هوش و یادگیری

نشست 20- هوش و یادگیری1

این مبحث را با موضوع بسیار جذاب و دوست داشتنی برای مادران به نام هوش و یادگیری شروع می کنیم. در اولین مبحث این دوره را با موضوع "کودک آرزوها " آغاز کردیم. مبحث دوم، رشد و مبحث سوم راجع به ذهن صحبت کردیم. در مبحث ذهن گفتیم که پایه ی رشد در ذهن است و ذهن مرکز کنترل و مدیریت رشد است. قول داده بودم که موضوع ذهن را بیشتر باز کنم و راجع به مهارت ها و هرچه که در مورد ذهن هست صحبت کنیم. در این مبحث به قولم عمل می کنم و بحث ذهن و هوش را بررسی می کنیم. بارها از من شنیده اید که ما دچار بحران مفاهیم هستیم. یک سری کلمات را به زبان می آوریم و در طول زندگی بارها با آن ها مواجه می شویم، بدون این که مفهوم کامل این کلمات را بدانیم. یکی از مسائل و مفاهیمی که در مورد کودک دچار بحران هستیم همین بحث هوش است. در محاوره ها چه قدر می گوییم: ذهن، عقل،  هوش، خلاقیت، درک، شعور، فهم، ادراک و غیره. در مبحث کودک آرزوها ویژگی هایی که شما والدین برای کودک آرزوهایتان نام بردید را در موضوعات مختلف تقسیم بندی کردم، ویژگی هایی که شامل موضوع عقل می شد بعد از موضوع شخصیت بیشترین موارد را داشت که این نشان دهنده ی دغدغه ی ذهنی والدین برای پرورش فرزندان بعد از پرداختن به شخصیت کودک، پرداختن به موارد عقلی و هوشی است. به زبان ساده تر به دنبال کودک عاقل، باشعور، باهوش، فهیم، بامعرفت و .... هستیم. این اصطلاحات را خوب بلدیم ولی با مفهوم اصلی آن ها آشنا نیستیم؛ که در این مبحث تا جایی که در بحث هوش به یک تفاهم نسبی برسیم، به موضوع هوش خواهیم پرداخت.

امروزه بچه های ما بدجوری به خاطر این مفاهیم آسیب می بینند. مفاهیمی مثل تیزهوشان، فرزانگان، خردمندان. وقتی این مفاهیم در حال آسیب زدن به بنیان زندگی عزیزان ما است، نمی توانیم بی تفاوت باشیم. امروزه داریم می بینیم که به خاطر باهوش بودن و تیزهوش بودن چه فجایعی اتفاق می افتد و بچه ها قربانی می شوند؛ بدون این که کسی مقصر باشد و بدون این که کسی سوء نیت داشته باشد؛ بلکه همه با حسن نیت در حال آسیب وارد کردن به روح و روان بچه ها هستند. پس لازمه که این موضوع را از ریشه بررسی کنیم.

مغز

جسم پینه ای شکلی که در کاسه ی سر ما قرار گرفته و مرکز کنترل رفتارها، احساسات، عواطف و غیره است. مغز دستگاهی بسیار پیچیده و عظیم است. بُعد اصلی مغز، بُعد جسمانی آن است. مغز از سلول های عصبی تشکیل شده است که این سلول ها مثل کل جسم ما به تغذیه و استراحت و اکسیژن نیاز دارد. تمام مطالبی که در مورد جسم و تغذیه و استراحت و خواب در مباحث قبل گفتیم، در این جا و در مورد مغز نیز صدق می کند. پس نیازهای جسمی مغز باید برآورده شود تا بتواند درست کار کند. بنابراین یک بار دیگر مباحث مربوط به جسم و تغذیه و خواب را مطالعه کنید.

این دستگاه عظیم و پیچیده چگونه کار می کند؟

انسان با تمام پیشرفت های علمی و تکنولوژی هنوز در مقدمه ی شناخت مغز است و هنوز نتوانسته مغز را بشناسد. قریب به دو سال است که تحقیقی را در قالب یک گروه سه نفره ی متخصص در مورد مغز نوزاد انجام می دهیم. به عظمتی رسیدیم که خودمان هم وحشت می کنیم. در سال های آینده انسان پی خواهد برد که چه اتفاقی در مغز می افتد و چرا مغز این قدر با عظمت است. اصلی ترین جزء مغز، سلول های عصبی یا نورون ها هستند. سلول های عصبی هوشیار هستند و اولین عضوی که در جنین تشکیل می شود، این سلول ها هستند. در حالی که مادر هنوز از بارداری خود مطلع نشده، سلول های عصبی در حال به وجودآمدن و تکثیر هستند و مغز را تشکیل می دهند. نوزاد وقتی به دنیا می آید، کامل است. 100 میلیارد سلول عصبی در جنین به وجود می آید که وقتی نوزاد به دنیا می آید، هیج کدام از این سلول ها به هم متصل نیستند و بین سلول های عصبی او فاصله وجود دارد. بعد سلول ها شروع به تولید شاخک هایی می کنند و دکمه هایی به وجود می آورند به نام اکسون و دندریت. این شاخک ها رشد می کنند و هر سلولی حدود 150 تا از این شاخک ها می تواند بسازد. 150 را در 100 میلیارد ضرب کنید!!!!!!!!!!!. هرکدام از این دندریت ها و اکسون ها تحت شرایطی که خواهم گفت به هم نزدیک می شوند و یک اتصال درست می کنند که به آن اتصال سیناپسی می گویند. حتی بین اتصال ها هم فاصله وجود دارد و به هم نمی چسبند. صد میلیارد سلول داخل 300 گرم بافت مغز که اصلاً هم به هم نچسبیده اند و شاخک ایجاد می کنند و اتصال ایجاد می کنند که باز هم به هم نمی چسبند. تازه بشر به کمک نانو تکنولوژی این مسائل را می تواند بیند و علم دیگر در حد فرضیه نیست بلکه کاملاً دیده شده و ثابت شده است. زمانی که نوزاد یک تجربه ی جدید کسب می کند، یک اتصال سیناپسی به وجود می آید.

پس هر تجربه ی جدید یک اتصال سیناپسی به وجود می آورد. این اتصال به صورت دو نقطه نزدیک هم هستند که اول بین این دو نقطه یک جرقه ی الکتریکی زده می شود بعد یک جریان الکتریکی برقرار می شود و تبادل الکتریکی انجام می شود. در آخر حافظه ی کودک این جریان را به عنوان یک تجربه ذخیره می کند. فرض کنید کودک برای اولین بار رنگ زرد را می بیند، یک اتصال در یک سلول و در نهایت جریان الکتریکی پدید می آید و رنگ زرد در حافظه ثبت می شود. هربار که کودک رنگ زرد را ببیند، اگر همان رنگ قبلی باشد که دیده بود جریان ثبت شده ی مغز پیغام می دهد که آن را می شناسم چون اتصالش برقرار شده. اما اگر رنگ زرد فرق کند و پررنگ تر یا کم رنگ تر باشد، یک اتصال دیگر برقرار می شود. هر تجربه ی جدید و هرگونه ورود اطلاعات جدید توسط حواس پنجگانه به مغز، یک اتصال جدید به وجود می آورد. این اتصالات در ابتدا جرقه و جریان الکتریکی هستند و بعد از چندین بار که همان تجربه تکرار شود و مغز چند بار به آن جریان ثبت شده مراجعه کند و ببیند که از قبل آن را دارد؛ این جریان تقویت می شود و قوی تر می شود و تبدیل به یک جریان الکتروشیمیایی می شود. باز کودک تجربه های بیشتری می کند و این اتصال ها تکرار می شوند. در اثر این تکرار تجربه ها و تقویت دائم این جریان الکتریکی و در آخر تقویت جریان الکتروشیمیایی، این اتصال ها تبدیل به میدان مغناطیسی می شوند. وقتی میدان مغناطیسی به وجود آمد، جریان ثبت شده ی این تجربه تا آخر عمر در مغز و ذهن می ماند و این می شود پایه ی یادگیری.

سلول های مغز توسط حواس پنجگانه تحریک می شوند، این تحریک ها به هم متصل می شوند و میدان مغناطیسی ایجاد می کنند و این میدان مغناطیسی پایه ی یادگیری در آینده می شود. چه زمانی میدان مغناطیسی ایجاد می شود؟ زمانی که تجربه ها به اندازه های کافی تکرار شوند. مغز در سنین 12 تا 15 سالگی چک می کند و هر تجربه ای را که تکرار نشده باشد و به میدان مغناطیسی تبدیل نشده باشد را از بین می برد. به این دلیل است که دوران کودکی اهمیت دارد چون همه ی اتصال ها زیر سه سالگی اتفاق می افتد. خانم دادستان از روانشناسان شناخت گرای ایران در تحقیقی که انجام داده بودند پی بردند که اُفت تحصیلی در دوران راهنمایی و دبیرستان رابطه ی مستقیم با کمبود تجربه های کودک از تولد تا 2 سالگی دارد؛ درست زمانی که این اتصال ها تشکیل می شوند. هر چه قدر این اتصال ها بیشتر تشکیل شوند و تبدیل به میدان مغناطیسی شوند، قدرت یادگیری بالا می رود. پس وقتی از یادگیری حرف می زنیم، منظور تشکیل میدان های مغناطیسی است. مغز کودک سه ساله دو برابر مغز بزرگسال اتصال های سیناپسی دارد؛ منتهی بخش اعظمی از آن ها در 12 تا 15 سالگی از بین می روند و این یعنی قدرت مغز یک انسان بزرگسال کمتر از قدرت مغز یک کودک سه ساله است و قدرت یادگیری بزرگسالان به مراتب کمتر از قدرت یادگیری کودک زیر سه سال است. انسان معمولی بین 5 تا 7 درصد از ظرفیت مغزش استفاده می کند؛ نوابغ 10 تا 12 درصد از این ظرفیت مغز را استفاده می کنند. بخش اعظم مغز انسان ها دست نخورده باقی می ماند. بنابراین دچار احساس گناه نشوید و به دنبال میزان و کمیت تجربه ها نباشید.

در طرحی که بر روی آن تحقیق می کنیم، می پرسد: آیا شما کودک نابغه می خواهید؟ خوب مسلمه همه کودک نابغه می خواهند. حال این طرح پاسخ می دهد که:                                           

 کودک نابغه یعنی همه ی کودکان دنیا. همه ی بچه ها  نابغه هستند.

در این تحقیق یافته ایم که اصلاً انسان، نابغه به دنیا می آید اما در طول کودکی نبوغش را از دست می دهد. در مباحث پیش گفتیم که استعدادها در همه برابر است. پس ما اگر بتوانیم دو درصد بیشتر از مغزمان استفاده کنیم می شویم «تیزهوش».

اتصال های سلول های عصبی تشکیل شبکه ی عصبی را می دهند که خود شامل دو بخش می شود. یک بخش، اتصالاتی هستند که مربوط به جسم و غرایز ما می شوند؛ این بخش اتصالات غیرارادی هستند که خود به خود انجام می شوند، از قبل برنامه ریزی شده اند و ما دخالتی در آن ها نداریم؛ غرایز مثل احساسات، رفتارهای غریزی، رشد جسم، دستگاه گردش خون، قلب و مغز و تمامی فعالیت های اندام های درون بدن، توسط این شبکه ی عصبی هدایت می شوند. دیدید امروزه هر بیماری داریم پزشکان می گویند که عصبی است. علت این است که روی این شبکه فشار وارد می آید بعد اثرش را روی جسم نشان می دهد. بیماری های روان تنی ناشی از فشاری است که روی این شبکه وارد می شود. در بخش غریزی شبکه ی عصبی، با حیوانات مشترک هستیم.

بخش دوم شبکه ی عصبی، بخش فطری است. این بخش مختص انسان است و مربوط به روح است؛ نتیجه ی تجربه های کودک در محیط است. بحث ما و کار ما کلاً روی این بخش است و این که چگونه این بخش شکل می گیرد. بخش غریزی که با حیوانات مشترک هستیم و ناخودآگاه کار خودش را انجام می دهد را با آن کاری نداریم اما بر روی بخش فطری تمرکز و مطالعه می کنیم.چگونگی تشکیل این اتصال ها و میدان های مغناطیسی و ترکیب میدان های مغناطیسی با هم، موضوع اصلی است که ما می خواهیم بر روی آن کار کنیم. این شبکه ی عصبی برای ما خیلی اهمیت دارد زیرا که حاصل این شبکه عصبی، روان است. سلامتی و عدم سلامتی روان به چگونگی تشکیل اتصال ها و چگونگی ترکیب میدان های مغناطیسی دارد. اگر این اتصال ها و میدان های مغناطیسی درست در کنار هم قرار بگیرند  و ترکیب شوند، روان در سلامت و تعادل خواهد بود. و اگر این میدان های مغناطیسی اشتباه در کنار هم قرار بگیرند، مشکل روانی ایجاد می کنند که با دارو و تکنیک و روش مداوا می شوند.

پس حاصلِ در کنار هم قرارگرفتن میدان های مغناطیسی در شبکه عصبی، روان است. اگر درست شکل بگیرند و صحیح در کنار هم قرار بگیرند، روان سالم خواهد بود و اگر درست قرار نگیرند، روان سالم نخواهد بود و این جا است که احتیاج به روان شناس و روان پزشک داریم که بتواند مداوا کند.

