خلاقیت

نشست 22-خلاقیت 1

 

قبل از شروع مبحث خلاقیت یک جمع بندی از جلسات هوش و یادگیری داشته باشیم چون هوش و یادگیری هم خیلی مهم هستند و هم زیربنای خلاقیت است و تفکیک ناپذیر هستند.

محور صحبت های ما مثل همیشه فرمول ذهن فعال یا ذهن باز است:

ذهن فعال = تجربه = (کشف، پردازش، ابداع) = احساس خوشایند

گفتیم کشف یعنی نگاه تازه، دریافت، دیدن است. کشف مهم ترین بخش ذهن است. پایه ی ذهن متعادل و ذهن فعال کشف و دیدن است. منظور از دیدن، دیدن با چشم نیست بلکه یک نوع مشاهده، مکاشفه و شهود است. بعد از کشف پردازش است؛ کار ذهن در کل پردازش است. پردازش در ذهن انجام می شود و از طریق یادگیری تقویت می شود و در کل، پردازش، هوش و تفکر چهار مرحله دارد که خیلی مهم است؛ اولین مرحله از پایین شروع می شود:   

 

در این مبحث وارد جزئیات پردازش نمی شوم فقط به مراحل آن اشاره می کنم تا به یک نتیجه گیری برسیم.  اولین مرحله دوره ی حسی حرکتی است  و دوره ی تحریک است و اولین پایه در این دو سال ساخته می شود، تولد تا دو سال دوره ی تحریک سلول های عصبی مغز، برنامه ریزی و اتصال این سلول ها به هم است.

دوره ی بعد 2 تا 6 سال دوره ی ادراک است. شبکه ی عصبی مغز رشد کرده و با شنیدن نام هر پدیده شکل آن در ذهنش مجسم می شود. در این مرحله تجسم و تخیل و حافظه شکل می گیرند.

در دوره ی ادراک مهارت های فکری و ذهنی شروع می شود و آرام آرام توانایی های ذهنی بالفعل می شوند. مثل حافظه، تجسم، تخیل، دسته بندی، ترتیب منطقی و درک مفاهیم آغاز می شوند مثل مفاهیم ریاضی: پر و خالی، بلند و کوتاه. نوجوانی داشتیم که در مقطع سوم راهنمایی در اثر مردودی های زیاد ترک تحصیل کرد با یک معلم ریاضی روی او تحقیق کردیم و متوجه شدیم که همه ی دروس او خوب است و فقط در ریاضی مشکل دارد با بررسی ها متوجه شدیم که مفهوم کوچک و بزرگ را از دوران مهدکودک، درک نکرده و مشکل دارد و فقط آن را حفظ کرده است. اگر در این دوره بچه ها مفاهیم منطقی و ریاضی را درک نکنند و فقط حفظ کنند ذهنشان تبدیل به ذهن منفعل و محفوظات خواهد شد. و بعد در دوران تحصیل به مشکل برخواهند خورد. یکی از دلایل افت بالای تحصیلی بچه ها ی ما در دوران راهنمایی و دبیرستان این است که این بچه ها دوره ی ادراک را به خوبی نگذرانده اند و مفاهیم ریاضی و علوم مثل پر و خالی و زبر و نرم و سرد و گرم و ... را درک نکرده اند.

دوره ی سوم 6 تا 12 سال دوره ی عملیاتی، یعنی عملیات ذهنی انجام می شود؛ درک انتزاعی شروع می شود و ذهن قادر به انجام عملیات ذهنی خواهد شد. آرام آرام سمبل شناسی شروع می شود. خط را می شناسد و قدرت خواندن و نوشتن پیدا می کند. در دوره ی ادراکی کودک خط را نمی شناسد سعی نکنید که به او در این سنین خواندن و نوشتن بیاموزید بلکه در این دوره باید مهارت خواندن را به دست بیاورد نه خود خواندن را. در دوره ی عملیاتی ذهن رشد بیشتری پیدا می کند و درک انتزاعی شروع می شود و توانایی شناسایی سمبل اعداد و سمبل حروف را پیدا می کند.

دوره ی چهارم، دوره ی درک مفاهیم انتزاعی است. مفاهیم انتزاعی یعنی مفاهیمی که با حواس پنجگانه درک نمی شوند. یاد دادن در حقیقت از 12 سالگی شروع می شود و در سیستم های جدید آموزشی از 10 سالگی شروع می کنند. تا قبل از 10 سالگی تماماً یادگیری است. اگر یادگیری درست انجام نشود، یاد دادن فایده ای نخواهد داشت و فقط باعث آزار کودک خواهد شد. یاد دادن یا آموزش از دوره ی چهارم شروع می شود و حالا می توانیم مفاهیم عینی را با کلام منتقل کنیم. مثل کلاس درس که معلم صحبت می کند و دانش آموزان گوش می کنند و یاد می گیرند چون درک انتزاعی دارند. انتقال علم از طریق کلام و نوشته از دوره ی سوم (عملیاتی) به بعد شروع می شود. کودک زیر 6 سال همه چیز را خودش باید تجربه کند، از حدود 9 سالگی به بعد و با شروع درک انتزاعی می توانیم تولید و ابداع دیگران را منتقل کنیم به صورت ماده ی اولیه ی تجربه. مثل کاری که من در کلاس برای شما انجام می دهم، من در این کلاس ها چی به شما انتقال می دهم؟ این حرف ها محفوظات من است یا ابداع من؟ آن چیزی که من برای شما بیان می کنم ابداعات من است؛ محفوظات و تجربیات من به ابداع نظریه هایی منجر شده که حالا در این جا برای شما بیان می کنم. من در این جا کتاب حفظ نکرده ام  و برای شما بخوانم. تا حالا از من شنیده اید که بگم ببینید این حرف هایی که می زنم به من ربط نداره مثلاً پیاژه میگه، من نمی گم!! و من فقط راوی هستم ! نه من راوی نیستم، این مطالب حاصل تجربیات و محفوظاتی است که کشف و پردازش شده و به ابداع رسیده. اما قرار نیست که من از اول برم و خط را اختراع کنم یا قرار نیست که حالا ما بریم و از اول شروع کنیم و مثلاً چرخ را اختراع کنیم بلکه باید تجربیات دیگران را بگیریم و تبدیل کنیم به ماده اولیه ی تجربیات خودمان.

حال این مطالب، ابداع من است؛ اگر ببرید در سیستم ذهنی خودتان و نکته ای پیدا کنید و آن را پردازش کنید و بیان کنید یا عمل کنید، می شود ابداع شما. اما اگر جزوه به دست بگیرید و عین جزوه بیان کنید یا عمل کنید این دیگه ابداع نمی شود. پس از دوره ی عملیاتی به بعد تا آخرعمر ما می توانیم تولیدات دیگران را به عنوان ماده اولیه و از طریق دیدن، در آن ها نکته پیدا کنیم و پردازش کنیم و پردازش خودمان را اجرا می کنیم چون تک تک ما متفاوت و منحصر به فرد هستیم؛ اگر قرار باشه که عیناً تئوری ها را در زندگی پیاده کنیم به بن بست خواهیم خورد؛ کاری که الآنه خیلی از مادرها می کنند و به مشکل برمی خورند. چه قدر می گیم که این همه کتاب خوندم بدتر از بد شده! مادرم یا قدیمی ها که اصلاً کتاب نخوانده اند از ما خیلی بهترند! چون مادرهای ما در ابداع خودشان بودند؛ به درست و اشتباه بودن آن هم کاری ندارم، مادر قدیمی اگر کتک می زد با اعتقاد کامل این کار را می کرد در کار خودش شک نمی کرد حالا وارد بررسی آن نمی شویم که این کار درست بوده یا نه، ولی مادر امروزی چندین کتاب خوانده هر کدام هم متضاد دیگری و هر کدام با یک نظریه ی متفاوت و حال می خواهد به تئوری هایی که آموخته عمل کند اما نمی داند که به کدام آن ها باید استناد کند. پس قرار نیست که همه پیز را تجربه کنیم بلکه قرار است که درک انتزاعی پیدا کنیم.

این چهار مرحله یک مجموعه است که به آن « شناخت » می گوییم. این مجموعه ی هماهنگ، پیش نیاز رشد در همه ی ابعاد انسانی است. ما برای رشد به شناخت نیاز داریم. اگر این ساختار درست شکل نگیرد به دنبال آن ذهن درست شکل نخواهد گرفت.

همیشه سؤال است که چرا در کشور ما مطالعه کم است؟ چرا باسوادهای ما کتاب نمی خوانند. دیدید بچه ها تا دوران دبستان خوب کتاب می خوانند اما در دوران راهنمایی کم می شود و در دبیرستان دیگه اصلاً کتاب نمی خوانند، اکثریت جامعه ی ایران کتاب نمی خوانند با شعر و ادبیات آشنا نیستند و یا فیلم های معنادار را متوجه نمی شوند، چرا؟ چون این ساختار درست شکل نگرفته و درک انتزاعی در ما ضعیف است و فقط در حد گفتگو با هم است که در آن هم همیشه کلی مشکل پیدا می کنیم.

بعد از درک انتزاعی مرحله ی خردمندی است و این ذهن باز است که با کمک شناخت از هستی دریافت می کند نه با کمک کتاب. دوستان برای عالم شدن به ذهن باز و شناخت نیاز داریم؛ با ذهن بسته ممکن است که متخصص شویم ولی هرگز عالم نمی شویم. ذهن باز توانایی دریافت از هستی را دارد و ذهن بسته ورودی برای دریافت از هستی ندارد و کارآیی دیدن در ذهن باز است؛ ما لحظه به لحظه در معرض بارش اطلاعات از هستی هستیم و قتی ذهنمان بسته باشد دریافت نخواهیم داشت.

ذهن بسته فقط در حافظه اش انباشت اطلاعات دارد ولی ذهن باز به قول ابن سینا با معلم شروع می کند، علم با معلم شروع می شود ولی در آموزه های معلم نمی ماند و با کمک کتاب از معلم عبور می کند و به شهود می رسد. یک عالم هیچ چیزی را حفظ نیست چون کار ذهن باز حفظ کردن نیست بلکه کارش رمز گردانی است. در ذهن باز حافظه اطلاعات را بایگانی و رمزگذاری می کند و هر کجا که نیاز به آن اطلاعات باشد آن را رمز گشایی می کند. فرد با ذهن باز فکر نمی کند، تفکر دارد و تولید می کند درست مانند هنرمند.

وقتی درک انتزاعی ضعیف باشد، ادبیات را نمی توانیم درک و بشناسیم و به همین دلیل نمی توانیم حافظ و شاهنامه بخوانیم. تمام ادبیات ما سرشار از تمثیل و اسطوره است، تا این زبان را ندانیم ادبیات را متوجه نخواهیم شد. ما این زبان را نمی شناسیم و فقط می گوییم که گرز رستم هفتاد من بود در صورتی که به نظر من رستم وجود خارجی نداشته و او مظهر قدرت است همچنین سهراب سمبل و تمثیل غرور جوانی است. وقتی این زبان را نشناسیم نمی توانیم با آن اثر ارتباط برقرار کنیم و به دنبال انتقاد و نفی آن می رویم مثلاً می گیم مگر میشه که یک آدم وزن هفتاد من را بلند کند در صورتی که می بینیم در زبان اسطوره و تمثیل بله می شود حتی ممکن است هفتصد من را بلند کند. ما این ها را متوجه نمی شویم چون فقط به شکل توجه داریم نه به محتوا. حال بچه ها این زبان را به خوبی متوجه می شوند اما از دوره ی ادراکی به بعد با کمک آموزش مستقیم و باورهای مقصر و مظلوم ذهنشان را می بندیم و آن ها هم آرام آرام از مطالعه جدا می شوند. توجه داشته باشیم که این ساختار اصلاً ربطی به سواد و تحصیلات ندارد آدم بی سواد هم می تواند این ساختار را داشته باشد و ما در طول تاریخ بسیار داشتیم که بی سواد ولی خردمند بودند؛ تحصیلات این ساختار را غنی تر می کند نه این که آن را بسازد. در کنار این ساختار، ساختار دیگری نیز داریم:   اصل

                                                                                                 اصول

                                                                                              ارزش ها

                                                                                          اهمیت (مهارت)

این دو ساختار وقتی در کنار هم باشند، خردمندی و معرفت و عرفان به وجود می آید. ما اگر این ساختارها را نشناسیم دچار انحراف از مسیرخواهیم شد. ما هرگز بدون ذهن متعادل و شناخت نمی توانیم بالا برویم و با توجه به همین نکته باید مراقب عرفان های نوظهور و کاذب باشیم.

