احساس

نشست 24- احساس 

در جامعه ی ما که بر پایه ی هنجارهای آن زندگی می کنیم، به دو بعد عقل و جسم اهمیت بیشتری داده می شود. بیشترین توان خانواده از نظر مالی و وقت و حوصله صرف این می شود که بچه ها خوب بخورند، خوب بپوشند و خوب درس بخوانند. در مباحث مربوط به جسم دیدیم که ما حتی در این زمینه هم شناخت و مهارت نداریم اما اهمیت فراوانی به آن می دهیم. در حوزه ی عقل و شناخت هم فقط درس خواندن را می شناسیم و شناخت دیگری نداریم. پس متأسفانه می بینیم که در جامعه ی ما تمرکز بیشتر روی دو بعد جسم و عقل است و از دو بعد دیگر غافل هستیم. در مباحث پیشین راجع به معنویت و امنیت و شخصیت صحبت کردیم؛ در این مبحث راجع به احساس خواهیم گفت.

ما از کلمه ی احساس و احساسات خیلی استفاده می کنیم به خصوص خانم ها. چه قدر می گوییم: من حساسم، احساس دارم، احساسات منو درک نمی کنی، مردها احساس ندارند و ...... حال ببینیم که چه قدر از آن اطلاعات و شناخت داریم؟ و چه کار کنیم که از احساساتمان بهتر استفاده کنیم؟

نقش احساس در رشد بسیار مهم است. احساس 80 درصد ریشه ی رفتارهای ما و علت خوشبختی و یا عدم خوشبختی ما است؛ در حالی که نقش عقل فقط 20 درصد است. قبلاً هم این فرمول را گفته ایم:

درک ---- تصور ---- انتظار (نیاز) ---- احساس ---- رفتار

ریشه ی رفتارهای ما احساسات ما است. هیچ کار و فعلی نیست که از ما سر بزند و یک احساسی پشت آن نباشد. ما بر پایه ی درک و تصوری که از خودمان و دنیای پیرامونمان داریم، یک نیاز یا انتظاری را احساس می کنیم و در مقابل دریافت یا عدم دریافت آن یک احساسی خواهیم داشت که این احساس پایه ی شکل گیری رفتار ما خواهد بود.

تمام رفتارهای ما را احساسات ما کنترل می کنند. حال اگر انسان احساس سالمی نداشته باشد، رفتار سالمی نیز نخواهد داشت. پایه گذاری احساس در سال های کودکی است یعنی 6 سال اول. رشد عاطفی در شش سال اول کودکی صورت می گیرد. احساس یک پدیده ی واقعی است و جزو غرایز ما است. شبکه ی عصبی را توضیح دادیم، نتیجه ی چگونگی شکل گیری این شبکه ی عصبی، احساسات مختلف است. احساسات از جنینی شکل می گیرند و نوزاد وقتی به دنیا می آید ساختار احساسی او کامل است در حالی که ساختار عقلی اصلاً کامل نیست و 18 سال طول می کشد تا این ساختار و نظام عقلی و فکری شکل بگیرد ولی نظام عاطفی و احساسی او کامل است. و آن قدر این سیستم در نوزاد کامل و قوی است که خطا نمی کند. نوزاد تمام احساسات مادر را درک می کند چه خوشایند و چه ناخوشایند، همه را درک می کند و خطا ندارد و واکنش نشان می دهد. خیلی وقت ها مادر اذعان می کند که: من نمی گذارم که فرزندم متوجه شود! خوب این مادر زحمت اضافی می کشد چون بچه خیلی زود و سریع متوجه می شود و اصلاً لازم نیست که شما کاری بکنید.

احساس آن بخش از وجود ما است که نمایشگر است و اعلام می کند. به نظر من خود احساس اصالت ندارد یعنی این که ما می گوییم نیازهای عاطفی! نظر من این است که ما اصلاً نیاز عاطفی نداریم بلکه عاطفه و احساس نمایشگر و نشان دهنده هستند درست مثل عقربه هایی که جلوی چشم راننده و یا خلبان قرار دارند و دقیق نشان می دهند که الآن کجای این سیستم چه اتفاقی در حال روی دادن است. اگر آمپر بنزین نشان می دهد که این ماشین بنزین دارد یا خیر، در این حالت خود آمپر که اصالت ندارد. تا حالا شنیده اید که بگیم ماشین را ببریم نیازهای آمپرش را برطرف کنیم؟!

ماشین نیاز به سوخت دارد و این آمپر نشان میدهد که سوخت دارد یا ندارد. خود آمپر که نیاز به چیزی ندارد، در مورد احساسات هم همین طور است. احساسات وضعیت ما را نشان می دهند. انسان دارای دو بعد روح و جسم است. آن بخشی که وضعیت جسمی ما را نشان می دهد را «حس» می گوییم و آن بخشی که وضعیت روحی را نشان می دهد «احساس» می گوییم. مشکلی که ما در زبان فارسی داریم این است که حس و احساس یکی تلقی می شوند در صورتی که در زبان انگلیسی این دو به خوبی تفکیک شده اند و به sense, feeling تعبیر می شوند. اگر دستمان ببُرد، درد می گیرد و حس درد به ما خبر می دهد که برای بدن مشکل پیش آمده؛ گرسنه شویم، حس گرسنگی به ما خبر می دهد که نیاز به غذا داریم. و در مورد خستگی و ..... در کل حس با غرایز ما و جسم ما ارتباط دارد. وقتی پایمان را در آب خنک قرار می دهیم چه حسی داریم؟ حس خوبی داریم و این حس به ما میگه که پایت در جای خوبی قرار دارد ادامه بده؛ حالا اگر یخ کند چی؟ خبر میده که پایت را درآور. حس ها به بدن و غرایز ما برمی گردند و وضعیت و نیازهای بدن را اعلام می کنند. حس قابل توصیف است و ما می توانیم حس هایمان را منتقل کنیم چون در همه ی ما مشترک است؛ همه گرسنگی را می شناسیم.