یکی از حاضرین: یعنی بیماری های روانی ریشه در کودکی ما دارند؟ آقای سلطانی: دقیقاً همین طور است و بیماری های روانی ریشه در کودکی دارند. اتصال ها و میدان ها مثل حروف الفبا هستند؛ خصلت ها و خاصیت های خودشان را دارند و ترکیب آن ها با یکدیگر، کلمه  و در آخر جمله را می سازد. یک موقع ما با ترکیب این کلمات مثنوی و متن های زیبا و شعر و متن های علمی را تألیف می کنیم و یک موقع هم فحش و ناسزا تألیف می کنیم. آقای سلطانی روی تخته نوشتندمشکلات                               این کلمه به نظر شما چیست؟

حاضرین: مشکلات. آقای سلطانی: حالا میم اش را برمی داریم. میشه شکلات. یعنی یک حرف از میدان های مغناطیسی اش را برمی داریم و مشکلات تبدیل می شود به شکلات. پس ترکیب حروف است که کلمه و بعد جمله را می سازد. حالا دوتا الف بگذاریم، می شود «اشکالات». مسئله ی مهم این است که ترکیب حروف را می شود عوض کرد ولی حروف جدید نمی توانیم اضافه کنیم البته بعد از پایان دوران کودکی و کلمه ی جدید هم ساخته نخواهد شد. ترکیب این حروف همان چیزی است که ما باید یاد بگیریم و این نکته همان است که ما به آن می گوییم «هوش». زیربنا که حروف باشد، هست و محیط هم آن ها را می سازد، حال هوش یعنی این که از این حروف چگونه استفاده کنیم، اشکالات بسازیم یا شکلات؟؟  یا این که چه اتفاقی را با حرف ها ایجاد می کنیم؟ دیدید بعضی ها با چهارتا کلمه آتیش به پا می کنند و بعضی ها با چهار کلمه آرامش ایجاد می کنند. این که آتیش به پا کنیم یا آرامش برقرار کنیم، بستگی به نوع قرار گرفتن آن میدان های مغناطیسی در کنار هم دارد. آموزش در این مرحله است. باید یاد بگیریم که این میدان های مغناطیسی تشکیل شده را چگونه کنار هم بچینیم. بحث ما و هدف رویکرد کودک متعادل این است که این شبکه را چگونه ساماندهی کنیم، پس دچار عذاب وجدان نشوید که کودک من بزرگ شده یا سه سالش تمام شده و کار از کار گذشته.

ما هم خشم داریم هم شادی. می توانیم یاد بگیریم که کجا از خشم استفاده کنیم و کجا از شادی. وقتی اتصالات درست نباشد، جا به جا از آن ها استفاده می کنیم. در مس سرچشمه مادری آنقدر بچه اش را کتک زده بود که مشکل روانی پیدا کرده بود؛ از مادر پرسیدم که مگر چه کار می کند که این قدر او را می زنی؟ مادر گفت: آخه نمی دونید چی کار می کنه؟ میره سر کابینت آشپزخانه و نخود و لوبیا ها را می ریزه کف آشپزخانه. گفتم: اِاِه، چه قدر قشنگ. می دونی توی تهران مادرها به من شهریه می دهند و می آیند سر کلاس که من به آن ها یاد بدم که چه طوری بچه هایشان با نخود و اوبیا بازی کنند؟! مادر کمی چپ چپ نگاه کرد و گفت آخه فقط این نیست که دیروز صبح که رفتم بچه بزرگه را بذارم توی سرویسش بره مدرسه، برگشتم خونه دیدم تمام روغن رو مالیده روی زمین. گفتم: وای چه خوب پس لیز شدن زمین رو تجربه کرده. مادر دیگه از من ناامید شد و هیچی نگفت. من واقعاً از این کارهای بچه ها لذت می برم چون می دونم چه اتفاقی با این کارها در مغز کودک می افتد. ولی مادرها ترکیب ذهنی شان طوری است که این کارهای بچه ها برایشان مثل شکنجه می ماند. دنبال مقصر نمی گردیم، ذهن این طوری سازمان دهی شده است. حالا می خواهیم دوتا کار کنیم، اول این که یک کاری کنیم که مغز بچه هایمان به نسبت صحیح تر سامان بگیرد و دوم برای خودمان هم یواش یواش ترکیب قرار گرفتن میدان های مغناطیسی مغزمان را تغییر بدهیم؛ حروف از قبل چیده شده را به هم بریزیم و سعی کنیم که کلمات زیبا و قشنگ تر بسازیم؛ به جای آتش روشن کردن، یک مقداری محبت و شادی ایجاد کنیم.

ذهن

فضایی که اطلاعات مغز در آن حرکت می کنند را اصطلاحاً ذهن می گوییم. ذهن یک فضای مجازی است و مدیریت تمام رفتارها در ذهن انجام می شود. ذهن مثل اینترنت است. اینترنت کجاست؟ همه با یک کامپیوتر و سیم و نرم افزار و مودم و امواج با هم در ارتباط هستیم و اطلاعات جا به جا می شود؛ اینترنت یک فضای مجازی است. مشابه این فضا در مغز ما وجود دارد که به آن ذهن می گوییم. اگر مغز را باز کنیم، ذهن را نمی توانیم ببینیم. اما کار ذهن را می توانیم ببینیم که همان رفتارهای ما است.

یک مثال دیگر می زنم که مطلب روشن تر شود. هواپیما یک جثه دارد از جمله: بدنه، بال، موتور، و غیره؛ فرماندهی هواپیما کجاست؟ کابین خلبان. کابین خلبان ذهن است. از همه جای هواپیما یک سیم کشیده شده به کابین خلبان و هیچ جایی در هواپیما وجود ندارد که سوییچ و کنترل آن در این کابین نباشد. خلبان به همه جای هواپیما تسلط دارد. این عظمت و این جثه را یک کابین کوچک هدایت می کند. ذهن ما شبیه این چنین سیستمی است. همه چیز در ذهن است. از همه جای بدن یک نماینده در ذهن نشسته است. اگر ذهن را یک دایره فرض کنیم، جسم، عقل، روح، اقتصاد، خلاقیت، احساسات یا عواطف، جنسیت و شخصیت، شعاع های این دایره هستند و همه در ذهن کنترل می شوند. درباره روح یا امنیت مفصل صحبت کرده ایم. شخصیت را هم توضیح داده ایم. در مورد جسم هم توضیح دادیم. در این مبحث موضوع عقل را بررسی می کنیم و می خواهیم با ابعاد ذهن آشنا شویم. هر تغییری و اتفاقی بخواهیم در انسان ایجاد شود باید در ذهن او ایجاد کنیم. ما با نوشتن و گفتن این مطالب چه کار داریم می کنیم؟ ما در حال ایجاد یک ذهنیت جدید در شما هستیم. چرا ما نمی توانیم کسی را تغییر بدهیم؟ چون کنترل ذهن هر انسان در دست خودش است؛ دست «من» نیست. هیچ کس نمی تواند ذهن من را تغییر دهد و من هم نمی توانم ذهن کسی را تغییر دهم. ما قادر نیستیم احدی را در دنیا تغییر بدهیم. یک بخش مشکلات همسران این است که می خواهند همدیگر را تغییر بدهند. عمده ی صحبت خانم ها در مشاوره ها این است که "اگر همسرم درست شود، من هم درست می شوم"، همچین چیزی امکان ندارد. چون اگر قرار باشد «من» تغییر کنم اول باید ذهنم تغییر کند و کلید ذهن من دست خودم است. کلید ذهن همسرم هم دست خودش است. ما فقط می توانیم تأثیر بگذاریم و اطلاعات بدهیم. اگر شما خواستید، می توانید با این اطلاعات یک چیدمان جدید در چرخه های ذهن تان  ایجاد کنید؛ اگر نخواستید، طبیعتاً تغییری ایجاد نمی کنید.

بنابراین اگر ما می خواهیم  کودک آرزوهایمان را داشته باشیم باید ذهن او را بسازیم. اگر می خواهیم در کودک تغییر ایجاد کنیم باید ذهن او را تغییر دهیم. اگر در خودمان هم بخواهیم تغییری ایجاد کنیم باید این تغییر را از ذهنمان آغاز کنیم. برای همین است که دائماً تأکید می کنم تا یک مطلبی را یاد گرفتید فوری ان را در خانه یا در مورد فرزندتان اجرا نکنید چون مثلاً ذهن شما این گونه شکل گرفته که برای تربیت کودک باید او را کتک زد، دوستی می گفت که سلطانی، تو باید از همه ی مادرها حلالیت بطلبی چون بچه ها کتک لازم دارند و بدون کتک رشد نمی کنند؛! این باور  ایشان است، نمی گم درسته یا اشتباهه و او را سرزنش نمی کنم چون این باور او است؛ ذهن او این است که بچه باید کتک بخورد چون خودش هم با کتک بزرگ شده است. حالا افرادی مشابه ایشان به کلاس ها می آیند و یاد می گیرند که بچه را نباید کتک زد، عذاب وجدان می گیرند و می روند خانه و تصمیم می گیرند که دیگه بچه شان را نزنند، ازاین طرف ذهن بسیار قدرتمند است و دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه دارد. حال اگر مادر دچار یک تنش با فرزندش شود، بخش ناخودآگاه که ضبط شده های کودکی را دربر دارد فشار می آورد که بزن، بخش خودآگاه هم که یاد گرفته نباید زد، مقاومت می کند؛ این تعارض به فرد آسیب می زند و یک جایی این مادر منفجر می شود و چنان فرزندش را می زند که تا به حالا نزده بود.

بنابراین وقتی مطلب تازه ای می شنوید بدون ذهنیت به آن عمل نکنید. لازمه ی عامل شدن، تغییر و کار بر روی ذهن است. به این دلیل توصیه می کنم مطالعه کنید و روزی نیم ساعت این مطالب را مرور کنید، تمرین کنید و ذهن را فعال کنید. وقتی این مطالب ذهنی شد خود به خود بر رفتار شما تأثیر می گذارد. و بعد متوجه می شوید که مثلاً دیگه اصلاً نمی توانید کتک بزنید. افرادی که درک مظلوم قوی دارند سعی در جلب توجه دیگران دارند و حتی به خصوص خانم ها، شوهرانشان را وادار می کنند یعنی کارهایی می کنند که عاقبت آن ها را کتک بزند. افراد با درک مظلوم در حد بالا به دنبال جلب توجه دیگران هستند حتی به قیمت آبرویشان. تنها راه حل درمان، تغییر شبکه ی عصبی این افراد و تأمین یک موقعیت مناسب است. وقتی ذهن درست شود این فرد دیگر نیازی ندارد که برای جلب توجه کتک بخورد. درخیلی موارد بچه ها وقتی درکودکی کتک می خورند، در بزرگسالی نیاز به کتک پیدا می کنند. در بحث تنبیه گفتیم کودکان در معرض خشونت و کتک در بزرگسالی نیازمند می شوند. بچه هایی که کتک می خورند و بعد فوری نوازش می شوند اکثراً در ازدواج هایشان به مشکل برمی خورند چون میدان های مغناطیسی آنان این گونه شکل می گیرد که اول کتک بعد نوازش؛ دختر شوهر می کند و ناخودآگاه بر اساس ذهنیت و درک مظلوم، رفتارهایی می کند تا همسرش را وادار به کتک زدن او کند و ..... برای تغییر این حالت ها ذهن باید تغییر کند. ذهنیت که عوض شود، رفتار هم تغییر می کند. پس تا ذهنیت مان را عوض نکنیم، رفتارمان عوض نمی شود.

هوش

 مهارت استفاده از ذهن را هوش می گویند. هوش، مهارت است. هوش را باید یاد گرفت. استعدادها هستندکه از اول وجود دارند. اما مهارت آموختنی است. پرسش خیلی ها است که هوش ارثی است؟

در مباحث پیش گفتیم که:   استعداد، خصوصیات، محیط هوش جزو استعدادهای خدادادی است؛ به همه داده شده، ارثی نیست، ژنتیک نیست جزو خصوصیات هم نیست بلکه از اجزای استعداد است که آفریدگار متعال به همه ی انسان ها عطا کرده است. چون هوش مهارت است حالا ما باید یاد بگیریم و مهارت استفاده از ذهن، مهارت تغییر ذهن و مهارت ایجاد ذهن جدید را به دست آوریم. این صحبت هایی که امروزه راجع به هوش در محاوره ها می شنویم اصلاً بنیان ندارد. هوش یاد گرفتنی است. تست هوش نشان می دهد که چه قدر یاد گرفته ایم. چرخه ی ذهن را که توضیح دادم در واقع چرخه ی هوش است. و همه ی اجزاء آن هوش هستند، هوش عاطفی، هوش جسمی، هوش معنوی، هوش جنسی و هوش اقتصادی و ....

افرادی که ولخرجی می کنند یا خسیس هستند یا ورشکسته می شوند، هوش اقتصادی ندارند، یاد نگرفته اند و هوش اقتصادیشان رشد نکرده است. در مورد هوش جنسی، در حال حاضر جامعه ی ما یک عفونت پنهان از زیر دارد که در حال جویدن پایه های اخلاق جامعه است درست مثل موریانه و آن مسئله ی دوجنسیتی است. این افراد که امروزه معضل جامعه ی ما هستند فقط ده درصدشان مشکل هورمونی دارند که به نقص در جسم مربوط می شود و با جراحی و دارو درمان می شوند اما 90 درصد آنان مشکل شخصیتی دارند؛ یعنی ذهن شان از نظر جنسی رشد نکرده و درواقع دوجنسیتی نیستند بلکه بیمارهای جنسی ذهنی هستند، میدان مغناطیسی ذهن شان بدجوری ترکیب شده و به دلایل زیاد مهارت پیدا نکرده اند.

هوش عاطفیهوش عاطفی جامعه ی ما بسیار پایین است؛ برعکس آن چه که فکر می کنیم ما ایرانی ها خیلی عاطفی هستیم. هوش عاطفی ما خیلی پایین است چون اصلاً نمی دانیم که دوست داشتن و دوست داشته شدن یعنی چی؟ و فقط دلبستگی و وابستگی و مالکیت را تمرین کرده ایم؛ «تو نباشی من می میرم» احساس گناه را تمرین کرده ایم. خودمان را فدای دیگران می کنیم تا بگویند که چه آدم خوبیه!! از خیلی از مادرها می شنویم که می گویند: بچه ی من خیلی شیطونه، ممکنه بچه های دیگه رو بزنه ولی خیلی با عاطفه است همه رو دوست داره!!! این بچه پر از احساس گناهه، کجای این بچه عاطفیه وقتی همه رو می زنه، این بچه مشکل عاطفی داره. چه جوری عصبانی می شویم؟ چگونه غمگین می شویم؟ میزان بالای افسردگی در جامعه ی ما نشان می دهد که هوش عاطفی پایین است. ما اصلاً بیماریی به عنوان افسردگی نداریم. بلکه رشد عاطفی نداریم. ما نمی دانیم که چگونه احساساتمان را بروز دهیم و چگونه آن ها را مدیریت و استفاده کنیم.