ما هنر را خوب درک نمی کنیم، نقاشی، تلویزیون، تئاتر، موسیقی ... در یک برنامه ای در جنگل های بابل یک استاد موسیقی می گفتند که به سمفونی هستی توجه کنید! هیچ کدام از ما متوجه نشدیم که منظور ایشان چیه! گفتند به صدای تک تک برگ ها گوش کنید این سمفونی هستی است. بچه ها می شنوند ولی ما نه.

چرا ما نمی توانیم موسیقی را خوب درک کنیم؟ چون در دوران تحریکی، تحریک شنوایی و تربیت شنوایی نشدیم. چرا نقاشی را درک نمی کنیم؟ چون تحریک بینایی و ادراک بینایی ما پایین است. زیر ساخت ها درست شکل نگرفته اند. و حال می آییم و می خواهیم نقاش بشیم! تکنیک را می آموزیم ولی روح آن هنر را درک نخواهیم کرد. فیلم ها و تئاترها و موسیقی حال ما گویای این مشکل است چون ما هنوز نتوانستیم یک شیدا یا نی داوود و یا یک ابوالحسن صبا ی دیگر بسازیم. چون بچه های ما فقط حفظ می کنند. روح مرحوم شریعتی شاد که فرمودند هزار بار می پرسیم چگونه ولی یک بار نمی پرسیم چرا.  ما در درک دین هم مشکل داریم. مغز ما از چراها خالی است. ما اگر چرایی را پیدا کنیم چگونگی خودش پیدا می شود. یک ذهن با ساختار درست و متعادل مملو از چرای بی جواب و ابهام است.

باز می گردیم به سه درک معروفی که هر کدام از خود داریم، ذهن فرد با درک مقصر مملو از چرای اتهام است. ذهن درک مظلوم مملو از امتناع و شکایت است و ذهن فرد مسئول مملو از ابهام است.

ذهن ما چه قدر از اتهام ها پر است؟ چه قدر از چراهای اتهام و مقصر پر است؟ چرا با من این کار را کردی؟ چرا آن کار را کردی؟ و بعد چراهای شکایت... و چه قدر چراهای بی جواب در ذهنمان هست، چه قدر نمی دانم در ذهن داریم؟ تا ذهن ما چرای بی جواب نداشته باشد رشد نمی کند؛ ذهن بچه ها  بی نهایت چرای بی جواب دارد و ما فقط سعی می کنیم جواب بدیم که آخرسر مثل خود ما بشوند. یعنی توانایی استفاده از ذهن را از دست می دهند. ما باید برای خودمان روشن کنیم که بچه تیزهوش می خواهیم یا بچه ی توانا؟ بچه ای که بگوید نمی دانم باید بپرسم اصلاً بچه ی تیزهوشی نیست. اما دلمان می خواهد که فرزندمان تیزهوش باشد و فوری به همه ی سوال ها پاسخ بدهد.

چرای ابهام باعث بالا رفتن علم و دانایی ما می شود. ما به دلیل بالا بودن درک مقصر و مظلوم به سؤال ها فوری جواب می دهیم، برای همه ی پرسش ها در هر زمینه جوابی داریم و اصلاً حاضر نیستیم بگیم نمی دانم و برای به دست آوردن جواب تحقیق کنیم. یک مسئول این گونه عمل می کند. ببینیم چه قدر ابهام داریم و چه قدر نمی دانیم.

برمی گردیم به ساختار هوش. گفتیم این ساختار ربطی به سواد ندارد. یک انسان با ساختار متعادل از معلم عبور می کند و با کتاب و مطالعه به شهود می رسد. در کل اگر این ساختار شکل نگیرد درک انتزاعی کامل نمی شود و اگر درک انتزاعی کامل نباشد رشد نیز کامل نخواهد بود در دام حفظ کردن و انباشت ذهنی اسیر خواهیم شد. وقتی انباشت ذهنی کنیم دچار ذهن منفعل(بسته) = محفوظات = الگو، تکرار، انباشت؛ خواهیم شد.

در حقیقت، الگو و تکرار و انباشت در پردازش و ذهن باز هم وجود دارند و جزئی از آن هستند ولی ما می آییم و این یک جزء از پردازش را می گذاریم جای تمام کار ذهن؛ وگرنه محفوظات در واقع همان حافظه است منتهی حافظه ی ذهن باز یک حافظه ی سیستماتیک است در خدمت ذهن است دارای نظام است و کار می کند یک بایگانی و انبار راکد نیست در ذهن باز حافظه فعال است حافظه ی فعال تمام داده هایش را کدبندی می کند و هنگام لزوم آن را فعال می کند. ولی در ذهن منفعل تمام محفوظات آکبند و بلااستفاده ذخیره شده اند درست مثل یک انباری که اگر به چیزی در آن نیاز پیدا کردیم باید کلی کارتن جابه جا کنیم تا به بسته ی مورد نیاز برسیم. تکرار جزئی از ذهن فعال است مگر می شود که بدون تکرار چیزی را فراگرفت به خصوص بچه ها که به تکرار نیاز دارند. ولی تکرار در قالب پردازش. انباشت همان حافظه است و الگو یعنی تقلید. تقلید همیشه در زندگی انسان وجود دارد مگر میشود که انسان تقلید و الگو نداشته باشد مگر می شود که آدم مرشد نداشته باشد؟ ما در همه حال الگو و تقلید داریم و این جزء فطرت انسانی است. این فطرت انسان است که الگو باشد و الگو داشته باشد و ارادت داشته باشد و به او ارادتمند باشند. گاهی این الگو آگاهانه انتخاب می شود و گاهی ناآگاهانه. تمام رفتارها و پوشیدن ها و گفتارهای ما الگو دارد چه الگویی را انتخاب کرده ایم؟ آگاهانه و در سیستم پردازش یا ناآگاهانه؟ وقتی الگو ناآگاهانه  انتخاب شود ذهن بسته می شود و دیگر قادر به دریافت بارش هستی نخواهد بود. در دو شکل همیشگی ذهن یعنی مخروط باز و مخروط بسته، اگر دو بازوی مخروط را باور بدانیم، اگر باورهای ما درست باشند و باز باشند بارش رحمت و معرفت را می گیریم؛ اگر باورها مقصر و مظلوم شوند و ذهن را ببندند هر چه قدر ذهن بسته تر شود بارش کمتری دریافت خواهیم کرد تا جایی که اصلاً دریافت نخواهیم کرد.

از هوش و ذهن بیرون می آییم و خلاقیت را شروع می کنیم. خلاقیت هم مانند هوش از کلماتی است که بسیار مورد علاقه ی والدین است و متأسفانه جامعه ی امروز ما درک درستی از آن ندارد. خلاقیت با هوش متفاوت است، حتی مرکزشان در مغز هم متفاوت است. مرکز هوش نیمکره ی چپ و مرکز خلاقیت نیمکره ی راست است. کشف و پردازش کار هوش هستند و ابداع کار خلاقیت، خلاقیت یعنی تولید. هوش مهارت پردازش است و خلاقیت قدرت تولید. ممکن است که ما مهارت پردازش را به دست نیاوریم ولی همه ی ما قدرت تولید را داریم . انسان باهوش به دنیا نمی آید ولی خلاق به دنیا می آید و خلاقیت را همه ی انسان ها دارا هستند.

هوش و خلاقیت لازم و ملزوم هستند هرکدام بدون دیگری ناقص است. یکی از مشکلات ما در خانواده ها و جامعه و سیستم آموزشی این است که این دو را از هم جدا می کنیم یعنی معیارهای ما خلاقیت و هوش را از هم جدا می کند.

هوش و خلاقیت با هم چهارنوع ترکیب می سازند: 1- خلاقیت و هوش هر دو پایین هستند. 2- خلاقیت بالا، هوش پایین

3- هوش بالا، خلاقیت پایین؛ که این حالت مد نظر ما می باشد. این بچه ها به شدت وظیفه شناس، درس خوان، مؤدب و همراه هستند و بسیار مورد علاقه ی معلم ها هستند. اما تحمل کوچکترین شکست را ندارند و اگر نمره ی 20 شان 19 شود دق می کنند. این بچه ها را والدین هم خیلی دوست دارند؛ در حالی که بهترین ترکیب، 4- حالت بچه های باهوش و خلاق است. این بچه ها خیلی راحت نیستند. برای این که بچه های خلاق داشته باشید باید آماده باشید، برگردید به کودک آرزوها؛ کودک متعادل و کودک آرزوها، کودک سختی است اگر برای پرورش مراحل بعدی این کودک آماده نباشید اذیت خواهید شد چون اصلاً بچه های راحتی نیستند.

جایگاه خلاقیت در هوش

چون در خلاقیت هم عقلانیت و مهارت های فکری وجود دارد و هم

معنویت وجود دارد.

خلاقیت بدون معنویت یعنی نابودی یعنی تخریب. مشکلی که امروزه

در دنیا داریم وجود افراد خلاق بدون معنویت است. خلاقیت این افراد

به سمت مادیت گرایش دارد در صورتی که خلاقیت باید به سمت معنویت گرایش داشته باشد خلاقیت به سمت مادیات فاجعه آفرین و مصیبت زا است. طبق مطالعات و دلایلی که در دسترس داریم ثابت شده اختراعاتی که امروزه در اختیار بشریت است و به آن افتخار می کند قرن ها قبل دانشمندان مسلمان به آن دست یافته بودند ولی بروز ندادند و به کسی منتقل ندادند چون اهلش را پیدا نکردند. خلاقیتی که معنویت و مسئولیت پشت آن باشد ممکن است برای همیشه دفن شود و منتشر نشود. انیشتن هم یک انسان خلاق است و بعدها بسیار معنوی شد ولی علمش را چه کار کرد؟ در اختیار همه گذاشت و برپایه ی آن انسان هایی که خلاق بودند ولی خلاقیت مادی بدون معنویت داشتند، جهانی را با این خلاقیت به مصیبت کشیدند همین طور که این اتفاق امروزه با علم می افتد. یک لحظه به خودمان بیاییم و فکر کنیم که آیا بچه هایی می خواهیم که دنیا را به آتش بکشند؟ یا بچه های خلاقی می خواهیم که به دنیا آرامش بدهند. نمی توانیم با نگاه و زیرساخت و جهت مادی خلاقیت را پرورش بدهیم. مصیبت های امروزه ی دنیا همگی به دست انسان های خلاق و دانشمند ولی بدون معنویت و مسئولیت است.این یک تذکر کوچک بود که بدانیم اگر بچه های خلاق می خواهیم باید در کنار معنویت باشد.

تعریف خلاقیت

یک ماژیک را در نظر بگیرید، آن را به یک فردباهوش نشان می دهیم با فرض این که تا به حال ماژیک ندیده است فکرمی کنید اولین سؤالی که بپرسد چیست؟ این چیه! ج: ماژیکه. به چه دردی می خوره؟ ج: نوشتن. از این به بعد دیگر سؤالهای برد باهوش حول محور نوشتن خواهد بود و تمام اطلاعات در زمینه ی نوشتن و ماژیک را جمع آوری و طبقه بندی می کند و نگاه می دارد و هر لحظه به روزترین اطلاعات را درمورد آن می دهد ولی در این اطلاعات هیچ دخالتی نمی کند.

