیدبخت شده. دختر گفت: آها حالا فهمیدم چرا داماد کت و شلوار مشکی می پوشه!! به قول آقای محمدجعفرمصفا کارکرد عکس در بهترین حالت، زنده نگهداشتن یک خاطره ی خوش مرده است. این یک نظر کلی است، عکس و فیلم خوبه و داشته باشید ولی به چگونگی استفاده از آن دقت کنید، برای دیدن است یا دیده شدن؟ استفاده هایی که امروزه ما می کنیم برای دیده شدن است. بعضی از خانه ها تمام سطح دیوارشان را عکس های بچه هایشان پوشانده. چرا؟ وقتی آلبوم ها را باز می کنیم چه قدر عکس تکی داریم؟ من جلوی تخت جمشید، من جلوی چهل ستون و.... چه قدر از این عکس های «من» داریم؟ چه قدر عکس های «ما» داریم؟ چرا به دیوارهای خانه های ما این قدر عکس تکی بچه هایمان است؟ (من با باورها کار دارم دنبال مقصر نمی گردم). می دانید وقتی بچه ها به این همه عکس های تکی خودشان نگاه می کنند چه اتفاقی می افتد؟ اِ این ها همه من هستم، مهمان های محترم توجه کنید، این ها من هستم توی اتاق ها هم هست، مواظب باشید با من درست صحبت کنید. و این معضل در حال حاضر در عکس های عروسی به حد فاجعه رسیده است. یک روز به یک آتلیه عکاسی رفتم و دیدم آن جا یک سری عکس های نمونه ی عروسی گذاشتند به تمام معنا از دیدن این عکس ها خجالت کشیدم، عروس شب عروسی این ژست ها و قیافه ها را دربیاره؟!! این ها عکس مُدِ یا عکس عروسی. بحث ازدواج و عروس و داماد بحث حرمت است چون دو نفر در حال آغاز زندگی مشترک هستند. و متأسفانه این عکس ها چاپ می شوند و آخر عروسی به همه داده می شوند. ازدواج یک مرحله ی مهم دیدن است و ما آن را تبدیل می کنیم به یک مرحله ی مهم در دیده شدن. عکس خوب است مهم است و باید بگیریم و یادگاری بسیار خوبی است ولی چرا این قدر عرضه می کنید؟

پس خوب دقت کنید که دیده شدن در دوران کودکی در دیده شدن در شب عروسی و غیره سر درمی آورد. پایه ی خودشیفتگی نیز در این مرحله گذاشته می شود. از امشب یک دفعه نروید و هر چی عکس روی دیوار هست را جمع کنید و همه را شوکه کنید بلکه آرام و آرام و به تدریج در یک زمان برنامه ریزی شده، بچه ها را در جمع ببرید و عکس های تکی را تبدیل کنید به عکس های دسته جمعی. عکس های مدارس قدیمی را دیده اید؟ همه با معلم می نشستند و عکس می گرفتند اما امروز چه کار می کنیم؟ بچه ها را به جاهای عمومی ببرید و عکس بگیرید و این عکس ها را روی دیوار ببرید عکس هایی که جمعی بودن و اجتماعی بودن را القاء کند، عکسی که مهارت ها و دوستی را القاء کند. "من هم یکی از این بچه ها هستم که اردو رفته بودیم" خاطره اش را نگه می دارم، شاخص نمی شوم. این میشود دیدن و هدایت کودک به سمت دیدن.

عامل بعدی جشن تولد ها است. کارکرد جشن تولد چیست؟ تولد کودک بدون تردید یک اتفاق بسیار مبارک و زیبا و باشکوه است؛ اصلاً تردیدی هم نداریم اما برای کی؟ برای پدر و مادر و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها. همه ی نزدیکان هرسال که این اتفاق یادشان می افتد حض می کنند و باید هرسال این حض را برای کسانی که برایشان جذاب است زنده نگهداشت. چرا ما دوستان را دعوت می کنیم که با کادو بیایند؟ دیدید در تولدهای بچه ها چه اتفاقی می افتد؟ حسادت، رقابت، چشم و هم چشمی. این جشن ها شادی هستند ولی در کنارش تخریب های بسیار زیادی وجود دارد. و آن چیزی که این تخریب ها را به خانواده تحمیل می کند، هنجارهای اجتماعی است. منظور من این نیست که بچه ها را از جشن و شادی محروم کنیم بلکه همیشه باید برای بچه ها جشن و شادی بگیریم اما نه برای به رخ کشیدن و کادو آوردن و کادو گرفتن؛ خیلی موضوعات زیادی هست که می توانند بهانه ی جشن باشند مثل: جشن اول مهر و آشنایی با دوستان جدید، جشن دوستی، بچه ام امروز رفته مدرسه دوستای جدید پیدا کرده امروز بیایید منزل ما جشن دوستی داریم لطفاً لباس راحت بپوشید چون بازی داریم و ذرت بوداده می خوریم و صحبت می کنیم و با هم آشنا می شویم و اسمش را می گذاریم جشن دوستی. بعد ماه دیگه جشن پاییز، خانواده ها با هم جمع می شویم و یک جمعه قرار می گذاریم و می رویم یک پارکی که برگ زرد فراوان داره و انار دان کرده می خوریم و باز هم لباس ساده می پوشیم چون می خواهیم بازی کنیم. یا در بهار جشن شکوفه ها، جشن بلند شدن قد، بستن بندکفش، تخمه شکستن، به این ترتیب بی نهایت میشه جشن های مختلف گرفت. بچه ها در این جشن ها دیدن را یاد می گیرند ولی در جشن تولد دیده شدن را. معمولاً بچه ها آخر جشن تولدها اخم هاشون توهمه و خلقشان به هم ریخته چون کادوها و لباس ها و.... ممکنه چیزی به زبان نیاورند اما مقایسه ها وجود دارند. از طرف دیگر هم که مادر این همه زحمت می کشه چه قدر دیدیم که به خاطر چشم و هم چشمی خوش نمی گذره و ممکنه بین بچه ها دعوا هم بشه و ...یا مادر از دست بچه کلافه، اَه اصلاً لیاقت نداری، کُشتی منو، چه قدر ونگ می زنی .... بچه ها با دیدن عظمت پاییز و بهار و طبیعت و غیره، دیدن را یاد می گیرند و در این جشن ها رابطه ی دوستان و فامیل را گرم کنید و دیدن و دیده شدن را تمرین کنید

نشست 17- شخصیت 3- دیدن

مبحث پیش راجع به دیدن و دیده شدن و مقایسه ی این دو صحبت کردیم و یکسری راهکارهای عملی برای اینکه بچه ها کمتر دیده شدن و بیشتر دیدن را تمرین کنند ارائه کردیم. البته منظور من از این صحبت این نیست که بچه ها نباید دیده شوند بلکه چگونه دیدن و چگونه دیده شدن آن ها و هماهنگی بین دیدن و دیده شدن مطرح است. در مبحث پیش یک سری عواملی که در زندگی ما هست و موجب می شود که بچه ها دیدن را تمرین نکنند و بر دیده شدن تمرکز کنند را گفتم و به نوعی مسئله ی دیدن را بومی سازی کردیم. بحث دیده شدن شاید در فرهنگ کشورهای دیگر اصلاً معنا نداشته باشد ولی در جامعه ی ما یک معضل است. ما در 20  سال آینده بهای سنگینی را باید بابت مسائلی که امروز بلد نیستیم بپردازیم که یکی از این مسائل همین مسئله ی دیدن و دیده شدن است. به همین دلیل من روی دیدن تأکید بیشتری دارم. ممکن است که در هیچ کتاب روانشناسی هم این موضوع را پیدا نکنید یا خیلی کوچک اشاره شده باشد ولی در حال حاضر مسئله ی جامعه ی ما است. دفعه ی پیش راجع به وضع خانه و تفکیک اتاق ها و عکس و جشن تولد صحبت کردیم، یک نکته ی خیلی مهم از بحث پیش جامانده بود که در این مبحث می گویم و آن طرز لباس پوشیدن بچه های ما است.ما در همان ادامه ی رها کردن دوره ی سنتی و دنبال کردن مدرنیسم که از صد سال پیش در کشورمان اتفاق افتاد، یکی از مسائلی که برایمان به وجود آورد مسئله ی پوشش و لباس است. در حال حاضر ما در مورد لباس اصلاً کاربردی فکر و عمل نمی کنیم بلکه بیشتر هنجاری فکر می کنیم.

دفعه ی پیش تفاوت کاربرد و هنجار را گفتم. در کاربرد دو سوءال می پرسیم: چرا؟ و چگونه؟ در مورد لباس اصلاً به چرائی آن توجه نداریم. ما چرا باید لباس بپوشیم؟ تا به این سوءال پاسخ ندهیم، چگونه پوشیدن حل نمی شود. در صورتی که تمام نزاع ها و بحث های ما سر چگونه پوشیدن است. هیچ جا بحث نمی شود که چرا ما باید لباس بپوشیم؟ فکر می کنیم که جواب این پرسش خیلی بدیهی است اما به نظر من اصلاً بدیهی نیست. ما بر پایه ی چه ارزش هایی لباس می پوشیم؟ چه ارزش هایی زیربنای لباس پوشیدن ما است. پاسخ به چرایی ها ارزش های ما را مشخص می کند. باید بپرسیم، چرا لباس می پوشیم؟حاضرین: محافظت از عوامل جوی، زیبایی و چشم نوازی، حفظ حریم، راحتی.

آیا واقعاً ما با این چهار نکته لباس کودکمان را تعیین می کنیم؟ شیک بودن و مجلل بودن و گران بودن و مارک دار بودن لباس، کجای این قضیه قرار دارد؟ اگر قرار است که لباس از بدن ما محافظت کند پس چرا بچه هایمان را نیمه برهنه بیرون می آوریم؟ می خواهیم که لباس خنک بپوشند؟ خوب اگر هوا گرمه برای همه گرمه پس همه ی ما هم یک رکابی و شلوارک بپوشیم و بیاییم بیرون! یکی از حاضرین: خوب آخه این لباس ها خیلی قشنگند و به بچه ها می آیند، آقای سلطانی: چی قشنگه؟ لباس یا تنِ بچه؟ ما می گوییم قشنگ، چون تن بچه را نشان می دهد. و این یک هنجار است. این که من می خواهم که بدن کودکم نمایان باشد، دقیقاً حریم شکنی است و متأسفانه این مسئله را در خانواده های متدین هم می بینیم. شخصیت کودک در حال شکل گیری است، چرا بچه های ما نیمه برهنه بیرون می آیند، این کار افراط است و از آن طرف تفریط این مسئله هم در جامعه ی ما وجود دارد. کودک سه ساله را مثل یک حاج خانم با چادر و روسری می پوشانند. چرا بچه های ما لباس کودکانه ندارند؟ چرا برای بچه ها به چرای کارکرد پاسخ نمی دهیم؟ بچه های ما از نظر لباس کودکی نمی کنند بلکه هنجارها به آنها تحمیل می شوند.

بچه ها در اثر رفتارهای ما، از خودشان درک واقعی ندارند در نتیجه لباس پوشیدنشان هنجاری و برای جلب توجه خواهد بود. آیا در کارکردهایی که نام بردیم، لباس برای جلب توجه است؟ پس چرا لباسی تن بچه هایمان می کنیم که جلب توجه کند؟ دنبال مقصر نمی گردیم با نگاه مسئول این سوءال ها را از خودتان بپرسید و پاسخ دهید. ما 4 تا ارزش یا کارکرد برای لباس شمردیم و جلب توجه جزء آن ها نبود اما یکی از بزرگترین عواملی که در پوشیدن لباس رعایت می کنیم، جلب توجه است. خوب وقتی کودک یاد بگیرد که با لباسش جلب توجه کند، در آینده هم با لباس جلب توجه خواهد کرد. در مبحث احترام به جسم گفتیم که بچه ها نباید با جسمشان جلب توجه کنند و گرنه این مسئله در آنها نهادینه می شود و در بزرگسالی تمام تلاششان این خواهد بود که چگونه دیده شوند به خصوص در ظاهر. امروزه اثرات این مسائل را در جامعه بسیار می بینیم مثل عروسی ها. نوع پوشش های ما در عروسی ها با وجود این که در یک جامعه ی پوششی زندگی می کنیم، چگونه است؟ یک مسئله ای از زیر مثل یک عفونت مزمن در حال تخریب جامعه است و آن تفکر غالبی است که متأسفانه بر جامعه ی ما حاکم شده است، تفکر عرضه شدن. تمام کسانی که این گونه لباس می پوشند قربانی هستند و در حال سقوط و متأسفانه بچه ها هم که شاهد این مسائل هستند هم قربانی می شوند. لباس پوشیدن چرائی دارد و مطلقاً برای جلب توجه نیست؛ اتفاقاً لباس برای پوشاندن است و به همین دلیل به آن حجاب می گویند که جلب توجه نکند و مانع جلب توجه شود. حجاب برای این است که  خصوصیات جسمی انسان ها باعث جلب توجه نشود. اگر ما چرایی لباس را ندانیم همان لباس شرعی هم می شود اسباب جلب توجه. چون من راجع به شکل لباس صحبت نمی کنم بلکه در مورد ذهنیت پشت لباس پوشیدن صحبت می کنم.