هوش اجتماعی یا شخصیتکه شامل اعتماد به نفس و عزت نفس است.

هوش عقلانیاین هوش خیلی مهم است چون مهارت ها در این حوزه است و باید با هوش های دیگر ترکیب شود. در هوش عقلانی مهارت ها را کسب می کنیم.

هوش اکتسابی است. باید یاد بگیریم. هوش با یادگیری اتفاق می افتد نه با یاد دادن. این یک معضل است که ما بچه هایمان را از اول ابتدایی می فرستیم که تست زدن تیزهوشان را یاد بگیرند. هوش حاصل یادگیری است و یادگیری حاصل آن فرایندهای شبکه ی عصبی و اتصال های سیناپسی و میدان های مغناطیسی است که پایه ی یادگیری هستند و مفصل توضیح دادیم. عامل یادگیری تفکر است.

 تفکر

مغز، ذهن، هوش، یادگیری، تفکر و تجربه با هم یک مجموعه می سازند. دیدید بچه ها چه قدر «چرا» می پرسند. این چراها در ذهن کودک است و علم هنوز نتوانسته کشف کند که چند تا چرا در ذهن کودک زیر سه سال وجود دارد. سرعت حرکت اطلاعات در واحد زمان در مغز کودک زیر سه سال را دانشمندان نتوانسته اند اندازه گیری کنند. علم در برابر عظمت ذهن نوزاد خیلی ناتوان است. چراهای کودک سه ساله نباید به بیرون رخنه کند و پرسیده شود؛ بعداً خواهم گفت که این چراها به چه دلیل دائماً پرسیده می شوند. چراهای ذهن کودک زیر سه سال ایجاد تفکر می کند. پشت سر این تفکر، تجربه شروع می شود. تا به حال کنار رودخانه رفته اید؟ دیدید که بچه ها می روند کنار رودخانه شروع می کنند به چیدن سنگ ها و جوی درست می کنند.

چرا رودخانه از این ور به آن ور می رود؟ حاضرین: به علت شیب زمین، آقای سلطانی: لطفاً به من بگویید شیب چیه؟ حاضرین: سرازیری، آقای سلطانی: سرازیری چیه؟ حاضرین: از بالا به پایین کج باشه، آقای سلطانی: کج یعنی چی؟ حاضرین: راست نباشه، آقای سلطانی: راست یعنی چی؟ من یک کودک زیر سه سال هستم و شما می خواهید با کلام این مفهوم را به من بفهمانید. حاضرین: خوب نشانش می دهیم که شیب این جوری است. آقای سلطانی: کودک در حالت طبیعی نمی آید این سؤال ها را از شما بپرسد، نباید هم بپرسد. تفکر این جا می آید و سؤال ایجاد می کند. چرا رودخانه از این ور است؟ من میخوام برگردانمش از آن ور. بعد شروع می کنه به تجربه و نظریه پردازی و می خواد رودخانه را ببره آن ور، موفق نمی شه؛ نظریه ی دیگری می ده، نمی شه و مرتب نظریه به دنبالش ابطال، نظریهابطال نظریه و .... این میشه ورزش کردن با میدان های مغناطیسی، نرمش ذهنی، تقویت هوش. بنابراین هوش نتیجه ی فکر و تفکر است؛ ولی ما برعکس فکر می کنیم. ما اگر فکر و تفکر را در بچه هایمان تقویت نکنیم، با هوش نمی شوند. ما می خواهیم اول باهوش شوند بعد متفکر. در حالی که اول باید متفکر شوند بعد باهوش. متفکر شدن هم اکتسابی است. این فرآیندها از مغز تا تجربه، یکپارچه هستند و با هم اتفاق می افتند اما من برای روشن شدن کامل قضیه، مطالب را جدا جدا برای شما توضیح دادم. عقل از تفکر و تجربه به یک کلمه ی دیگر می رسیم به نام «عقل».

عقل

حاصل تجربه و بایگانی تجربه ها است. انسان عاقل کسی است که تجربه ی زیادی دارد. هر چه قدر تجربه ها در زمینه های مختلف بیشتر باشد، در آن زمینه ها هوش بالاتر می رود. در کل تمام تجربه ها جمع می شوند و عقل را تشکیل می دهند. چه قدر به بچه هایمان می گوییم: بی عقل، دیوانه؟، این که ما چه قدر تجربه داشته باشیم مراتب مختلفی دارد مثل: ادراک، شعور، شناخت، خردمندی. این ها مراتب عقل هستند. بنابراین وقتی می گوییم عقل زیرمجموعه ی شناخت و خرد است به این دلیل است که عقل مراتب دارد و سطح پایین، متوسط و بالا دارد. ما باید بچه هایمان را به بالاترین سطح عقل یعنی شناخت و خردمندی برسانیم و آن ها را به این سمت هدایت کنیم. حال می رویم بررسی کنیم و ببینیم که چرا این اتفاق نمی افتد؟

ما گفتیم برای این که ذهن متعادل داشته باشیم، باید هوش متعادل که چرخه ی آن را توضیح دادم، داشته باشیم و گفتیم که هوش عقلانی جزئی از این مجموعه ی باعظمت است. با اهمیت است اما به اندازه ی خودش. این که ما بیاییم و همه ی زندگی را فقط صرف هوش کودک کنیم، جزء این که او را از لحاظ ذهنی نامتعادل کنیم کار دیگری نکرده ایم. اصل بر ذهن متعادل است. و در دل ذهن متعادل، هوش متعادل می آید. هوش عقلانی یک عامل مهم است و ما بدون آن نمی توانیم زندگی کنیم. اگر هوش عقلانی رشد نکند، زندگی سالمی نخواهیم داشت. هم چنین اگر هوش اقتصادی نداشته باشیم، زندگی اقتصادی خوبی نخواهیم داشت. ولی برای این که هوش اقتصادی ما رشد کند، اول باید هوش عقلانی را بالا ببریم. خلاقیت، و معنویت و بقیه هوش های دیگر نیز بدون هوش عقلانی امکان ندارد. پس برداشت اشتباه از صحبت های من نشود که هوش بی اهمیت است. بلکه هوش خیلی با اهمیت است ولی یک جزء از یک مجموعه است به نام خردمندی و ذهن و جایگاه خودش را باید داشته باشد. همان طور که بررسی کردیم که چه کار کنیم تا بچه هایمان شخصیت متعادل و امنیت داشته باشند، بررسی خواهیم کرد که چه کار کنیم تا بچه هایمان باهوش باشند و هوش عقلانی شان بالا برود. تست های هوش فقط نشان می دهند که کودک چه اندازه مهارت کسب کرده است؛ فقط همین. اما این که چگونه از این مهارت ها استفاده می کند را در هوش متعادل بررسی خواهیم کرد. خود تست هوش نشان دهنده ی هیچ چیز نیست. این قدر اصرار نکنید که بچه ها تست هوش شوند. تست هوش نشان دهنده ی هیچی نیست؛ نه نشان می دهد که این بچه خارق العاده است، یا که نیست؛ فقط به ما نشان می دهد که میزان دریافتی این کودک چه قدر بوده است. که دانستن این میزان به درد والدین نمی خورد. چون تست هوش مثل آزمایش خون است. مگر ما راه می افتیم جلوی هر آزمایشگاه که میزان خون مان را اندازه بگیریم؟

امروزه در دنیا هوش های متفاوتی داریم و دیگر IQ  مطرح نیست. گاردنر هوش هشت گانه را دارد که هوش نهم را هم پیدا کرده و نامش را هوش وجودی گذاشته است. امروزه هوش معنوی بسیار مطرح است و نیز هوش جسمی FQ مطرح است و هوش های دیگر که نام بردیم. ما در این دوره به هشت هوش اشاره می کنیم. علمی که در راه است و هنوز افشاء نشده تمام نظریات هوش را ابطال می کند. مواظب باشید و این قدر آلوده ی موضوع هوش نشوید که وقتی ابطال شد ببینیم که قربانی شده ایم. نظریه ها مرتب ابطال می شوند، مواظب بچه ها باشیم. مثل موضوع روغن مایع نشود که زمانی می گفتند روغن جامد نخورید می میرید و حالا می گویند روغن مایع نخورید سرطان می گیرید. ما نمی گوییم که روغن نخورید اما می گوییم که تعادل را رعایت کنید. پس خودمان را آلوده ی تئوری ها نکنیم. چرا هوش عقلانی این قدر مطلق شده است؟ و چرا این هوش نسبت به هوش های دیگر این قدر مهم شده است؟ در دوره ی مدرنیسم، علم پیشرفت کرد. نظریه ی نیوتن و فیزیک نیوتن و جزئی نگری غالب شد، جزءجزء کردن در جهان شروع شد. تا 200 سال پیش، مادر همه چیز کودک بود. به دنیا می آوردش و روح و جسم و تحصیل و همه چیز کودک در اختیار مادر بود؛ منتهی مادر اطلاعاتش کم بود. در دوره ی مدرن اطلاعات زیاد شد و این اطلاعات تخصصی شدند؛ متخصصین به وجود آمدند، مادر شد خدمتکار و نظافتچی و بقیه ی مسئولیت های مادری به متخصصین واگذار شد.

مسئولیت شیر دادن کودک با مادر است، اما مادر کودک را نزد یک متخصص تغذیه ی آقا می برد که نه مادر است و نه تا حالا کودکی را شیر داده و بعد هم دستور می دهد که دو ساعت یکبار یا یک ساعت یکبار باید شیر بدهید!!!!!!!!! یا این که مادر کودکش را می برد پیش یک آقای دکتر با PHD در زمینه ی رفتار با کودک، حال اگر این آقا مجرد باشد و پدر نشده باشد، مادر هم که نیست و بعد به مادر می گوید که بچه را تنبیه کن و یا این طوری یا آن طوری رفتار کن. بعد مادر میره و دستورات ایشان را اجرا می کند و کار خراب تر می شود. مادر می رود پیش یک متخصص دیگر ایشان می فرمایند که نه اصلاً حق نداری کودکت را تنبیه کنی. از گل بالاتر نباید به او بگی و .............. چرا تخصص ها را به کسانی می دهیم که مادر نیستند؟! این تخصص ها را باید به مادر داد. و این همان کاری است که ما در  حال انجام آن هستیم. مادر چیزی را دارد که هیچ متخصصی ندارد و آن فطرت مادری است. مادری که بر فطرت مادری عمل می کند اگر صبح فرزندش را می زند، به حکم همان فطرت تا عصر درستش می کند. ممکن است خود مادر نداند که چه کار مهمی می کند اما براساس فطرتش، تعادل را برقرار می کند.

ممکنه مادر در رفتار با کودکش دچار اشتباه شود اما بنابر فطرتش اشتباهش را جبران می کند. 95 در صد کاری که مادر انجام می دهد، صحیح است. در دوره ی مدرن این ویژگی را از مادر گرفتند و دادند به متخصص. متخصص ها هم جزء جزء شدند، متخصص اطفال، تغذیه، رفتار و غیره. نتیجه این می شود که کودک 24 ماهه را می برند پیش فوق تخصص روانپزشکی اطفال و این کودک 8 ماه است که داروی اعصاب مصرف می کند. پزشک هیچ تقصیری ندارد و بر اساس معلومات و ذهنیتش عمل می کند، علائم را طبق جدول بررسی می کند و مطابق آن دارو تجویز می کند. کار پزشک کاملاً صحیح است چون مادر نیست. مادران قدیمی را دیدید با یک نگاه متوجه می شوند که بچه چه مشکلی دارد و تجویزش را هم به خوبی می دانند. مادر می داند چون یک ندایی از درون به او می گوید که چه کار باید بکند. پس تخصص را باید به مادر داد. کتاب «کودک، انسان، خانواده» را دو تا مادر نوشته اند؛ علم را از دکتر هایم جینات گرفتند ولی از او قوی تر شدند. شما هم باید قوی تر از من باشید چون من مادر نیستم و یک مرد هستم که یک مطالبی را تحقیق کرده ام اما شما مادر هستید و این مطالب را با تمام وجود حس می کنید. در دوره ی مدرن علم خُرد شد، صنعت رشد کرد و هوش عقلانی وجه ی بیشتری پیدا کرد. چون دنیای صنعتی مهندس و تکنسین نیاز دارد و هوش و عقل می خواهد نه عاطفه و معنویت. هوش عقلانی می خواهد که بتواند تکنولوژی را اداره کند نه چیز دیگری.