حال یک فرد خلاق همه ی این پرسش ها می پرسد و این کارها را می کند ولی یک سؤال دیگر می پرسد که این ماژیک غیر از نوشتن به چه کار دیگری می آید؟! پرت کردن، اهرم، بادربش سوت بزنیم، اندازه گیری، خط کشیدن، اشاره کردن، لای درب پنجره گذاشتن تا بسته نشود، ضربه زدن، چای هم زدن ... وقتی ماژیک را مثال زدم فکر می کردید این همه کار غیر از نوشتن با آن بتوان انجام داد. ذهن خلاق این گونه عمل می کند و در عبارت یعنی پیدا کردن چند مصرف برای یک شیء واحد. در صورتی که از نظر ما بزرگترها هر چیزی فقط استفاده ی خاص خودش را دارد.

پس خلاقیت یعنی پیدا کردن چند مصرف برای یک شیء واحد. گفتیم هوش اطلاعات را انباشت می کند و خلاقیت اطلاعات را بهم می ریزد تا به ابداع برسد، با این ماژیک چگونه می توان به محیط زیست کمک کرد چگونه می توان با آن بیزنس کرد، چگونه می توان به دانش کمک کرد و غیره. خلاقیت یعنی رفتن به دنیای ناشناخته ها.

مگر نگفتیم که زندگی یعنی حرکت، رشد یعنی حرکت، این حرکت یک امتداد دارد، مسیر حرکت ما ناشناخته است و اکثر انسان ها ترجیح می دهند که حرکت نکنند و فقط دور خودشان بچرخند چون وقتی مسیر ناشناخته است اگر احساس امنیت نداشته باشیم، می ترسیم؛ ترس همیشه مانع حرکت است. خلاقیت یعنی سفر به ناشناخته ها و یکی از موانع خلاقیت ترس است. ذهن باز از سمت پایین بسته است ولی از بالا باز است و به سمت ناشناخته ها است اما نا امنی در آن نیست. اما ذهن بسته هم از سمت پایین بسته است هم از سمت بالاو اگر احساس ناامنی کنیم در ذهن بسته و مخروط برعکس خواهیم ماند. ما ترجیح می دهیم که دنبال چیز نو نباشیم، کشف نکنیم. ما نمی توانیم کشف و پردازش و ابداع را از هم جدا کنیم، یک ذهن فعال در نهایت یک ذهن خلاق است.

خلاقیت یعنی رفتن به ناشناخته ها یعنی قدرت ریسک، یعنی کشف و پردازش و ابداع، خلاقیت یعنی ساختن الگو. انسان خلاق الگو می سازد و انسان باهوش از الگو پیروی می کند. انسان خلاق راه باز می کند برای رشد انسان  های دیگر. هر چه قدر بشریت رشد کرده است این رشد را مدیون انسان های خلاق و بزرگ است. بشریت مدیون کسانی است که خلاق بودند و معنویت داشتند و آسیب دیده از افرادی است که خلاق بودند ولی معنویت نداشتند.

خلاقیت یعنی قدرت حل مسئله، یعنی پیدا کردن چند راه حل برای یک مسئله. اغلب ما وقتی یک راه حل مان به بن بست می رسد تسلیم می شویم، راه حل دیگری نداریم در حالی که انسان خلاق هیچ وقت در بن بست نمی ماند یا آن را باز می کند یا یک راه جدید می سازد.

خلاقیت یعنی تبدیل ذهنیت به عینیت، بچه ها باید در 6 سال اول یاد بگیرند که آن چه در ذهن دارند را تبدیل به عینیت کنند. مغز یک کودک زیر 6 سال مثل یک دانشمند عمل می کند. تمامی بچه های دنیا نابغه هستند. بچه ها باید محیط غنی برای بازی داشته باشند. باز 4 عامل بازدارنده ی رشد و خلاقیت را بازگو می کنم: نظم، آموزش، تربیت و نظافت. بچه ها باید مرتب آزمون و خطا کنند، نظریه بدهند، ابطال شود، دوباره و دوباره اتفاقاً خسته هم نمی شوند، کما که ادیسون هم خسته نمی شد. از ادیسون پرسیدند خسته نشدی این همه شکست خوردی نمی خواهی دست برداری؟ جواب داد من شکست نخوردم بلکه صد راه پیدا کردم که با آن ها نمی شود لامپ اختراع کرد! ولی ما چه قدر زود خسته می شویم به اولین بن بست و اولین مانعی که برمی خوریم سریع جا می زنیم.

پیش نیازهای خلاقیت:

امنیتتوصیه می کنم مبحث امنیت را دوباره مطالعه کنید. امنیت اساس رشد است. شناخت هم در امنیت شکل می گیرد. بچه هایی که امروزه مظلومانه در معرض اتهام بیش فعالی هستند در واقع ناامن هستند. در نا امنی نه ساختار ذهنی شکل می گیرد و نه خلاقیت. بعد از امنیت شخصیت متعادل است که مفصل راجع به این موضوع صحبت کرده ایم. داشتن عزت نفس و اعتماد به نفس؛ عزت نفس و اعتماد به نفس ناشی از تجربه نه ناشی از القاء، کودک با تجربه ی خودش در محیط غنی صاحب عزت نفس و اعتماد به نفس می شود نه این که ما دائم به او القاء کنیم. القاء یا حقارت می آورد یا خودشیفتگی. خودپنداره ی واقعی در تجربه ی در محیط شکل می گیرد. محیط باید برای تجربه ی کودک غنی باشد و در یک کلام کودک باید بازی کند. مهمترین راهکار خلاقیت و باهوش شدن بازی است.  

نگاه خلاقدیدن خلاقیت ها و خلاق دیدن، راجع به دیدن هم مفصل صحبت کرده ایم. ذهن ما آنقدر درگیر است که در لحظه حضور نداریم. برای دیدن خلاقیت باید در لحظه حضور داشته باشیم. در درک مقصر و مظلوم غوطه ور نباشیم. میکل آنژ مجسمه ای دارد که در حال حاضر در کلیسای سن پیترز واتیکان است. این مجسمه شاهکار مجسمه سازی است که مریم مقدس را به تصویر می کشد در حالی که حضرت عیسی را در پایین یک صلیب در آغوش گرفته، وقتی این شاهکار را از نزدیک ببینید حتی مویرگ های دست هم تراشیده شده و به چشم می بینید، کاملاً مثل یک انسان جاندار است. ساخت این مجسمه داستان معروفی دارد نقل شده که میکل آنژ از جلوی سنگ تراشی رد می شده یک سنگ بسیار بزرگ سفید در آن جا می بیند از صاحب آن می پرسد که این سنگ را چقدر می فروشی؟ پاسخ می دهد که هیچی خیلی هم خوش حال می شوم که من را از دست این سنگ راحت کنید؛ میکل آنژ با زحمت این سنگ را به کارگاهش می برد و این مجسمه را خلق می کند و روی آن را با پرده ای می پوشاند و از آن مرد سنگ تراش دعوت می کند که از این مجسمه بازدید کند، مرد که حسابی شگفت زده شده بود پرسید این مجسمه کجا بوده؟ میکل پاسخ می دهد که در دل آن سنگ اسیر بود من آزادش کردم. این نگاه خلاق است. هزاران نفر فقط سنگ را دیدند اما میکل آنژ مریم مقدس را در سنگ دید. یک نمایشگاه عکس در شهر بابُل از یک عکاس رفتم که در حال حاضر هم با ایشان دوست هستم، این عکاس از گره های درختان عکس گرفته بودند، حیرت کرده بودم میلیون ها بار همه ی ما درخت دیدیم، عکسی بود که ایشان گفتند این همان درخت جلوی درب است، رفتیم و واقعاً حیرت کردیم که ما چگونه نگاه می کردیم و ایشان چگونه دیده بود!

بچه ها نگاه خلاق دارند که کنجکاوی می کنند و ما نگاه خلاقانه نداریم اسم این کنجکاوی را خراب کاری می گذاریم.

خلاقیت از سه عامل تشکیل شده است اگر ما خلاقیت را یک مثلث فرض کنیم سه ضلع دارد: 1 - مهارت های فکری     2 – انگیزه ی خلاق  3 – مهارت های خلاق. مجموع این سه ضلع خلاقیت می شود.

انگیزه ی خلاق جزء استعدادها است و در همه ی انسان ها وجود دارد. خلاقیت و قدرت آفرینش را همه ی انسان ها دارا هستند. همه ی نوزاد ها این استعداد و انگیزه را دارند فقط باید شکوفا شود و سن شکوفا شدن آن بین 4 تا 5 سالگی است. اگر ساختار هوش درست شکل بگیرد از اواسط دوره ی ادراک، خلاقیت شروع می شود. اما معمولاً سرکوب می شود چون بسیار شبیه تخریب و فضولی و خرابکاری است. بسیار پر ریخت و پاش است و اصلاً با چهار عامل (نظم، آموزش، نظافت و تربیت) هم خوانی ندارد. همه ی جای دنیا هم اتفاق می افتد فقط مختص ایران نیست. در امریکا سال ها پیش یک تست گرفتند و از تعدادی کودک 4 و 5 ساله تست خلاقیت گرفتند متوجه شدند که 98 درصد این بچه ها خلاق هستند، این بچه ها را رها کردند اما ردشان را گرفتند تا 35 سالگی، مجدداً آن ها را جمع کردند و تست کردند فقط 5 درصد آن ها خلاق مانده بودند. انگیزه ی خلاقیت حدود 5 سالگی است، مهارت های فکری را نیز در مبحث پردازش توضیح دادیم و مفصل تر آن در مبحث دوره ی ادراکیحرکتی در سی دی بازی ها مفصل توضیح داده شده.

و مهارت های خلاق نیز اکتسابی است باید یاد بگیریم مثل مهارت های فکری که باید یاد بگیریم. اولین مهارت خلاق که باید یاد گرفته شود، تحریک و ادراک قوی حواس  است یعنی حواس پنج گانه باید قوی شود. این حواس در دوره ی تحریک و ادراک و به کمک بازی ها قوی می شود. بچه ها در بازی ها باید از حواس پنج گانه شان استفاده کنند. ما برای نوزاد هم دو مسئله را بسیار تأکید می کنیم یک امنیت نوزاد و دوم تحریک حواس پنج گانه ی نوزاد که روش ها ی آن را در سی دی های نوزاد توضیح داده ایم. بچه ها باید در بازی  ها ی دوران تحریک و ادراک، هم تحریک و هم درک حواس پنج گانه را پیدا کنند.

ابزار خلاقیت دست و چشم است یعنی بچه ها زیاد ببینند و زیاد لمس کنند. در جامعه ی ما بچه ها خوب می بینند ولی به دلیل نظافت شدید لامسه ی ضعیف دارند. به همین دلیل نمی توانند با دستشان بسازند و خلق کنند . مثلاً بچه های ما ممکن است که خیلی خوب شعر بگویند ولی اصلاً نمی توانند کارهای مجسمه سازی یا نقاشی که کثیفی به دنبال دارد را انجام دهند. نظافت و نظم بدون تعادل، دشمن خلاقیت است.