احساس مربوط به روح انسان است. ما نیازهای روحی داریم. احساسات، نیازها و وضعیت روح را منعکس می کنند. در روانشناسی کلاسیک و علومی که از غرب می آیند به احساسات اصالت داده می شود ولی در جهان بینی ما و در علوم ما به روح اصالت داده می شود. احساس نیازها و وضعیت روح را بازتاب می دهد. اگر من نیاز به نوازش دارم، روح من نیاز به نوازش دارد؛ اگر دریافت کردم در سیستم احساسی منعکس می شود و اگر دریافت نکردم اعلام وضعیت می کند. تمامی احساساتی که ما داریم برای وضعیت حالت روحی ما هستند. علاوه بر احساسات حس ها نیز در بازتاب وضعیت روح دخیل هستند مثل زمانی که اگر قسمتی از بدن ما درد بگیرد ما هم درد را حس می کنیم و هم به خاطر این درد ناراحت می شویم یعنی روحمان هم آسیب می بیند پس احساس و حس هر دو در اعلام وضعیت روح دخیل هستند. عکس این حالت نیز صادق است. زمانی که روح ما تحت فشار قرار می گیرد، جسم ما نیز آزار می بیند؛ بیماری های صعب العلاج امروزی ناشی از فشاری است که روی روح انسان وجود دارد نه روی سیستم عصبی. آزردگی روح برروی جسم تأثیر مستقیم می گذارد.

احساسات هم مانند حس ها قابل توصیف هستند. ما می توانیم احساساتمان را برای یکدیگر بازگو کنیم چون در احساسات هم مشترکیم. ما حالت های روحی و احساسات را می توانیم توصیف و منتقل کنیم مانند: من عصبانی هستم، ناراحتم، غم دارم.

سومین مسئله بعد از حس و احساس، «حال» است. حس و احساس در ذهن اتفاق می افتند ولی حال در بیرون از ذهن اتفاق می افتد. حال، تجربه ی روح در خارج از ذهن است. ما منشأ حال را نمی شناسیم به همین دلیل آن را تبدیل به یک واژه ی سخیف و بی ارزش کرده ایم مثل: حالشو ببر، ضد حال زد، حال ما رو گرفت... در حالی که «حال» واژه ی بسیار باشکوهی است؛ تجربه ی عرفا و بزرگان است. حال تجربه ی روح خارج از ذهن است. به یاد دارید که همیشه از ذهن باز (مخروط رو به بالا) و ذهن بسته (مخروط رو به پایین) صحبت کردیم. حال، تجربه ی ذهن باز است. ارتباط ذهن باز با هستی و کائنات است. این که ما حالمان بد است یا خوب، در رابطه با ذهن است. ذهن های بسته تجربه ی بسیار کمی از حال دارند.

همه ی ما تجربه ی حال را داریم، امکان ندارد کسی این تجربه را نداشته باشد. مثل تجربه ی لجظه هایی که بعداً به هیچ شکلی نمی توانیم توصیفش کنیم. در روانشناسی انسان گرا، مزلو از حال به نام تجربه ی اوج نام می برد و گاردنر به آن هوش وجودی می گوید. بین همه ی انسان ها مشترک است ولی قابل توصیف نیست چون ما چیزی را می توانیم توصیف کنیم که ذهنمان آن را بفهمد خارج از ماهیت خودمان را نمی توانیم بفهمیم چون قابل فهم نیست. معنویت را نمی توان فهمید و حال، تجربه ی معنویت است. ویکتور فرانکل از دانشمندان انسان گرایی به آن معناگرایی می گوید. ویکتور فرانکل سال ها شکنجه های اردوگاه نازی ها را تحمل کرد و سالم ماند چون در حال بود. تمام شقاوت های نازیسم نتوانست او را از بین ببرد. حال، تجربه ی ورای جسم و ورای ذهن است. کسی به آن دسترسی ندارد به همین دلیل تغییرناپذیر است. حال نقطه ی اتصال ما است، قابل انتقال و وصف نیست؛ تأثیرش را در احساس می  بینیم، حاصل آن آرامش است و ما با کلماتی که احساسات را بیان می کنیم، سعی می کنیم که حال را نیز توصیف کنیم مثل "خیلی عالی بود". حال یک تجربه ی شخصی است و هر کسی تجربه ی خودش را دارد.

برمی گردیم روی موضوع احساس که بخش مهمی از ذهن را تشکیل می دهد. بخشی از شبکه ی عصبی حس است. ما سلول های حسی و سلول های حرکتی داریم که شبکه ی عصبی حاصل اتصال این دو به هم است. مأموریت حس این است که انسان را در مسیر رشد هدایت کند. دوباره مثال هواپیما را می زنم، وظیفه ی حس و احساس مثل وظیفه ی کابین خلبان است که خلبان را در مسیر پرواز هدایت می کند. هر کجا که از مسیر خارج شود به او هشدار می دهد؛ اگر در بخشی از هواپیما نیز مشکلی پیش آید، به خلبان خبر می دهد و این جا خلبان است که باید تحلیل کند که این اتفاق در مسیر درست هواپیما است یا نه و اگر نیست آن را اصلاح کند.