دانشمندان زیادی از جمله پیاژه بر روی هوش کودک کار کردند. پیاژه 50 سال روی هوش کودک کار کرد و احساسات را رد کرد و هوش را مقدم دانست. در نتیجه هوش و عقل مطلق شدند. امروزه فجایع را چه کسانی در دنیا به بار می آورند؟ انسان های باهوش ولی نامتعادل. در حالی که در ارزش های بومی و دینی ما، اجازه نداریم علم را به غیر اهل آن واگذار کنیم. امروزه خیلی از مسائلی که دانشمندان به آن ها پی برده اند، دانشمندان ما قرن ها پیش به آن ها رسیده بودند ولی با خودشان دفن کردند و حتی به فرزندانشان هم انتقال ندادند چون معتقد بودند: «ویزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه» تا تزکیه نشویم نباید علم کسب کنیم. ماشین را دست راننده ی قابل می دهند که تجربه دارد نه دست کودک. امروزه فجایع را دانشمندانی به بار می آورند که هوش و ذهن متعادل ندارند و فقط یک وجهشان تقویت شده. پس هوش به دلایلی که گفته شد اهمیت پیدا کرد و در کنار آن سرمایه و مراکز قدرت اهمیت پیدا کردند. فقط چند لحظه آرام فکر کنید که در حال حاضر چه قدر سرمایه و نیروی انسانی صرف خوراک و تغذیه می شود؟   می توانید تجسم کنید؟ میلیاردها هزار دلار، میلیون ها نفر، هکتارها زمین های کشاورزی، مطبخ ها و ... همه و همه مشغول کارند که ما سه وعده غذا بخوریم. همین مقیاس در مورد لباس، مسکن، چه قدر نیرو صرف می شود که ما لباس بپوشیم؟ و چه قدر نیرو صرف می شود که ما مسکن داشته باشیم؟ و چه قدر کار می کنند که خونه های ما پر از وسایل باشد؟ ببینیم که چه حجمی در حال کار است تا ما در رفاه باشیم. چه هزینه ای می شود که ما درمان شویم؟ دانشگاه ها، بیمارستان ها، مطب ها، داروسازی ها و غیره؛ حجم عظیمی است!!! حال این حجم به این عظیمی فقط برای این است که جسم ما سالم بماند یعنی فقط یک بُعد از ابعاد هشت گانه، بُعد جسم. حال چه قدر نیروی انسانی و سرمایه صرف می شود که به این جسم آسیب بزنند؟ دخانیات، مشروبات الکلی، مواد مخدر؛ چه قدر نیروی انسانی و سرمایه صرف جنگ ها می شود؟ اسلحه ها، بمب ها و ... برای این که انسان ها کشته شوند.!!! این تعارض ها را چگونه می خواهیم حل کنیم؟ حداکثر منابع بشریت صرف این می شود که از یک طرف جسم در عذاب باشد و از طرف دیگر جسم در رفاه باشد؛ و این نتیجه ی این است که فقط یک بُعد از مغز و ذهنمان رشد کرده است و آن هوش عقلانی است. حال ببینید ما چه قدر عجله داریم که وارد این سیستم شویم!!! و در حالی که این همه نیرو صرف تهیه ی غذا می شود ولی در هر ثانیه سه کودک در جهان از گرسنگی می میرند! با وجود این همه هزینه که نتیجه ی یک بعدی شدن انسان و بالا رفتن هوش او است. و در رأس تمام این مسائل دانشمندان و متخصصین هستند. حال ما بچه های باهوش می خواهیم که به این کارها دامن بزنند؟ یا این که هوش متعادل داشته باشند.

ذهن چگونه تشکیل می شود؟ ذهن حاصل تجربه در محیط است و ذهن کودک در اثر تجربه در محیط شکل می گیرد. تجربه یعنی چی؟ تجربه یعنی: کشف، پردازش، ابداع. که حاصل آن احساس خوشایند است.

هر وقت ما احساس خوشایند داریم یعنی ذهن مشغول درست کار کردن است و این فرآیند رشد است. کشف یعنی چی؟ کشف یعنی دیدن؛ دو مبحث راجع به دیدن صحبت کردیم. دیدن و مشاهده یعنی به کار گرفتن حواس پنجگانه؛ کشف یعنی اطلاعاتی که کودک از حواس پنجگانه دریافت می کند. تفاوت کودک با بزرگسال در این زمینه این است که کشف زمانی کشف است که حضور در آن باشد. حضور یعنی حضور ذهن و بودن در لحظه ی اکنون. بچه ها همیشه در لحظه ی اکنون هستند. اما بزرگترها تنها جایی که نیستند، لحظه ی اکنون است یا در حسرت گذشته اند یا نگران آینده اند. حضور یعنی دقت و تمرکز. والدین فداکار دقیقاً حضور بچه ها را به هم می زنند. کودک وقتی مشغول آزمایش و تجربه است، کاملاً در لحظه است، نه نگران آینده است و نه گذشته را به خاطر می آورد و حسرت می خورد. وقتی یک کرم می بیند و با او مشغول می شود دیگر تمام دنیا برایش آن کرم است؛ زمانی که کرم وول می خورد و کودک مشاهده می کند لحظه به لحظه در حال کشف است؛ حال پدر و مادر فداکار می رسند و این لحظه را برهم می زنند که در نتیجه ی آن کودک دچار عدم تمرکز و دقت می شود. در حال حاضر چه قدر مسئله ی بیش فعالی در بچه ها شایع شده است؟ چون دقت و تمرکز ندارند. منتهی می دانید این مشکل چه موقع خودش را نشان می دهد؟ زمانی که کودک مدرسه می رود و مادر اصلاً متوجه نیست که چه آسیبی به کودک زیر سه سالش وارد می کند و اثرش را در سنین مدرسه متوجه خواهد شدعدم تمرکز و دقت، همان موقعی که به کودک گفتیم «نکن» و همان موقعی که نظم، نظافت، آموزش و تربیت را به بدترین شکل اجرا کردیم، پدید می آید. دقت و تمرکز بچه ها را به هم می زنیم بعد از کلاس اول می بریمش کلاس تست تیزهوشان. پایه را خراب می کنیم ولی می خواهیم طاق بزنیم و بعد ناراحت می شویم که چرا طاق نمی ماند! خوب مسلمه چون پایه ندارد، این طاق تکیه گاه لازم دارد. با این فشارها بچه را دچار آشفتگی ذهنی می کنیم.  پردازش چیست؟  نکته ی مهم ذهن پردازش است. وقتی مشاهده و کشف در لحظه اتفاق افتاد، کار ذهن، این دستگاه عظیم شروع می شود. دقیقاً مشکل ما در پردازش است. بچه های ما از نظر پردازش ذهنی ضعیف هستند. خود ما هم همین طور؛ قدرت پردازش ذهنی ما پایین است. در پردازش چه اتفاقی می افتد؟

در پردازش، استعدادهای نهفته و بالقوه تبدیل به بالفعل می شوند. ما یک سری استعدادهای بالقوه داریم که یکی از این استعدادها، درک جزء از کل است. کودک این درک را در تجربه کسب می کند و در بازی ها رشد می کند و شکوفا می شود. درک در جواب چراهای کودک که خودش به آن ها پاسخ می دهد، می آید. کودک در تجربه ها دائم در حال پرسیدن چرا در ذهنش است که در ادامه ی بازی ها و تجربه ها به پاسخ چراهایش می رسد؛ اصلاً نمی تواند پاسخ ها و درک هایی که به دست آورده است را به زبان بیاورد و بیان کند ولی می فهمد. زیر 6 سال پایه ها در حال ساخته شدن است پس جلوی ساخته شدنش را نگیریم.          

  به نظر من بچه ها در اتاق بازی، درک فلسفی و عرفانی پیدا می کنند. بچه ها در این اتاق ساختنی ها و سازه ها را روی هم می گذارند و درک زندگی پیدا می کنند. 2400 سال پیش، 400 سال قبل از میلاد مسیح یک فیلسوف یونانی به نام دموکراتیوس، نظریه ی اتم را ابداع کرد که تا 50 سال پیش هم مورد تأیید بود. او در این نظریه می گفت تمام عالم از اجزای ریزی تشکیل شده به نام «اتم» با اتم همه چیز می توان ساخت. در اتاق لگو چه اتفاقی می افتد؟ هزاران لگو و قطعه ی یک شکل در اختیار کودک است که با آن همه چیز می توان ساخت. میشه ساخت، خراب کرد و دوباره ساخت. این کودک تجزیه و ترکیب را فرا می گیرد؛ یعنی پایه ی اولیه ی فلسفه ی اتم در این کودک گذاشته می شود. کودک از لحظه ای که وارد اتاق بازی می شود، می سازد و تخریب می کند و شادی می کند و لذت می برد و بعد که زمان تمام می شود سازه ای را که ساخته، می گذارد و خوشحال و خندان می رود بیرون. ادیان آمده اند که به ما چی یاد بدهند؟ آمده اند بگویند که شادمانه وارد دنیا شو، بازی ات را انجام بده، بساز، خلق کن و به وجودآور، تا اعلام کردند که زمان تمام شد، شادمانه برو. پایه ی این درک در اتاق بازی گذاشته می شود.  کودک به این شکل است که درک پایه ای پیدا می کند، نه این که ما بیاییم و توی اتاق بازی بگیم که: بچه ها بنشینید و گوش کنید! ببنید عزیزم می دونین اتم چیه؟! همه ی این قطعات یک اتم هستند با اتم ها می تونیم چیزهای زیادی بسازیم!!!!! خوب مسلمه بچه هیچ چیز متوجه نمی شود. در اتاق بازی کودک تجربه می کند، بساز، خراب کن، بازی کن، لذت ببر، بعد بگذار و برو، هیچ چیز متعلق به تو نیست، همه چیز برای لذت بردن تو این جا آماده است، در این مدتی که هستی با تمام وجود لذت ببر و بعد خدا نگهدار؛ هیچ چیزی با خودت نمی بری. کودک در اتاق بازی درک معنوی پیدا می کند و علاوه بر تجزیه و ترکیب، مهارت های دیگر مثل ترتیب منطقی، کوچک به بزرگ را فرا می گیرد.

ترتیب منطقی هم از استعدادهای نهفته است که برای بالا رفتن مهارت ریاضی، باید شکوفا شود. درک جزء از کل، تجزیه و ترکیب، ترتیب منطقی و قیاس از مهارت های فکری هستند. که پایه ی آن ها زیر سه سالگی باید ساخته شود.  

مقایسه یک مهارت است. معنی آن را می دانیم ولی مهارتش را نداریم. ما مهارت قیاس نداریم چون اگر این مهارت را داشتیم این قدر کلاه سرمان نمی رفت. چرا این قدر اشتباه می کنیم؟ چون خیلی از کارها با قیاس انجام می شود؛ و قیاس نیز یک مهارت فکری است. پردازش، توسط مهارت های فکری انجام می شود. این مهارت ها بالقوه در ما هستند. ما باید یاد بگیریم و آن ها را بالفعل کنیم. این مهارت ها را کسی به کودک یاد نمی دهد و نباید هم یاد بدهد؛ بلکه کودک در تجربه های خودش آن ها را فرا می گیرد. بعضی والدین مثلاً اصرار می کنند که کودکشان شمردن را یاد بگیرد خوب تا میلیون بشمارد چه فایده ای برای کودک دارد؟ وقتی مفهوم آن را فرا نگرفته. اگر کودک فقط مفهوم یک تا ده را درک کند، ریاضی را به طور کل فرا گرفته است. مفهوم اضافه شدن، کم شدن همه مهارت های فکری هستند که خود کودک باید به دست بیاورد تا با کمک این مهارت ها بتواند پردازش کند.    

هوش یعنی مهارت فکری و مهارت جسمی، سازگار با محیط. تمام مکاتب روانشناسی این تعریف را قبول دارند. چه قدر در مبحث جسم راجع به حرکت صحبت کردیم. حرکت هم زیربنای کسب این مهارت ها است. حالا ما دائم به بچه ها میگیم که: بشین، وول نزن، جُنب نخور، ورجه وورجه نکن. در صورتی که حرکت عامل رشد است. اگر بچه ی باهوش می خواهید باید حرکت کند. اما ما، بچه هایی که حرکت می کنند را بیش فعال می گوییم و ریتالین به او می دهیم که بنشینه و دیگه تکون نخوره.  

یکی از حاضرین: اگر لگو و شرایط اتاق بازی را در خانه اجرا کنیم باز هم همان تأثیراتی را که گفتید دارد؟ آقای سلطانی: خیر؛ خیلی تأثیر کم و محدودی خواهد داشت. ما نیاز به فضاهای عمومی داریم. یکی از مسائلی که در کودکان وجود دارد ولی در ما بزرگسالان از بین رفته است، درک عظمت و بی کرانگی و درک وفور است.  ما بزرگ ترها درک وفور نداریم به همین دلیل هم نا امن هستیم. اتاق لگو یکی از هدف هایش این است که درک وفور را در بچه ها تقویت کند. بساز و برو، یک مفهوم عرفانی است؛ و این که همه چیز هست، نترس و فقط به ساختن فکر کن؛ این ها همه درک فلسفی هستند. قدیمی ها می گفتند که بچه باید چشم و دل سیر بار بیاید. اما بچه های ما محدود بار می آیند چون درک عظمت و درک وفور ندارند. ذهن ما از هستی کوچک است و این همه وفور را نمی بینیم.

پس درک جزء از کل و تجزیه و ترکیب و ترتیب منطقی و قیاس، مهارت هایی هستند که کودک در تجربه به دست می آورد. حالا سه عامل مهم هستند که جزو وجودند و جزو ساختار مغز و استعدادها هستند و کودک در پردازش از آن ها استفاده می کند. این سه عامل بازوهای مهم پردازش هستند:

1-حافظه

حافظه کار مشخصی دارد. در مرحله ی پردازش وقتی که اطلاعات می آیند، اول در یک جای موقت آن ها را جمع می کند. سپس اطلاعات کدگذاری می شوند و هر کدام به مکان مخصوص خود فرستاده می شوند. هر وقت که به این اطلاعات نیاز پیدا کنیم، رمز گشایی می شوند و بعد از اتمام استفاده دوباره کُد بندی می کند و سرجای خودش می گذارد. این یک حافظه ی سیستماتیک و فعال است. حافظه باید این گونه کار کند اما ما از آن برای حفظ کردن استفاده می کنیم با کد گذاری و انتقال اطلاعات کاری نداریم. هر چه که به حافظه می دهیم، عین همان را می خواهیم و از آن فقط انبارداری می خواهیم. نتیجه این می شود که ظرفیت همه ی انبارها پر است. خیلی وقت ها می شنوم که: این قدر کتاب خوندم ولی هیچ کدام یادم نمانده!! قرار نیست که مطالب یاد ما بماند، مطالب باید در جای خودشان در حافظه ثبت شوند. مگر بچه ها مطالبی را که یاد می گیرند می نویسند یا یادداشت برمی دارند؟ پس چه جوری رشد می کنند؟ این همه در طول تاریخ دانشمند و فرزانه ی بی سواد داشتیم مثل شیخ ابوالحسن خرقانی. پس این افراد چه کار می کردند؟ آن ها از حافظه شان استفاده می کردند. کودک که اطلاعاتش را نمی نویسد، این اطلاعات ازبین می روند؟خیر، اطلاعات هست و در ذهن او ثبت  می شود.