مهارت دوم: کنجکاوی. مثل خلاقیت ذاتی است، انسان ذاتاً کنجکاو است. کنجکاوی اسم مؤدبانه ی فضولی است. بچه ها فضول هستند چون کنجکاو هستند. کنجکاوی بچه ها را سرکوب نکنید بلکه دامن بزنید و امکان ارضاء به او بدهید. یک نکته ی مهم که باید اشاره کنم، تفکر تولید است که زیر مجموعه ی ابداع در ذهن فعال است. ذهن منفعل بسیار ذهن مصرف کننده ای است اما ذهن فعال، ذهن مولد است. منظور من این نیست که نباید هیچ چیزی مصرف کنیم و فقط تولید کنیم بلکه از یک نوع تفکر و باور صحبت می کنم. تفکر تولید است که خلاقیت می سازد. خانه ی ما مرکز انباشت است یا مرکز ابداع؟

 

 نشست 23- خلاقیت 2

باز هم تأکید می کنم که همه ی صحبتهایی که از اولین جلسه تا اینجا داشته ایم و همه ی صحبت هایی که از این به بعد خواهیم داشت همه برای این است که کودک خلاق پرورش بدهیم. همه ی خصوصیاتی که در مبحث اول یعنی کودک آرزوها با هم بر شماردیم همگی به معنی خلاقیت هستند. خلاقیت مهمترین وجه زندگی است و اهمیت آن روز به روز در حال افزایش است با توجه به این که تحولات جهانی امروز لحظه ای رخ می دهند. سرعت تغییرات شتابان در حال افزایش است و این انسان های خلاق هستند که می توانند همراه این جریان باشند بنابراین همه ی صحبت های ما به این منظور است که بچه های خلاقی داشته باشیم. در آینده انسان های خلاق موفق خواهند بود. کسب وکار و درآمد و شغل در آینده بدون خلاقیت معنا نخواهد داشت. در یادگیری و آموزش خلاقیت حرف اول را می زند.

خلاقیت در تمام ابعاد زندگی ما نقش دارد؛ سعی کنیم نگاه جامع و کلی نگر داشته باشیم. از لحظه لحظه ی زندگی باید برای یادگیری استفاده کنیم و فقط یک ذهن فعال و خلاق است که می تواند در این سیل اطلاعات شناور باشد.

در روابط انسانی، جامعه، خانواده، مادر و پدر و فرزندان و حتی روابط زناشویی، خلاقیت است که می تواند به ما کمک کند. در عبادت و مناسک عبادی هم اگر خلاقیت نداشته باشیم، جوابگو نخواهد بود. در ارتباط با طبیعت و محیط زیست نیز خلاقیت حرف اول را می زند، هیچ عرصه ای وجود ندارد که ما در آن نیازمند خلاقیت نباشیم. در این جا من فقط اشاره کردم شرح و جزئیات آن را خودتان تحقیق و دنبال کنید.

خلاقیت هم مثل بعضی مسائل است که ما با بحران مفهوم آن مواجه هستیم. مثلاً به فرد خلاق، باهوش می گویند یا کلاس خلاقیت می گذاریم و غیره.

 خلاقیت فقط کلاس نیست بلکه خلاقیت بر دو پایه استوار استفرهنگ ------  علم. در جاهای مختلف از فرهنگ و علم، بینشروش، و یا آگاهیدانایی، یاد شده است. کاری که ما در مورد خلاقیت انجام می دهیم، کلاس می رویم و تکنیک آن را می آموزیم و یا از دیگران کمک می گیریم و روش می آموزیم، همه زیرشاخه ی علم است. اما فرهنگ ریشه دارد و آن را به راحتی نمی توان به دست آورد هزاران سال طول می کشد تا شکل بگیرد و یا تغییر کند. یکی از معضلات امروز ما این جاست که فرهنگمان به سمت سکون و رکود می رود. خلاقیت باید تبدیل به فرهنگ شود و ما باید رگه های خلاقیت را در سنت خودمان پیدا کنیم و بر پایه ی آن ها پیوندهای علمی بزنیم و از ترکیب علم و فرهنگ، روش های خلاقانه و زندگی خلاقانه ایجاد کنیم. بدون فرهنگ و بدون علم این منظور امکان پذیر نیست. در فرهنگ باید بینش خلاقانه ایجاد کنیم. دنیای مدرن اصلاً خلاق نیست و کاملاً ضد خلاقیت است و مسئله ای که به عنوان مدرنیسم وارد جامعه ی ما شده است، ضد خلاقیت است و فقط مصرف گرایی است نه تولید؛ ممکن است ظاهر خلاق داشته باشد اما بیشتر برپایه ی مصرف است تا تولید.

هدف ما بومی کردن آموزش ها است یعنی مبانی فرهنگ خودمان را بشناسیم، روش های علمی دنیا را هم بگیریم و از ترکیب این دو یک ساختار فکری و فرهنگی به وجود آوریم که در این مبحث به موضوع خلاقیت می پردازیم .

فرهنگ ما چیست؟

اولین مسئله اصل است بعد اصول و بعد ارزش ها --->          اصل

                                                                                اصول

                                                                              ارزش ها

                                                                              اهمیت

اصل، نقطه و مرکزی است که ما از آن امنیت و آرامش می گیریم. اصل به ما امنیت و آرامش می دهد و ما به آن ایمان داریم و به او توکل می کنیم. توکل یعنی واگذاری. بدون داشتن نقطه ی امنیت و آرامش، بدون داشتن نقطه ای برای ایمان و توکل و بدون گرفتن آرامش از منبع اصلی، خلاقیتی به وجود نمی آید. ذهن های مضطرب نمی توانند خلاق باشند. ذهن هایی که قدرت واگذاری ندارند و همه چیز را خودشان با عقل می خواهند حل کنند خلاق نمی شوند. وقتی بخواهیم همه چیز را با عقل بفهمیم و حل کنیم، خلاق نخواهیم شد. در دایره ی هوش متعادل می بینیم که خلاقیت بین هوش عقلانی و هوش معنوی یا امنیت قرار گرفته است.

 خلاقیت باید به سمت معنویت و به سمت نقطه ی امنیت برود چون اگر به سمت بالا برود می شود هنر و اگر به سمت پایین و عقل بیاید می شود صنعت. یک تفکر عقلانی نمی تواند خلاق باشد چون همه چیز را با عقل می خواهد حل کند. خلاقیت بدون حضور معنویت می شود ساختن، فیلمسازی، آهنگ سازی و ... ما آهنگ خلق نمی کنیم، فیلم خلق نمی کنیم فقط می سازیم. حال چه فرقی بین ساختن و خلق کردن است؟ ساختن فانی است ولی خلق ماندگار است. وقتی خلق می کنیم می شود هنر و جاودان می شود. آهنگ هایی که خلق شده اند را هرچه بشنویم خسته نمی شویم چون کهنه نمی شوند و ماندگارند چون خالقشان متصل به اصل بوده، یک هنرمند نمی تواند بدون اصل باشد چون اگر بدون اصل باشد اثرش ماندگار نمی شود ممکن است که تکنیکش خیلی عالی باشد و سواد بسیار بالایی داشته باشد اما ماندگار نخواهد بود.

هنر به سمت روح تمایل دارد. مثل بعضی ساخته ها که وقتی نگاهشان می کنیم احساس می کنیم که روح ندارد و حتی به زبان می آوریم که"قشنگه ولی روح نداره"! فرق گل مصنوعی و گل زیبا هم در همین است؛ گل مصنوعی ساخته می شود بسیار زیبا ولی روح ندارد.

بعد از اصل، اصول است. یک ساختار خلاق و یک تفکر خلاق و یک ذهنی که دارای ساختار است، حتماً اصول دارد. بدون اصول خلاقیت وجود ندارد. تمام آموزش های ما حول محور رشد است و اصل به ما جهت می دهد، گفتیم رشد یعنی حرکت، اما حرکت به کدام سمت؟ حرکت به سمت اصل یعنی رشد. رشد، یکی از اصول ما در دوره ی کودک متعادل است، ما همه چیز را پیرامون رشد کودک و رشد انسان می بینیم. رشد برای ما یک اصل است. هر مسئله و هر موضوعی که به رشد ما کمک نکند در حیطه ی کاری ما نخواهد بود. رشد برای ما یک معیار است و هرچه را که بخواهیم بررسی کنیم از دریچه ی چشم رشد می بینیم و بررسی می کنیم که به رشد کمک می کند یا نه؟ بنابراین ما اصلاً نمی توانیم بگوییم که داشتن خوب است یا نداشتن؟ اگر اتومبیل به رشد من کمک می کند پس خوب است اگر نه مضر است؛ و هر چیز دیگری که می خواهد باشد، هر چیزی که به رشد کمک کند جزو اصول ما است و آن را قبول داریم اگر کمک نمی کند آن را نمی پذیریم. این یک معیار است که ما قدرت سنجش مسائل را پیدا کنیم وگرنه در دام حکم دادن می افتیم، مثل اسباب بازی برای بچه خوبه یا بده؟ نوازش کودک خوبه یا بده؟ بازی کردن با کودک خوب است یا بد است؟ با معیار رشد، بد و خوبی در کار نیست بلکه می سنجیم که اگر در مسیر رشد است انجامش می دهیم و اگر در مسیر رشد نیست انجام نمی دهیم. خیلی وقت ها محبت های پدر و مادرها مانع رشد است. قبلاً هم اشاره کردم به چهار عامل موانع رشد کودک یعنی نظافت و نظم و آموزش و تربیت، این چهار عامل هم اگر در خدمت رشد باشند خیلی خوبند ولی اگر مانع باشند مخرب خواهند بود. پس ما نیاز به معیار داریم تا قدرت سنجش پیدا کنیم و اصول برای ما معیار هستند.

یکی دیگر از اصول ما «شناخت» است که شامل مراحل رشد و درک انتزاعی است قبلاً مفصل راجع به آن صحبت کردیم.

اصل دیگر در رویکرد کودک متعادل « تعادل » است. ما همه چیز را در مقیاس تعادل می بینیم. به مادری توصیه کردم که در روز چند دقیقه با کودک خود بازی کند؛ مادر اذعان کرد که من آنقدر درگیر غذای این بچه هستم که اصلاً وقت نمی کنم! پرسیدم مگه شما چی می پزید و چی کار می کنید؟ گفتند از صبح که بلند میشم خرید و بشور و بعد همه ی مغزهارو می گیرم و با عسل قاطی می کنم و آب گوشت درست می کنم و خلاصه هر پنج دقیقه یک قاشق دهان فرزندم می گذارم آخه باید الآن به تغذیه اش خیلی توجه کنم!!!! خوب این یک عدم تعادل در رفتار این مادر است.

اصل دیگر «احساس است». که در نشست 24  و 25 درباره ی آن صحبت خواهیم کرد.

بعد از اصول، نظام ارزش های ما قرار دارد. چه ارزش هایی داریم؟ یک بخش از فرهنگ ما ارزش است و ما نمی توانیم ارزش ها را فدای اهمیت ها کنیم. اهمیت ها مهم هستند و مهارت ها شامل آن می شود و ارزش ها نیز جایگاه خودشان را دارند. ارزش ها از اصول ما ناشی می شوند وقتی ما معیار داریم با این معیارها ارزش ها را می سنجیم. خلاقیت بدون داشتن ارزش امکان ندارد. اگر در زندگی مان نظام ارزشی نداشته باشیم خلاق نمی شویم. کاری که در حال حاضر ما می کنیم تقلید است و خلاقیت با تقلید میسر نمی شود. ارزش زیر بنای خلاقیت است.

اصل و اصول تغییر ناپذیر و ثابت هستند به خصوص اصل. اما در ارزش ها ما میتوانیم با دیگران در جهت ارتقائ آن ها تعامل داشته باشیم. ارزش ها همیشه به سمت بهتر شدن هستند و بالا می روند بنابراین اگر ارزشی پایین بیاید دیگر ارزش نیست. اهمیت و مهارت یا روش ها را هم دیگر می توانیم از همه جا کسب کنیم و یاد بگیریم و می توانیم از علم کمک بگیریم.