کودک چه ذهنیتی از خودش می سازد؟ این که بدن من قشنگ است و همه باید ببینند و جلب نظر کند؛ حالا اگر دولت اجازه نداد که توی خیابان این طوری بپوشم خوب توی مهمونی و عروسی می پوشم. از آن طرف هم تفریط این موضوع است. چرا به بچه ها لباس بزرگانه می پوشانیم؟ چرا پسرهای ما در عروسی ها کت و شلوار وکراوات و دخترها لباس عروس می پوشند؟ چرا نباید لباس راحت بپوشند؟ بچه ها 200 سال فرصت دارند که از این لباس ها بپوشند، اجازه بدید که دوران کودکی را کودکانه بپوشند. چرا به یک فرهنگ جدید در لباس پوشیدن بچه ها فکر نکنیم؟  دوران کودکی، دوران کودکی کردن و تمرین زندگی است؛ دوران بزرگسالی نیست. وقتی لباس های مجلل و گران قیمت تن کودک می کنیم، دائماً او را تحت فشار می گذاریم که لباست رو کثیف نکنی. یکی از ارزش های لباس را گفتیم که برای راحتی. خوب چه اشکالی دارد که بچه ها در جشن ها لباس راحت بپوشند و شکل بزرگترها نشوند، حتی دوسه دست لباس برایشان ببریم و فرصت بازی و خوش گذشتن برای آن ها فراهم کنیم و نه خودمان حرص بخوریم و نه عروسی را به کودک زهرمار کنیم که جُنب نخور کثیف میشه، پاره میشه و.... چرا لباس بچه ها را راحت انتخاب نمی کنیم که اگر کثیف شدن به جای حرص خوردن، ذوق کنیم و ناراحتی ایجاد نکنیم. قبلاً هم گفتیم که همه چیز در زندگی حول محور رشد است، بازی کردن و کثیف کردن به رشد کودک کمک می کند. پس لباس پوشیدن بچه ها را دقت کنیم.

یکی از حاضرین سوءال کردند که: من به دخترم میگم که نباید پایش لخت باشد ولی او اصرار دارد که مثل سایر بچه ها جوراب شلواری نپوشد و پایش لخت باشد؟ آقای سلطانی: اولین و مهمترین مسئله در پوشیدن لباس این است که خود ما چه الگویی هستیم. خود ما هم در منزل اجازه نداریم که هر لباسی دلمان خواست بپوشیم. در بحث رشد جنسی راجع به این موضوع بیشتر صحبت خواهیم کرد. وقتی اصل، اصول، ارزش ومهارت ها برای ما مشخص باشند، لباس پوشیدن یک مهارت است، حال ارزش های آن برای ما چیست؟ یکی از ارزش ها سادگی است، یکی دیگر پوشیدگی و حجاب است. ما در خانه هم نمی توانیم هر طور که می خواهیم بپوشیم. مواقعی که تنها هستیم یا با همسرمان هستیم یا فرزندمان هست و یا زمانی که مهمان داریم، هر کدام یک جور لباس نیاز دارد. مگر پدرو مادر محرم نیستند؟ ولی وقتی به منزل ما می آیند باز هم همان طور که تنها هستیم لباس می پوشیم؟ ارزش ها نباید بازدارنده باشند بلکه باید در حد تعادل باشند. لباس پوشیدن در خانه هم حساب و کتاب باید داشته باشد. تنها جایی که پوشش هیچ نوع محدودیتی ندارد بین زن و شوهر است چون عمیق ترین محرمیت بین این دو است. و غیر از آن ما با محدودیت روبه رو هستیم و با تمام محارم دیگر محدودیت پوشش داریم و اصلاً نمی شود که محدودیت نباشد.. بنابراین ما یک ارزش در جامعه داریم به نام « پوشش » که بر پایه ی این ارزش باید مهارت لباس پوشیدن داشته باشیم. روی این موضوع باید کار کنیم. و منظور من این نیست که از فردا باید بچه های ما باید این جوری یا آن جوری بپوشند، من فقط می خواهم که در ذهن شما یک جرقه ایجاد کنم تا روشن شود و ببینید که چه عواملی باعث می شود که بچه هایمان تا این حد به سمت دیده شدن بروند چون این مسئله آسیب می زند.

در پاسخ به مادری که سوءال کردن که خود بچه ها دوست دارند که این شکل لباس بپوشند؟ بله ما همیشه این مسئله را داریم که والدین اذعان می کنند: آخه خود بچه می خواد. مثلاً می پرسیم چرا کودک 4 ساله ات را کلاس زبان می فرستید؟ در جواب میگن که "آخه خود بچه می خواد" قبلاً هم بسیار گفتم که باید به عنوان پدر و مادر کلی نگری داشته باشیم، بچه ها چی می خوان؟ بچه ها رشد می خواهند، توجه می خواهند، و دیده شدن را می خواهند و همه ی این ها ذیل کلمه ی رشد هستند یعنی توجه را برای کمک کردن به رشد او باید به کودک کرد و دیده شدن باید به گونه ای باشد که به رشد و تکامل کودک کمک کند نه به جلوه گری و غیره .کودک به طور فطری می خواهد رشد کند اما ما زندگی را چگونه به او معرفی می کنیم. من نمی گم که کودک اصلاً لباس عروس نپوشد یا لباس چین چین نپوشد و از امروز فقط بلوز و شلوار تن بچه ها کنید! بلکه منظور من این است که ارزش ها را بشناسیم، مهارت ها را پایه ریزی کنیم و به چرائی ها پاسخ بدهیم. چرا بچه ی ما باید لباس بپوشد؟

اگر این مسئله خوب باز شود، چگونه پوشیدن را یاد می گیریم. اگر ما بدانیم که چرا باید حجاب داشته باشیم، نوع آن را خودمان انتخاب می کنیم. اگر به چرا نرسیم مجبور می شویم دائم دستورالعمل بدهیم. اگر بدانیم چی می خواهیم، چرا لباس می پوشیم؟ چرا غذا می خوریم؟ چرا باید تحصیل کنیم؟ روش ها را پیدا خواهیم کرد. دکتر شریعتی که روحش شاد فرمودندهزار بار می گوییم چگونه، ولی یک بار نمی پرسیم چرا؟ آن چیزی که ما گرفتارش هستیم، آگاهی و چرایی است، دانایی مرحله ی بعد است. من می خواهم که در ذهن های شما چرائی ها جرقه بزند بعد چگونگی ها را خودتان یاد می گیرید چون آنقدر منابع هست که چگونگی ها را پیدا کنیم اما منابعی که چرائی ها را به ما معرفی کند بسیار داریم ولی متأسفانه آن ها را نمی شناسیم. حال یک جمع بندی می کنیم از بحث دیدن و دیده شدن: ما اصلاً نمی توانیم دیده شدن را حذف کنیم چون ما نیاز داریم که دیده شویم و بعد نیاز داریم که ببینیم.حال چگونه بین این دو هماهنگی ایجادکنیم؟چگونه دیده شویم؟ چه چیزی در انسان باید جلوه گر شود؟

حباب های چراغ ها چه کاربردی دارند؟ کار حباب این است که نور کوچک داخل خودش را درخشندگی بدهد و آن را تشدید کند. همه ی ما در وجودمان یک نور کوچک حقانیت داریم که از بی نهایت می آید. حال این نور وجود باید در ماهیت ما بدرخشد، یعنی وظیفه ی ماهیت، جسم و شخصیت ما این است که آن نور کوچک را بزرگ کند. جسم ما حباب است. حبابِ نور حقیقت است که از طرف ماوراء یا خداوند به همه ی انسان ها داده شده است. و ما به آن می گوییم استعداد. این نور به همه داده شده است، آن چیزی که متفاوت است، حباب های ما هستند یعنی ذهنیت ما. ما حکم حباب را داریم و باید به بچه های خود درخشیدن و نورافشانی درون را یاد بدهیم.

اگر حباب کدر باشد یا سیاه شود و مانع گسترش نور شود چه اتفاقی می افتد؟ حباب باعث تاریکی می شود. و حالا از بیرون باید نوری به این حباب بتابد تا ما آن را ببینیم. حبابی که از بیرون باید به آن نور بتابد، مصرف کننده ی نور از بیرون شده است و قدرت گسترش نور را ندارد، در صورتی که خاصیت حباب گسترش نور است. انسان های بزرگ حباب های شفاف وبزرگی هستند. ما به دنیا آمده ایم و رسالت اصلی انسان این است که این نور را گسترش بدهد، یعنی استعدادهایش را شکوفا کند. تصور کنید وقتی انسان ها به آن مرحله از رشد برسند و حباب ها شفاف شوند، چه قدر هستی زیبا می شود و وقتی حباب ها چرک و دوده گرفته شوند......، آن چیزی که باید دیده شود در درون است و حباب باید این نور را منعکس کند؛ این نور خیلی کوچک است و یک جرقه از نور خدا است که به همه ی انسان ها داده شده است. حالا ما چه حبابی می شویم؟ این را در دوران کودکی تمرین می کنیم.

ما یقیناً نیاز به دیده شدن داریم به خصوص بچه ها. و ما می توانیم با پاسخ گویی به این نیازها آن ها را در مسیر رشد هدایت کنیم یا از مسیر رشد منحرفشان کنیم.

از دیدن چگونه می توانیم در ارتباطات خود استفاده کنیم؟

انسان ها با یکدیگر یک ارتباط عقلی و یک ارتباط عاطفی و یک ارتباط معنوی دارند. ارتباط عقلی ما از طریق کلام برقرار می شود. یک جلسه راجع به ادب کلام صحبت کردیم که چگونه حرف بزنیم تا این ارتباط صحیح شکل بگیردحالا در این جا می خواهم راجع به ادب نگاه صحبت کنم چون ارتباط معنوی و عاطفی هردو از طریق نگاه صورت می گیرد.

خیلی وقت است که نگاه های ما هیچ هویتی ندارند جزء نگرانی و اضطراب. بارها با افرادی که مشاوره داشته ام پرسیدم که به کودکتان چگونه نگاه می کنید؟ با چه نگاهی به او نگاه می کنید؟ حالا می آیم سراغ هنر دیدن و این که ما چگونه نگاه کنیم و چگونه ببینیم و از این دیدن چگونه می توانیم برای رشد بچه ها استفاده کنیم.

ما بلد نیستیم از نگاه استفاده کنیم و یا گاهی بدون این که متوجه باشیم استفاده منفی می کنیم. زمانی که از دست شوهرتان عصبانی هستید، چگونه او را نگاه می کنید؟ همه جای بدن دروغ می گوید ولی چشم ها دروغ نمی گویند. بچه ها متخصص نگاه هستند و خیلی خوب نگاه ها را درک می کنند. ما بر پایه ی باورهایمان می بینیم و از این دیدن یک تفسیر می کنیم.

                        نگاه  --<  درک --<  تصور --<  انتظار (نیاز) --<  احساس --<  رفتار

نگاه ما برپایه ی باورهای ما است. باورهای ما میگه به سیاهی ها نگاه کن، به سیاهی ها نگاه می کنیم. باورهای ما میگه به سفیدی ها نگاه کن.....، پس بر پایه ی باور هایمان که در ذهن ما هستند، به زندگی نگاه می کنیم، بعد بر پایه ی نگاه مان یک درک به وجود می آید و بر پایه ی این درک یک تصور و بر پایه ی این تصور یک انتظار یا یک نیاز به وجود می آید که بر پایه ی آن نیز یک احساس و درآخر بر پایه ی این احساس یک رفتار. از نگاه تا احساس  کاملاً در ذهن اتفاق می افتد و بعد رفتار که در عینیت اتفاق می افتد. آن چه که ما می بینیم بر پایه ی باورهایمان است پس اگر می خواهیم دیدن را یاد بگیریم اول باید ذهن پشت دیدن را بشناسیم.

یکی از مهمترین نکات در امر پرورش و تربیت کودک این است که ما چه ذهنیت و چه تفکری داریم؟ مثبت یا منفی. ذهن مثبت داریم یا ذهن منفی؟ درک، تصور، انتظار و احساس در ذهن شکل می گیرند، چه درک و چه احساس و ......... داریم؟ مثبت یا منفی. چگونه می توانیم مثبت اندیشی را کاربردی کنیم؟ نگاه رو به بالای مخروط، مثبت است و نگاه رو به پایین مخروط منفی است. وقتی که ما زیربنای ذهنمان مادی باشد یقیناً نگاهمان منفی می شود چون تعارض به وجود می آید. و وقتی زیربنای ذهنمان معنوی باشد، نگاهمان مثبت می شود. بیشتر از این وارد جزئیات نمی شوم و فقط یک اشاره ی کوچک برای کسانی که به این موضوع علاقمندند کردم. چند علامت کاربردی را بررسی می کنیم تا ببینیم که زیربنای ذهنیمان مثبت است یا منفی. ما دونوع تفکر داریم، تفکر یا ذهنیت مثبت و تفکر یا ذهنیت منفی.