حافظه ی سیستماتیک مطالب را ثبت می کند، در زمان خودش آن ها را باز می کند و دوباره کدگذاری کرده و سرجای خودش می گذارد. بدون ایجاد خستگی. ولی حافظه ی غیر سیستماتیک، آزار می رساند. علت این که ذهن های ما خسته است این است که از حافظه مان خوب استفاده نمی کنیم و حافظه های ما غیر سیستماتیک شده است.

 2- تقلید

عامل دوم تقلید است. ما در پردازش تقلید داریم چون بخشی از پردازش با تقلید انجام می شود. رشد ذهنی با تقلید انجام می شود و تقلید را باید در پردازش استفاده کنیم نه همه جا.

 3- تکرار

 عامل سوم تکرار است. به عنوان یک ابزار، هم حافظه و هم تقلید و هم تکرار در پردازش لازم هستند. اما نه در تجربه. کودک با تکرار زیاد یاد می گیرد. دیدید کودک گاهی به یک داستان بند می کند و می خواهد که بارها آن را برایش تکرار کنید؟ این جا تکرار هست اما در این تکرار کشف وجود دارد. کودک بخشی از صحبت کردنش را از والدین تقلید می کند. همیشه تأکید کرده ام که وقتی با نوزاد صحبت می کنید، درست روبه روی او باشید تا حرکات لب های شما را ببیند. بچه ها تکرار می کنند ولی عادت نمی کنند. عادت برای بزرگسالان است. بچه ها به شدت از عادت بیزار هستند و واکنش نشان می دهند. در مبحث بعد باقی این مطالب را خواهم گفت.

نشست 21- هوش و یادگیری 2

در مبحث پیش راجع به ذهن فعال صحبت کردیم گفتیم ذهن فعال حاصل تجربه است و تجربه شامل کشف پردازش و ابداع است که حاصل آن احساس خوشایند یا ارضا و رضایتمندی است.

ذهن فعال = (کشف، پردازش، ابداع) = احساس خوشایند و رضایتمندی

راجع به کشف صحبت کردیم به پردازش نیز پرداختیم و حافظه را گفتیم و بعد به تقلید و تکرار رسیدیم. یکی از ابزارهای پردازش در ذهن تقلید و تکرار است. مغز کودک با تقلید کار می کند. تقلید اگر در جای خودش استفاده شود درست است حالا خواهیم دید که کجا تقلید مخرب می شود.

تکرار هم لازم است و کودک برای یادگیری مرتب باید تکرار کند ولی عادت نمی کند. ذهن کودک به دلیل فرم خاصی که دارد همیشه به دنبال کشف است، هرگز عادت نمی کند، به هر چیزی که عادت کند بلافاصله به دنبالش ترک عادت می آید و کنار می گذارد. بارها دیدیم بچه ها بعضی از اسباب بازی ها را فقط یک بار بازی می کنند و بعد کنار می گذارند چون دیگر چیز جدیدی برایشان ندارد. کودک عادت نمی کند این بزرگسال است که عادت می کند. عادت به ذهن نیمه آگاه می رود و در آنجا ماندگار می شود که بعداً این موضوع را بررسی خواهیم کرد. کودک از عادت عبور می کند و هرچیزی که برایش عادت شود آن را کنار می گذارد.

ویژگی دوران 6 سال اول این است که قدرت یادگیری و عقل و خرد کودک با هم متناسب نیستند. قدرت یادگیری کودک بسیار بالاست ولی عقل به آرامی رشد می کند. اوج توانایی و قدرت یادگیری کودک در سه سالگی است و عقل در این سن در پایین ترین سطح است. این فاصله ای که وجود دارد وظیفه ی مادر را سنگین می کند. منظور از عقل، شناخت و مهارت است که کودک در این دوران شناخت ندارد، مهارت ندارد و توانایی اش کم است، خطر می کند که وظیفه ی پدر ومادر این است که این خلأ را پر کنند. این خلأ باید با حمایت کودک پر شود، اما ما بازدارندگی می کنیم. از حدود 3 سالگی قدرت یادگیری کم کم کاهش پیدا می کند و در هفت سالگی این دو نمودار به هم می رسند و درک انتزاعی شروع می شود. در 3 سال اول در مغز کودک پنج فایل یا پنج بسته باز وجود دارد و حواس پنجگانه مستقیم در جای خودشان می روند به همین دلیل کودک وقت زیادی برای پردازش نیاز دارد چون کشف و دریافت اطلاعات بسیار بالاست و کودک حتماً باید بخوابد تا این سنگینی را متعادل کند به همین دلیل است که نوزاد خیلی    می خوابد چون پردازش مغزش خیلی خیلی بالاست.

ما والدین به دلیل ذهنیتی که داریم و چهار عامل « نظافت، نظم، آموزش و تربیت»، از 3 سالگی مانع کودک می شویم و جلوی توانایی های کودک را می گیریم و در نتیجه تعادل بین توانایی و عقل و شناخت کودک را برهم می زنیم که در این حالت میزان هوشمندی پایین می آید. بچه ها احتیاج به حمایت دارند نباید مانع تلاش آنها شویم.

سایق رشد را به خاطر دارید؟ منظور از سایق رشد همین نمودار است، پس جواب سوال مادری که پرسیده بودند کودک از چه سنی  شروع به عادت کردن می کند؟ این است که ما از3 سالگی ذهن کودک را تخریب می کنیم و او شروع به تکرار و عادت می کند.

یکی از توانایی های پردازش را می خواهم توضیح دهم که اگر درست استفاده شود بسیار عالی است و اگر در جای خودش از آن استفاده نشود بسیار مخرب است.

شرطی شدن

شرطی شدن در نظام تعلیم و تربیت ما خیلی جای دارد. ما بچه هایمان را شرطی می کنیم، یکی از این شرطی کردن ها جایزه است که در مبحث تنبیه و تشویق راجع به آن صحبت کردیم. به یاد دارید در مبحث پیش گفتیم که هر تجربه ی حواس پنجگانه یک اتصال سیناپسی در مغز به وجود می آورد که در اثر تکرار آن تجربه، تبدیل به میدان مغناطیسی می شود. این اتصال حاصل از تجربه یک اتصال عاطفی در کنارش به وجود می آید در واقع یک حس به وجود می آورد. یعنی هر تجربه ایی که کودک می کند، یک علامت هم در کنار آن ثبت می شود، خود تجربه به توانایی مغز کمک می کند و بخش عاطفی آن  می گوید که این تجربه چطور انجام شده؟ احساس خوشایند یا احساس ناخوشایند، و کودک به این ترتیب شرطی می شود.

رفتارگراها روی مسئله ی شرطی شدن خیلی کار کرده اند و در کل حیوانات سیرک را با شرطی شدن تربیت می کنند. رفتارگراها نیز تحقیقات شان بر روی حیوانات بوده؛ سگ پاوولف بسیار مشهور است و نیز موش اسکینر. اسکینر یکی از علمای بزرگ رفتارگراست و دانشمند بزرگی است. این دانشمندان بعد از تحقیقات خود بر روی حیوانات به خصوص موش، نتایج شان را بر روی انسان ها تعمیم دادند به همین دلیل رویکرد رفتارگرایی 50 سال است که در دنیا منسوخ شده است.

شرطی شدن یعنی هر کاری که می کنیم یک احساس هم در کنار آن می آید، آن احساس تکلیف ما را نسبت به آن واقعه یا رویداد روشن می کند احساس خوشایند از این رویداد داریم یا احساس ناخوشایند. در حقیقت درک ما از آن رویداد را می سازد.

برای مثال : کودک برای اولین بار یک لیوان آب را در دستش می گیرد، کودکی که برای اولین بار لیوان پر از آب را می بیند برایش هیچ فرقی بین آب و لیوان قایل نیست. چه موقع این تفاوت را متوجه می شود؟ وقتی لیوان را پرت می کند زمین! حالا یکی ریخت (آب) ویکی جیرینگ شکست (لیوان). این تجربه در مغز ثبت می شود و میدان مغناطیسی تشکیل می شود. حالا آب را فهمیدم و تجربه انجام شد. حالا، کودک چه احساسی را دریافت می کند؟ خوب خودش احساس خوشایند دارد چون کشف همیشه احساس خوب دارد. اگر احساس خوشایند توسط مادر تأیید شود این احساس تثبیت می شود اگر تأیید نشود، کودک می گوید من به جهنم، مادر مهم است. کودک برای خودش ارزش قایل نیست مادر برایش مهم است؛ اخمهایش رفت تو هم، زد پشت دستم، کودک نتیجه گیری می کند و می گوید تجربه خوبی بود اما احساس بدی دارم پس دوستش ندارم، نمی خوام. حال اگر مادر خوشحال شود و احساس خوشایند به کودک بدهد بر عکس این قضیه اتفاق می افتد، از این کار من خوشش آمد من خوشحال شدم مامان خوشحال شد پس "من خوبم، تو هم خوبی" .

در حالتی که مادر به کودک احساس ناخوشایند می دهد (با کودک دعوا می کند، ناراحت می شود ، بر سر کودک فریاد می کشد، ...) کودک با خودش می گوید: من خوش حال شدم ولی مامان خوش حال نشد، من بدم مامان رو اذیت کردم پس «من بدم، تو خوبی» = احساس گناه و درک مقصر. در کل درک مقصر به این منوال شکل می گیرد. ذره ذره در هر کاری سرزنش، در هر کاری توبیخ، البته توبیخ های والدین کاملاً از سر دلسوزی است. ما دنبال مقصر نمی گردیم. مادر و پدر می خواهند کودکشان به بهترین نحو تربیت شود و رشد کند اما مرتب به او احساس گناه می دهند و احساس گناه درک مقصر را می سازد.

همه ما یک بخش مهمی از شرطی شدن ذهنمان همراه با احساس گناه است. هر اتفاقی که می افتد من مقصرم؛ هر اشتباهی که می کنم ... به گونه ایی با ما رفتار شده که حق اشتباه کردن نداریم. اشتباه یعنی گناه و گناه مستوجب کیفر است، بنابراین اجازه ی اشتباه نداریم، بنابراین با درک مقصر و احساس گناه بزرگ می شویم و شرطی می شویم. دیده اید وقتی دچار یک اشتباه می شویم چه قدر از وقتمان به سرزنش خودمان می گذرد؟؟؟ این به دلیل شرطی شدن با احساس گناه و درک مقصر است.

شرطی شدن چه موقعی خوب است؟ وقتی که برای پردازش باشد. از درون احساس خوب بگیرد و از بیرون هم تأیید شود حالا این شرطی شدن خوب است. یعنی همیشه کودک کامیاب شود و احساس کامیابی داشته باشد. احساس کامیابی در مقابل یک عمل واقعی؛ تجربه، یک عمل واقعی است. منظور از تأیید هم تأیید ذهنی نیست. دیدید وقتی می خواهیم بچه ها را تشویق کنیم القابی به آنها می دهیم که اصلاً نیستند، چیزهایی را در وجودشان بزرگ می کنیم که اصلاً در ظرفیت کودک نیست. مثلاً کودکی که تنبک زدن یاد گرفته را هنرمند خطاب می کنیم. هنرمند یعنی چی؟؟؟ این کودک صرفاً می تواند تنبک بزند. و یا موارد دیگر. هنرمند تعریف دارد. اما ما می گوییم تو هنرمندی تو نابغه ایی تو یه دونه ایی و .... . وقتی به کودک لقب می دهیم یا خود شیفتگی ایجاد کرده ایم یا حقارت. وقتی لقب های  "بی شعور و کودن و احمق" می دهیم، تحقیر می کنیم و وقتی لقب های "دکتر، مهندس، هنرمند و فرشته" می دهیم، خود شیفته اش می کنیم. بدون اینکه عملی انجام داده باشه و بدون اینکه به کارش اشاره کنیم و کارش را نقد یا تأیید کنیم. تأیید برای کار است، کودک باید عمل کند و تأیید شود نه برای ذهنیت او. و حتی وقتی عمل کرد و عملش اشتباه بود، اشتباهش هم تأیید می شود. بچه ها در اشتباه نباید سرزنش شوند.

حال می بینیم که یادگیری با مبحث امنیت و شخصیت چه قدر در ارتباط است که در حدود 10 جلسه روی این دو موضوع کار کردیم.

امنیت و شخصیت بستر رشد و هوش و خلاقیت هستند. بچه ها باید اشتباه کنند و اشتباهشان هم تأیید شود، نه اینکه کار درستی کرده بلکه باید کار یا عمل کودک را از وجود او جدا کنیم؛ کارش را نقد کنیم و وجودش را تأیید کنیم. کودک را حمایت می کنیم تا مهارتش بالا برود در 12 سال اول این مسئله از اهمیت بالایی برخوردار است. " نه عزیزم اینطوری نیست اینطوریه" به جای " آخه ابله احمق بیشعور هنوز نمی فهمی این اینطوریه نه اونطوری".