نقش اول احساس این است که مرتب به ما نشان دهد که در مسیر رشد قرار داریم یا نه؟. چه جوری به ما خبر می دهد؟ با احساس خوشایند و احساس ناخوشایند. چراغ سبز نشان گر احساس خوشایند و چراغ قرمز نشان گر احساس نا خوشایند است. هر زمان که احساس ناخوشایند دارید بدانید که از مسیر خارج شده اید. نه دیگران را سرزنش کنیم و نه خودمان را بلکه مسئولانه ببینیم که کجا قرار داریم و خودمان را تحلیل کنیم. درک مقصر و مظلوم و مسئول را به یاد آورید. خلبان در کابین نشسته و دستگاه ها به او هشدار می دهند حالا او بنشیند و خودش را و کارخانه ی سازنده ی هواپیما و دیگران را سرزنش کند چه می شود؟ خوب هواپیما سقوط می کند. پس مسئولانه ببینیم که کجا از مسیر خارج شده ایم.احساس مهم تر از عقل است. احساس به ما مسیر را نشان می دهد. عقل موتور است.  

نقش دوم احساس تأمین انرژی است. احساس هم مسیر را به ما نشان می دهد و هم انرژی حرکت می دهد. طبق فرمول قبل از رفتار،  احساس می آید. احساسات انرژی هستند، بد و خوب ندارند بلکه طراحی شده اند که در خدمت انسان قرار بگیرند تا انسان خوشبخت باشد و در مسیر رشد حرکت کند و به تعالی برسد، از حس و احساس عبور کند و وارد حال شود. تمامی احساسات خوب هستند و باید باشند مهم این است که چه استفاده ای از آن ها می کنیم، در مسیر رشد یا در مسیر سقوط؟

رشد عاطفی یعنی که بدانیم از احساسات چگونه استفاده کنیم و چگونه بین احساس و بقیه ی ابعاد رشد به خصوص عقل، هماهنگی ایجاد کنیم. احساس و عقل را چگونه با هم ترکیب کنیم؟ احساس با معنویت، با جسم و در کل بتوانیم رابطه ی احساس را در چرخه ی هوش متعادل تعریف و تمرین کنیم. درست مثل کاری که یک خلبان می کند. پرواز یعنی آشنایی با دستگاه های هواپیما و استفاده از آن ها. رشد هم یعنی آشنایی با احساسات و چگونگی استفاده از آن ها.

چند نفر ما خلبان ورزیده ای هستیم؟ همه ی ما فقط تئوری عمل کرده ایم یعنی نشستیم پشت میز و به ما گفتند که یک خلبان خوب چه کار می کند و ما نوشتیم، کارورزی نکرده ایم. تمرین خلبانی با هواپیما در پرواز است. ما باید عامل شویم . مطالبی را که می خوانیم و یاد می گیریم به آرامی تمرین کنیم. نترسیم و عمل کنیم اول 2 متر پرواز کنیم که اگر زمین خوردیم خیلی آسیب نبینیم بعد 5 متر و بیشتر. یک دلیلی که ما در زندگی مان به عمل نمی رسیم این است که یکباره می خواهیم یک بوئینگ را به پرواز درآوریم بعد هم وحشت می کنیم و به کل از همه چیز صرفنظر می کنیم . تمرین را از کم شروع کنید و کار کنید.

ما در احساس هیچ فرقی بین بچه و بزرگ قائل نیستیم. چون احساسات بخش کودک درون ما هستند. این مطالب هم برای خودتان است و هم برای فرزندانتان. بنابراین این مطالب را بر خودتان منطبق کنید و روی خودتان کار کنید و ببینید که چه کار می توانید بکنید که فرزندانمان تجربه های ما را نکنند.

یک ذهن فعال داشتیم که حاصل تجربه بود و تجربه حاصل کشف، پردازش و ابداع؛ و حاصل آن احساس خوشایند یعنی رشد است. یک ذهن منفعل هم داشتیم که حاصل محفوظات است و محفوظات حاصل الگو، تکرار و انباشت؛ و حاصل آن احساس ناخوشایند است.

ذهن فعال = تجربه (کشف، پردازش، ابداع) = احساس خوشایند = رشد

ذهن منفعل = محفوظات (الگو، تکرار، انباشت) = احساس ناخوشایند = عدم رشد

می بینیم که وجود و ماهیت انسان چه قدر یکپارچه است. به هر بُعد او که می خواهیم جداگانه بپردازیم باز هم با ابعاد دیگر در ارتباط است. پس انسان و مسائل مربوط به او را باید یک مجموعه ببینیم. در احساس هم با ذهن کار داریم چون احساس یک بخشی از ذهن است. یک ذهن متعادل، بخش احساسی متعادل نیز دارد. حال ببینیم که از ذهن فعال چه استفاده ایی در زمینه ی احساس می توانیم بکنیم؟ حاصل ذهن فعال، رشد عاطفی است و حاصل ذهن منفعل، عدم رشد عاطفی است. چگونه احساس ناخوشایند را به احساس خوشایند تبدیل کنیم؟ احساسات چگونه شکل می گیرند؟ چگونه با آن ها باید رفتار کرد؟ پس فرمول ذهن فعال و منفعل را نگه می داریم و به بررسی مغز می پردازیم.