اولین علامت این است که انسان با ذهنیت مثبت، با داشته هایش زندگی می کند و انسان با تفکر منفی با نداشته هایش زندگی می کند. با نگاه مسئول بررسی کنیم و به دنبال مقصر و درک مظلوم نباشیم. واقعیت این است که ما کمتر با داشته هایمان زندگی می کنیم و بیشتر با نداشته هایمان سر می کنیم. این نگاه هم مطلق نیست و هیچ کس نیست که مطلق با داشته هایش زندگی کند یا مطلق با نداشته هایش. یک طیف است، مهم این است که جهت زندگی ما کدام طرف است بیشتر با داشته هایمان زندگی می کنیم یا با نداشته هایمان؟ در طول روز بیشتر به چه چیزهایی فکر می کنیم؟ توصیه می کنم یک لیست از چیزهایی که دارید و ندارید تهیه کنید. هر چیزی که در عالم هست و من مالک آن نیستم جزء نداشته های من هستند و تمام آن چیزهایی که در یک وجب آپارتمان من هست مال من است. پس داشته ها و نداشته ها اصلاً قابل مقایسه نیستند ولی من با کدام زندگی می کنم؟

انسان با تفکر مثبت با داشته هایش زندگی می کند و داشته هایش در خدمت شدن هستند. انسان با تفکر منفی با نداشته هایش زندگی می کند و هیچ برنامه ای هم برای داشتن ندارد و فقط حسرت می خورد. انسان با تفکر منفی با حسرت زندگی می کند. یکی از حاضرین: گاهی نداشته ها انگیزه می شوند برای رسیدن؟ آقای سلطانی: وقتی انگیزه، "داشتن" می شود نگاه پایین می آید و بعد هیچ وقت سیری نخواهیم داشت، ولع پدید می آید و آن وقت هرچه بگیریم و بدست آوریم باز هم کم است و فقط می خواهیم که داشته باشیم. انسان جزء به بی نهایت رضایت نمی دهد چون از جنس خداوند است. انسان کمال طلب مطلق است و جزء به خدایی شدن رضایت نمی دهد و نباید بدهد، این کمال طلبی عالی است یعنی به سمت و جهت مثبت است. ما تا زمانی که مادیات از مادیات هیچ وقت ارضاء نمی شویم. امکان ندارد که انسان با تفکر مادی، بگوید که "دیگه بسه" . انسان، بی نهایت طلب است و امکان ندارد وقتی با نداشته هایمان زندگی می کنیم به داشتن برسیم، محال است چون هرچه که داشته باشیم، باز هم چیزی هست که نداریم. همه ی کره ی زمین را به یکی از ما بدهند، این چند میلیارد آدم هم رعیت ما، فکر می کنید چند وقت راضی و خوشحال خواهیم بود؟ آخه کره ی ماه هم هست، منظومه ی شمسی هم هست و غیره و غیره. انسان بی نهایت طلب است اما وقتی این کمال طلبی او را به رشد می رساند که در جهت معنویت باشد. بچه ها این جوری به دنیا می آیند، بی نهایت هستند و کاملاً معنوی هستند و این ما هستیم که آن ها را منحرف می کنیم و به سمت مادیات می بریم.

دومین علامت این است که انسان با تفکر مثبت، شاکر است و انسان با تفکر منفی، کافر است. شاکر کسی است که شکر می کند و سپاسگزار است یعنی داشته هایش را می بیند. کافر کسی است که می پوشاند. کفران یعنی پوشاندن. وقتی داشته هایمان را نمی بینیم و می پوشانیم و از آن ها لذت نمی  بریم، کفران کرده ایم. وقتی داشته هایمان را نمی بینیم، هیچ  وقت سپاسگزار نخواهیم بود. یکی از ارزش هایی که در جامعه ی ما باید روی آن کار شود، سپاسگزاری است. بچه های ما اصلاً سپاسگزاری ندارند و بسیار طلبکار هستند و حتی زیاده طلبند. چون چیزهایی که دارند را نمی بینند و دائم می خواهند که دیده شوند.

سومین علامت، انسان با تفکر مثبت از وقایع تفسیر مثبت می کند و انسان با تفکر منفی از وقایع تفسیر منفی می کند. هر اتفاق بیرون از ما، صرفاً یک اتفاق است، مسئله از این جا شروع می شود که ما چه جوری به این اتفاق نگاه می کنیم. من دوسه ماه بعد از زلزله ی بم به آنجا رفتم که برای مربی ها کلاس خلاقیت بگذارم، هشتاد مربی زیر یک چادر، هوای گرم، خاک و ویرانه و همه عزیز از دست داده نشستند و همین طور به من نگاه می کردند؛ با خودم گفتم آخه الآن توی این موقعیت من چه خلاقیتی بگم، یکدفعه به نظرم رسید که بگم: ببینید شما الآن سه ماهه که دارید عزاداری می کنید و شیون می زنید، داغ دیدید، عزیز از دست دادید، همه ی دنیا غم شما را فهمیدند، حالا بیایید یک کار جدید کنیم و ببینیم که زلزله ی بم چه نعمت هایی برای شما داشت؟ اولش خیلی عصبانی شدند که زلزله چه نعمتی می تونه داشته باشه؟ گفتم عصبانی نشوید، فوقش یک ساعت با هم سروکله می زنیم و بعد میگیم که هیچ نعمتی نداره و میریم و خداحافظی می کنیم. باور می کنید؟ روی یک وایت بورد بزرگ که سازمان ملل اهدا کرده بود، تمام سطحش از مواهب و نعمت ها و رحمت های زلزله بم، مطلب پر شده بود و بعد از این جلسه بود که توانستم از فردایش کلاس خلاقیت بگذارم چون نگاه ها و باورهایشان عوض شد و دیگه به دید مصیبت نگاه نمی کردند.

در طول زندگی خیلی اتفاق های ناگوار ممکن است برای ما بیفتد مثل از دست دادن یک عزیز، خب از لحاظ عاطفی  خیلی آسیب می بینیم ولی صرفاً فقط یک اتفاق است، ما را آزرده کرد، اما حالا چگونه از این اتفاق برای رشد خودم استفاده کنم، با درک مسئول می توانیم هر اتفاقی که می افتد را به یک عامل رشد تبدیل کنیم و از خود بپرسیم که حالا این اتفاق چگونه می تواند تبدیل به یک عامل رشد برای من شود؟ این یک سوءال انسان با تفکر مثبت است. خیلی سخت است، درد دارد، اما درد را می کشم و از آن عبور می کنم و آن را تبدیل به عامل رشد می کنم. انسان با تفکر مثبت، تفسیر مثبت از وقایع می کندبه همین دلیل  همیشه سپاسگزار است. انسان با تفکر منفی همیشه تفسیر منفی می کند،درک مقصر و مظلوم دارد یا طلبکار است یا بدهکار. چه قدر از خدا گله می کنیم؟ این هم خونه بود قسمت من کردی؟ همین طور راجع به همسر، بچه و غیره، همه شانس دارن ما هم داریم!!! همیشه شاکی هستیم چون در تفکر منفی گیر کرده ایم.

یک مثال در مورد تفکر مثبت میزنم: مثلاً یکباره همسرمان خبر می دهد که منتقل شده است به چابهار، "خدارو شکر، شوهرم انتقالی گرفته چابهار تازه یکی از روستاهای چابهار، وای هوای گرم، مردم دهاتی ..... خدایا شکرت این جا چه قدر مطلب برای کشف و یادگرفتن داره چه قدر جا برای رشد داره!

تفکر مثبت و منفی یکی از دستآوردهای روانشناسی مدرن است. اروپایی ها را دیده اید که مثلاً ده سال می روند صحراهای افریقا، خودشان بچه هایشان را درس می دهند و هروقت که می بینیمشان خیلی عالی و خوب هستند چون رشد می کنند. خانمی را سراغ دارم که سی سال است در جنگل های افریقا راجع به پروانه ها مطالعه می کند. انسان با تفکر مثبت همیشه در حال سپاسگزاری است، خداروشکر خوردم زمین پایم شکست، عجب وقتی آدم پایش می شکند چه قدر تجربه کسب می کند، خدارو شکر یک حکمتی بود تا من رشد کنم.... خدا رو شکر که مادر شوهر یا مادرزن غرغرو دارم....... همه ی این ها تفسیر منفی یا تفسیر مثبت است. یکی از حاضرین: این که میگیم شاید حکمتی هست آیا درست است؟ آقای سلطانی: حتماً، هر اتفاقی که می افتد برای رشد ما است، در عالم کائنات هیچ ذره ای بدون حساب و کتاب نیست، همه چیز به ما داده شده که ما رشد کنیم، یا قبول می کنیم و آن بسته را برمی داریم و باز می کنیم یا رد می کنیم برود. ما این اجازه ی انتخاب را داریم. چه قدر اتفاق هایی در زندگی ما افتاده که سریع گفتیم نه نه اصلاً صحبتشو نکن. حاضرین: پس هرچیزی که به ما گفتند چشم و گوش بسته قبولش کنیم؟ من نگفتم چشم و گوش بسته قبول کنید، گفتم هر اتفاقی که می افتد برای رشد ما است و چه طوری به آن نگاه می کنیم.

داریم میریم که سوار اتوبوس شویم، راه می افتد و می رود و من جا می مانم!! "اَه عرضه نداری، یه خورده فقط یه خورده می جنبیدی و ..." از خواب بلند می شویم می بینیم که باران می بارد اَه اَه بازم بارون، برف می بارد.....تابستون میشه هوا گرم میشه ...... دائم در حال شکایت و تفسیر منفی هستیم چون این باورهای ما هستند و عادت کرده ایم فقط سیاهی ها را ببینیم و اصلاً فکر نمی کنیم که این اتفاق چه پیامدی برای من دارد و چه عاملی برای رشد من در این اتفاق به ظاهر کوچک هست. ما صبوری نداریم، تحمل نداریم. نسل شما نسل عجولی است و همین حالت را داریم به بچه هایمان منتقل می کنیم در صورتی که بچه ها خیلی صبور و اهل تأمل هستند. پس از اتفاقات تفسیر مثبت کنیم سیاهی ها قاب زندگی هستند. معمولاً وقتی می خواهیم یک تابلو را به دیوار بزنیم آن را قاب می کنیم و قاب ها معمولاً تیره هستند تا زیبایی داخل آن صدچندان شود. پس سیاهی ها ی زندگی قاب هستند اگر رنگ مشکی و سیاهی نباشد زیبایی و قشنگی زندگی از بین می رود.

چهارمین علامت، انسان با تفکر مثبت، پندار، گفتار و کردار مثبت دارد و همه ی این سه با هم در هماهنگی هستند.انسان با تفکر منفی، منفی می بیند، منفی حرف می  زند. روی بحث منفی و مثبت خیلی می توان کار کرد و من در این جا فقط یک اشاره ی کوچک  کردم. البته اضافه کنم که دیدن واقعیات، ساده لوحی نیست، خوش بینی و داشتن تفکر  مثبت ساده لوحی و ندیدن نکات منفی نیست بلکه دیدن آن ها و استفاده از آن ها در جهت مثبت و رشد، مهم است.

یک مصیبت، مصیبت است تعارف هم نداریم. نمی تونیم بگیم نه اصلاً مصیبت نیست اتفاق بسیار جذاب و شادی است. خیر منظور من این نیست بلکه چگونه می توانیم از هر اتفاقی در جهت رشدمان استفاده کنیم. دیدن نکات مثبت به معنی ندیدن نکات منفی نیست و اینکه بخواهیم ادعا کنیم هیچ چیز منفی در دنیا وجود ندارد و هر چه در دنیا هست خوب و عالی است، یک اشتباه بزرگ است که البته امروزه این مطلب را زیاد می شنویم. ما نکات و اتفاقات را می بینیم چه منفی و چه مثبت چون وجود دارند و واقعیت دارند اما برایش برنامه داریم و یاد می گیریم که چگونه از آن ها استفاده ی مثبت کنیم.

 

 

 

 

حال چگونه از دیدن برای کار با کودک استفاده کنیم یعنی وارد بحث دانایی و روش می شویم. در بچه هایتان چه می بینید؟ داشته ها یا نداشته هایتان؟ گفتیم شخصیت یعنی تفسیر خودپنداره. خودپنداره یعنی تصوری که ما از خودمان داریم. این تصور از خود در کودک، حاصل رفتار او و واکنش والدین است. والدین برای کودک بیشترین اهمیت را دارند. کودک یک کاری را انجام می دهد، والدین یک واکنشی نشان می دهند، این واکنش مثبت است یا منفی، احساس خوشایند به کودک می دهد یا احساس ناخوشایند؟ هر زمان که کودک تأیید می شود واحساس خوشایند و واکنش مثبت می گیرد، به خودش یک امتیاز مثبت می دهد و هر وقت که واکنش منفی دریافت می کند، به خودش یک امتیاز منفی می دهد. این امتیازهای مثبت و منفی تشکیل یک تابلوی امتیاز برای کودک را می دهند که در تمام مدت شبانه روز و تمام عمر در حال کار است و کودک هرچند وقت یک بار به آن نگاه می کند، اگر مثبت ها بیشتر باشد نتیجه می گیرد که «من بچه ی خوبی هستم» و اگر امتیازهای منفی بیشتر باشند نتیجه می گیرد که «من بچه ی بدی هستم». تفاوت شخصیت کودک  از این جا می آید. چه نگاهی به کودکتان می کنید؟ ما برپایه ی تفکر منفی که داریم سعی می کنیم در انسان ها و در کودکمان، نکات منفی اش را بگیریم و واکنش نشان دهیم تا این کار منفی را کنار بگذارد. پس ما بر پایه ی تفکر منفی رفتار می کنیم. به همین دلیل همیشه مراقب هستیم که کودکمان کار بد نکند. اگر کار بد کرد مچش را بگیریم که تذکر بدهیم و دائم در حال مچ گیری هستیم. این شکل را که من اسمش راچراغ راهنمای رفتار کودک گذاشته ام، در نظر بگیرید. بچه از صبح که از خواب بلند می شود تا شب که می خوابد، کارهای مختلفی انجام می دهد، دست و صورت می شوید، صبحانه می خورد، بازی می کند، غر می زند، خرابکاری می کند و غیره تا آخرشب فرض می کنیم 100 تا کار مختلف انجام  می دهد. این همان روشی است که در جواب شما که دائم می پرسید چی کار کنیم،       می خواهم بگویم. از این کارها 50 تا کار بچه خوب است و در منطقه ی سبز است یعنی کودک کارش را درست انجام می دهد؛ وقتی کودک کار خوب می کند واکنش شما چیه؟ حاضرین: خب وظیفه اش است دیگه، ما بچه که بودیم............