نقد کار همراه تأیید وجود، بچه ها را شرطی مثبت می کند؛ از درون خودشان احساس خوشایند می گیرند و نیازی به تأیید از بیرون در  بزرگسالی پیدا نمی کنند و نیز نیازی به جایزه و تشویق بیرون پیدا نمی کنند. در شرطی شدن مثبت، بچه ها با احساس خوشایند، قدرت و اعتماد به نفس از درون خودشان تأیید می شوند و هر بار که اشتباه می کنند سپاسگزار هستند چون اشتباه ابزار رشد است. درک مقصر اشتباه را موجب سرزنش می داند. درک مظلوم احساس تنهایی و بی کسی می کند و دیگران را مقصر می داند در واقع سرریز درک مقصر است یعنی درک مقصر ادامه پیدا می کند و آنقدر به آن دامن زده می شود تا به درک مظلوم تبدیل می شود، اگر اول خودش را مقصر می دانست حالا دیگر، دیگران را مقصر می داند.

درک سوم درک مسئول است که احساس قدرت می کند. شرطی مثبت درک مسئول می سازد و بچه ها را مسئولیت پذیر می سازد.

شرطی شدن منفی بچه ها را با درک مقصر و مظلوم بار می آورد. همیشه گفته ایم که درک مقصر و مظلوم، هر دو مانع رشد هستند. پس بچه ها باید شرطی بشوند منتهی شرطی مثبت. شرطی شدنی که به آنها احساس خوشایند و قدرت و امیدواری و خوش بینی بدهد.

یک جمع بندی می کنیم، گفتیم ذهن فعال تجربه می کند و این اتفاقات می افتد:                        

  ذهن فعال= تجربه = (کشف، پردازش، ابداع) = احساس خوشایند

حال ذهن منفعل را بررسی می کنیم:

ما از ذهنمان یا فعال استفاده می کنیم یا منفعل. ذهن منفعل تجربه نمی کند بلکه حفظ می کند، حاصل تجربه نیست حاصل محفوظات است یعنی هر چیزی که من حفظ کردم تحویل بچه ام می دهم، عین آن چیزی که به من داده شده حالا تو تحویل بگیر، کشف خودم نیست به من داده شده؛ وقتی کشف من نباشه و به من فقط داده شده باشد، احساس خوشایندی به من نخواهد داد. چون " من" نبودم به من تحمیل شده اما این تحمیل به قدری هنجار است و عادی شده فکر می کنیم که به همین شکل باید باشد و محفوظات را باید منتقل کرد. وقتی محفوظات را منتقل کردیم چه اتفاقی می افتد؟

 به جای کشف و دیدن الگو می دهیم." همینه که هست". آموزش یعنی الگو دادن. وقتی به کودک قبل از سن یادگیری اش به او یاد دادن را تحمیل می کنیم یعنی ما یک الگو به تو می دهیم تو این الگو را حفظ کن، زبان، شعر و....... همه را حفظ کن و بعد به جای پردازش که خود یک فرآیند است و در برگیرنده ی حافظه و شرطی شدن و تکرار و غیره است، فقط تکرار به تنهایی را جایگزین می کنیم. فقط الگویی را که بهت دادیم تکرار کن، عمل نکن، کشف نکن، ابداع نکن فقط الگو را تکرار کن بگو و حفظ شو.

  ذهن فعال = تجربه = (کشف، پردازش، ابداع) = احساس خوشایند

  ذهن منفعل = محفوظات = (الگو، تکرار، انباشت) = احساس ناخوشایند

دو عامل هست که حفظ کردن را در ذهن کودک نهادینه می کند:

1.      امتحان، سوال:

در تحقیقات جدیدمان به همه والدین توصیه می کنیم که بر وسوسه سؤال غلبه کنید. همه چیز به بچه ها بگویید ولی هیچ چیز از بچه ها نپرسید. چرا ما از بچه ها سوال می کنیم؟

می خواهیم ببینیم که یاد گرفته اند یا نه؟ یاد گرفتند یعنی چی؟ یعنی می توانند تکرار کنند یا  نمی توانند! اولین آسیبش این است که کسی که نمی تواند تکرار کند خنگ است، زدن برچسب.! ما سوال می کنیم که نقاط ضعف کودک را پیدا کنیم. وقتی نقاط ضعف کودک را پیدا می کنیم و در صدد برطرف کردن آن برمی آییم در واقع شخصیت کودک را از بین می بریم. در مبحث دیدن به یاد دارید که در مورد مثبت اندیشی صحبت کردیم، ما عادت نداریم که نکات مثبت همدیگر را ببینیم. بگردید وقتی بچه هایتان کار خوب می کنند مچ شان را بگیرید ولی ما می گردیم درست موقعی که کار بد می کنند مچ شان را  می گیریم، حتی در مورد همسرها هم همین گونه عمل می کنیم؛  با قصد خیر هم این کار را انجام می دهیم می خواهیم درست بشوند و نقاط ضعف شان را برطرف کنیم.

از بچه ها سؤال نکنید، نقطه ضعف نگیرید و با بچه ها شو ندهید چون در آن حالت تمام ذهن کودک پر می شود از حفظیات تا هر زمان که پدر و مادر خواستند بتواند اجرا کند. جملات انگلیسی، شعر و...... وسط مهمونی ممکنه مادر بگه به انگلیسی بگو "این دست من است" پس من باید آماده باشم و کودک دایم ذهن پر از محفوظات به همراه خواهد داشت و ذهنش مختل می شود.

2.جایزه و تشویق بی مورد:

انسان ها نیاز به تأیید دارند و ما باید تأییدشان کنیم. هر عملی که کودک انجام می دهد باید تأیید مثبت شود اما وقتی تشویق بی جا می کنیم و به خصوص بحث جایزه را مطرح می کنیم این حفظ کردن ها الگوی کودک می شود. امروزه در مدارس تیزهوشان چه اتفاقی می افتد؟ از کلاس اول ابتدایی شروع می کنند برای کنکور تیزهوشان راهنمایی! حجم محفوظات را زیاد می کنند و وقتی تکرار بالا می رود دیگر کودک به ابداع نمی رسد و به انباشت می رسد. و انباشت ذهنی، احساس ناخوشایند در بر دارد. انباری از کتاب، درس، فرمول و مسئله برای اینکه در کنکور تیزهوشان شرکت کنم و بین آدم هایی که محفوظات را انباشت کرده اند ذهن من انباشته تر و پرتر باشد. و جایزه اش قبول شدن در تیزهوشان باشد. تا به حال ندیده ام بچه ای را که مدرسه ی تیزهوشان برود و نشاط کودکانه داشته باشد چون تمام ذهنش درگیر انباشت الگوهای تکراری است. بله همه جا تیزهوش هست و این که همه ی بچه ها نابغه اند، یک اصل علمی است ولی نابغه بودن نهفته و بالقوه است. داریم بچه هایی که بالفعل هستند و مغزشان فعال تر است. ولی در کشورهایی که درست عمل می کنند اگر در مدرسه ایی تشخیص داده شود که بچه ایی تیزهوش است بلافاصله ترتیبی داده می شود که هیچ کس متوجه نشود به خصوص خودش، فقط معلم و مشاوره ی آموزشی اطلاع داشته باشند و حتی گاهی به والدین کودک هم ابراز نمی کنند و طوری برنامه ریزی می شود که این کودک تیزهوش نمراتش از میانگین نمرات کلاس پایین تر باشد اگر میانگین کلاس 17 باشد این کودک 15 باشد، برای اینکه ارتباطش با انسان های دیگر مخدوش نشود و خودش را برتر نبیند و این همین طور ادامه پیدا می کند تا اینکه در دانشگاه به او اعلام می شود که تیزهوش است درست زمانی که زمان بهره وری اش است. در حالی که ما بچه های معمولی مان را با تلقین تیزهوش می کنیم و تنها کاری که می کنیم این است که ارتباطشان را با اجتماع قطع می کنیم و آنها را به لاک تنهایی شان می بریم فقط به این خاطر که تیزهوش هستند در حالیکه انسان تیزهوش در مرحله ی دانشگاه باید متوجه تیزهوشی خود بشود.

ما با سوال و جایزه بچه ها را شرطی می کنیم درست مثل کاری که با حیوانات سیرک می کنند. در سیرک اگر حیوانات آن کاری که مربی می خواهد را انجام دهد پاداش می گیرند و دایم تکرار می کنند، این حالت دقیقاً در ذهن منفعل اتفاق می افتد. ذهن فعال را ذهن باز، و ذهن منفعل را ذهن بسته  می نامیم.

یک بار دیگر ذهن منفعل و ذهن فعال را با هم مقایسه می کنیم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ذهن فعال یا باز در جهت هستی است؛ تجربه می کند و کشف می کند و رشد می کند و شکوفا می شود و باز می شود. ذهن منفعل یا بسته از یک جایی حدود 7 سالگی شروع می کند به بسته شدن ، آرام آرام بسته می شود و حتی ممکن است کامل بسته شود، دیگر بالا نمی رود و رشد نمی کند و فربه می شود یعنی نیروی سایقی که برای رشد وجود دارد به جای اینکه صرف رشد ذهن شود صرف پهن شدن آن می شود در واقع به جای اینکه رشد در جهت عمودی و بالا رفتن باشد در جهت افقی و پهن شدن حرکت می کند و ذهن فربه می شود و تحت فشار قرار می گیرد و دیگر کار نمی کند. به جای کشف، دیدن، کنجکاوی  کردن و پیدا کردن، ما با ناامن کردن و خشونت و ایجاد ترس مانع می شویم. یکی از دلایلی که ذهن بسته می شود عدم وجود امنیت است. ذهن خودش را می بندد و به قلعه ی تنهایی می رود. القاء شروع می شود یعنی دیگر ما چیزی را نمی بینیم، آن چیزی را می بینیم که به ما القاء شده. امروزه القاء یک اصل مهم در تبلیغات است و در کل، کار تبلیغات القا است.

شما خوشبخت هستید؟ احساس خوشبختی می کنید؟ حاضرین: بله. آقای سلطانی: از کجا این احساس را دارید؟ از تبلیغات تلویزیون، تمام چیزهایی که برای خوشبختی هست را تبلیغ می کند و ما می بینیم که مبل داریم، ماشین داریم، سفر می رویم، و همه چیز داریم پس ما خوشبخت هستیم چون تلویزیون به ما میگه که خوشبخت کیه! این هنجارهای جامعه هستند که به ما می گویند خوشبخت کیست؟ پس ما خوشبخت هستیم. کشف خودمان نیست. ببینید چقدر یک دست و یک شکل عمل می کنیم این از کودکی ما می آید، خودمان کشف نمی کنیم و نمی بینیم ما آن چیزی را می بینیم که به ما القاء شده است.

در جلسه ایی با نوجوانان راجع به تکنولوژی صحبت کردیم از آنها پرسیدم که گوشی موبایل چیه؟ چرا لازمش داریم؟ بحث نیاز و خواسته مطرح بود. گفتند ما نیاز داریم. گفتم چه نیازی به تلفن همراه دارید؟ تا ده سال پیش که تلفن همراه نبود بشریت رشد نمی کرد؟ ما خودمان آگاهانه انتخاب نمی کنیم که به چه چیزهایی نیاز داریم بلکه به ما می گویند که شما چه نیازی دارید (ارائه ی الگو) و اگر این نیاز را دریافت نکنی خوشبخت نیستی. به ما القاء می شود که تو نیاز به یک گوشی داری، با یک خط خاص که این امکانات را داشته باشد و اگر این ها را نداشته باشی نتیجه اش احساس ناخوشایند خواهد بود.

خشونت ها باعث می شود که ما نبینیم و سرمان را پایین بگیریم و بسته شویم و نگاه نکنیم و در آخر پردازش از مسیر طبیعی اش خارج خواهد شد.

ذهن های ما اصلاً پردازش نمی کند به همین دلیل است که این قدر ذهن های ما خسته و پیر شده در حالی که هر چه پردازش ذهنی بیشتر باشد خستگی کمتر خواهد بود و در کل به این نکته اشاره می کنم که هر عضوی از بدن ما اگر مطابق قانون طبیعت و نظام آفرینش کار کند، پیر نمی شود. حتی مسن ترین افراد به صورت جوان ناکام از دنیا می روند. نسبت وزن مغز انسان با بدنش در مقایسه با بقیه ی پستانداران خیلی بیشتر و بزرگتر است. مغز انسان بزرگتر است. حال نسبت عمر انسان به نسبت دوران بلوغ؟ یک گربه از وقتی متولد می شود تا زمانی که به بلوغ برسد چقدر طول می کشد؟ حدود یکسال، اگر گربه به مرگ طبیعی بمیرد چند برابر این زمان که تا به بلوغ برسد عمر می کند؟ چندین برابر، حال انسان چند برابر دوران بلوغ زندگی می کند؟ خیلی کم؛ 15 سال دوران بلوغ ما طول می کشد حداقل باید صد سال به بالا عمر کنیم ولی 50، 60، 70 سالگی فوت می کنیم یا اگر فردی در 80 سالگی بمیرد می گوییم "خب دیگه بسش بوده خیلی هم عمر کرده بود، یعنی توقع ما از زندگی فقط سه تا چهار برابر دوران بلوغمان است، چرا؟؟؟ چون در مسیر نظام آفرینش قرار نداریم. اعضای بدن ما اگر درست کار کنند جوان می مانند، مغز هم اگر به صورت ذهن درست کار کند جوان و فعال می ماند.

اگر ذهن ما نمی تواند پردازش کند به این دلیل است که در مسیر آفرینش نیستیم و ما فقط از تک تک سلولهای مغزمان بیگاری می کشیم و اصلاً آن کاری که باید در اصل انجام دهند را انجام نمی دهند، درست مثل اینکه در هواپیمای جت پیشرفته گازوییل بریزیم! بعد میگیم که چرا حرکت نمی کنه، خب سوختش مناسب نیست. سلول های مغز هوشیارند و مأموریت دارند و وظیفه شان را می شناسند، ما به اشتباه آنها را در کنار هم قرار می دهیم و ساماندهی می کنیم. حال در اینجا باید از علم کمک بگیریم و مراجعه به روانشناس به این منظور است که در واقع این اتصالات مغز سامان پیدا کنند.