خلاقیت را در پنج مکتب مطرح روانشناسی بررسی کردم. اکثر کتاب های در دسترس ما ترجمه هستند و حاصل تلاش دانشمندان و متفکران بزرگی است و این  ها خزانه ی عظیم علم بشریت هستند بنابراین صحبت من اصلاً نفی این منابع نیست، علم و عالم همیشه محترم است. علم ممکن است نقد شود ولی ارزش علم و عالم هیچ وقت از بین نمی رود مثل فروید که از بنیانگذاران علم روانکاوی است و توسط شاگردان خودش نقد شد ولی ارزش فروید هیچ زمانی از بین نمی رود. یکی از مکاتبی که خلاقیت را در آن بررسی کردیم روانکاوی است. مکتب دیگر، رفتارگرایی است که رویکردی است که امروزه در دنیا حرف اول را می زند. مکاتب جدید همگی این رویکرد را نقد کرده اند ولی در اکثر کشورها بخصوص در ایران حرف اول را می زند و چه در خانه و چه در مدرسه و اجتماع  کاملاٌ رویکرد رفتارگرا داریم، آن هم از نوع منحط و مخرب. رفتارگراها خیلی روی موضوع تنبیه و تشویق تأکید دارند و بیشتر به تشویق می پردازند ولی ما بیشتر به تنبیه می پردازیم و آن چنان شدید عمل می کنیم که آن را تبدیل می کنیم به مجازات و چنان بلایی سر طرف و بچه مان در می آوریم که تا آخر عمرش یادش نرود، منظور من از رفتارگرایی منحط این است. بسیاری از کتابهای حاضر در بازار برپایه ی رفتارگرایی است.

شناخت گرایی مکتب دیگری است که بسیار به هوش اهمیت می دهد نه به رفتار بلکه به تجربه ی کودکان اهمیت می دهد. در رأس شناخت گراها ژان پیاژه است که 50 سال روی هوش کودکان کار کرده است و خانم ماریا مونته سوری.

مکتب گشتالت مکتب دیگری است که یک پارچه نگر است. مکتب انسان گرا نیز که امروزه در ایران خیلی مطرح است با نام های مزلو و کارل راجرز، که بیشتر بر روی روابط انسانی و غنی بودن محیط از نظر عاطفی  تأکید دارند. بسیاری از کتاب های بازار نیز برپایه ی این نظریات است. این مکاتب خیلی جاها با هم در تعارض قرار می گیرند بنابراین خواندن این کتاب ها بدون شناخت، ذهن ما را بدتر آشفته می کند به همین دلیل من معدل این پنج مکتب را گرفتم؛ نکاتی که همه مکاتب روی آن اتفاق نظر دارند بعلاوه ی منابع سنتی خودمان.

وجه افتراق و اختلاف نظرها را تا حدود زیادی حذف کردم و مطالبی را در این جا بازگو می کنم که شامل رفتارهایی است که به شکوفا شدن خلاقیت کمک می کند و آن ها را هم از علم نوین یعنی همین مکاتب و از سنت اصیل خودمان گرفته ام.

رفتار ما با کودک چهار محور دارد. یک محور محبت است و یک محور خشونت. هر رفتاری که به رفع نیازهای کودک کمک می کند و او را در مسیر رشد قرار می دهد این رفتار محبت محور است که حاصل آن احساس خوشایند و امنیت و آرامش کودک است. رفتارهایی که مانع دسترسی کودک به نیازهایش باشد خشونت محور است، ممکن است که ظاهر بسیار مهربانانه ای داشته باشد، مشکلی که ما با مادرهای فداکار و بسیار مهربان داریم. در مورد محبت و خشونت قبلاً خیلی صحبت کردیم و امروز می خواهم در مورد دو محور دیگر صحبت کنم یعنی رفتارهای کنترل محور و رفتارهای آزادی محور. پس مطابق شکل ما چهار منطقه ی رفتاری داریم. گاهی خیلی به کودک آزادی می دهیم یعنی در منطقه ی رفتارهای آزادی محور قرار می گیریم و متوجه نیستیم که با این رفتار به کودک آسیب می زنیم. گاهی نیز شدیداً به کودک امر و نهی می کنیم و او را کنترل می کنیم باز به کودک آسیب می زنیم. علت بسیاری از موارد اضطراب کودکان که به ما مراجعه می کنند، رفتارهای کنترل محور یا آزادی محور و یا ترکیبی از هر دو است. بی جا و بی موقع کنترل می کنیم و بی جا و بی موقع آزادی می دهیم. در حالی که باید بین این دو رفتار تعادل برقرار باشد و والدین بدانند که چقدر کنترل کنند و چه قدر آزادی بدهند. هردوی این رفتار باید با هم باشند، اقتدار را به یاد دارید؟ بحث اقتدار، تعادل کنترل و آزادی است. وقتی که ما تعریف درستی از کنترل و آزادی نداریم، از تعادل خارج می شویم و وارد منطقه ی خشونت می شویم. در بالا گفتم که تعادل یکی از اصول است که در تمام حیطه های زندگی باید به آن عمل کنیم؛ وقتی تعادل را رعایت کنیم در منطقه ی محبت خواهیم بود ولی اگر از تعادل خارج شویم به سمت پایین می آییم و چه بخواهیم و چه نخواهیم وارد منطقه ی خشونت می شویم. پس در کل هرنوع عدم رعایت تعادل در رفتار با کودک، منجر به خشونت خواهد شد. قبل از این که وارد انواع رفتارهای تقویت و تضعیف خلاقیت شوم، کمی به دلیل وجود بحران مفاهیم، بر روی واژه ی آزادی مکث می کنم، جامعه ی ما برداشت درستی از کلمه ی آزادی ندارد، شما آزادی را در مقابل چی می گذارید؟ پاسخ: اسارت، جبر، محدودیت. دقیقاً مشکل همین جا است! کلمه ی مقابل آزادی، محدودیت نیست بلکه اسارت است. خیلی مواقع محدودیت عین آزادی است و بالعکس، آزادی عین محدودیت است. بله ما واقعاً نمی دانیم که آزادی چیه، چون عرصه ها را نمی شناسیم؛ ما در عرصه ی مادی آزادی مطلق نداریم. امکان ندارد که جایی که مادیت باشد، آزادی مطلق باشد، هیچ جا وجود ندارد نه در آفرینش و نه در نظام هستی، هیچ جا. همیشه آزادی با محدودیت همراه است چون ماده محدودیت دارد. هر چیزی که در طبیعت وجود دارد، محدود است؛ آیا آزادی مطلق در آن سراغ دارید؟ به یاد دارید شکل ذهن فعال یک مخروط دهان باز رو به بالا بود و رو به بی نهایت تمایل دارد تا زمانی که در پایین قرار داریم و در عرصه ی مادیت قرار داریم، محدودیت داریم. تا وقتی که در قالب جسممان هستیم و با هویتمان زندگی می کنیم، ما محدودیت داریم و کنترل لازم داریم. زمانی می توانیم آزادی مطلق داشته باشیم که از جسم رها شده باشیم؛ تا زمانی که ذهن ما اسیر مسائل مادی است، منظورم فقط پول و مال نیست تا زمانی که ذهن مادی داریم و ذهن غریزی مان فعال است ما محدودیت خواهیم داشت، زمانی محدودیت برداشته می شود که ذهن بتواند به بی نهایت برسد. در بی نهایت  است که رهایی معنا دارد. پس در سطح هویت و مادیت و جامعه، آزادی بی معنا است. هرکجا، هر چیز، به هرشکل و به هر نحو و هر کاری دلم خواست، در هرزمان با هر کس و .....، این امکان ندارد حتماً آزادی همراه با محدودیت است. اما ما این تصور اشتباه را به فرزندانمان با روش های غلط می دهیم که آزادی را بدون کنترل می بینند و می پذیرند که بعد ها در نوجوانی خودشان را در اسارت می بینند؛ در حالی که ما در اسارت ذهن خودمان اسیر هستیم نه در جای دیگر. چون همیشه تصور کردیم که آزادی یعنی بی کنترلی و بی محدودیتی، در حالی که همچین چیزی امکان ندارد. آزادی با دموکراسی فرق می کند به اشتباه این دو را یکی نگیرید. ما هرجا که از آزادی برای کودک صحبت می کنیم، همراه با محدودیت و کنترل است. همان طور که در نظام آفرینش و طبیعت و هستی هم ما آزادی مطلق نداریم، همه تابع مقررات هستند حیوانات و نباتات تابع مقررات غریزی هستند و انسان ها تابع مقررات انتخابی یا قانون هستند. در یک سری از مکاتب جدید و در جامعه ی ما، بعضی ممکن است طرفدار آزادی مطلق باشند ولی در رویکرد ما آزادی مطلق معنا ندارد. آزادی بدون کنترل یعنی خشونت؛ چون با فطرت انسان سازگار نیست و انسان در حالت تعادل آزادی و کنترل است که در مسیر رشد قرار می گیرد و آزادی مطلق فقط در روح انسان معنا دارد. همان طور که آزادی بدون کنترل خشونت است، کنترل بدون آزادی هم خشونت است، برقرار کردن تعادل بین این دو است که حائز اهمیت است و ما را در منطقه ی محبت قرار می دهد. آزادی و کنترل هر کدام به تنهایی منجر به خشونت هستند، همان طور که بسیاری از اضطراب های امروز کودکان حاصل نداشتن کنترل در خانه است، خانواده ساختار مشخصی ندارد و جایگاه اصول و ارزش های خودش را نمی شناسد. کودکی که ساختار ندارد اضطراب دارد. اضطراب کودکان ما حاصل، یا محدودیت بیش از حد و یا آزادی بیش از حد است. یعنی چهارچوبشان تناسب با رشدشان ندارد. یا از این طرف بوم می افتیم یا از آن طرف بوم، یا دچار رفتارگرایی از نوع منحط آن می شویم و یا دچار انسان گرایی از نوع مخربش می شویم.

اولین عامل در ایجاد خلاقیت در کودکان، نقش والدین است، والدین به عنوان الگو و حامی حرف اول را می زنند. بچه های ما همان چیزی می شوند که ما هستیم، نه آن چیزهایی که ما می خواهیم. بچه ها به پدر و مادر نگاه می کنند و از آن ها الگو می گیرند. پس تمام بحث ها و موضوع هایی که تا به این جا مطرح شده است، با تأکید بر نقش والدین است. یعنی اگر بچه ی منظم یا خلاق یا هرچیز دیگر می خواهیم اول باید ببینیم ما به عنوان پدر و مادر، خودمان چه الگویی برای فرزندانمان هستیم. یکی از عواملی که بر خلاقیت کودکان بسیار تأثیر دارد، داشتن والدینی بسیار محکم و مقتدر و درعین حال مهربان است که قدرت ایجاد تعادل در بچه ها را داشته باشند. والدین ضعیف و مظلوم نما و بدبین، الگوی خوبی برای بچه ها نیستند و نمی توانند به شکوفایی خلاقیت در بچه ها کمک کنند. وقتی از الگو بودن پدر و مادر حرف می زنیم، منظور این نیست که مانند یک الگوی نقاشی به کودک دیکته کنیم که چه شکلی باشد، بلکه منظور این است که پدر و مادر چه شخصیتی دارند، این شخصیت الگوی فرزندان است. قبلاً هم گفتم که الگو اصلاً چیز بدی نیست و حتی لازم است اما چگونه از آن استفاده می کنیم؟ مجموعه ی (الگو، تکرار و انباشت) تا وقتی که زیر مجموعه ی پردازش باشند بسیار خوب و لازمند چون ما اصلاً پردازش بدون الگو نداریم و یا ما پردازش بدون انباشت نداریم منتهی یک موقع انباشت در حافظه ی سیستماتیک است که جا به جا به ما یاری می رساند و یا یک موقع فقط انبار کارتن خالی است و بایگانی راکد است. ما تکرار را هم لازم داریم مگر بدون تکرار می توان زندگی کرد منتهی تکرار در قالب پردازش مدنظر ما است.