یا هیچ واکنشی نشان نمی دهیم. حالا 45 کار کودک خیلی بد نیست خیلی خوب هم نیست، در منطقه ی زرد است، این کارها ضد ارزش ها نیستند، در حد سهل انگاری، بی دقتی، بی توجهی و فراموشی و غیره هستند. چون ما می خواهیم فرزندمان بی نقص بار بیاید، دائم نگاه می کنیم که کجا خطا می کند، تذکر بدهیم و یک زخم زبون هم بزنیم که به غیرتش بربخورد بلکه آدم شود. 5تا کار هم در منطقه ی قرمز هستند چون عبور از ارزش ها است. زندگی باید نظام ارزشی داشته باشد. تا ارزش های ما در زندگی برای ما شفاف نباشند، مهارت ها به درد نمی خورند. زندگی بدون نظام ارزشی به هیچ دردی نمی خورد. کودکی که در فضایی رشد می کند که نظام ارزشی ندارد، درست و سالم رشد نمی کند. پس ارزش های زندگی تان را بشناسید و مشخص کنید چون زندگی بدون چهارچوب ارزشی، ارزش زندگی کردن ندارد. بچه ها باید ارزش ها را یاد بگیرند. ما در زندگی خط قرمزها داریم. از خط قرمز اگر رد شوی تنبیه می شوی، واکنش می بینی چون پای ارزش درمیان است. ما سر ارزش با بچه ها معامله نمی کنیم، ثابت و پررنگ ولی بدون خشونت جلوی او می ایستیم. ارزش ها آموختنی نیستند بلکه کودک از اول زندگی خودبخود آن ها را از ما فرامی گیرد. پس اول باید خود ما به عنوان والدین ارزش های خود را بشناسیم و اجرا کنیم. وقتی  پدر و مادری عصبانی می شوند، هرچه بد و بیراه از دهانشان بیرون می آید و می گویند،چگونه می توانند به فرزندشان بگویند: «عزیزم حرف بد نزن! زشته» پدر و مادر و در کل هر آدمی حق دارد که عصبانی شود یا دعوا کند اما می توانند خیلی موءدب و بدون حرف زشت این کار را کنند.

پس اگر کودک از خط قرمز خارج شود، واکنش نشان می دهیم اما بدون خشونت. کودک آخر شب با خودش حساب می کند، درست مثل خودما بزرگترها که این حساب و کتاب را آخر شب با خودمان می کنیم که این مهمترین شخصیت های زندگی من یعنی پدرومادرم به خصوص مادر، 50 تا از کارهای منو خیلی ندیدند پس حساب نیست اما 45 دفعه خیلی ناراحتشون کردم، مامان یه چیزهایی گفت، بابا دعوا کرد، وای من این دوتا رو خیلی اذیت کردم. 5 بار هم که آخ آخ صدای مامانمو درآوردم بدجوری اذیتشون کردم، من از صبح تا شب فقط این هارو اذیت می کنم وای «من خیلی بچه ی بدی هستم». خوب بچه ی بد چی کار می کنه؟ معلومه کار بد می کنه، از خودش ناامیده، دائم این درک را از خودش دارد که من بدم، یکی از علامت هایش هم عذرخواهی زیاد است. این مطالب به بحث امنیت ارتباط دارند و خود امنیت هم به این مطالب ربط دارد پس با نگاه کلی نگر این موضوع را بررسی کنیم. بچه در اثر واکنش های تند والدین برای آن 45 کار، این درک را از خودش پیدا می کند که من اصلاً اضافه هستم، این ها من رو نمی خوان چون من بچه ی بدی هستم. حالا این حالت غیر از آن بی شعورها و نفهم ها است که به بچه می گوییم و این قضاوت خود بچه است که من از صبح که بلند میشم هی مادر از دست من جیغ زد و هی حرص خورد، من بمیرم که این خدای من این همه چیز من از دست من اینقدر اذیت نشه!! کودک از بدو تولد این تحلیل های احساسی را دارد، این تحلیل ها اصلاً عقلانی نیستند بلکه کاملاً احساسی هستند. کودک از بدو تولد این درک را از خودش دارد که من بدم، هی جام رو خیس می کنم، گریه می کنم و ... تو خوبی که به من می رسی و تر و خشکم می کنی.

« من بدمتو خوبی » حالت اول در تحلیل رفتار متقابل استمرحله ی احساس گناه است. کودک با احساس گناه به دنیا می آید، من بدم چون فقط تو را اذیت می کنم. کودک که پی پی می کنه چه جوری او را می شوئید؟ اگر با احساس بد این کار را بکنید، اّه ه ه از صبح تا حالا این دهمین باره چه خبرته!!! کودک با خودش این درک را پیدا می کند که "آخ من کیف کردم پی پی کردم ولی تو منو شستی زجر کشیدی" درک تو خوبی، من بدم از نوزادی  می آید.

پدر و مادرهایی که عصبی هستند و خشونت دارند و بچه را اذیت می کنند، بچه این درک را پیدا می کند که: من که بد بودم ولی حالا تو هم بدی. تو هم منو اذیت می کنی؛ این حالت وقتی ادامه پیدا می کند وقتی کودک راه افتاد دچار حالت لجبازی می شود و می گردد تا یک چیزی پیدا کند و مادرش را بچزاند و حرص دهد، بعد کودک دوباره من بدم اش تقویت می شود و دچار احساس گناه می شود  و وارد یک چرخه ی مخرب می شود. پس این حالت « من بدمتو بدی » است.

حالت سوم اگر خشونت ها از یک حدی بگذرند حالت « من خوبمتو بدی » به وجود می آید. زمانی که خشونت ها با رفتار بچه در هماهنگی نیست. این حالت بیشتر در مناطق حاشیه و  محروم و کودک آزاری و تنبیه های شدید بدنی و ..... به وجود می آید و از عوامل ایجاد درک مظلوم است. این حالت خطرناک  است درک مظلوم هم اگر به این حد برسد خطرناک است و زیر بنای جرم و جنایت است. تمام مجرمین این زیربنا را دارند و می خواهند انتقام بگیرند.

بهترین حالت یا حالت چهارم، « من خوبمتو خوبی» است.

چه جوری به فرزندمان نگاه می کنیم؟به عنوان یک مجرم بالفطره، "این بچه ذاتش خرابه، ولش کنم زندگی را بهم ریخته" "باز تو چی کار کردی؟؟؟" "نیم ساعته صداش  در نمیاد حتماً یه جایی داره خرابکاری می کنه، امکان نداره این ساکت باشه" وقتی با نگاه خرابکار به فرزندمان نگاه می کنیم،او هم خرابکار بار می آید. عکس این حالت هم صادق است مثل: "این بچه ی من اونقدر ساکته اصلاً جنب نمی خوره" خب بنده ی خدا اگر بچه هم بخواد که یک تکانی بخوره دیگه با این حرف ها از جایش تکان نمی خوره؛ چون این جوری دیده شده، خودش نیست.

حال بیاییم بر پایه ی باورهای جدید، یک نگاه جدید به کودک خود کنیم و نحوه ی دیدنمان را عوض کنیم. ببینیم که بچه ی ما کار مثبت می کند، همان کار خوب و مثبت او را ببینیم به جای این که صرف کارهای منفی را ببینیم. یاد بگیریم کارهای کودک را توصیف  کنیم، تفسیر نکنیم. کاری که انجام داده را می بینیم و توصیف می کنیم و واکنش نشان می دهیم. نگاه و واکنش ما مهم است. مثل: "عزیزم یک لیوان آب به من بده"، کودک این کار را انجام می دهد......"آخی الهی قربون دستت برم اگه تو نبودی من چی  کار می کردم" نه این که بگیم "فرشته ی من بی نظیر من اصلاً تو دنیا مثل تو نیست" یا این که از فرزندمان می خواهیم که از بالکن دوتا سیب زمینی بیاورد، شب هم که پدرش آمد ندا را می دهیم که پدر سر شام بگوید: امشب غذا یک جور دیگه است عجیب خوشمزه شده، و بعد مادر بگه که : آخه تو نمی دونی چرا، چون سیب زمینی اش را مثلاً سهیلا آورده، اِه عجب می بینم اصلاً  مزه ی غذا چه خوشمزه شده. نه این که نمی دونی سهیلا چه خانمی شده، بی نظیر، اگه تو دنیا یک ملکه بخوان انتخاب کنند، سهیلا را باید انتخاب کنن، چرا؟ چون دو تا سیب زمینی آورده!!! این حالت خود شیفتگی ایجاد می کند.

کار خوب فرزندمان را ببینیم. مشکل ما این نیست که این کار را نمی کنیم بلکه مشکل ما این است که اصلاً کار خوب نمی بینیم. مثل لیستی که برای حرف های بد و خوب تهیه کردید یک  لیست هم از کارهای خوب فرزندتان تهیه کنید و ببینید که اصلاً می توانید کار خوب در فرزندتان ببینید و بررسی کنید که چندتا کار خوب می بینید و چندتا کار بد. یک مادری قسم می خورد که دو هفته است که دنبال بچه ام می کنم که یک کار خوب پیدا کنم، نمیشه!! به اوگفتم توی این دو هفته فرزندتون جیش کرده یا نه؟ گفت بله، گفتم کجا جیش کرد؟رفت دستشویی یا توی  هال و مبل جیش کرد؟ مادر گفت: نه بابا رفت دستشویی، 10 سالشه دیگه گنده شده گفتم: خب این یک کار خوب، قربونش هم می رفتی. ما کار خوب را وظیفه می دانیم و اصلاً آن را نمی بینیم. در سلسله مراتب اجتماعی نیز همین گونه هستیم همسر، کارمند، شاگرد و غیره را هم نمی بینیم. رسالت ما این شده که مچ بگیریم. پس مچ بچه هاتون رو موقع انجام کار خوب بگیرید مثل وقتی که ظرفی را سرجایش گذاشت یا کفش هایش را جفت کرد، واکنش های هیجانی خلاق از خودتان نشان دهید و کارش را توصیف کنید و دائماً روی یک کار نایستید بلکه کارهای جدید پیدا کنید تا کودک متوجه شود که اگر توجه می خواهد باید رشد کند. بحث خودپنداره و خودایده آل را یکبار دیگر مرور کنید، این فاصله باید متعادل باشد. بچه باید بداند که اگر می خواهد نظر مادرش را جلب کند باید کار خوبش را زیاد کند و حتماً می کند چون بچه ها زود متوجه می شوند که قضیه چیست.

ما هر وقت مسئول بودیم، مقصر شدیم؛ هیچ وقت به ما اجازه نداند که جبران کنیم. ما را همیشه به چشم گناهکار دیده اند. پس نگاهمان را عوض کنیم، کار خوب را ببینیم، توصیف کنیم و یک واکنش جذاب و بعد عبور کنیم نه اینکه تا آخر عمر بچه بیاد و بگه ببین مامان دارم میرم دستشویی جیش کنم ها!!!!!!!!!!! پس شما واکنش هایتان را تنظیم کنید تا کودک مجبور شود چیز جدید برای جلب توجه شما پیدا کند.

نکته ی بعد، کارهای نه چندان بد را نبینید. این قدر اصرار نکنید که اشتباه بچه ها را ببینید. اجازه بدید که اشتباه کنند. مگر خود ما اشتباه نمی کنیم؟ یکی از بزرگترین مسائل جوانان امروز این است که به خودشان اجازه ی اشتباه نمی دهند و با کوچکترین اشتباه داغون می شوند. همه ی ما اشتباه می کنیم اما مهم واکنش بعد از انجام آن است. بعد از هر اشتباه چه بلایی سر خودتان می آورید؟چون به شما اجازه ی اشتباه کردن داده نشده ولی شما به بچه هایتان اجازه ی اشتباه بدهید، حتی بارها و حتی نبینید. کودک سهل انگاری می کند کمی تأمل کنیم، سریع نیش نزنیم.ما دائماً نگران این هستیم که نکنه بچه عادت کنه چون می خواهیم یک موجود بی عیب و نقص تربیت کنیممگر همه ی ما و شما بی عیب و نقص هستیم؟ مشکل از این جا شروع می شود که ما بهترین را می خواهیم، فرزند ما نباید کوچکترین اشتباهی بکند.

چرا از عادت شدن می  ترسیم؟ چون ما یک پیش فرض هایی کاملاً ذهنی برای خودمان می گذاریم که بعد این پیش فرض ها مانع می شوند که عامل شویم. دائم در حال این پرسش هستیم که "اگر این کارها رو کردم و او بدعادت شد، بعدش چی؟" تا به حال یک نفر را ندیدم که بیاید و بگوید: کارهایی که توی کلاس گفتید را انجام دادم و بچه ام به آن ها عادت کرد. در جلسه ای مادری تعریف می کرد، روزی که برای مشاوره پیش سلطانی آمدم زندگی ام جهنم بود چون از پی پی بچه بدم می آمد و من و فرزندم به خاطر نظافت تحت فشار بودیم، تنها چیزی که من از سلطانی یاد گرفتم این بود که بابا پی پی چیز خیلی بدی نیست و حتی میشه با آن بازی کرد، از وقتی این مسئله را رها کردم زندگیم بهشت شد حالا هم فرزندم هرکاری می کنه با خودم می گم از پی پی که بدتر نیست بذار بکنه! خب بچه ام هم حالش خوب است.

بچه ها توی عادت نمی مانند، عبور می کنند این ما بزرگترها هستیم که توی عادت ها می مانیم. کارهای منطقه ی زرد را نبینید ولی کارهای قرمز را ببینید چون ارزش ها شوخی بردار نیستند و بدون خشونت واکنش نشان دهید. دائم در فکر اگرها نباشید. عمل کنید، نترسید و بعد تجربه تان را با ما درمیان بگذارید (از طریق نظردهی). کودک خودش را بررسی می کند 50 تا کار کردم در منطقه ی سبز، عجب مامان و بابا کیف کردند و ذوق کردند، من اون هارو خوشحال کردم، این جا است که عزت نفس می آید. منطقه ی زرد را هم که کسی ندید پس ولش کن؛ 5 تا هم که آخ آخ خیلی ناجور بود اما بیشتر وقت ها من مامان و بابا رو خوشحال کردم پس من بچه ی خوبی هستم، و بچه خوب میره دنبال کارهایی که والدینش را خوشحال کند. کار بچه ها مثل شاخه ی گل است ما شاخه ی گل را تزئین نشده به کسی نمی دهیم. کار بچه ها را بگیرید، تزئینش کنید و روبان ببندید و به خودشان برگردانید. بعد خودشان برای گرفتن این گل های قشنگ سعی می کنند که دائم به شما شاخه گل بدهند و گل تزئین شده بگیرند که به این ترتیب در یک چرخه ی مثبت می افتید. پس این چگونه دیدن بچه ها است که به آن ها یاد می دهد بعداً چگونه دیده شوند و چگونه جلب نظر کنند.