شما از امروز صبح تا حال دچار چه احساس هایی شده اید؟ یکی از حاضرین: صبح یک تلفن به من شد که گفتند به جای ساعت 8 باید ساعت 9 بروم و چون این قرار با کلاسم تداخل پیدا می کرد خیلی ناراحت شدم و اصلاً توقع نداشتم این جوری بشود. آقای سلطانی: شما شنیدید که 9 بیا 8 نیا چرا ناراحت شدید؟ من می دانستم که آن خانم باید ساعت 8 سرکارش باشد ناراحت شدم که چرا کار من را یکساعت عقب می اندازد.

ما این خبر را محرک می نامیم. این خبر از طریق گوش وارد مغز می شود و به قسمتی می رود که به آن  مترجم و مفسر می گوییم. آقای سلطانی: چه تفسیری از حرف این خانم منشی کردید؟ با خودم گفتم که چه قدر بی انضباط است. قسمت دیگری در مغز بعد از مترجم وجود دارد که «پردازش » نام دارد. مترجم یا مفسر عین آن چیزی که می شنود را به پردازش نمی فرستد بلکه تفسیر خودش یعنی بی انضباطی را می فرستد "یک نفر با من بی انضباطی کرد". پردازش، تابع اطلاعاتی است که از مترجم می آید و یک سری آگاهی ها و مهارت ها دارد و بر اساس آن ها واکنش نشان می دهد، دسته بندی می کند و به پوشه های مختلف می فرستد و عمل می کند.

 

 

آقای سلطانی از آن خانم می پرسند: شما اطلاعاتی که به مغزتان فرستادید، بی انضباطی طرف مقابل بود! به شما در این مسئله توهین هم شد؟ پاسخ ایشان: به من برخورد. آقای سلطانی: برخوردن یعنی به من توهین شده دیگه. چه موقعی به ما برمی خورد؟ پس اطلاعاتی که به بخش پردازش رسید بی انضباطی و بی مبالاتی و توهین بود، همه ی این ها به فایل مخصوص می رود و از آن جا به بخش احساسات فرستاده می شود بخش احساس بر اساس اطلاعات رسیده احساس مخصوص آن را آزاد می کند ممکن است که حتی چند احساس را با هم آزاد کند مثل غم و خشم و بر اساس این احساس آزاد شده شخص یک رفتاری را انجام می دهد. حالا رفتار شما چی بود؟ عصبانی و ناراحت شدم. آقای سلطانی: اگر آن خانم دم دستتان بود احتمالاً یک سیلی به او می زدید چون دستور صادره در مغز توهین بوده.

همه ی این مراحل در مغز صورت می گیرد. احساس در ذهن ما این گونه شکل می گیرد. وقتی کودک به دنیا می آید این سیستم کامل است با این تفاوت که بخش مترجم و مفسر کاملاً خالی است و در طول زمان از محیط توسط معیارهایی که ما به او می دهیم تفسیرها را می گیرند و پر می شوند.

یک مثال دیگر برای روشن تر شدن موضوع می زنم. فرض کنید در کلاس درس نشسته اید، من به یکی از شما یک مقدار پول می دهم تا بلند شود و جیغ بکشد و از روی دوش همه بپرد و از دیوار بالا برود و همه چیز را بهم بریزد. کی حاضر است این کار انجام دهد؟ حاضرین: عقل اصلاً اجازه نمی دهد. پس ببینید من به عنوان محرک حتی وعده ی پول به شما می دهم ولی عقل نمی گذارد؛ اطلاعاتی که در مترجم است به شما گفت بی ادبی، بی احترامی، مردم چی میگن و به شما اجازه ی عمل نداد. حالا همین طور که نشسته اید نگاه می کنید و می بینید که یک موش در حال بالا رفتن از پای شما است حالا چه کار می کنید؟ تقریباً همه ی خانم ها از جایتان بلند می شوید و از صندلی ها بالا می روید و جیغ می کشید و اصلاً دیگر متوجه هیچ چیز نمی شوید... و بعد خجالت می کشید و عذر خواهی می کنید، چند نفر این تجربه را دارند؟ چرا این اتفاق می افتد؟

وقتی این خانم شنیدند که 8 نیا 9 بیا توی اتوبوس بودند، جیغ و داد کردید؟ پاسخ: نه اصلاً. در این حالت هم عقل و بخش پردازش کنترل می کند و دستور می دهد که  برای توهین این اندازه واکنش کافی است؛ عقل احساس را کنترل می کند و پایه ی رفتار را می سازد، انتظار ما این بوده که به من باید احترام گذاشته شود، من نیاز به احترام دارم و وقت من باید محترم شمرده شود، نیازم را دریافت نکردم، عصبانی شدم. حالا زمانی که موش می آید چه اتفاقی می افتد؟ در بخش مترجم تعریف شده که موش خطرناکترین حیوان دنیاست که انسان را درسته قورت می دهد، مهلت وصیت هم نمی دهد، در سیتم عصبی مغز پیش بینی شده و قانون است که وقتی خطر بزرگی در کار است از عقل کمک نگیر و مستقیم برو سراغ احساس و عمل.

چه چیزی این سیستم را هدایت کرد؟ تعریفی که در بخش مترجم از خطر شده است. کودک جایی دیده که مادر وقتی موش دید از جایش پرید و جیغ کشید پس مترجم ضبط می کند که موش از تمساح هم خطرناک تر است وقتی تمساح دیدی فرار کن ولی اگر موش دیدی پرواز کن!!! در حالی که چند نفر را دیدید که توسط موش به قتل رسیده باشند یا حتی در مورد سوسک! اطلاعات مترجم میگه که سوسک هم بعد از موش آدمخوار بزرگی است!