عامل بعد، امنیت و شخصیت است، محیط امن و شخصیت با ثبات، که در این جا به این دو موضوع نمی پردازیم چون قبلاً خیلی در مورد این دو صحبت کردیم.

عامل بعد، که عامل بزرگ ایجاد خلاقیت است، محیط غنی است. محیط غنی برای تجربه و بازی های کودک. چه چیزی محیط را ضعیف می کند؟ عوامل چهارگانه (نظم، آموزش، تربیت، نظافت) کسانی که خیلی شدید این چهار عامل را انجام می دهند، رفتار کنترل محور دارند. محیط غنی محیطی است که محیط امن بازی باشد و جایی است که انگیزه و عمل در تعارض نباشند و کودک هر کاری که لازم دارد انجام دهد بدون این که آشفتگی ایجاد کند و به دیگران و خودش آسیب وارد کند و تخریب ایجاد کند و بدون این که مزاحم دیگران شود. و این اصلاً به معنای آزادی مطلق نیست و باز روی کنترل تأکید می کنم.

عامل بعد قانون است. گفتیم بدون قانون نمی توانیم زندگی کنیم منتهی قانونی که مبنی بر ارزش ها است و آگاهی دهنده است. همیشه قانون پشتوانه اش ارزش ها است و هدفش آگاهی دادن است. در حقیقت آن چیزی که ما را محدود می کند باید ارزش های فرهنگی ما باشد نه ذهنیت دیگران. قانونی که مبتنی بر ارزش ها است و آگاهی دهنده باشد، مد نظر ما است. قانون هایی که مبتنی بر ذهنیت ما هستند، مخربند و والدین کنترل محور این گونه عمل می کنند که در دایره ی رفتار ما به آن سخت گیری می گوییم، این والدین قوانین وضع می کنند و با قدرت و زور و خشونت اجرا می کنند، (اگه این کار رو نکنی، مامانت نمیشم!! دوستت ندارم و ...ببین چقدر بچه ی بدی شدی!!) این والدین از اهرم های محبت مشروط و اهرم احساس گناه و اهرم مقایسه، قوانین ذهن ساخته ی خودشان را اجرا می کنند در حالی که قوانین برپایه ی ارزش ها و علم باید باشد، آگاهی دهنده باشد و به رشد کودک کمک کند، مباحث تنبیه و تشویق را دوباره مطالعه کنید. خیلی وقت ها بچه ها تنبیه می شوند چون مطابق میل من رفتار نکردند؛ نه بر خلاف ارزش ها، چون خود من هم اصلاً ارزش ها را نمی شناسد. اگر نظام ارزش ها برای ما مشخص نباشد، ذهنیت ما جای آن را می گیرد. محیطی که تحت کنترل ذهنیت آدم ها باشد محیط خلاقی نخواهد بود، اما محیطی که ارزش ها در آن روشن و مشخص باشد و تحت کنترل ارزش ها باشد محیط خلاقی خواهد بود. وقتی می گوییم محیط امن بازی یعنی یک سفره پهن می کنیم، رنگ و هر وسیله ی دیگر بازی را برای کودک می گذاریم، لباس کار هم تن کودک می کنیم و به او فرصت تجربه می دهیم اما در چهارچوبی که برایش تعیین کردیم یعنی داخل سفره. در این حالت کودک وقتی مشغول بازی می شود، دیگر نگران نیست و نمی ترسد.

یک مثال دیگر در مورد ارزش که همیشه بیان می کنم، سفره ی غذا است. در خانه ی پدری من،  نشستن دور سفره ی باز یک ارزش بود و هم اینک در خانه ی خودم و برای بچه هایم هم یک ارزش است. همیشه وقتی سفره باز می شد بدون کلامی حرف من پای سفره می نشستم ممکن بود گاهی هم تذکر داده باشم ولی تا سفره باز می شد همه مودب سر سفره می نشستیم چون یاد گرفتیم که سفره احترام دارد. این یک ارزش شفاف و روشن برای همه ی خانواده بود. دیگه این مسئله را نداشتیم که من میگممممم! حالا که سر سفره نمی نشینی!! من میدونم با تو. سفره یک ارزش است و همه با هم توافق کردیم که برای همیشه تا آخر عمرمان سفره یک ارزش است و همه باید دور آن بنشینند. این قانون بر مبنای ارزش ها است. قانون برمبنای نظریه ی شخصی من تبدیل به خشونت و ناراحتی و غیره می شود.

پس قانونی که برمبنای ذهنیت باشد می شود سخت گیری، ویژگی والدین کنترل محور این گونه است. برعکس این حالت هم ممکن است یعنی والدینی هستند که هیچ قانونی برای تربیت کودک ندارند و کودک در یک دنیایی از بی قانونی زندگی می کند و هروقت از این والدین می پرسیم، پاسخ می دهند که خودش می خواهد و این عبارت خودش می خواهد یا خودش دوست دارد، تکیه کلام این والدین است؛ می پرسیم چرا کودک این کار را می کند؟ نمی دونیم. چرا آن کار را می کند؟ حریفش نمی شویم، خودش می خواهد. این والدین آزاد محور هستند. بی قانونی، آزاد محوری است که همه چیز به سلیقه و خواست کودک است.

نکته ی بعد در تقویت خلاقیت، توجه به دست آورد است نه نتیجه. ما عادت کردیم که بیشتر به نتیجه فکر می کنیم و از فرآیند لذت نمی بریم. ما به این نکته به خصوص در بازی ها نیز خیلی تأکید می کنیم. زندگی یک برآیند و یک حرکت است؛ هیچ رسیدنی در آن معنا ندارد و هیچ نتیجه ای ندارد، تنها نتیجه ای که دارد رشد است؛ رشد هم فقط در حرکت است و هیچ نتیجه ای هم ندارد. بنابراین در بازی بچه ها و در کار کودک به فرآیند کار آن ها توجه کنید نه به نتیجه ی کارشان. اگر یک پازل دست کودک داده اید مهم این است که ازبازی با آن لذت می برد مهم نیست که چیده یا نچیده؛ نتیجه مهم نیست بلکه فرآیند مهم است. توجه به نتیجه مانع خلاقیت است. درست کاری که ما با دانش آموزان می کنیم، برای ما نمره مهم است در حالی که مهم این است که بررسی کنیم ببینیم دانش آموز از این کلاس چی دریافت کرده است.

نکته ی بعد سؤال است. ما  همیشه می گوییم که از بچه ها سؤال نکنید اما در بعضی کتاب ها می گویند که سؤال کنید، این تضاد به خاطر نقص در ترجمه است. از بچه ها سؤال نمی کنیم بلکه برای بچه ها ابهام ایجاد می کنیم اما نه در ذهن بلکه در عمل. اگر با بچه گفتگو می کنیم باید در عینیت کامل باشد یعنی در مورد کاری که خودش توانایی انجامش را دارد یا هر چیزی که آن را می بیند، باشد. از بچه در مورد محفوظات و در مورد یادگرفته هایش سؤال نمی کنیم. بلکه در مورد هر چیزی که درحال اتفاق است یا قابل دیدن است گفتگو می کنیم و طوری صحبت می کنیم که در ذهن کودک سؤال ایجاد شود. این کار با رشد مغز او کمک می کند. گفتگو با کودک را باید یاد گرفت. مثلاً در حال انجام کار خانه هستید، برای او توضیح دهید که چه کار می کنید و حتی از او توصیح بخواهید چون کاملاً عینیت دارد. «این سیب زمینی ها را دارم خرد می کنم، کودک: مامان سیب زمینی از چی درست شده؟ مادر این جا بهتر است که فوری پاسخ ندهد بلکه کودک را مشارکت بدهد؛ خودت چی فکر می کنی؟». «سیب زمینی خام رو میشه خورد؟ ....» این ها همه گفتگو است و به خصوص گفتگو درمورد یک عینیت است نه ذهنیت. وقتی به ذهنیت تبدیل می شود که به عنوان مثال ما بیاییم و بگیم: می دونی سیب زمینی از چی تشکیل شده؟ سیب زمینی جزو غده های ریشه ای است و .... خوب بچه ای که تا به حال نه زمین کشاورزی دیده نه سیب زمینی کاشته شده دیده، هر چه ما توضیح دهیم هیچ فایده ای ندارد و حتی آسیب به ذهن کودک خواهد بود.

سؤال و امتحان برای ارزیابی محفوظات است و جزو رفتارهای کنترل محور است. از بچه می پرسیم که توی مهد شعر چی خوندین بخون ببینم!! مسئله هاتو حل کردی و ..... والدین کنترل محور می خواهند که از همه چیز بچه سردر بیاورند و هیچ حریمی برای بچه قائل نیستند مخصوصا برای زمان هایی که خودشان کنار بچه حضور ندارند. من همیشه میگم که این مادرها بدشان نمی آید که یک دوربین مداربسته بالای سر بچه وصل کنند که هر جا که بچه میره مادر هم از دور کنترل کنه! حتی بچه با پدرش میره بیرون، بر که میگرده، کجا رفتین؟ چی خوردین؟ با کی صحبت کردین؟ چی گفتن؟...... این ها همه رفتارهای کنترل محور هستند.

از عوامل دیگر تقویت خلاقیت، رابطه ی برنده / برنده است. این رابطه بسیار مهم است چون یک انسان خلاق وارد مسابقه و جایزه نمی شود. مسابقه و جایزه دشمن خلاقیت هستند. حتی در سطح بین المللی. جشنواره ها خیلی خوبند اما به شرطی که جایزه و انتخاب بهترین در آن نباشد. بسیاری از هنرمندان در بعضی از آثارشان خفه شدند چون اول شدن و جایزه گرفتن دشمن خلاقیت است. شاگرد اول شدن دشمن خلاقیت است. زمانی که ما در فضای مسابقه و جایزه قرار می گیریم، از معنویت دور می شویم و سوق پیدا می کنیم به سمت ساختن. بسیاری از هنرهای امروز فقط ساخته است و هنرمند فقط به دنبال ساختن است نه خلق کردن. وقتی دنبال مسابقه می رویم در دام ساختن می افتیم و از هنر دور می شویم.

نکته ی بعد، دیگر پذیری و معاشرت با باورهای مختلف است. بچه های ما باید در قالب ارزش ها همه ی طبقات اجتماعی را تجربه کنند. باید یاد بگیرند که دیگران هم مثل من انسان هستند و همه ی انسانها از نظر  انسانیت در برابر اصل در یک جا قرار دارند. هیچ انسانی بر انسان دیگر برتر نیست. هر انسانی عقیده ی خودش را دارد. بچه ها باید بتوانند و یاد بگیرند که با عقاید مختلف معاشرت کنند و این جا است که نقش والدین بسیار مهم می شود. باز هم تأکید می کنم این موضوع هم باید در قالب ارزش ها باشد. از فردا از آنور بوم نیفتید و به هر مهمانی یا هر جمعی که انواع مسائل در آن ها هست بروید که سلطانی گفته دیگه، بچه ی ما باید تجربه کنه. نه این طور نیست؛ اصول و ارزش ها این جا است که به ما کمک می کند تا تشخیص ما بالا برود. بچه ها مکان ها و معاشرت های مخرب را اصلاً نباید تجربه کنند و حتی نباید ببینند. تأکید می کنم بچه ها زیر 6 سال و حتی زیر 10 سال نباید هر صحنه و هر جیزی را ببینند و تجربه کنند. بچه ها به خصوص زیر 6 سال نباید بی اعتمادی را تجربه کنند؛ اصلاً نباید آدم ها را بد و خوب کنیم. برای بچه ی زیر 6 سال همه ی آدم ها باید خوب باشند تا بعدها بتواند تفاوت اعتماد و اطمینان را درک کند. اگر کودک را بی اعتماد بار آوریم در جامعه آسیب خواهند دید. بجه ها هرچیزی را نباید تجربه کنند هر چیز را در زمان خودش تجربه خواهند کرد و یاد خواهند گرفت. تعادل را باید رعایت کنیم و بچه ها را به خاطر سلیقه و عقاید و ارزش های متفاوت نیز نباید منع کنیم چون بچه ها باید معاشرت داشته باشند.