نشست 18- شخصیت 4

در جلسات قبل گفتیم که شخصیت از سه عامل تشکیل می شود: 1- فردیت یا خود  2- تصور از خود یا خودپنداره  3- انتظار از خود یا خود ایده آلکه مجموعه ی این سه عامل رفتار را می سازند. اگر تصور از خود و انتظار از خود واقعی باشد، شخصیت واقعی خواهد بود. و اگر تصور و انتظار از خود واقعی نباشد، شخصیت غیرواقعی و نامتعادل خواهد بود.  گفتیم شخصیت واقعی یعنی شخصیت مطلوب؛ به معنی آن شخصیتی که ما طلب می کنیم و آن را می خواهیم؛ و شخصیت نامطلوب آن شخصیتی است که ما آن را نمی خواهیم. همچنین در مورد دیدن و دیده شدن صحبت کردیم. این که کودک در محیط خانه چگونه دیده می شود و کودک چه چیزهایی را می بیند. پس دوتا مسئله است یکی این که کودک توسط والدینش چگونه دیده می شود، که در مبحث پیش مفصل راجع به آن صحبت کردیم و بررسی کردیم که با نگاه و تفکر مثبت می بیند یا با نگاه و تفکر منفی و نگاه به منفی های کودک است یا به مثبت های کودک. و دوم این که کودک چه چیزهایی می بیند، در محیط زندگی چشمان کودک ما چه چیزهایی می بیند؟ رفتار والدین با هم و رفتار والدین با کودک و نظام ارزش های خانواده .......... به یک نکته دوباره اشاره می کنم که تمام این مباحث را کلی نگاه کنید و تمرین کنید، ما چون مجبور هستیم که جلسه به جلسه راجع به این موضوع ها صحبت کنیم آن ها را جزء به جزء کرده ایم ولی شما این مطالب را به صورت کلی بررسی کنید. چون کودک یک مجموعه است یعنی وقتی می خواهید روی موضوع شخصیت کار کنید نمی توانید فقط صرف روی موضوع دیدن تمرکز کنید بلکه احترام به جسم، اقتدار، امنیت، خشونت و غیره را همه با هم ببینید و بررسی کنید و مدنظر داشته باشید و تمرین کنید.

طبق معمول همیشه از ساختار:           اصل                    شروع می کنیم.

                                                  اصول

                                            ارزش ها (اخلاق)

                                           اهمیت (مهارت ها)

بر پایه ی این ساختار یک بحث جدید را آغاز می کنیم. اما ابتدا چند سوءال از شما می پرسم. آیا شما قادر به هدایت جت بوئینگ 747 هستید؟ آیا قادر به جراحی قلب باز هستید؟ آیا شما می توانید یک کتاب فلسفه ی ژاپنی را به فارسی ترجمه کنید؟ سه تا سوال از شما کردم سه تا "نه نمی توانم" از شما گرفتم. در این مبحث با این جواب ها خیلی کار داریم. حال می رویم سر اصل مطلب، یک مفهوم دیگر شخصیت، رشد اجتماعی و اعتماد به نفس و عزت نفس است. در این مبحث می خواهیم اعتماد به نفس و عزت نفس را تمرین کنیم. پس وقتی می گوییم شخصیت مطلوب یعنی کسی که اعتماد به نفس و عزت نفس بالایی دارد. و وقتی می گوییم شخصیت نامطلوب یعنی کسی که اعتماد به نفس و عزت نفس پایین یا متزلزلی دارد. این دو عبارت خیلی برای شما آشناست و تقریباً با هر مادری صحبت می کنم گله دارد که اعتماد به نفس فرزندم پایین است و می خواهم که بالا برود. اولین جلسه کودک آرزوها را به یاد دارید؟ بیشترین ویژگی هایی که شمردید بیشتر روی اعتماد به نفس تأکید داشتید و کمتر کسی به ویژگی های عزت نفس اصرار می کند.

زیربنای شخصیت اعتماد به نفس و عزت نفس است. اعتماد به نفس در حوزه ی مهارت ها است. اعتماد به نفس یعنی دیدن توانایی ها و اعتماد به توانایی ها. عزت نفس در حوزه ی ارزش ها است، یعنی دیدن منزلت، مقام و جایگاه انسان در هستی.

بحث زن بودن و مادر بودن را به یاد دارید؟ گفتیم مادر بودن یک منزلت است و زن بودن یک مهارت است؛ مادر بودن در حیطه ی عزت نفس و منزلت است و از ارزش ها می آید. در حالی که بچه داشتن از مهارت ها است و در حیطه ی اعتماد به نفس است.

اعتماد به نفس و عزت نفس مکمل یکدیگرند. اصل عزت نفس است نه اعتماد به نفس. من در اول مبحث سه تا سوال کردم و شما در جواب هر سه سوال جواب دادید" نمی توانم" .

نمی توانم یعنی ناتوان هستم و این نشان دهنده ی عزت نفس پایین و هم اعتماد به نفس پایین است. و نشان دهنده ی پایین بودن عزت نفس و اعتماد به نفس کل جامعه ی خانم های ایرانی است. شما اقرار به ناتوانی کردید. من می توانستم 50 تا سوال دیگر از شما کنم که جوابش نمی توانم می بود. از این که این قدر ناتوان هستید احساس حقارت نمی کنید؟ یکی از حاضرین: خوب دلیل نداره که ما همه ی مهارت ها را یاد بگیریم، آقای سلطانی: من اصلاً صحبت این را نکردم که چه مهارت هایی دارید؟ من سوال کردم که توانایی دارید، می توانید، شما هم گفتید نه ! یعنی القاء ناتوانیاین درست همان کاری است که با بچه هایمان می کنیم."عزیزم بذار زمین، نمیتونی!!" حاضرین: سوال شما در مورد آینده بود؟ آقای سلطانی: نه اصلاً دقیقاً برای همین لحظه ی حال است و جواب هر سه سوال من باید این باشد:"بله من می توانم" با قدرت همین الآن.

از من بپرسید، که جراحی قلب می توانی انجام بدهی؟ جواب می دهم که بله می توانم خیلی هم با قدرت می گویم بله می توانم، خوب طبیعتاً می گویید پس انجام بده، خیلی ساده است جواب می دهم "بلد نیستم" .

بلد نبودن چه ربطی به نتوانستن دارد؟ مگر کسی که جراحی قلب می کند با شما متفاوت است؟ مگر به جای دو دست و دو پا و دو چشم، چهار چشم و دست و پا باید داشته باشد؟ تونایی چه ربطی به بلد بودن دارد؟ این همان موضوعی است که من به آن می گویم بحران مفاهیم. همه چیز را با هم قاطی می کنیم. ما بلد نبودن را با ناتوان بودن یک جا می بینیم. در نتیجه وقتی که کودکمان بلد نیست به او القاء ناتوانی می کنیم. من می توانم همه ی این کارها را که گفتم حتی بالاترش هم را انجام بدم.

در چند مبحث پیش راجع به استعدادها صحبت کردیم و گفتیم که استعدادها به همه داده شده و هیچ تفاوتی در استعدادها بین انسان ها نیست، پس چرا این قدر ابراز عجز و ناتوانی می کنید. همه ی ما انسان ها استعداد همه کاری داریم، محیط رشدمان مناسب نبوده، بلد نیستیم، یاد می گیریم انجام می دهیم؛ بله می توانیم یاد بگیریم. اگر فرصت نداریم دلیل نمی شود که خودمان را ناتوان بدانیم. ناتوانی برمی گردد به عزت نفس و اعتماد به نفس پایین.

بچه ها خودشان به ما می گویند که «من می توانم ولی بلد نیستم» اما ما اصرار داریم که نخیر نمی توانی، پس دقت کنید و ببینید که کجا داریم پایه های عزت نفس را در کودک سست می کنیم. دنبال مقصر نیستیم شما هم نگردید، خودمان را هم سرزنش نکنیم، این مسئله از یکسالگی کودک شروع می شود، برای من، شما و برای همه ی ما این مسئله وجود داشته ولی بعضی بچه ها به خصوص در روستاها از سه یا چهار سالگی فرصت دارند که در باغ و مزرعه و..... خودشان را پیدا کنند ولی بچه های آپارتمان محکوم به این هستند که زیر ذره بین مادر و پدر باشند. ذره بین تو دستمان گرفتیم و مرتب در حال دیدن ناتوانایی های کودک هستیم. حالا اگر کودک پافشاری کند به او برچسب سرتق و پررو می زنیم، از رو نمی ره، خیره است، کم نمیاره  و ...... کودک براساس نظام خلقت و آفرینش عمل می کند این ما هستیم که منحرفش می کنیم.

پس عزت نفس از دل ارزش ها و اصول بیرون می آید. حال برپایه ی این ارزش ها من چه وضعیتی دارم؟ آیا عزت دارم یا ذلت دارم؟ عزت از عزّ می آید به معنای ارجمندی، گرانمایه ای، جلال، شکوه. ذلت از ذل می آید به معنای حقارت، بی ارزشی و پستی. در مقابل عز می گوییم عزت، عزیز و در مقابل ذل می گوییم ذلت، ذلیل. چه قدر به بچه ها می گوییم ذلیل شده؟ چه قدر می شنویم که ذلیل بشی الهی یا ذلیل شده؛ ولی هیچ وقت نمی گوییم الهی عزیز بشی یا عزیزشده، برو که انشاء... عزیز بشی؛ نمی گوییم عزیزمرده می گوییم ذلیل مرده.

خیلی جالب است که حتی در متون خارجی و ترجمه شده، کلمه ی سنتی «نفس» به کاربرده شده. گاهی خود و خودبرتر هم به کار می رود ولی عزت نفس و اعتماد به نفس خیلی رایج است که معنی آن در متون مدرن و سنتی، دقیقاً یکی است. نفس یعنی همین شکلی که من همیشه می کشم، شکل مخروط (4 وجه انسان، نباتی- حیوانی- انسانی یا ذهن- الهی) مجموع این مراتب نفس را تشکیل می دهند و این نفس هم عزت دارد و هم باید به آن اعتماد کرد. نفس عزیز است چون متصل به اصل و اصول و ... است. در متون ترجمه شده عبارت حرمت نفس را استفاده می کنند. من در یک سی دی متعلق به یکی از روانشناسان غربی شنیدم که از عبارت حرمت نفس استفاده می کردند، ما در مبحث احترام به جسم بسیار بر روی مفاهیم حرمت و حریم صحبت کردیم. نفس هم مثل جسم حرمت دارد. عزت نفس از نظام ارزش های ما می آید از ایمان ما می آید و از اعتقادات ما می آید. عزت نفس از بالا می آید اگر ما به سمت بالا نباشیم و مسیر زندگی مان به سمت بالا نباشد، سقوط خواهیم کرد و نشانه ی آن حال بدی است که داریم.

 تمام ادیان، ادبیات، متون سنتی و قدیم و الهی و دینی سرشار از تقابل عزت و ذلت هستند. تمام ادیان آمدند که بگویند «تو حق انتخاب داری» عزت را انتخاب می کنی یا ذلت را؟ در قرآن فراوان کلمه ی عزت در مقابل ذلت آمده است؛ ببینید و عبرت بگیرید که چه کسانی به عزت رسیدند و چه کسانی به ذلت رسیدند. تمام دیوان شعرای ما هم همین طور است.

شاهنامه سرشار از تقابل عزت و ذلت به زبان سمبلیک است. داستان زال سپید رو و رستم حکایت از این موضوع دارد. مدتی است که روی این داستان کار می کنم دیدم که همانطور که می دانیم زال کاملاً سپید رو است و این اصلاً تصادفی نیست چون زال مظهر نور و حقیقت است و سام که نور و حقیقت را نمی خواسته، زال را تبعید می کند به کوه دماوند. و سیمرغ و فرشتگان از او مراقبت می کنند. از زال رستم به وجود می آید که مظهر قدرت است چون پدرش مظهر نور و حقیقت است. اسفندیار مظهر تکبر و خودشیفتگی است چون خودش را رویین تن می داند و نمی داند که نقطه ی ضعفش چشمش است. دقیقاً مثل مکتب انسان گرایی که در حال حاضر وجود دارد و دقیقاً موضوع دیدن و دیده شدن در این داستان وجود دارد. سهراب مظهر احساسات بدون تعقل است و عدم هماهنگی عقل و احساس کاملاً در سهراب جلوه گر است. پس حتی در ادبیات ما هم این تقابل عزت و ذلت و این که تو حق انتخاب داری به وضوح دیده می شود.

دوران کودکی دورانی است که ما به بچه هایمان یاد می دهیم که چگونه عزت را انتخاب کنند نه ذلت را و حاصل این کار عزت نفس است. در زمینه ی عزت نفس بسیار کتاب داریم اما یادتان باشد که این کتاب ها عزت نفس ایجاد نمی کنند این کتاب ها روش را به ما نشان می دهند و این خود ما هستیم که باید عمیقاً روی عزت نفس کار کنیم و آن را به دست آوریم.

ما در یادگیری با دو مسئله مواجه هستیم: 1- باید برویم و تحقیق کنیم و وقت بگذاریم و به دست آوریم 2- نه تحقیق کنیم و وقت نگذاریم و فقط تقلید کنیم و کلید بگیریم. امکان ندارد عزت نفس را با کتاب بخواهید در بچه هایتان بسازید؛ عزت نفس برپایه ی اعتقادات و ایمان و تحقیق خود فرد به وجود می آید. این طور نیست که من به شما کلید و راه حل بدهم و چندتا کتاب معرفی کنم بعد شما مطمئن شوید که بچه هایتان عزت نفس پیدا کردند. برای به دست آوردن عزت نفس باید به آن برسیم، ایمان آوریم و به آن معتقد شویم بعد روش های به دست آوردن اعتماد به نفس را می توانیم در حیطه ی اهمیت و مهارت به دست آوریم.