در خطرات بزرگ عقل کنار می رود و احساس عمل می کند. تا سال 1975 این مسیر میانبر شناخته شده نبود و همیشه مسیر کامل در نظر گرفته می شد. از این سال به بعد متوجه شدند که یک مسیر میانبر هم وجود دارد و این راه میانبر در اتفاقات خیلی مهم است. ممکنه که شما در حالت عادی بپرید وسط خیابان؟ اصلاً امکان ندارد؛ اما اگر فرزندتان ناگهان بدود وسط خیابان چه کار می کنید؟ یا در شرایط عادی اگر یک سگ ببینیم از او کنار می گیریم ولی اگر به کودکمان حمله کند حاضریم که او را خفه کنیم و یا در حالت معمولی خیلی سخت خودمان را به طبقه سوم می رسانیم اما اگر فریاد یک کودک را بشنویم ممکن است در سه ثانیه خودمان رابرسانیم به بالا. چرا؟ چون آن سیستمی که در شکل نشان داده شده از کار می افتد. این سیستم محافظ ما است. در شرایط معمولی اگر بخواهیم بپریم وسط خیابان این سیستم جلوی ما را می گیرد و می گوید نرو، خطر است، مواظب باش ولی در شرایط غیرمعمولی کاملاً از کار می افتد؛ چه قدر پیش آمده که پدرومادرها به خاطر نجات جان فرزندشان خودشان را فدا کردند.

شکل گیری صحیح این سیستم یعنی ذهن باز. یک ذهن باز و فعال از طریق تجربه و یادگیری عمل می کند. شما یاد گرفتید که در مقابل موش چه واکنشی نشان بدهید و یا در مقابل خطر چه کار کنید. همه ی این سیتم بر پایه ی یادگیری است و یادگیری با ذهن باز و تجربه هایی که از کودکی شروع می شود، شکل می گیرد.

در شرایط رشد و ذهن فعال، بخش مترجم و مفسر دیگر تفسیر نمی کنند بلکه توصیف می کنند. محرک میگه موش دیدم، بخش پردازش توصیف می کند که موش یک حیوان کوچک است که سمی نیست و می توان آن را گرفت و دور انداخت، فقط آلوده است و باید دست ها را شست و ... در این حالت بدون احساس ترس، روش ابداع می کنید و کارتان را به بهترین نحو انجام می دهید و در پایان احساس خوشایند خواهید داشت. در این حالت رشد عاطفی نیز صورت می گیرد.

اما در شرایط ذهن منفعل دنبال این هستیم که الگو چه می گوید، من الگو را تکرار می کنم و هردفعه که این اتفاق بیفتد ترسمان هم بیش تر می شود، به تجربیات تلخ اضافه می شود و در نهایت احساس ناخوشایند حاصل و رشد عاطفی اتفاق نخواهد افتاد.

مسئله ی بچه ها این است که وقتی به دنیا می آیند از مسیر میانبر بیشتر استفاده می کنند چون مسیر اصلی هنوز کامل نشده است. بارها از من شنیده اید که کودک عقل ندارد چون کودک از مسیر میانبر استفاده می کند؛ دیدید چه قدر زود عصبی می شود و همین طور که گریه می کند یکدفعه غش غش می خندد یا در حال خنده یکدفعه گریه می کند یا خوشحال است و یک مرتبه می ترسد چون مرتب از مترجم و احساس استفاده می کند. بخش پردازش او هنوز شکل نگرفته است. این بخش را به طور موقت چه کسی برای کودک به عهده دارد؟    مادر

 

 

مادر عقل مصنوعی کودک است. دیدید بچه ها وقتی یک کاری می  خواهند انجام دهند مرتب به صورت مادر نگاه می کنند که ببینند مادر چه واکنشی نشان می دهد. هر کاری که مادر انجام می دهد برای کودک الگو می شود و در بخش مترجم و مفسر ثبت و ضبط می شود.

بخش مترجم و بخش احساس در ناخودآگاه ذهن ما قرار دارند. بخش پردازش در بخش آگاه ذهن قرار دارد و سال های کودکی به این دلیل خیلی مهم هستند. همه ی ما الگوهای کودکی را گرفته ایم حالا اگر می خواهیم این الگو را عوض کنیم درست باید برگردیم به شرایط کودکی و از اول شروع کنیم. وقتی از من می پرسید که فرزندم دوران کودکی را گذرانده حالا چه کار کنم و یا برای خودم چه کار می توانم کنم؟ من که دوران کودکی اختیاری از خودم نداشتم؟ الان چی کار کنیم؟ جوابش همین است که گفتم به تقویت آگاهی هایمان بپردازیم، الگوهای ثبت شده ی کودکی را به آرامی تغییر دهیم و اول از خودمان شروع کنیم بعد فرزندمان و دیگران. اگر بخواهیم خوش نویسی یاد بگیریم چه کار می کنیم؟ درست مثل کودک کلاس اولی باید از اول شروع کنیم، از یک استاد سرمشق بگیریم و شروع به تمرین کنیم، اول یکی یکی بعد 5 خط و ... تا قدرت و مهارت خوش نویسی را به دست آوریم. تغییر این گونه در آدم شکل می گیرد؛ یک روزه مسائل انسان عوض نمی شود؛ باید برگشت به ریشه و زمان داد و تمرین و تلاش و مداومت داشت و با هر پیشرفت به خودمان پاداش بدهیم. درست مثل همان تمرین خط نوشتن وقتی خوب نوشتیم به خودمان پاداش بدهیم، با این روش می توانیم ناخودآگاه و نیمه آگاه ذهنمان را تغییر دهیم. سخت نیست ولی پشتکار نیاز دارد.