فشار برای همرنگ شدن نکته ی بازدارنده و تضعیف خلاقیت است. وقتی تلاش می کنیم به جای پذیرش دیگران، همرنگ آنها شویم در دام تظاهر و ریا می افتیم. بچه ها نباید تحت فشار قرار بگیرند برای همرنگ شدن بلکه باید خودشان باشند همان که هستند. فشار برای همرنگ شدن مانع خلاقیت است.

نکته ی بعد توجه به نیازهای جامع کودک، اعم از مادی و معنوی است. وقتی می گوییم معنوی منظور شناخت، عواطف، امنیت، احترام و نیازهای روحی کودک است. نیازهای کودک باید برآورده شود نه خواسته های کودک. توجه به خواسته های کودک، مانع خلاقیت است. توجه به خواسته از ویژگی های والدین آزادی محور است این والدین هم به دلیل کمبود دانش و هم به دلیل قبول نداشتن سنت، بچه ها را رها کرده اند و نیازهای بچه ها را نمی شناسند. من همیشه گفتم که مادرهای سنتی به دلیل ارتباط با فطرت مادری اش معمولاً بدون اشتباه عمل می کرد. یک مادر هم فطرت مادری دارد هم غریزه ی مادری و با تکیه به این دو خوب می داند که با فرزندش چه کار باید کند. در دنیای امروز به اشتباه آگاهی و مهارت از مادر و پدران گرفته شده و به متخصصین داده شده و پدر و مادر را تبدیل به مستخدمین و پرستارکودک کرده در نتیجه  نمی دانند که با بچه چه کار باید بکنند و نمی توانند با بچه ارتباط بگیرند و نیازهای کودک را نمی شناسند. نه خودشان را قبول دارند و نه علم دارند. در حالی که یک مادر سنتی بدون این که کلاسی رفته باشد دقیقاً نیازهای کودک را می شناسد. دیدید مادربزرگ ها چقدر خوب با بچه ها ارتباط می گیرند و متوجه نیازهای او می شوند. والدین آزادی محور نه نیازهای کودک را می شناسند و نه طریقه ی پاسخگویی به نیازها؛ در نتیجه می روند سراغ خواسته های کودک. بچه نیمه شب بلند میشه میگه من ساندویچ کالباس می خوام، پدر پامیشه و میره می گیره و میاره، بچه میگه نخیر من سوسیس می خوام!!! بعد می گیرن بچه را می زنن!!!. به نیازهای کودک اگر پاسخ ندهید تبدیل به خواسته می شود. برای تقویت خلاقیت در کودک باید نیازهای او را بشناسیم.

نکته ی بعد، اعتدال عاطفی است. باز هم به تعادل، یعنی یکی از اصول می رسیم. اعتدال عاطفی یعنی رابطه ی عاطفی صحیح، هیجان مشترک، باهم زندگی کردن. اعتدال عاطفی به تقویت خلاقیت کمک می کند و نقطه مقابل آن که باعث تضعیف خلاقیت می شود، بردگی عاطفی است. بسیاری از مادران بدون آن که متوجه باشند متخصص برده داری هستند. کاری می کنند که کودک برده ی عاطفی شود چون خودشان هم به این حالت عادت دارند. خیلی از اختلافات زناشویی که بررسی می کنیم ریشه در همین مسئله ی بردگی عاطفی دارد؛ نمی توانند مانند دو موجود عاقل و بالغ با هم ارتباط برقرار کنند چون تفکر خلاق ندارند. بردگی عاطفی مانع خلاقیت است. از جمله موانع عاطفی خلاقیت، شرطی شدن و احساس گناه دادن و  دلبستگی ایجاد کردن نیز هستند. در خیلی از وابستگی های کودکان به مادر، وقتی بررسی می کنیم می بینیم که در واقع این خود مادر است که به بچه وابسته است ولی طوری وانمود می کنند که این کودک است که به آن ها وابسته است. وابستگی یعنی بردگی عاطفی. چه با کودک و چه با همسر. در حالی که رابطه ی عاطفی قوی و هیجان مشترک است که نقطه ی تعادل است.

نکته ی بعد، لذت از کار کودک است. در این حالت والدین از کار کودک لذت می برند و به بچه افتخار می کنند. پدر و مادر با کودک وقت صرف می کنند و با هم می سازند و بازی می کنند و تولید می کنند. خلاقیت از نظر بازی و کار کودک، کار بسیار پر ریخت و پاش است و بچه ی خلاق اصلاً بچه ی آرامی  و منظمی نیست، و ممکن است در هنجارهای والدین جای نگیرد در نتیجه والدین به این گونه بچه ها به عنوان مقصر و گناهکار نگاه می کنند و به او افتخار نمی کنند و احساس سرشکستگی از داشتن چنین بچه ای می کنند. چون جامعه ی ما دارای هنجارهای به شدت ضد خلاقیت است، بنابراین مواظب باشید چون ممکن است که بچه های خلاق، بچه های بهنجاری به حساب نیایند.                                                                                               

حال حالت ضد خلاقیت این نکته زمانی است که دنیای پدر و مادر از دنیای بچه ها جدا است. همه ی مسائل کودک را واگذار می کنند. امروزه ببینید چقدر پدر و مادرها دنبال کلاس هستند؛ چون همه چیز را واگذار کردیم به کلاس ها و خودمان هیچ کاری نمی کنیم. کلاس به کودک فقط تکنیک می دهد، رابطه ی عاطفی که برقرار نمی کند. بهترین حالت این واگذاری این می شود که بچه ها معلم و مربی خود را بیشتر از پدر و مادرشان خود دوست خواهند داشت.

نکته ی بعد تشویق است. تشویقی خلاقیت را پرورش می دهد که تشویق معنوی، شخصیتی و عاطفی باشد؛ احساسی و شوق و شور درونی باشد. جایزه ی مادی و تشویق بی جا مانع خلاقیت است. جایزه ی مادی و پاداش دادن بچه را معامله گر بار می آورد؛ و همین تفکر است که در بزرگسالی دائماً دوست خواهند داشت که در مسابقه شرکت کنند.

نکته ی بعد که بسیار مهم است، جدایی کار از وجود است (کار -- وجود). کار کودک از وجودش جدا است. وقتی می گوییم کار از وجود جدا است یعنی ما والدین این توانایی را  به دست آوریم که زمانی که کودک ما کاری انجام داد خصوصاً کار اشتباه، ما این قدرت را داشته باشیم که در ذهن خودمان تحلیل کنیم که این یک کودک است و دارای یک وجود است ولی یک کاری انجام داده؛ یعنی ذهن ما قدرت جدا کردن وجود کودک از کاری که انجام داده را  به دست آورد. کار را می توان نقد کرد ولی وجود را نه. وجود کودک همیشه باید تأیید شود. ما هیچ جا نداریم که گفته باشد که وجود باید نقد شود، بزرگسال و کوچک هم ندارد آن چیزی که باید نقد شود، کار است. وجود همیشه محترم است. پس به عنوان والدین کار کودک را نقد می کنیم و وجود او را تأیید می کنیم. در این حالت است که درک مسئول به وجود می آید. درک مقصر و درک مظلوم توانایی جداکردن کار از وجود را ندارند نه درمورد خودشان و نه در دیگران. یک درک مقصر به خاطر کار اشتباه خودش را سرزنش و تحقیر می کند و به خاطر آن به خودش آسیب می زند و درک مظلوم این کار را با دیگران می کند. اما درک مسئول هیچ وجودی را تخریب نمی کند و فقط کار را نقد می کند و این کار را هم درمورد خودش و هم درمورد دیگران انجام می دهد.حتی درک مسئول در نقد اول با تأیید شروع می کند.

وقتی توانایی جدایی کار از وجود را پیدا کردیم به دو نکته می رسیم، یکی اشتباه است. ما به بچه ها باید اجازه ی اشتباه بدهیم چون اگر اشتباه نکنند رشد نمی کنند. من نمی دونم این باور از کجا آمده که هیچ کس حق اشتباه ندارد. درک مقصر به خودش اجازه ی اشتباه نمی دهد. مگر می شود که بدون اشتباه رشد کرد؟ بچه ها باید اشتباه کنند و باید حق اشتباه کردنشان را به رسمیت بشناسیم و به حق اشتباهشان احترام بگذاریم. کسی که اشتباه می کند چه کودک و چه بزرگسال، کارش را نقد می کنیم ولی سرزنش نمی کنیم. بچه لیوان شیر دستش بوده افتاده ریخته، ریخته شدن شیر یک اشتباه است ولی واکنش مادر چی باید باشه؟ حتی اگر بخواهیم نقد هم کنیم اول باید وجود کودک را تأیید کنیم، از او حمایت کنیم بعد نقد کنیم و کار درست را به او یاد بدهیم. مثل مادری که قبلاً مثال زدم که وقتی فرزندش لیوان شیر از دستش ریخت، با ذهنی آماده با جدایی کار از وجود فرزندش اول جمع کردن شیر را به صورت بازی درآورد و بعد با حمایت یک لیوان پلاستیکی حاوی آب به فرزندش داد تا تمرین ریختن مایعات در لیوان را کند و مهارت آن را به دست آورد. این مادر اول با بازی با شیری که زمین ریخته، وجود کودک را تثبیت کرد و او را تقویت کرد، بعد او را نقد می کند، عزیزم بلد نیستی بریزی، بیا این بطری آب این هم لیوان، تمرین کن تا یاد بگیری. این میشه نقد.

بچه ها نباید به خاطر اشتباه سرزنش شوند بلکه بچه ها باید یاد بگیرند مسئولانه جبران کنند و این گونه درک مسئول در بچه ها به وجود می آید. با درک مسئول است که کودک خلاق می شود، باید بداند که اشتباه کرد حالا باید جبران کند و بها بپردازد.

مسئله ی بعد شکست است. انسان ممکن است در کارش به نتیجه نرسد. وقتی که ما نتیجه مدار هستیم و به نتایج فقط فکر می کنیم، اگر به نتیجه ی مطلوب خود نرسیم، برایمان شکست می شود. بحث پیروزی و شکست یک بازی ذهن است و هیچ ارزشی ندارد. ما چیزی به نام شکست نداریم. بارها مثال ادیسون را زده ام که حدود صد بار آزمایش لامپ را انجام داد ولی نشد، بهش گفتند خسته نشدی این قدر شکست خوردی؟ جواب داد من شکست نخوردم بلکه صد روش پیدا کردم که با آن ها نمی توان لامپ را روشن کرد. اشتباه ابزار رشد است. ما شکست نداریم بلکه تجربه داریم. وقتی به نتیجه فکر می کنیم خودمان را شکست خورده می بینیم. شکست و پیروزی معنا ندارد و بازی ذهن است. ما روشها و راه هایی را تجربه می کنیم که به آن هدف مطلوبی که می خواهیم برسیم، نرسیدیم.