حاضرین: باورها در کجای این ساختار قرار می گیرند؟ آقای سلطانی: باورها در سه حیطه ی بالای ساختار هستند. در کل نظام باورها از حیطه ی اهمیت به بالا است و عزت نفس هم در باورهای ما است. ما اصلاً باور نداریم که عزت نفس داریم. چه قدر عبارت من بدبخت هستم را می گوییم؟ چه قدر بارها و بارها خودمان را در بن بست دیده ایم؟ چه قدر دچار این حالت شده ایم که اصلاً چرا من بدنیا آمده ام؟ من به چه دردی می خورم؟ و هیچ وقت نتوانستیم به این شکل نگاه کنیم که من بدنیا آمده ام چون مأموریت دارم. می توانم مأموریتم را نبینم و اجرا نکنم و سقوط کنم به مراحل پایین ساختار و مخروط؛ و می توانم مأموریتم را ببینم و بالا بروم به سمت اصل و عزت نفس.

عزت نفس یعنی من وظیفه ای دارم، من انتخاب شده ام، آمده ام و کاری باید انجام بدهم؛ می توانم انجام ندهم؛ حالا وقتی وارد مبحث مسئولیت شدیم می بینیم که از کودکی این حالت چگونه به وجود می آید. ما راجع به روش به دست آوردن عزت نفس صحبت می کنیم اما باور آن باید در خود شما به وجود آید.

حال وارد موضوع اعتماد به نفس می شویم که در حوزه ی مهارت ها است و توانایی ها را می شناسد. به یاد دارید که گفتیم خودپنداره ی واقعی چگونه شکل می گیرد. خودپنداره ی واقعی، اعتماد به نفس واقعی می آورد. اعتماد به نفس واقعی یعنی دیدن توانایی ها و تقویت حیطه ی اهمیت (مهارت ها) . اعتماد به این که من می توانم یاد بگیرم. من همیشه تأکید کرده ام که کار یا عمل را از وجود جدا کنید چه در مورد کودک و چه در مورد خودتان یا دیگران.

                                                              کار ---------- وجود

اعتماد به نفس و عزت نفس مربوط به وجود است، توانایی است. کار را بلد هستم یا نیستم؛ می توانم یاد بگیرم. بنابراین کسی که اعتماد به نفس دارد قدرت این را دارد که کار را از وجود خودش جدا کند یعنی اگر مرتکب اشتباهی شد وجود و شخصیت خودش را زیر سوال نبرد با درک مسئول مسئله را بررسی کند بها پرداخت کند و جبران کند یا اگر کاری را بلد نیست باز وجود خودش را زیر سوال نبرد مثلاً خودش را بی عرضه یا ناتوان تلقی نکند بلکه زمان بگذارد و به دنبال یاد گیری آن برود. بچه ها کاملاً به صورت فطری این قدرت را دارند که کار را از وجود جدا کنند. مادری اذعان می کرد که دائم به کودکش می گوید نمی تونی!! ولی کودک پافشاری می کند که می تونم خوب هم می تونم، بلد نیستم اما می تونم !!!!!!!!!!!!!

کودک کار را از وجود جدا می کند. گاهی که من با بچه ها درگیر می شوم اخم می کنم و محکم میگم برو کنار، قاطعیت را نشان می دهم؛ کودک یک کمی از من بدش می آید و اخم می کنه و میره اما یک کم بعد که حالش خوب میشه میاد و می بینه که من باهاش مشکلی ندارم. بچه ها دید عمیقی دارند در صورتی که بزرگترها دید سطحی دارند. کودک، درون من را می تواند ببیند و حس کند و وقتی به من نگاه می کند می داند که من از درون مشکلی با او ندارم یعنی با وجود او مشکلی ندارم بلکه با کارش مشکل دارم. می داند که این اخم ابروی من اصلاً از درون من نمی آید و بعد ها حتی برایم شیرینی هم می آورند و بوسم هم می کنند چون دقیقاً قدرت تفکیک دارند که من با وجودش مشکلی ندارم خیلی هم دوستش دارم و حتی برایشان این دوگانگی پیش می آید که این سلطانی که منو دوست داره و با من مسئله ای نداره پس چرا اخم می کنه؛ در حالیکه والدین به خاطر کارِ بچه، وجود او را زیر سوال می برند.

کسی که اعتماد به نفس واقعی دارد کاملاً کار را جدا از وجود می بیند، قدرت نقدپذیری دارد و می تواند خودش را نقد و تأیید کند؛ یک لیوان شکستم، آخ آخ حواسم نبود؛ خودش را سرزنش نمی کند، مهارتم کم بود افتاد شکست..... تمرین می کنم تا این مهارت را به دست آورم. حاضرین: این توجیه اشتباه نمی شود؟ اصلاً شخص بااعتمادبه نفس واقعی توجیه نمی کند، نمی ترسد و عذرخواهی بیش ازحد و التماس نمی کند (مامان ببخشید غلط کردم) بلکه کارش را توصیف می کند مثل: مامان لیوان افتاد شکست اومدم برش دارم افتاد. این سوال شما من رو یاد یک خاطره انداخت، فرزند پسرم 4 سالش بود که من در یک سفر خارج از کشور در فرودگاه کشور مبدأ یک موتورسیکلت وسپای کوچک دیدم که فلاش می زد و آژیر می کشید، من خیلی پسندیدمش و ان را خریدم به عنوان دکور و چون در راه برگشت به ایران بودم توی یک کیسه دستم گرفته بودم، خونه که رسیدم اول موتور را دادم دست همسرم و گفتم این را یک جای خوب دکور بگذار؛ همسرم هم خیلی خوشش آمد و هردو شیفته ی آن شده بودیم بعد چمدان را باز کردم که سوغاتی ها را ببینیم یکدفعه متوجه شدم که پسرم نیست! بعد از 5 دقیقه دیدیم با موتور دو تیکه شده آمد گفتیم این چیه؟! گفت بابا سوارش شدم از دیوار بالا برم از وسط نصف شد این اتفاق درست زمانی بود که پسرم را می بردیم تماشای موتورهایی که از تپه بالا می رفتند و دیده بود که میشه با موتور از دیوار و تپه بالا رفت. این که پسرم آمد و گفت بابا سوارش شدم از دیوار بالا نرفت و از وسط نصف شد عین واقعیت و یک توصیف است.

حاضرین: شما چه برخوردی کردید؟ خوب نصف شد دیگه! گفتیم بذارش این جا. اصلاً لازم نیست که خیلی برخورد بدی با بچه کنیم؛ کودک خودش کار خودش را نقد می کند و تجربه می کند که روی موتور کوچک نمی شود سوار شد میشکند.

وقتی کودک کارش را توصیف می کند اعتماد به نفس واقعی دارد که سازنده است و در امتداد عزت نفس است یعنی من توانا هستم، می توانم، یاد می گیرم، قدرت اجرائی دارم و احساس ارزشمند بودن می کنم. اعتماد به نفس احساس رضایتمندی می آورد و عزت نفس احساس ارزشمندی می آورد.

حالت دیگر اعتماد به نفس، اعتماد به نفس واقعی مخرب است. که در امتداد عزت نفس نیست. این شخص اعتماد به نفس دارد، خودش هم قبول دارد ولی عزت نفس ندارد. مجرمین جزو این دسته هستند. دیدید چه قدر راحت دست به جرم و جنایت می زنند. چه قدر راحت از دیوار مردم بالا می روند و اگر جلویشان را بگیرید می گویند که داریم اثاث کشی می کنیم. یا کلاهبردارها چه قدر محکم و مقتدر و با اعتماد به نفس کامل نقشه می کشند و اجرا می کنند ولی در درونشان عزت نفس ندارند.

اعتماد به نفس بدون عزت نفس خیلی خیلی خطرناک است. یکی از تفاوت های اصلی روش های تربیتی سنتی اصیل با روش های مدرن در این است که در روش های سنتی اصیل توانایی و بلد بودن را به همه کس نمی دادند مگر این که مطمئن باشند که عزت نفس دارد. بسیاری از علوم امروز که به عنوان علوم تجربی آفت جان بشر شده، در روزگار قدیم هم بوده و علمای ما امثال ابوعلی سینا، رازی، ابوریحان بیرونی و دیگران به این علوم رسیده بودند اما چون اهلش را پیدا نکرده بودند یعنی کسی که عزت نفس واقعی داشته باشد و در مسیر باشد، آن علوم را با خودشان به گور بردند و فقط اشاره های کوچکی در متون گذاشته اند که امروز وقتی این متون را تفسیر می کنیم به عمق شان پی می بریم؛ مثل گلشن راز شبستری که کتاب خیلی کوچکی است ولی یک دنیا جامعه شناسی و روش شناسی و غیره در آن هست. این علما می دانستند که علم را باید به دست اهلش سپرد. یعنی اعتمادبه نفس را به کسی می خواستند بدهند که عزت نفس داشته باشد و اگر پیدا نمی کردند، نمی دادند حتی به بچه های خودشان و آن علم هم از دست می رفت. چون در فرهنگ سنتی ما عزت نفس شناخته شده و مهم بود. اما در عصرحاضر می بینیم که به کمک علم و توسط علم چه فجایعی اتفاق می افتد. این فجایع به دست دانشمندانی است که عزت نفس ندارند و فقط اعتماد به نفس و استعداد دارند و یادگیری بالایی دارند اما عزت نفس ندارند که آموخته هایشان را هدایت و کنترل کنند. علامه طباطبایی محفلی داشتند به نام اصحاب چهارشنبه و روزهای چهارشتبه بعدازظهر در اتاقی جمع می شدند و خدمتکارشان را توی کوچه زیرپنجره می گذاشتند که کسی گوش نایستد و آن چه که می دانستند فقط به چندنفر منتقل می کردند و هیچ زمان دانسته هایشان را عمومی نکردند. این تفاوت سنت شرق با سنت غرب است. در غرب همه چیز را آشکار می کنند و در اختیار همه قرار می دهند؛ ما هم از این وضعیت طرفداری می کنیم و اسمش را گسترش علم و دانایی می گذاریم و اصلاً عزت نفس و تزکیه نفس را نمی بینیم. نص صریح قرآن است که می فرمایند: « و یُزَکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه» اگر تزکیه نشویم کتاب و حکمت نباید یاد بگیریم و گرنه هم به خودمان آسیب می زنیم هم به دیگران آسیب خواهیم زد. بحث عزت نفس بحث بسیار بالایی است در فرهنگ و سنت ما وجود دارد و به امید خدا می خواهیم روی آن کار کنیم تا فرزندانمان را با عزت نفس بارآوریم بعد با اعتماد به نفس.

اعتماد به نفس واقعی مخرب، زیربنای جرم است قبلاً نیز به درک مظلوم به عنوان زیربنای جرم اشاره کرده بودیم پس حالا می گوییم اول درک مظلوم و دوم اعتماد به نفس بالا به ترتیب زیربنای جرم و تخریب کننده هستند. افراد مجرم عزت نفس پایین دارند و یا اصلاً ندارند و خودشان را آدم درست و خوبی نمی دانند.

کسی که اعتماد به نفس سازنده ی واقعی دارد خودش را نقد می کند، درک مسئول دارد و چون نقدپذیر است تعامل اجتماعی خوبی دارد که ما به این افراد می گوییم رشد اجتماعی خوبی دارند و در تعامل با انسان ها هستند.

چرا ما این قدر از آدم های دیگر می رنجیم و دلخور می شویم؟ قبول دارید که یکی از مشکلات ما در ارتباطات بین فردی همین مورد است؟ از هم می رنجیم چون از نقد خوشمان نمی آید، از اتفاقات تفسیر می کنیم؛ ما دوست داریم عیب ها را ببینیم و به روی طرف بیاوریم، دیگران هم دوست ندارند که عیب هایشان را بگوییم و به رویشان بیاوریم. ولی کسی که اعتماد به نفس واقعی دارد با این مسئله مشکلی ندارد چون خودش پیشاپیش نقد می کند و تفکیک کار از وجود را کاملاً می شناسد، درک مسئول دارد و سپاسگزار و شاد است.

حالت دیگر اعتماد به نفس، اعتماد به نفس غیرواقعی است. ظاهر این شخص نشان می دهد که خیلی اعتماد به نفس دارد یعنی اعتماد به نفس سطحی که عمق ندارد و غیرواقعی است  و همان خودپنداره ی کاذب است که قبلاً صحبت کردیممتأسفانه بچه هایمان را به سمت این اعتماد به نفس داریم سوق می دهیم. این افراد دو دسته اند: یک دسته خودپنداره ی کاذب مثبت دارند و دسته ی دیگر خودپنداره ی کاذب منفی دارند. نتیجه ی خودپنداره کاذب مثبت، خودشیفتگی است و نتیجه ی خودپنداره کاذب منفی، احساس حقارت است. در عمل هردو دسته رفتاری مشابه رفتار فردی با اعتماد به نفس واقعی از خودشان نشان می دهند. خودشیفته ها متکبر هستند، درک مظلوم از خود دارند، کسی را قبول ندارند؛ این مسئله در بچه ها درحال افزایش است. بچه ها وقتی کنار هم قرار می گیرند طبق قانون هستی اصلاً خودشان را نمی بینند و با هم قاطی می شوند، برایشان مهم نیست که این ها کی هستند. اگر در جمع بچه ها، بچه ای خودش را کنار می کشد دچار حالت خودشیفتگی است و در این کودک تکبر شکل گرفته؛ در حالی که یکی از اصول زندگی، فروتنی است.