ما به جای پردازش ذهنی یک نکته را وارد ذهنمان می کنیم و متوقف می شویم و اجازه می دهیم که تمام ذهن ما را همین یک مسئله اشغال کند و مملو از انباشت می کنیم، حال این انباشت ممکن است دوست یا همسر یا کنکور و یا هرچیز دیگر باشد وقتی ذهن قدرت پردازش نداشته باشد یک موضوعی را که به آن بدهیم آن موضوع را دائماً تکرار می کند و به انباشت می رسد. وقتی انباشت کرد از مسیر خارج می شود و قدرت پردازش نخواهد داشت حال ما باید کاری کنیم که برگردد. برای اینکه این اتفاق ها برای بچه هایمان نیفتد محیط را باید غنی کنیم. وقتی ذهن بهم می ریزد قدرت تفکر پایین می آید و قبلاً گفتیم که تفکر زیربنای هوش است. تفکر که پایین بیاید کاهش هوش هم صورت می گیرد. تکرار، جایگزین پردازش می شود، حفظ کردن صورت می گیرد در حالیکه حفظ کردن اصلاً به تشکیل شبکه عصبی هیچ کمکی نمی کند. شبکه عصبی که راجع بهش صحبت کردیم از اتصال سلول های عصبی و تشکیل میدان های مغناطیسی به وجود می آید فقط و فقط در اثر تجربه به وجود می آید نه با حفظ کردن. وقتی تکرار جایگزین پردازش شد و شبکه ی عصبی شکل نگرفت قدرت هوش ضعیف می شود و با انباشت مطالب در مغز دیگر قدرت عامل شدن را نخواهیم داشت و حافظه به جای اینکه سیستماتیک عمل کند و رمز گردانی را به طور کامل انجام دهد تبدیل می شود به یک انبار مطالب راکد. دیدید گاهی می گوییم که من دیگه هیچی یادم نمی مونه! خب برای اینکه اینقدر داستان های گذشته را در ذهنمان مرور کرده ایم که دیگر حافظه قدرت هیچ چیز دیگری را ندارد.

حال هدف ما این است که به والدین آگاهی بدهیم تا محیط زندگی کودک را در 6 سال اول قبل از سن ورودش به جامعه غنی کرده تا شخصیت واقعی او ساخته شود یعنی "پی" محکم ساخته شود. زمانی که شخصیت واقعی کودک شکل بگیرد و پی محکم باشد دیگر هنجارهای جامعه او را آزار نخواهند داد.

 

 

حال چگونه ذهن منفعل را به ذهن فعال تبدیل کنیم؟

در ابتدا راهکارهایی که ارائه می کنیم برای شما والدین است. چون اگر والدین ذهن فعال داشته باشند و قدرت تبدیل ذهن منفعل به ذهن فعال را داشته باشند بچه ها نیز ذهن فعال خواهند داشت و خواهند توانست ذهن منفعل را به ذهن فعال تبدیل کنند. ما گفتیم هر انسانی از خودش، سه درک: مقصر، مظلوم و مسئول دارد. درک مقصر و مظلوم متعلق به ذهن منفعل یا بسته هستند و درک مسئول متعلق به ذهن باز یا فعال است. درک مقصر دارای واکنش  یا احساس درونی سرزنش است؛ واکنش بیرونی او عذرخواهی، توجیه و فرار است و خودش را به همه بدهکار می داند و خودش را باید فدای همه بکند. درک مظلوم احساس یا واکنش درونی تنهایی دارد با خودش سوگواری و عزاداری دارد و مرتب برای خودش دل می سوزاند و عزاداری می کند و واکنش بیرونی اش یعنی رفتارش: غر زدن، شکایت از زمین و زمان، بچه ها، همسر و مادر شوهر وغیره می باشد.

پس یک مقصر دائم خودش را سرزنش می کند و از خودش ایراد می گیرد و دنبال مقصر می گردد اما مظلوم دائم از دیگران شکایت می کند و دائم دیگران را مسبب بدبختی خودش می داند. مقصر، مسئولیت تمام تقصیرها را خودش به عهده می گیرد و معتقد است که باید تا آخر عمر بسوزد و مجازات شود و حق خودش می داند. اما مظلوم معتقد است که من بیخودی دارم به پای دیگران می سوزم.

حال درک مسئول خودش را سرزنش نمی کند بلکه کار خود را نقد، و وجود خود را تأیید می کند، لذا از اشتباهاتش برای رشد استفاده می کند و آن را جبران می کند، مسئولیت رفتار و احساساتش را به عهده می گیرد و بها می پردازد.

مقصر به همه بدهکار است، مظلوم از همه طلبکار است و مسئول از همه سپاسگزار است. مسئول می گوید: خدارو شکر که این مسائل پیش آمد که باعث رشد من می شوند. مقصر همیشه منتظر مجازات و جهنم است مظلوم همیشه توقع بهشت دارد "انشاءاله به بهشت می روم" اما مسئول همیشه در بهشت زندگی می کند نه از جهنم می ترسد و نه طمع بهشت دارد چون در بهشت و در آرامش زندگی می کند و سپاسگزار است.

برای تغییر، فقط خودتان را نگاه کنید و هر عملی که می کنید بدون سرزنش بررسی کنید و مدام از خودتان بپرسید این کار یا تصمیم یا حرف با کدام درک بود؟؟؟ به محض اینکه ببینید و به آن آگاه شوید، آرام می شوید. ببینید و تمرین کنید وانجام دهید که این سعی و تلاش شما به فرزندانتان هم کمک می کند که مسئول بار بیایند. مثالی میزنم: من یک لیوان چای داغ در دست دارم و به یک دوست تعارف می کنم اما لیوان از دست من می افتد و روی پایشان می ریزد، لباسشان کثیف می شود پایشان می سوزد، حال اگر من درک مسئول داشته باشم: مسئولیت کارم را به عهده می گیرم ابراز تأسف می کنم عذرخواهی می کنم لباسشان را می شورم یا می دهم خشکشویی، محل سوختگی را پماد می زنم یا دکتر می برمشان واشتباهم را جبران می کنم و تمام می شود. مسئول وقتی بها می پردازد و جبران می کند قضیه برایش تمام می شود. اما وقتی درک مقصر داشته باشم خودم را ول نمی کنم، چند دست لباس برای دوستم می خرم تا بلکه جبران شود و اگر 20 سال هم از قضیه بگذرد باز هم می گویم عجب غلطی کردم و هروقت یادم بیفتد عذاب می کشم و همیشه خودم را سرزنش می کنم. حاضرین: این مثال شما خیلی ساده است،آیا کارهایی هم هست که اصلاً نشود جبران کرد؟ آقای سلطانی: هیچ کاری وجود ندارد که نشود جبران کرد به عنوان مثال بدترین حالت ممکن بچه ام را طوری زدم که مُرد!!! چند سال هم حبس کشیدم حالا اومدم بیرون دوتا راه بیشتر پیش رو ندارم یکی این که دیوانه بشوم و در تیمارستان بستری شوم و یکی دیگه اینکه به دنبال راهی باشم که بچه های دیگر به این بلا دچار نشوند.. در مورد شخص خودم، فرزند پسرم همیشه به من می گفت که بابا خیلی حرف های قشنگی بلدی بزنی اما دوران بچگی ما این کارها را نمی کردی من هم جواب دادم بله من آن موقع این حرف ها را بلد نبودم ولی حالا دارم کار می کنم که تو یاد بگیری و بدانی که با فرزندانت چگونه رفتار کنی. من در مورد بچه های خودم دیگر نمی توانم جبران کنم بسیاری از صحبت هایی  که می کنم را در مورد بچه های خودم انجام نداده ام؛ اگر دانش امروزم را سی سال پیش داشتم بچه های من به گونه ایی دیگر بزرگ می شدند و حالا من به عنوان یک مسئول دارم تلاش می کنم و تحقیق می کنم تا شما با فرزندانتان درست رفتار کنید و همین طور بچه های من با فرزندانشان درست رفتار کنند. جبران در هر سطحی امکان دارد هرچه بالاتر رویم در سطوح بالاتر جبران می کنیم بسیاری از علما و فیلسوفان ما در حال جبران هستند و جبران آنها بسیار ارزش والایی دارد.

"ژان پیاژه" دانشمندی است که بیش از 50 سال روی مغز و هوش کودک کار کرده است و نظریه او در حال حاضر معتبرترین نظریه در زمینه هوش است. همانطور که در مسئله شخصیت به نظریه" اریکسون" اعتقاد دارم در موضوع هوش نیز به نظریه ی پیاژه اعتقاد دارم. پیاژه تولد تا 18 سالگی را سال های شکل گیری هوش می داند.

تولد تا 2 سالگی- دوره حسی حرکتی:

در این دوره مغز کودک توسط حواس پنج گانه تحریک می شود؛ اتصال ها برقرار می شوند. در 2 سال اول حواس پنجگانه ی کودک باید فعال باشند. محیط برای او باید غنی باشد. خوب ببیند، بشنود، دست ورزی کند( دست بزند) بو کند و بچشد. مهمترین این ها دیدن وشنیدن است که ما در ایران مهمترین را دست ورزی گذاشته ایم. چون معتقدیم محیط زندگی مدرن از نظر رنگ غنی است از نظر صدا نیز غنی است. مسئله ایی که ما همیشه تأکید می کنیم این است که مطالب علمی کشورهای دیگر را باید برای خودمان بومی کنیم. در جامعه ی ما به دلیل حساسیت بر روی مسئله ی نظافت، نمی گذاریم که بچه ها دست ورزی کنند. قبلاً هم گفته ام که دست، مغز دوم است. تا دست کار نکند مغز رشد نمی کند. تا بچه ها تجربه نکنند و دست نزنند و آلوده نشوند مغزشان رشد نمی کند. در 2 سال اول تحریک حواس باید زیاد باشد ما نمی خواهیم که بچه ها چیزی یاد بگیرند. امروزه در آگهی ها می بینیم "که به فرزندانمان از یک سالگی خواندن بیاموزیم"، ما می گوییم که خواندن از بدو تولد شروع می شود ولی آن چیزی که ما به عنوان خواندن ترجمه می کنیم (یادگیری خواندن است) نه خود خواندن و آموزش خواندن. ما فکر می کنیم که وقتی می گوییم کودک از یک سالگی می تواند بخواند، شروع می کنیم نوشته جلوی کودک می گذاریم و او را وادار به خواندن می کنیم در حالیکه اولین مرحله، تحریک بینایی است؛ یعنی هرچه بیشتر بخش بینایی مغز از محرک ها تأثیر بگیرد. در مغز بخش بینایی از 4 حواس دیگر بزرگتر است.  بچه ها باید زیاد ببینند و با دیدن رنگ های مختلف این بخش تحریک می شود. این دوره، دوره حسی حرکتی است یعنی کودک می بیند، یک سلول حسی تحریک می شود و یک سلول حرکتی را تحریک می کند و کودک عمل می کند در این عمل کنش و واکنش ها شروع می شود و بعد شئ را در دست می گیرد و حس لامسه تحریک می شود، در دهانش می برد حس چشایی تحریک می شود و این چرخه مرتب تکرار می شود . دیدیم که بچه ها چه قدر تحرک دارند خصوصاً از 6 ماهگی به بعد به اوج خود می رسد و کودک دائماً می خواهد کشف کند که متأسفانه دو عامل نظم و نظافت اینجا مزاحم است.

تأکید می کنم، منظور ما این نیست که بچه ها باید یاد بگیرند، زیرا در کل زیر 2 سال سن یاد گیری نیست بلکه موقع تحریک سلول ها است. کودک باید زیاد ببیند، عمیق ببیند، متنوع ببیند و توصیه می کنم بچه ها را به طبیعت و هرجایی که بینایی آن ها را تحریک می کند و باعث می شود زیاد ببینند ببرید. این زیاد دیدن مقدمه ی خواندن است و مقدمه ی کلام. ما تا به حال اشتباه فکر می کردیم که زبان در اثر شنیدن تقویت می شود در حالیکه زبان اول در اثر دیدن تقویت می شود بعد شنیدن. نوزاد زبان را از طریق دیدن فرا می گیرد. دیدن است که سلول ها را تحریک می کند. علت این که بچه ها در محیط سریع یاد می گیرند این است که همه چیز را می بینند و می شنوند. حالا ما از 2 سالگی آموزش زبان دوم را برای کودک شروع می کنیم و او را وادار می کنیم تکرا کند(this is my hand)  صرف به گفتن تکیه می کنیم،  این حالت محفوظات است زیرا کودک چیزی را نمی بیند فقط می شنود.در دوره حسی حرکتی یک پایه تشکیل می شود.