باز هم داستانی از ادیسون برایتان تعریف می کنم که ببینید وقتی یک انسان خلاق به اصل خود معتقد و ایمان داشته باشد چه روح با عظمتی پیدا میکند و اصلاً ربطی به دین و مذهب هم ندارد. ادیسون از حاصل درآمدهایش یک کارخانه تأسیس کرد که به مبلغ اندکی آن را بیمه کرد و بعد از چند سال بیمه را هم تمدید نکرد. این داستان از طرف پسرش نقل می شود که یک روز به او خبر دادند که کارخانه ی پدرت آتش گرفته، گفت سریع خودم را رساندم و دیدم شعله های آتش تا آسمان رفته و آتش نشانی هم توان خاموش کردن آن را ندارد، با نگرانی دنبال پدرم گشتم دیدم که روی یک صندلی نشسته و از دور به شعله ها نگاه می کند، بغض گلویم را گرفت و رفت سمت پدر و دستم روی شانه اش گذاشتم، تا من را دید گفت: تویی بدو برو مادرت را بیاور ببین چه شعله های زیبایی درست شده او دیدن شعله ی آتش را خیلی دوست دارد زود بیاورش که بعداً ممکن است همچین فرصتی پیدا نکند. عظمت روح را می بینید؟ سال بعدش ادیسون گرامافون را اختراع کرد و سال بعدش نیز فوت کرد. این خصوصیت یک انسان خلاق است. یعنی در هر لحظه خلاقیت می بیند، شعله های آتش زندگی اش را می  سوزاند ولی او در آن ها زیبایی می بیند. درسته این حالات و خصوصیات با نگاه ما خیلی فاصله دارد.

یک نکته ی دیگر که پرانتز باز می کنم و می گویم و در حوزه ی ارزش های زندگی است، بحث مالکیت است. مالکیت و مال من بودن یک فریب بزرگ ذهن است. هر چیزی که در اختیار ما هست امانت است. مالکیت یک فریب بزرگ ذهن است، گول نخورید چون اگر گول مالکیت را بخورید ذهن فعال بسته می شود. ادیسون وقتی شعله را نگاه می کند، گول ذهنش را نخورده و به این معتقد است که هیچ چیزی مال من نبود ولی الان شعله های آتش مال من است چون دارم می بینمشان؛ و لذت می برم.

پس اشتباه، مال کار است به وجود ربطی ندارد.

نکته ی بعد در خلاقیت، قدرت انتخاب و تصمیم است. بچه ها باید بتوانند با توجه به ذهن و توانایی شان انتخاب کنند و تصمیم بگیرند و باید تأیید شوند حتی اگر مورد پسند ما نباشد. باز هم به تعادل تأکید می کنم چون والدین آزادی محور همه چیز را به تصمیم کودک می گذارند و کنترل محورها هیچ چیز را اجازه نمی دهند که کودک تصمیم بگیرد. خانمی می گفت عید ما رفتیم اصفهان خیلی به ما بد گذشت ولی فامیل همه رفته بودند شمال خیلی بهشون خوش گذشته بود، پرسیدم خوب چرا شما شمال نرفتید؟ گفتند آخه از دخترم نظر پرسیدیم که این عید را کجا بریم اون هم گفت بریم اصفهان!!! پریدم دخترتان چند سالشه؟ گفتند 5 سال!! ببینید این جا است که میگم باید به ذهن و توانایی کودک نگاه کرد تا ببینیم که چه تصمیمی در حد او است. تصمیم برای مسافرت خانوادگی در حد بچه ی 5 ساله نیست. تعادل، شناخت، مراحل رشد، سن و .... همه عواملی است که ما باید با جامع نگری در رفتار با فرزندمان در نظر بگیریم.

عامل بعد بهتر شدن مداوم است. بهتر شدن در مقابل بهترین شدن. بچه ها باید خودشان باشند. بهترین شدن هم از فریب های ذهن است بهترینی در دنیا وجود ندارد. بهترین بازی ذهن ما است. در جهان آفرینش بهتر است که وجود دارد. بهتر شدن لحظه به لحظه است که اهمیت دارد نه بهترین شدن. بهترین شدن فریب ذهن انسان است. کدام درخت در دنیا از همه بلندتر است؟! هر درختی ویژگی خودش را دارد و به اندازه ی خودش بلند می شود.

یک دفعه یک کاریکاتور در یک روزنامه دیدم که بسیار جالب بود و نمایانگر خوب فریب مسابقه و بهترین شدن بود. در این کاریکاتور عکس یک اسب را کشیده بودند که پشتش یک گاری بسته بودند و صاحبش برای این که مرتب شلاق نزند انتهای یک چوب بلند یک دسته علف بسته بود و نیم متری صورت اسب جلوی چشمش گرفته بود و اسب هم این علف ها را می دید و می دوید تا به آن برسد و گاری را هم با خوش می کشید، صاحبش هم راحت نشسته بود و خسته هم نمی شد. خیلی وقت ها ما هم همین گونه می شویم؛ یک چیزی به عنوان هدف و نتیجه جلوی ما می گیرند و ما هی می دویم که به آن برسیم و هیچ وقت هم نمی رسیم و نمی دونیم که گاری چه کسی را می کشیم و کجا را جلو می بریم.

عامل بعد تقویت یادگیری به جای یاد دادن. آموزش غیرمستقیم به جای آموزش مستقیم. در این مورد زیاد صحبت کردیم.

عامل بعد خوش بینی و تصویر ذهنی زیبا است. خوش بینی به عنوان واقع بینی، نه بدبینی به عنوان واقع بینی. ما فکر می کنیم که اگر کسی خوش بین است، واقع بین نیست و خوش خیال است. آینده تاریک است یا روشن؟

بسیار روشن است؛ موانعی هم وجود دارد که همه می دانیم. خوش بینی به این معنا است که مشکلات وجود دارند ولی من  انسان از همه ی این مشکلات بزرگترم. همه ی مسائل را می توانم حل کنم؛ چه جوری نمی دانم؛ بلد نیستم، یاد می گیرم. امروزه در جامعه ی ما بدبینی و آینده را سیاه دیدن یک ارزش شده است. کسی که آینده را سیاه می بیند مطلقاً نمی تواند خلاق باشد. اگر فضای خانه ی ما طوری است که همیشه در آن گله گی و شکایت داریم مطمئن باشید که فرزندتان دنبال خلاقیت نخواهد رفت. ما به عنوان والدین باید همیشه به بچه ها اطمینان دهیم که همه چیز عالی است و خوب است و فقط یک مشکلاتی داریم که می توانیم برطرفشان کنیم.

عامل بعد، تفکر وفور است. ما برعکس تفکر ندرت داریم. تفکر وفور یعنی در عالم هستی همه چیز هست و هیچ چیزی تمام نمی شود. اما برای نیازهای ما، نه برای خواسته های ما. گفتم که اگر نیازها را پاسخ ندهیم، تبدیل به خواسته می شود. نیازخواسته. در جهان هستی برای نیاز همه، همه چیز هست. محدودیت هم ندارد و حتی نیاز به انباشت نداریم. تفکر وفور، تفکر بارش و نظر بلندی در سنت ما وجود دارند. این مسئله هم در حد تعادل. از این طرف بوم نیفتیم و بریم زندگیمان را به باد دهیم که بگن ما نظر بلند هستیم. هماهنگی مادیت و معنویت داشته باشیم. تنگ نظری نکنیم. امروزه متأسفانه حتی در متخصصین ما هم تنگ نظری وجود دارد؛ طوری که به من ایراد می گیرند که چرا این همه مطالب خودت را به صورت سی دی و غیره در اختیار همه می گذاری ممکن است که یاد بگیرند و از مطالب تو کلاس بگذارند و .... من هم پاسخ دادم خوب چه بهتر، هدف من هم این است که این مطالب در اختیار همه قرار بگیرد و یاد بگیرند. ما باید تفکر وفور و بارش داشته باشیم نه تفکر ندرت و انباشت.

عامل بعد، شوخ طبعی است. سرخوشی و شادمانگی. منظور لودگی و مسخره کردن دیگران و شوخی و شادی های تحریکی نیست. بلکه منظور خوش طبعی است. بعضی صورت ها را دیده اید، هر وقت نگاه می کنید، می خندد. همیشه حرف های شادی آور می زند؛ منظور ما این شادمانگی است. برعکس آن عبوس بودن و جدی بودن است.

عامل بعد انس با طبیعت است. یک انسان خلاق نمی تواند که دور از طبیعت باشد و سمفونی طبیعت را نشنود و تابلوهای طبیعت را نبیند و با آن در ارتباط نباشد. و همچین کسی اصلاً نمی تواند طبیعت را تخریب کند.

و آخرین نکته، توجه و تأیید به رفتار کودکانه ی بچه ها. درحالی که تأیید و توجه ما بر روی رفتار بزرگسالانه ی بچه ها است. وقتی بچه ها مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنند خیلی کیف می کنیم در حالی که بچه ها برای خلاق شدن باید کودک شوند و کودکی کنند. حتی آدم بزرگ ها هم با کودک درونشان خلاق می شوند. بزرگسالی را در بچه ها تأیید نکنید.

در این جا چند تا از ارزش ها نام می برم و شما خودتان با مطالب بالا تطبیق دهید.

-        آزادیاحترام و یک ارزش خیلی مهم که در خلاقیت بسیار اهمیت دارد، سادگی است. سادگی ذهنی و سادگی زندگی. سادگی در مقابل تجمل. سادگی زیبایی است ولی تجمل زیبایی نیست. تجمل، تظاهر به زیبایی است.

-        فروتنیفروتنی یعنی درک جزء از کل و من به عنوان یک جزء از کل ارزش دارم. همان طور که همه به عنوان یک جزء ارزش دارند. فروتنی تملق نیست چون تملق در مقابل تکبر است. فروتنی چاپلوسی نیست بلکه یک درک درونی و یک درک از خود است. من جزئی از این عالم هستم و به این دلیل اهمیت دارم.

-        بردباری، صبوری و شکیبایی. خلاقیت نیاز به تمرین دارد. بچه ها باید بدانند که چیزی که خلق می کنند یک تمرین است و باید از آن عبور کنند. با نگهداشتن و انباشت کردن، بچه ها را متوقف و منجمد نکنید. بچه باید بتواند بنویسد و بکشد و پاره کند، بسازد و خراب کند. اگر کودک عبور کردن را فرا نگیرد، رشد نمی کند و در همان اثر می ماند.

-        سپاسگزاریبه خاطر بودن در لحظه و اصلاً ربطی به اتفاقاتی که می افتد ندارد. به این دلیل که به من این امکان داده شد که در این لحظه در این جا باشم. هر کجا که هستم، سپاسگزارم. فقط به خاطر این که به من اجازه ی زندگی داده شده سپاسگزارم. انسان خلاق همیشه سپاسگزار است.

-        مسئولیتانسان خلاق درک مسئول دارد. فرق مسئول و مسئولیت را می داند. وظیفه و تعهد را می شناسد.

-        همکاریانسان خلاق دیگر پذیری و تفکر برنده / برنده دارد. مثل یک تیم کوهنوردی نه مثل بازی فوتبال.

-        صداقتیعنی هماهنگی پندار، گفتار و کردار. چی فکر می کنیم و چی به زبان می آوریم و چی عمل می کنیم. با خودتان این مطلب را تمرین کنید. آیا پندار و تفکر ما با کلام و عمل ما هماهنگ است؟ آیا همانی هستیم که در درونیم و همانیم که داریم نشان می دهیم؟ و یا داریم ریا می کنیم و تظاهر می کنیم.

-        عشقیک انسان خلاق در نهایت مسیر به عشق می رسد. عشق یعنی اتصال به مبدأ. یک انسان خلاق، متصل است. شک نکنیم که همه ی انسان ها متصلند و همه ی انسان ها عاشقند، تفاوت فقط در خودآگاهی است. چه قدر می فهمیم که عاشقیم.  و چه قدر نمی فهمیم؟ چه درکی داریم؟ بدون استثناء هر انسان یک هنرمند عاشق است. مهم این است که چه میزان از آن را می بینیم و قبول داریم. زندگی عرصه ی هنرنمایی انسان های عاشق است



مطالب مرتبط

ارتباط با ما
عضویت در خبرنامه
logo-samandehi

نقل مطالب این سایت فقط با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت و برای مقاصد غیر تجاری بلامانع است

نوردیده nooredideh.com

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.

حتما بخوانید!!

پرخاشگری کودک
ادامه مطلب