خودپنداره های کاذب منفی، احساس گناه دارند و درک مقصر از خود دارند. هردو حالت چه منفی و چه مثبت ادعای انجام کار دارند و نه نمی گویند. خودشیفته ها فکر می کنند که بلدند، دقت کنید بحث توانستن نیست بلکه بحث بلد بودن است. خودشیفته ها ادعا دارند که «من بلدم!». منفی ها احساس گناه دارند و می خواهند جلب رضایت دیگران به خصوص والدینشان را بکنند و از دیگران دائم شکایت دارند.

آدم هایی که اعتماد به نفس پایین دارند و خودشان را کوچک می بینند اتفاقاً کارهای خیلی بزرگی می کنند، ریسک های وحشتناکی می کنند،؛ بسیاری از کسانی که در ریسک ها نابود می شوند این افراد هستند چون می خواهند به خصوص به پدر و مادر و نزدیکان ثابت کنند که بلدم و می توانم. برای اثبات «من می توانم» همه کاری می کنند، گاهی هم خیلی موفق می شوند و جلو می روند ولی یک جایی وسط کار زمین می خورند. این در کسی که ترس دارد هم صادق است. چون روی  دیگر سکه ی ترس، تهور است. تهور شجاعت نیست، ترس است و ترس وقتی از یک حدی بالا می رود تبدیل به تهور می شود.

خودشیفته ها یا خودپنداره کاذب مثبت دائماً از دیگران شکایت دارند و درکشان از خودشان این است که من بلدم، می تونم، ولی نمی ذارن (مادرم، پدرم، همسرم و....) دائم مانع جلوی راه من هست برای همین من نمیتونم؛ درک مظلوم همیشه شکایت می کند.

حاضرین: میشه که فردی از هردو حالت داشته باشد؟ آقای سلطانی: بله همه ی این مسائل یک طیف هستند و میشه که مطلق از هردو حالت نباشد. خودپنداره های کاذب مثبت همیشه طلبکارند و خودپنداره های کاذب منفی همیشه بدهکارند. حال در خودتان پیدا کنید که طلبکار هستید یا بدهکار؟ فراموش نکنید با درک مسئول، خودمان را نگاه کنیم و مسئولانه نقد کنیم. بچه های ما همیشه طلبکار هستند به سنین بالاتر که رسیدند بدهکار می شوند و خودشان را وقف دیگران به خصوص پدر و مادر می کنند مثل پسر اولی ها و دختر اولی ها که این مسئله در آن ها بیشتر اتفاق می افتد. مواظب باشید بچه هایتان با اعتماد به نفس واقعی بزرگ شوند نه با اعتماد به نفس غیرواقعی و کاذب چه ازنوع مثبت و چه از نوع منفی، چون هردو حالت به یکجا می رسند و قربانی ایجاد می کنند. افرادی که اعتماد به نفس کاذب دارند هیچ وقت به احساس رضایت و رضایتمندی نمی رسند چون رضایتمندی را از حوزه ی عزت نفس و اصل و اصول  نمی خواهند بلکه از حوزه ی اهمیت ها و مهارت ها می خواهند به دست آورند. در صورتی که اهمیت حوزه ی موفقیت است و موفقیت هیچ وقت به ما عزت نفس نمی دهد امکان ندارد. رضایت را باید از حوزه ی اصل بگیریم فردی که نمی تواند از اصل بگیرد در حوزه ی اهمیت ها ریسک می کند.

تا این جا نکات منفی را بیان کردیم از این به بعد می پردازیم به چگونگی ایجاد اعتماد به نفس و عزت نفس. اولین مسئله: عزت نفس و اعتماد به نفس در فضای عمل و تجربه به دست می آید نه در فضای نصیحت و بحث کلامی. توی کلاس ها و کتاب ها یاد می گیریم که بگیم "عزیزم من تو رو دوست دارم، کارت را دوست ندارم" بعد دائم کلیشه ای این جملات را تحویل بچه هایمان می دهیم از بچه ی یکساله گرفته تا 20 ساله دائم می گیم خودت را دوست دارم ولی کارت را دوست ندارم بعد هم انتظار داریم که من دائم بهش می گم خودتو دوست دارم ولی اصلاً درست بشو نیست. چون این موضوع یعنی تفکیک کار از وجود، صرف در گفتار اصلاً فایده ندارد. اعتماد به نفس و عزت نفس در فضای عمل و تجربه به دست می آید و حاصل تجربه ی کودک و والدینش است. در بحث خودپنداره هم اشاره کردم که:    عمل کودک --- واکنش والدین

کودک کاری انجام می دهد مثلاً لیوانی را می شکند، والدین چه واکنشی نشان می دهند؟ واکنش و احساسِ پشت آن از طرف والدین، بسیار مهم است نه کلامی که به زبان می آورند. مادر وقتی می بیند کودکش لیوان را شکسته چون در کلاس ها تفکیک کار از وجود را یاد گرفته در ظاهر و در کلام می گوید که: شکست فدای سرت بیا عزیزم یک لیوان پلاستیکی بهت میدم برو تمرین کن ولی در دلش آشوب است و زمین و زمان را فحش می دهد که ای وای لیوان شکست ، وای چی کار کنم و حالا کی میخواد این هارو جمع کنه یا عجب بچه ی بی عرضه ای، خبر ندارد که بچه گول نمی خورد و از چشمان مادر و احساس او همه چیز را می خواند.

این قدر با بچه ها بحث کلامی نکنید. من خیلی دیدم که بچه ی دوساله را می نشانند روی صندلی و یا میگن برو توی اتاقت چند دقیقه به کارهات فکر کن ببین این کارهای تو درسته؟ بعد بیا. خوب بچه ها هم خیلی عالی می توانند بگن که مامان من رفتم و فکر کردم واقعاً کارهای من اصولی نبود من معذرت می خوام، مادر هم خوشحال می شود و می خندد، کودک هم خوشحال می شود که آخ جون مامان خندید! نمی دونم چی گفتم ولی خوش حال شد و بعد کودک دوباره و دوباره و دوباره کارهایش را تکرار می کند که در این جا دیگر مادر به فهم و شعور کودک شک می کند نه به رفتار خودش. در صورتی که کودک نمی داند و تنها چیزی که می داند و می شناسد احساس والدین به خصوص مادر است. متأسفانه در متون ترجمه ای خیلی اشاره شده به این که با بچه ها صحبت کنید و توضیح بدهید و از این طرف هم ما در کلاس ها می گوییم که توضیح ندهید و بحث نکنید بالاخره والدین می مانند که چی کار کنند؟ با بچه مان حرف بزنیم یا نزنیم؟ ما با بچه هایمان حتماً حتماً باید حرف بزنیم . گفتگو کنیم و سوال و جواب بپرسیم اما در حوزه ی عمل نه در حوزه ی نظر.

حوزه ی عمل حوزه ای است که حواس پنجگانه در ان دخیل است و احتیاج به درک انتزاعی ندارد. برای این که در مفهوم درک انتزاعی با هم هماهنگ باشیم از شما می خواهم که 2 را به من نشان دهید. حاضرین با انگشت و خودکار و نوشتن و هر وسیله ای دیگری سعی کردند 2 را نشان بدهند اما استاد گفتند که امکان ندارد بتوانید 2 را نشان بدهید چون دو یک مفهوم ریاضی است و مفاهیم ریاضی انتزاعی هستند یعنی جواب را باید از درونشان استخراج کرد. مفاهیم انتزاعی با حواس پنجگانه درک نمی شوند. کودک زیر 6 سال درک انتزاعی ندارد. خوب دو را که نتوانستید نشان بدهید لطفاً آبرو را به من نشان بدهید. چه قدر به بچه هایمان می گوییم که آبروی منو ریختی! مادری می گفت: به فرزندم گفتم آبروی منو ریختی، در جوابم گفت: کجا ریختم همه جا که خشکه!!!!!!!!!!!!!!!!!؛ قول را به من نشان بدهید، چه قدر به بچه هایمان می گوییم: قول بده به من، مگه تو به من قول نداده بودی؟ بچه هم با خودش می گوید: کورشم اگه من به تو چیزی داده باشم.

خوب و بد را به من نشان بدهید! این ها همه مفاهیم انتزاعی هستند. درک مفاهیم انتزاعی از 7 سالگی شروع می شود و در 18 سالگی کامل می شود که همین جا بگویم که درک انتزاعی ما بزگسالان در حد بسیار پایین است. علت این که ادبیات را خوب نمی فهمیم  این است که درک انتزاعی ما پایین است. وقتی درک انتزاعی پایین باشد زبان سمبلیک را درک نخواهیم کرد و به همین دلیل ما با ادبیات میانه ی خوبی نداریم چون ادبیات ما سمبلیک است. و ما اصلاً ذهن سمبل شناسی ندارم. ما فقط چیزهایی را می شناسیم که می بینیم مثلاً وقتی می گوییم رستم فکر می کنیم که رستم حتماً باید پهلوان باشد و وقتی می گوییم رستم مظهر قدرت است، اصلاً برایمان بی معنی می شود. چون درک انتزاعی خیلی پایینی داریم و توان درک زبان سمبلیک را نداریم و سمبل ها را نیز نمی شناسیم. بچه های زیر 7 سال درک انتزاعی ندارند بنابراین وقتی با کودک گفتگو می کنیم باید راجع به عینیتی که وجود دارد، کاری که در حال حاضر کرده نه چند روز پیش، چیزی ساخته و .... راجع به همان صحبت کنیم ولی ما می نشینیم با بچه هایمان راجع به علوم صحبت می کنیم، پیدایش باران و منشأ ابر و غیره و دائم توضیح می دهیم و بچه هم که هیچ چیزی دم دستش نیست که لمس کند تا درکش کند.

بهترین کار برای این که درک انتزاعی کودک بالا برود این است که در رشد او دخالت نکنیم و کاری به کار کودک نداشته باشیم و اجازه بدهیم که طبیعت و نظام آفرینش کار خودش را انجام دهد.

وقتی برای زیر 6 سال سراغ یاددادن مفاهیم می رویم  در حقیقت این نظم را برهم زده ایم که در مبحث شناخت مفصل صحبت خواهیم کرد. اما الآن بدانید که با کودک راجع به حسی که دارد، کاری کرده چه منفی چه مثبت و راجع به چیزهایی که برای او ملموس است و حضور دارد، صحبت کنیم نه در مورد مواردی که در گذشته اتفاق افتاده یا در آینده اتفاق خواهد افتاد. در لحظه باشید چون بچه ها در لحظه ی اکنون زندگی می کنند.

بچه ها باید عمل کنند بنابراین فضای عمل برای بچه ها ایجاد کنیم، یعنی بازی ها. کودک باید عمل را شروع کند، کار کند و والدین باید تأیید کنند. نکته ی مهم این جاست، اگر نقد و اصلاحی هم داشته باشیم در قالب تأیید باید باشد. والدین نباید به هیچ عنوان بچه ها را تکذیب کنند، ایراد بگیرند و عیب کارشان را بگویند. بچه ها یکسره تا 12 سالگی باید تأیید بشوند به خصوص زیر 6 سال ها. تربیت اصلاً این نیست که دائم نکات منفی کودک را به رخ او بکشیم و بگوییم.

تحت عنوان نکته ی بسیار مهم می گویم که بچه ها باید اجازه ی اشتباه کردن داشته باشند، به بچه ها فضای اشتباه بدهید و اشتباهش را تأیید کنید.

یک دردسری که ما با نسل شما والدین امروزی داریم و برای خودتان هم دردسر می سازید این است که شما نسلی هستید که به هیچ عنوان به خودتان اجازه ی اشتباه نمی دهید و یکی از بزرگترین مسائل و معضلات ما در مشاوره ها همین مسئله است. نسل شما اجازه ی اشتباه به خودش نمی دهد و وقتی اشتباه می کند، داغون می شود و درک مقصر شروع می شود بعد به درک مظلوم و ..... به بچه ها باید اجازه ی اشتباه بدهیم و اشتباهشان را تأیید کنیم. در کنار انجام اشتباه به کودک مسئولیت بدهید، مسئول جبران می کند. توانایی کودک را زیر سوال نبرید. مادری امد دید کودکش بطری شیر را زمین انداخته و شکسته و تمام سطح آشپزخانه را شیر برداشته، واکنش این مادر چی بود؟ ذوق کرد وای خدای من دریاچه ی شیر، مامان جان صبر کن من شیشه خرده ها را جمع کنم بعد باهم دریاچه بازی کنیم و مادر شیشه را جمع می کند و با فرزندش چند دقیقه چلپ و چلوپ بازی می کند و لذت می برد، عجب کیفی کردیم حالا بریم تمیز کنیم. این جا نقد شروع می شود. و این مادر در حال تشکیل دیدگاه مسئول در فرزندش است به او مسئولیت می دهد برو عزیزم اون سطل را بیاور دستمال هم بیاور من از این طرف جارو می کنم تو از ان طرف بشور، آخی با هم آشپزخانه را شستیم به به چه تمیز شد خوب حالا یه بطری آب بهت می دم تا تمرین کنی و دفعه ی بعد از دستت نیفته، با این کار مادر توانایی کودک را زیر سوال نبرده. حالا اگر مادر با غیض می گفت: کی به تو گفته به یخچال دست بزنی و بطری شیر رو برداری؟ آخه نیم وجبی صد دفعه نگفتم تو نمی تونی تو کار بزرگترها فضولی نکن. در حالت اول مادر به کودک می گوید بیا تمرین کن و یاد بگیر به این می گویند تأیید اشتباه. نمی آییم بگیم به به چه کار خوبی کردی اصلاً مامان جان میرم 12 تا بطری دیگه میارم تو بزن بشکون و کیف کن !! این میشه لوس کردن و تخریب کودک من این حالت را تأیید نمی کنم. کودک می خواهد برای خودش شیر بریزد این یک کار سازنده است، بلد نبوده ولی تواناییش را قبول داشته، نتوانسته دچار اشتباه شده و بطری افتاده و شکسته، حالا مادر به عنوان حامی وارد می شود و فضایی را ایجاد می کند که کودک در عمل بتواند تمرین کند یعنی آن قسمتی که مادر بطری آب به کودک داد تا تمرین کند. قربونت برم سه سالت که بشه حسابی یاد می گیری. بچه ها باید به کامیابی برسند و مدام تأیید بشوند و مرتب کامیاب شوند. علت این که بچه ها دربزرگسالی ناهنجاری رفتاری دارند این است که در کودکی شان ناکام بوده اند و انتقاد مخرب شده اند.