دو شکل داریم که اجزای آن برابر هستند ولی دو تیپ مخالف اند. ذهن فعال ذهنی است که بخش پردازش یا آگاه آن قوی است و ناخودآگاه یا بخش احساس را کنترل می کند. ذهن منفعل ذهنی است که بخش پردازش یا آگاه آن ضعیف است ولی ناخودآگاه آن یعنی مترجم و بخش احساس آن قوی است؛ برای هر پدیده ی کوچکی شرح و تومار می سازد و در کل احساسی عمل می کند، درک مقصر و مظلوم خیلی قوی دارد. به این تیپ آدم ها می گوییم که احساسی عمل می کنند. یک آدم افسرده، عقلانی عمل می کند یا احساسی؟ مسلم است که کاملاً احساسی عمل می کند و تحت تأثیر ناخودآگاهش قرار دارد. در روانشناسی تحلیل رفتار متقابل، بخش مترجم یا مفسر را «والد» و بخش پردازش را «بالغ» و بخش احساسات را «کودک» می نامند.

ما با دو الگوی رفتاری مواجه هستیم، شکل اول (ذهن فعال) و شکل دوم (ذهن منفعل). الگوهای رفتاری ما، بر اساس انباشته های مترجم و احساس ذهن منفعل هستند و بخش پردازش فقط تکرار کرده، رشد نکرده است چون پردازش نداشته و فقط در اختیار مترجم و احساس قرار گرفته. در ذهن منفعل دو بخش مترجم و احساس یعنی بخش نیمه آگاه، عمل می کنند و پایه ی رفتار ما هستند و پردازش، توجیه می کند.

اگر بخش آگاه (پردازش) رشد نکند و کوچک بماند، بخش ناخودآگاه (مترجم و احساس) بزرگ می شود. رشد یعنی بالا رفتن قدرت پردازش، شناخت، مهارت های فکری و به کنترل درآوردن بخش ناخودآگاه که همان مترجم و احساسات هستند. هر دو شکلی که نشان داده شد در ذهن صورت می گیرند. در ذهن منفعل تمام رفتارهای ما تابع ناخودآگاه است و بخش آگاه فقط توجیه گر است. در ذهن فعال بخش آگاه مدیریت می کند و دو بخش ناخودآگاه در خدمت عقل قرار دارند.

ما چهار گروه احساس داریم: شادی، غم، ترس و خشم. همه ی احساس ها خوب هستند. احساس اصلی انسان، شادی است. شادی حاصل صراط المستقیم و رشد است. تا زمانی که در مسیر درست قرار داریم شاد هستیم. ما به دنیا آمده ایم که رشد کنیم پس به دنیا آمده ایم که شاد زندگی کنیم. سه احساس دیگر آمده اند تا به ما اعلام خطر کنند و هشدار دهند که "مواظب باش در مسیر شادی نیستی" برگرد به مسیر و برگرد به شادی.

زمانی که در ذهن فعال باشیم، احساسات در کنترل ما خواهند بود. زمانی که در ذهن منفعل باشیم، ما در اختیار و کنترل احساسات و تفسیرها خواهیم بود. احساسات بد نیستند بلکه بسیار خوب هستند. خشم هنگامی که در جهت خواسته ها و انتظاراتمان به مانع برخوریم، بروز می کند. اگر خشم نداشته باشیم نمی توانیم در مسیر رشد حرکت کنیم چون مرتب مانع جلوی راه ما می آید و مرتب خشم می آید که به ما کمک کند تا از موانع عبور کنیم. زمانی که به یک جوب میرسید که بلند است و نمی توانید از آن بپرید، چه کار می کنید؟ حاضرین: دورخیز می کنیم و باسرعت می پریم. آقای سلطانی: می افتید وسط جوب حالا چه کار می کنید؟ دوباره بلند می شوید و می خواهید دوباره بپرید؟ به این میگن لجبازی. حالت صحیح این است که بگردید دنبال یک پل که به راحتی بتوانید از روی آن عبور کنید؛ آن چیزی که باعث می شود که به دنبال پل بگردید، خشم است. اگر خشم نبود، جوب را که می دید برمی گشتید و از ادامه ی راه منصرف می شدید. خشم ما را به حرکت وا می دارد و ما را مجبور به پیدا کردن راهکار می کند. فقط مشکل در این است که کسی همه ی زندگی را مانع ببیند مثل درک مقصر و مظلوم که خشم بالایی دارند و همه چیز را مانع می بینند.

چرا وقتی فرزندتان درس نمی خواند عصبانی می شوید؟ حاضرین: مانع پیشرفتش می شود. آقای سلطانی: خوب به شما چه ربطی داره؟شما چرا عصبانی میشوید، یکی دیگه درس نمی خونه شما عصبانی می شوید؟ حاضرین: کلی هزینه کردیم. استاد: خوب باید هزینه کنید البته به خاطر هزینه دچار غم می شوید چون پول از دست داده اید. حاضرین: می ترسیم آدم حسابی نشه. استاد: بالاخره یک چیزی میشه دیگه و اگر می ترسید باید بترسید چرا خشمگین می شوید؟ ما وقتی در مقابل مانع قرار می گیریم خشم سراغمان می آید. حاضرین: خودمون زیر سؤال می رویم. استاد: بله درسته؛ بین من و کودک ایده آل من مانع ایجاد شد، درس نخوندن تو نمی ذاره من به کودک ایده آلم برسم. عصبانی میشم تا تو را وادار کنم که درس بخونی تا من صاحب بچه ی درسخوانی باشم و بین من و خواسته ام مانع ایجاد نشود.