2 تا 6 سالگی- دوره ادراکی حرکتی:

پیاژه این دوره را دوره پیش عملیاتی نامیده است و مکتب های دیگر به آن دوره ی ادراکی- حرکتی می گویند. تفاوت ادراک با تحریک در این است که در تحریک ذهن کودک هیچ چیزی ندارد، نه حافظه نه تخیل نه تصویر. کم کم شروع می شود و وقتی تشکیل شد ادراک به وجود می آید و حالا بین اسم اجسام و خود اجسام در ذهنش می تواند ارتباط برقرار کند.در زیر 2 سال وقتی به کودک می گوییم توپ فقط می شنود توپ، ممکن است توپ را هم ببیند ولی بین آنکه شنیده و آن که دیده هیچ ارتباطی وجود ندارد چیزی که شنیده و چیزی که دیده هر کدام کار جداگانه ایی در ذهن کودک انجام می دهند اما در دوره ی ادراکی این دو مفهوم در کنار یکدیگر قرار می گیرند. حافظه و تجسم شکل می گیرد دیگه وقتی به کودک می گوییم توپ، تصویر آن را در ذهنش می تواند تجسم کند چون حافظه و تجسم در حال شکل گیری است که در مراحل مختلف و به آرامی شکل می گیرد. مثل بچه کوچکی که توپ می بیند و می خواهد، شما برایش یک توپ می خرید و در خانه می گذارید، می روید بیرون دوباره میگه توپ، شما مدام توضیح می دهید که عزیزدلم توپ داری توی خونه هست، بچه هم ادامه میده توپ توپ، شما هم حرص می خورید که عجب بچه ی سمج ولجبازی دارم در حالیکه این بچه لجباز نیست بلکه هنوز به مرحله ایی نرسیده که توپ توی خونه را تجسم کند و یادش بیاد و در حافظه اش ثبت نشده که در خانه یک توپ دارد، آرام آرام که حافظه اش کامل تر شد کودک یادش می افتد توپ دارد. می روید مهمانی می بیند که یک توپ شبیه مال خودش است، توپ را بر می دارد میگوید: این مال منه، والدین دائم میگن که توپ تو توی خونه است ولی بچه قبول نمی کنه چون کودک چیزی را که می بیند می فهمد هرچیزی را که نبیند به خاطر نمی آورد زیرا که حافظه و تجسم او کامل نشده است. اما در 2 تا 6 سالگی آرام آرام تجسم شکل می گیرد و با شنیدن نام یک شئ تصور آن در ذهنش شکل می گیرد وحالا در این مرحله پایه دوم ساخته می شود.

 

6 تا 12 سالگیشناختی حرکتی:

دوره سوم 6 تا 12 سالگی است. این دوره را پیاژه، دوره عملیاتی می گوید. در این دوره ذهن کار می کند ولی هنوز به فهم نرسیده و تازه درک انتزاعی شروع شده است.هنوز همه چیز برای کودک باید با عینیت باشد به همین دلیل است که امروزه مدارس ابتدایی دیگر کشورها شبیه مهد کودک ها شده و هر درسی که یاد می گیرند را عمل می کنند. ده سال پیش کودکی از آلمان آمده بود که کلاس چهارم بود به او گفتم در مدرسه چه کار می کنید؟ گفت بازی می کنیم ماشین می سازیم خونه می سازیم، وسایل برایش آوردم گفتم یک خونه برای من هم می سازی؟ شروع کرد به ساختن و تمام اشکال هندسی را در این خانه جای داد و یک خانه درست کرد. روی مغز کودک فشار نمی آورند چون درک انتزاعی تازه شکل گرفته است. بیشتر درس های ابتدایی در دنیا توأم با آزمایش عملی و با فعالیت عینی است. دیگر بچه ها را نمی نشانند که یک نفر صحبت کند، در زمان کودکی ما، ما می نشستیم و معلم صحبت می کرد و ما همه ی درس ها را حفظ می کردیم و به همین دلیل ریاضی ما خوب نبوده چون فقط حفظ می کردیم و از ذهن منفعل استفاده می کردیم در صورتی که ریاضی نیاز به ذهن فعال دارد. در این دوره کودک می تواند عمل کند و چهار عمل اصلی را می تواند انجام دهد ولی بهتر است که با مدل انجام دهد. این مسائل همگی مراحل رشد ذهن و حافظه است به طور مثال در دوره ی پیش عملیاتی 2 تا 6 سالگی اصل ابقاء کمیت هنوز جای نیفتاده، اگر 2 تا لیوان یک اندازه شربت جلوی کودک بگذاریم و از او بپرسیم که کدام را می خواهی؟ خواهد گفت: فرقی نمی کند و هردو را مساوی می داند حالا اگر جلوی چشمانش یکی از لیوان های شربت را در یک لیوان بلند باریک خالی کنند و بپرسند که کدام را می خواهی می گوید لیوان بزرگ را، چون کودک آن چیزی را که می بیند نتیجه گیری می کند و ذهن او هنوز عملیاتی نشده است.

12 تا 18 سالگی- دوره درک انتزاعی:

دوره چهارم دوره درک انتزاعی است.به یاد دارید در یکی از مباحث از ابوعلی سینا صحبت کردم که گفته اند من هرچیز یاد گرفتم تا 18 سالگی بود و از آن به بعد دیگر چیزی یاد نگرفتم. بوعلی سینا هرچه که بود تا 18 سالگی فرا گرفت و بقیه عمرش صرف پردازش جدید و تولید جدید شد. چون پایه های رشد ذهنی او درست سرجای خودشان شکل گرفته بود. مشکلی که امروزه در جامعه ما هست این است که ما دوره ی 6 تا 12 سالگی را با دوره 2 تا 6 سال عوض کرده ایم. ریشه بسیاری از مسائلی که با بچه ها داریم از جمله ناهنجاری های رفتاری، بیش فعالی، مشکلات عاطفی و..... به دلیل این است که این دو دوره با هم عوض شده اند. یعنی به جای اینکه دوره ی ادراک را قوی کنیم آن را حذف کرده ایم و جایش دوره ی شناختی یا عملیاتی را گذاشته ایم و بچه هایمان را قبل از 6 سالگی دائم کلاس می گذاریم همه ی این کلاس ها برای دوره ی عملیاتی، 6 تا 12 سال است. قبل از 6 سال کودک فقط باید بازی کند. و تمام این مراحل در بازی اتفاق می افتد. تنها راه باهوش شدن و خلاق شدن بچه ها بازی است.از چهار عامل ( نظم، نظافت، آموزش، تربیت)، آموزش در اینجا مانع رشد ذهن و حافظه ی بچه ها است.  از تولد تا آخر 6 سالگی یادگیری است. از 6 سال به بالا یاد دادن شروع می شود. اگر یادگیری نباشد، یاد دادنی اتفاق نمی افتد. هر کدام از این پایه ها را حذف کنیم یا ضعیفش کنیم، ساختار هوش کودک را خراب کرده ایم. زندگی همه ی انسان های بزرگ را مطالعه کنید همگی این ساختار را دارند.

خانم دکتر دادستان از شاگردان پیاژه تعریف می کردند که با گروهی، تحقیقی را انجام می دادند و دریافتند که افت تحصیلی بچه ها در دوره راهنمایی و دبیرستان رابطه مستقیمی با دوره ی حسی حرکتی (0 تا 2 سال) دارد یعنی دوره ی تحریک، و به این دلیل ما روی دوره ی جنینی و نوزاد تمرکز کرده ایم برای اینکه سنگ اول را درست بگذاریم.

این ساختار در همه ی ما شکل گرفته، ضعیف تر یا قوی تر، اما مسئله این جاست که ما از این ساختار درست استفاده نمی کنیم هم در مورد خودمان هم در مورد فرزندانمان. در جواب کسانی که این مطالب را می خوانند و اذعان دارند که حالا که فرزند من 6 سالگی را رد کرده من چکار کنم؟ باید بگویم که مهم نیست، مهم این است که ما هم در مورد خودمان و هم در مورد فرزندانمان باید بدانیم که از این ساختاری که شکل گرفته و تمام شده حالا چگونه بهینه و درست استفاده کنیم، این ساختار را همه ما داریم فقط بلد نیستیم چگونه از آن استفاده کنیم.

باید برگردیم به کشف.( کشف، پردازش، ابداع) برگردیم به این فرمول، کاری که بچه ها انجام می دهند بچه ها دائم در حال انجام این فرمول هستند بدون این که جایی یاد گرفته باشند این فرمول در نظام خلقت و فطرت است.

راجع به فطرت یک توضیح بدهم: فطرت در لغت یعنی چه؟ فطر یعنی گشودن، باز شدن، مثل عید فطر که یعنی باز کردن روزه. فطرت انسان ذهن باز شده است همان دوتا شکل که همیشه می کشم.

ذهن بسته شده جزو فطرت انسان نیست، ذهن بسته مختص حیوانات است. ذهن حیوان رشد می کند و بالا می رود و بعد بسته می شود چون غریزه است و تا آخر عمرش هم برایش همین مقداری که دارد کافی است و بسته می شود. انسان هم فطرت دارد هم غریزه. ذهن او باز است هر جایی که ذهن را ببندیم از فطرت آدمی خارج شده ایم.  و وقتی از فطرت انسانی خارج می شویم آسیب می بینیم، بداخلاق و عصبی و بدحال می شویم، همه ی اتفاق ها برایمان می افتد چون از فطرت انسانی خارج شده ایم. اما ما گاهی دچار خود سانسوری می شویم و تا می گوییم فطرت، میگن ای بابا این حرفا قدیمیه و جزو دنیای مدرن نیست. درحالی که فطرت کاملاً پایه ی علمی دارد. حال چه کار کنیم؟ برگردیم به کشف. کارهای خلاف عادت بکنیم. در کلاسی استاد می گفتند که ذهن را بشکنید، پرسیدیم که چه کار کنیم؟ گفتند امروز که نهار برایتان آوردند نصفش را نخورید و هیچ کس نوشابه نخورد، ما عادت کرده ایم نوشابه بخوریم، می دانیم مضر است ولی چون عادت داریم با چلوکباب نوشابه بخوریم همیشه می خوریم. به کمک استاد آن روز این ذهنیت و عادت را شکستیم نصف نهارمان و نوشابه را نخوردیم. برای ترک عادت لازم نیست کارهای گنده و سخت کنید بلکه کارهای ساده بکنید، مثل همیشه با کدام دست غذا می خورید؟ حاضرین: دست راست. آقای سلطانی: این دفعه با دست چپ غذا بخورید. یکی از حاضرین: آخه این کارها که خود آزاریه! آقای سلطانی: این حرف ایشان به نظر شما از کدام درک می آید؟ از درک مظلوم، چون ذهن منفعل بسیار قدرتمند است و از برجسته ترین قدرت هایش این است که در مقابل تغییر مقاوم است. یک تفاوتی که ما با بچه ها داریم این است که بچه ها زود تغییر می کنند ولی ما نمی توانیم. به محض اینکه من گفتم با دست چپ غذا بخورید با وجود اینکه اینجا نه غذایی هست و نه وقت نهار، ذهن ایشان سریع مقاومت کرد که: خودآزاریه یک وقت این کار را نکنی ها. حتی حاضر نیستیم یک بار امتحان کنیم. ذهن منفعل جایگاه مقصر و مظلوم است. من توصیه نمی کنم هنجار شکنی کنید و یا قانون را رعایت نکنید. ما قانون شکنی و هنجار شکنی نمی کنیم بلکه در مورد هنجارهای فردی و انجمادهای ذهنی که در ذهن منفعل انباشت شده است را سعی می کنیم که بشکنیم. گاهی این کار را تمرین کنید و حتی به صورت بازی ذهنی با بچه هایتان انجام دهید تا ببینید که چقدر قدرت شکستن ذهن را دارید.

سوال: مرحله ی ادراک را چگونه می توانیم غنی کنیم؟؟؟

جواب: هم تحریک و هم ادراک نیاز به محیط غنی دارند و محیط غنی یعنی فراهم کردن ابزاری، جهت فعال کردن حواس پنجگانه کودک. به طور مثال بچه ها باید زیاد ببینند (خونه، زندگی، طبیعت، شهر، کوه، جانور و...) محیط را غنی می کنیم برای شنیدن، صداسازی، موسیقی. محیط را غنی می کنیم برای دست ورزی، بچه ها باید همه چیز را با  دست لمس کنند به اصطلاح دست مالی کنند که البته لامسه فقط دست نیست بلکه شامل پا نیز می شود. بچه ها باید پا برهنه راه بروند. بچه ها باید در محیط امن تجربه کنند. آیا بچه هایمان تا به حال پابرهنه روی گِل یا آسفالت راه رفته اند؟ اگر کرده اند که خیلی عالی است. بچه ها در حدی که سلامتی شان به خطر نیفتد باید با تمام بدنشان لمس کنند و حس کنند. باید در نظر داشته باشیم که حفظ جان کودک حرف اول را می زند.

ما یک مبحثی داشتیم در مورد نظافت و کثافت که در مباحث قبل وجود دارد. کثافت چیزی است که حاوی باکتری و بیماری است ولی اگر بچه ای یک کاسه ماست را به تنش بمالد آیا سلامتی اش به خطر می افتد؟ پس چرا نمی گذارید؟!حاضرین: چون مادر به زحمت می افتد. بله چون مادر به زحمت می افتد اسمش را هم کثافت کاری گذاشته ایم. حالا اگر مربا را به سرش بمالد چی؟ یا هر چیز دیگری را؟ مگر نمی خواهید بچه های باهوش داشته باشید؟ غنی کردن محیط برای دوره ی ادراک و تحریک یعنی اینکه بچه ها در قالب یک چهارچوب آزاد باشند تا حواس پنجگانه شان را تجربه کنند. از آن طرف بوم هم نیفتیم! بچه را بنشانیم و مجبور کنیم که چیزی به تنش بمالد چون با هوش می شود. ما فقط محیط را غنی می کنیم کودک را به کاری وادار نمی کنیم. برای هر سنی اجبار مضر است چه اجبار مستقیم و چه اجبار غیر مستقیم. ما بعضی وقت ها با تشویق های بی جا بچه ها را به هوس می اندازیم که دنبال کاری بروند و شرطی شان می کنیم.

در مورد غذا خوردن مثال بزنم: ما برای غذا یک سفره پهن می کنیم در سفره غذا می گذاریم ولی کودک را وادار به خوردن نمی کنیم. در هر لحظه کودک اشتهای هر چیز را داشت از آن استفاده می کند. وظیفه ما این است که در سفره غذا بگذاریم نه اینکه کودک را مجبور کنیم که مثلاً جوجه کباب بخور نون و پنیر نخور. کودک هر چیزی که در نظام آفرینش او، و فطرتش هست را انتخاب می کند وظیفه ی والدین غنی کردن محیط و حمایت در مقابل خطر است. فشار برای یادگیری مثل فشار برای خوردن است.

بازی کودک کار بیهوده ای نیست. بازی تنها شانس کودک برای رشد است. این در فرهنگ ما به اشتباه جا افتاده که بازی کار بیهوده ایی است.