به بچه ها اجازه ی اشتباه بدهیم و اشتباهشان را تأیید کنیم به این منظور که او بداند ما هم در بزرگسالی مرتب، اشتباه می کنیم اما سعی می کنیم آن اشتباه را دیگر تکرار نکنیم و او هم یاد بگیرد اشتباهش را جبران کند و این یعنی القاء توانایی. دردرک احساس وقتی بچه ها دچار احساس غم و خشم می شوند ما کمکشان می کنیم و حمایتشان می کنیم که از این احساس ها عبورکنند. ما می گوییم احساس غم در فقدان است. وقتی کودک غمگین می شود به او القا می کنیم که تو بارها و بارها تا آخر عمرت دچار فقدان می شوی، غمگین و عزادار می شوی پس بارها و بارها یاد بگیر که از احساست عبور کنی و برگردی به زندگی در اشتباه هم به این ترتیب است. «عزیزم اشتباه مال همه است» یاد بگیریم که اشتباهمان را جبران کنیم و بهای آن را بپردازیم تا عزت نفسمان سالم بماند چون وقتی درست عمل کنیم هم اعتماد به نفس و هم عزت نفس به وجود می آید.

دومین مسئله در چگونگی ایجاد اعتماد به نفس و عزت نفس: توانایی کودک را در حد تعادل تأیید کنیم. از آن طرف بوم نیفتیم و از صبح تا غروب یکسره بچه را تأیید کنیم. به یاد دارید که گفتیم ما یک خودپنداره داریم و یک خود ایده آل داریم که فاصله ی این دو اگر متعادل باشد «انگیزه» ایجاد می شود. من این هستم (خودپنداره) آن را می خواهم (خودایده آل). همه ی انسان ها این دو را دارند. پس یک خود داریم، یک خودپنداره، و یک خودایده آل. من کی هستم؟ تصورم از خودم چیه؟ چی می خواهم باشم؟ یک پله بالا می روم به سمت خودایده آل، به آن که رسیدم یک پله ی جدید دیگر از خود ایده آل تشکیل می گردد یعنی خودایده آل جدید و به این شکل بالا می رویم. به این حالت تعادل می گوییم.

                                      

                              خودایده آل ------------------------------

                                                                 انگیزه                 

                               خودپنداره ------------------------------

 

از این وربوم نیفتیم و آن قدر تأیید کنیم که خودشیفتگی ایجاد کنیم. وقتی تأیید بیش از حد کنیم خودایده آل و خودپنداره برهم منطبق می شوند. به خصوص اگر بدون توصیف از کودک تعریف و تمجید کنیم مثل: کارت عالی بود، بی نظیری، ماهی و غیره، خوب بچه با خودش فکر می کند که من می خواستم بی نظیر باشم، شدم دیگه!! انگیزه از بین می رود. خیلی از بچه هایی که انگیزه در درونشان مرده به این علت است با تأیید زیادی به پایین آمده اند و توان بالا رفتن ندارند.

وقتی فاصله ی خودپنداره و خودایده آل زیاد شود، توقع کودک بالا می رود؛ تو نباید اشتباه کنی، باید 20 بگیری و .... زمانی که این فاصله خیلی زیاد شود دیگر مشکل می توانیم آن را درست کنیم چون تبدیل به نردبانی شده است که یک پله در کف دارد و یک پله در بالای پشت بام و هیچ کس نمی تواند از این نردبان بالا برود، یک جایی حتماً پرت می شود.

نردبان پله پله است و فاصله ی پله ها متعادل است. نردبان رشد بچه ها را برهم نریزیم چون خیلی خطرناک است که ما بچه ی زیر 6 سال داریم آن وقت برای دانشگاه رفتنش نقشه می کشیم و دائم تصویری می دهیم که من به خاطر شغلم فاجعه ها را دارم می بینم. فاجعه را در خانواده هایی می بینم که از سه سالگی به فرزندشان می گویند خانم دکتر، آقای مهندس. وقتی داریم خودایده آل در عرش برای کودک ترسیم می کنیم منتظر فاجعه هم باید باشیم. چرا به پسرمان نمی گوییم سوپورباشی؟ رفتگر می خواهی بشی الهی قربونت بشم آدم حض می کنه. دیدید بچه ها یک وقت هایی میگن دلم می خواد سوپور بشم! مادرها چه واکنشی نشان می دهند؟ اگر تأیید کند، قربونت برم پس در خونه ی ما رو حسابی آب بپاشی و جارو کنی ها!!!! ولی در واقعیت ما می زنیم توی سرمان که ای وای اصالت خانوادگی مان از بین رفت به باد رفت . یکی از حاضرین: با این کار توقع کودک را پایین نمی آوریم؟ آقای سلطانی: کودک اصلاً توقع ندارد و اصلاً فاجعه در توقع است. فاجعه در این است که من توقع دارم به جایی برسم. بچه ی 4 ساله که هنوز مدرسه نمی ره چرا ما دائم بهش آقای دکتر خانم دکتر می گوییم؟ توقعی که از کودک باید داشته باشیم این است که 5 ساله بشه و بتونه از روی جوب بپره "آهان پریدی ، الهی قربونت برم." قبلاً هم گفتم که دوستی دارم که کار بسیار قشنگی می کند و برای فرزندش به مناسبت های فراوان جشن می گیرد مثلاً اولین تخمه کدویی را که می شکند یک جشن می گیرند یا کلید برق را خاموش می کند جشن می گیرند و غیره ما اصلاً این کارهای کودک را نمی بینیم و دائم توی این فکر هستیم که بمیرم الهی آخه تو کی از اتاق جراحی میایی بیرون!! کی پیوند قلب می کنی!! که مامانت افتخار کنه! کی قهرمان المپیک می شی در حالی که بچه فقط 4 سال دارد و اصلاً نمی داند این حرف ها یعنی چی. این توقع ها را ما دامن می زنیم. توقع ما از بچه ی کلاس اولی چیه؟ این که 4 تا خط خرچنگ قورباغه بیاره رو ی کاغذ. یکی از حاضرین: این که ما بخواهیم دائم کارهای خرد و ریز کودک را تأیید کنیم که نمیشه خوب کودک یک وظایفی داره و باید انجام بده؟ آقای سلطانی: خوب آره وظیفشه، اصلاً چشماش بشه چهارتا بله اصلاً مثبت دیدن یعنی چی؟ هنر کرده، دیلاق حالا یک کلید زده هنر که نکرده من باید ببینم کدوم کار را نمی تونه بکنه تا پدرشو دربیارم؛ این دقیقاً نگاهی است که در جامعه ی ما حاکم است.

آرام آرام برگردید و تمرین کنید. یکدفعه هم نروید و همه چیز را به هم بریزید و مادر نمونه شوید. به آرامی باورهایتان را تغییر دهید. در بحث تشویق مفصل خواهیم گفت که در تأییدها و تشویق هایمان باید مواظب باشیم. ما اجازه نداریم آن چیزی که کودک نیست را مدام بزرگ کنیم، در این حالت توقع ایجاد می شود بعد کودک یا انسان فکر می کند که آدم خاصی است، می رود که کارهای بزرگ بزرگ کند اما یک جایی توی ذوقش می خورد و داغون می شود.

یک نکته ی بسیار مهم : ما وقتی می گوییم حوزه ی عمل، یعنی به کودک مسئولیت می دهیم و ما راجع به کودک مسئول صحبت می کنیم. کار و مسئولیت به کودک می دهیم، کارش را تأیید می کنیم، اشتباهش را هم با تأیید می بینیم به نسبت سن و سال کودک. "عزیزم سفره را پهن کن، خوب پهن کردی، این بشقاب سبزی را هم ببر" بشقاب سبزی وسط راه برمی گرده روی زمین! مادر چه کار می کند؟ با روی باز اِه ه ریختی؟ بیا با هم جمع کنیم، دفعه ی بعد یاد می گیری بیا باهم بشوریمشون، قربون اون سبزی بردنت بشم بیا دوباره ببر عزیزم. اگر بچه دچار شکست شد، دوباره حتی ده باره هیچ عیبی ندارد صدبارهم بریزی جمع می کنیم، تأیید پشت تأیید. چون داره مسئولیت می پذیره و جبران کردن را باید ببیند و یاد بگیرد تا درک مسئول پیدا کند.

یکی از عوامل تخریب مسئولیت و شخصیت این تفکر بهترین شدن است. تفکر بهترین در حال حاضر یک معضل بزرگ در جامعه ی ما است و بومی جامعه ی مااست. ممکن است در جوامع اروپایی وجودنداشته باشد و اصلاً در مورد آن صحبتی هم نشود اما در جامعه ی ما یک معضل است. بهترین شدن یک وهم و توهم است؛ اصلاً بهترین وجود ندارد و جز تخریب هیچ اثر دیگری ندارد. عرصه ی رقابت، عرصه ی مسابقه و عرصه ی بهترین شدن، عرصه ی تخریب شخصیت انسان ها است. ما سال های آینده  قربانیان بی شماری خواهیم داد چون به شدت هنجار جامعه ی ما هنجار رقابتی است. اگرمن در این کلاس برا ی40 نفر می توانم فریاد بزنم و از این 40 نفر ده نفر حرف من را قبول کنند، هنجارهای جامعه در حال حاضر میلیون ها نفر از بچه های ما را نابود می کند. ولی ما ناامید نمی شویم و شما هم خبر داشته باشید که این اتفاق در حال حاضر درحال رخ دادن است و بدانید که بهترین یک سراب است.

بچه ها را به سمت بهترین شدن هدایت نکنید. پدر و مادری مراجعه کرده بودند و در مورد فرزند دخترشان مسئله ای داشتند، می خواستند فرزندشان بهترین باشد و مسئله شان این بود که درس نمی خواند، گفتم خوب نخونه! فوقش رفوزه میشه و یک سال درجا می زنه! چرا بچه ی شما اجازه نداره که یکسال رفوزه بشه؟ گفتند: نه درحد رفوزه که نیست، منظور ما اینه که نمره اش بعضی وقت ها زیر 18 میشه خیلی به ندرت ولی ما می خواهیم که اصلاً این طور نشه! ما از اون فقط 20 می خواهیم. این بچه مدرسه راهنمایی می رفت. گفتم ببخشید شما پدرومادر همیشه 20 بودید؟ به خودتان چند می دهید؟ گفتند: نه بابا ما که 12 هم به زور می گرفتیم. گفتم: خوب 12 که خیلی عالیه، این قدر بچه تان را تحقیر نکنید، 12 یعنی تو 60درصد وظیفه ات را خیلی خوب انجام دادی و نمره ی 12 نمره ی خیلی خوبی است.

تدریس من در این کلاس ها مگر بدون عیب و 20 است؟ من اگر نمره ی 15 از تدریس در این کلاس بگیرم خیلی عالیه یعنی 75 درصد مطلب را توانستم برسانم. مادرها هم اگر 14 بگیرند خیلی عالیه یعنی 70 درصد وظیفه ی مادری را خوب انجام داه اند. ما در حوزهای مختلف کاری برآورد می کنیم و معدل می گیریم اگر این معدل بالای 50 درصد باشد می گوییم آن کار یا آن زندگی موفق و خوشبخت است چون نمره ی 10 به بالا شده است. خیلی از زندگی های مشترک ما زیر 10 است. خودمان را بسنجیم و ببینیم چه نمره ای داریم آنوقت از بچه هایمان انتظار داشته باشیم.

بهترین شدن یک عامل تخریب و عامل پایین آمدن عزت نفس است. مسابقه یعنی چی؟ یعنی سبقت. سبقت از گذشته ی خودمان نه کس دیگری. رقابت یعنی نگهداری، پاسبانی و حفاظت از آن چیزی که داریم. شکست و پیروزی اصلاً مفهوم ندارد. این قدر بچه ها را به عرصه ی شکست و پیروزی و بردن و باختن، نبرید. شکستی وجود ندارد، پیروزی هم وجود ندارد. همه ی این ها ساخته ی ذهن بشر است و عامل آزار بشریت. باید قدرت پیدا کنیم و این توهمات را بیرون بریزیم. ادیسون 100 بار لامپ اختراع کرد و موفق نشد، به او گفتند: خسته نشدی این همه شکست خوردی؟ گفت من شکست نخوردم بلکه صد راه پیدا کردم که نمی شود با آن ها لامپ را روشن کرد.

یک عده موفق می شوند که دانشگاه بروند و یک عده هم موفق نمی شوند که وارد دانشگاه شوند، هردو حالت پیروزی است کدامش شکست است؟ کسی که 5 سال پشت کنکور مانده درواقع روش هایی پیدا کرده که می توان با آن ها 5 سال کنکور داد و وارد دانشگاه نشد.

شکست و پیروزی معنا ندارد. ما در زندگی شکست نداریم، پیروزی هم نداریم؛ چون قرار نیست به جایی برسیم



مطالب مرتبط

ارتباط با ما
عضویت در خبرنامه
logo-samandehi

نقل مطالب این سایت فقط با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت و برای مقاصد غیر تجاری بلامانع است

نوردیده nooredideh.com

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.

حتما بخوانید!!

موارد نادیده گرفتن نظم و انظباط
ادامه مطلب