در مورد ترس هم همین طور، ترس در خطر است. کسانی که ترس زیادی دارند بسیار آدم های برنامه ریز و محافظه کاری هستند، همه ی اطراف را کنترل می کنند که یک موقع خطری تهدیدشان نکند. پس ترس هم خوب است حتی ترس از مرگ هم خوب است چون باعث می شود آدم مراقبت و برنامه ریزی کند اما وقتی از یک حدی گذشت دیگر ترسویی می شود.

غم در فقدان است. می دانید اگر غم نبود چه می شد؟ دیگر نمی توانستیم شاد باشیم چون دیگر هیچ چیز برایمان ارزش نداشت؛ سپاسگزار و قدرشناس نبودیم. حق شناسی و قدرشناسی و سپاسگزاری به خاطر وجود غم است.

همه ی احساسات ما زیر مجموعه ی این 4 احساس اصلی هستند. مثلاً حسرت ترکیب شادی و غم است؛ غم این که ندارم و شادی این که اگر داشتم چی می شد؟ ترکیب این احساسات، احساسات مختلفی می سازد. مسئله ی مهم این است که از این احساس ها عبور کنیم و برگردیم به شادی. برگردیم به زندگی و این یعنی رشد عاطفی. ما باید پردازش کنیم و ابداع کنیم و از احساسات عبور کنیم.  

یک تمرین عملی در این جا با شما انجام می دهیم تا مطالب برایتان کاملاً روشن شود. به عقیده ی من اگر مادر احساس درستی نداشته باشد نمی تواند به کودکش احساس درستی بدهد بنابراین در مرحله ی اول روی مادر کار می کنیم و در مبحث بعدی به کودک می پردازیم. و مادر باید روی این تمرین ها کار کند تا بتواند در برابر فرزندش درست عمل کند.

ما گفتیم یک والد و یک بالغ و یک کودک داریم که در واقع همان مفسر، پردازشگر و احساسات ما هستند. حال می خواهم یک خاطره ای را به یاد آورید که از کسی حرفی یا رفتاری دیده اید که به شدت رنجیده اید و الآن هم که سالیان سال است که هروقت به یاد می آورید حالتان بد می شود.

یکی از حاضرین: من یک خاطره دارم که هر وقت یادم می افتد حالم خراب می شود و آن این است که روز عروسی ام پارچه ی لباس خواهرشوهرم از پارچه ی لباس من عروس بود که از کم لطفی خانواده ی همسرم مجبور شده بودم لباسم را خودم بدوزم و خواهرشوهرم هم درست از همان پارچه ی لباس من برای خودش لباس دوخته بود. استاد: پس شما دیدید که از لباس عروس یک نفر دیگری پوشیده و عروس دوتا شده :) پس این جا محرک دیدن است. چه تفسیری از این رویداد کردید؟ با خودتان چه فکری کردید؟ ج: فکر کردم به من توهین شده و او خودش را کوچک کرده. استاد: چه احساسی داشتید؟ ناراحت و غمگین شدم. استاد: چه واکنشی نشان دادید؟ بهش گفتم چرا این کار را کرده؟

    لباس عروس دوتا شد ---> تحقیر ---> غم و خشم ----> به او تذکر دادم

اولین حالت را رویداد می گوییم، یک لباس شبیه من عروس پوشیده شد، به من توهین شد و ... همه ی این ها یک رویداد هستند. دومین حالت، تفسیر است ما از چیزهایی که می بینیم یا می شنویم در ذهنمان یک تفسیر می کنیم؛ از این تفسیر یک احساس به وجود می آید و از این احساس یک رفتار به وجود می آید. این اتفاق در طول روز مرتب برای ما می افتد و می بینیم که ما خیلی وقت ها با احساس ناخوشایند زندگی می کنیم. این که ما با احساس ناخوشایند زندگی می کنیم به این دلیل نیست که دیگران ما را آزار می دهند بلکه به این دلیل است که ما مسئولیت احساساتمان را به عهده نمی گیریم. درک مقصر و مظلوم مرتب در احساس ناخوشایند به سر می برند و یا دائم خودشان یا دیگران را سرزنش می کنند. یک مسئول است که مسئولیت به عهده می گیرد. حال به نظر شما برای این که ما تغییر کنیم چه چیزی باید تغییر کند؟ رویداد؟ یا احساس؟ یا رفتار ما؟

لباس عروس دوتا شد!! این رویداد را کی دید؟ حاضرین: من. استاد: «من» کیه؟ بالغ. بله چشم و دیدن و شنیدن مختص بالغ است چون والد و کودک ذهنی هستند و عینیت ندارند، در ناخودآگاه ما قرار دارند. حالا کی تفسیر می کند؟ والد. والد تفسیر می کند. کی عصبانی یا غمگین شد؟ کودک. کی واکنش نشان داد؟ بالغ. عروس خانوم یک لباس شبیه لباس خودش دید، یک نیش به خواهرشوهر زد، سرزنش و ... غافل از این که دو شخصیت ذهنی و دو ذهنیت یعنی تفسیر و به دنبال آن احساس، در درون ما هست که ما را هدایت می کنند. آن کسی که به خواهرشوهرش نیش زد دیگر یک عروس 22 ساله نبود بلکه یک دختربچه ی 4 ساله بوده؛ دیدید می گوییم مثل بچه ها رفتار می کنی! ما اسیر مفسری هستیم که از کودکی در درون ما نهادینه شده و به آن در طی سالیان محتوا داده شده، این مفسر را والد درون می گویند که باید عوض شود. و باید به جای والد، بالغ را جایگزین کنیم، مفسر را کوچک کنیم و پردازش را قوی کنیم و به سمت ذهن فعال حرکت کنیم.

 

 بالغ تفسیر نمی کند و ذهنش را عذاب نمی دهد، بالغ در آگاه است. بالغ فقط به آن چیزی که می بیند و می شنود و حواس پنج گانه اش کار دارد و به جای تفسیر، توصیف می کند. عروس خانوم چی دید؟ یک خانمی که شبیه لباس من پوشیده! تمام شد، این توصیف است. حاضرین: یعنی می گویید که باید گذشت کرد؟ استاد: گذشت لازم ندارد، در ذهن فعال و بالغ و توصیف کردن، ما در مرحله ی کشف یک رویداد را تجربه می کنیم، آن را پردازش می کنیم و در مرحله ی ابداع تصمیم می گیریم. در تمام مراحل نیز تحت تأثیر پردازش ذهن هستیم نه تحت تأثیر احساسات و مترجم و مفسر. این مراحل کشف و پردازش و ابداع خیلی مهم هستند چون با انجام آن ها در حالت بالغ، اتفاقات برای ما تمام می شود و دیگر احساسات رویدادها را سالیان سال با خودمان حمل نمی کنیم که این دقیقاً انباشت ذهنی است.  

ما در زندگی فقط یک معیار داریم و آن «رشد» است. هر رویدادی که برای ما پیش می آید باید با معیار رشد سنجیده شود و این که آیا به رشد ما کمک کرد یا نه؟ هیچ رویدادی در زندگی ما مهم تر از رشد نیستهرگاه احساس خوشایند داشتیم یعنی در مسیر رشد قرار داریم و هرگاه احساس ناخوشایند داشته باشیم یعنی آن رویداد به رشد ما کمک نکرده و ما در مسیر رشد نیستیم. ما برای این که درک مقصر و مظلوممان را اغنا کنیم رویدادها را مهم می کنیم.

یک مسئول، رویدادها را به پردازش می برد و آن را توصیف می کند، تفسیر نمی کند، تجزیه و تحلیل می کند و در تصمیم می گیرد و در نهایت با احساس خوشایند خواهد بود. ولی درک مظلوم و مقصر سالیان سال در احساس ناخوشایند می مانند و هر وقت که آن رویداد را به یاد آورند همان احساس ها و همان واکنش ها را با خود به همراه خواهند داشت.

نکته ی مهمی که باید به آن توجه کنیم این است که چیزی که در ذهن ما ماندگار می شود احساس است وگرنه خود رویداد به بایگانی می رود و راکد می ماند؛ حال آن چیزی که باعث می شود یک رویداد به بایگانی نرود و راکد نشود و دایم ذهن را عذاب بدهد، احساس پشت آن رویداد است. ما از این احساس ها عبور نکرده ایم. دیدید چه قدر می گیم: "یه دفعه یه چیزی به من گفتی خیلی دلم رو شکستی" . یکی از حاضرین: خوب ناخودآگاه است. استاد: اتفاقاً کاملاً آگاه است چون شما می خواهید که آن را نگه دارید، احساست نمی خواهند بمانند این ما هستیم که بر پایه ی درکی که داریم آن ها را نگه می داریم.

ما دائماً در حال احساسی عمل کردن هستیم چون مکانیزم ذهن و احساس را بلد نیستیم. چند تا از این رویدادها را در ذهنتان دارید که هنوز به یاد می آورید و عذاب می کشید؟ خوب از ذهنتان بیگاری می کشید! بعد توقع دارید که این ذهن رشد کند؟!. ذهنی که احساس صحیح نداشته باشد نمی تواند درست عمل کند. پس بخش بالغ و پردازش را رشد دهید. ما نباید در احساست بمانیم. احساس برای گذشتن و عبور کردن است. احساس می آید یک هشدار می دهد درست مثل آمپرهای کابین خلبان. حال خلبان بیاید و فقط زل بزند به یک آمپر چه اتفاقی می افتد؟ یک لحظه به آمپر نگاه می کنیم، هشدار را می گیریم و تمام. در مورد احساس هم همین طور است؛ ما اصطلاحاً می گوییم که احساستان را ببینید. ببین که من الآن عصبانی هستم، با ذهن فعال کشف کن، ببر در سیستم پردازش.

یک کتاب خیلی خوب در این جا معرفی می کنم به نام «ارتباط بدون خشونت، زبان زندگی»، نوشته مارشال روزنبرگ، انتشارات اختران. ما تفاوت تفسیر و احساس را نمی دانیم. تفسیر فکر است ولی پردازش، تفکر است. در ذهن فعال ما تفکر می کنیم ولی در ذهن منفعل فقط فکر می کنیم. تمام احساس های ناخوشایندی که داریم را به صورت فکر بایگانی کرده ایم. یکی از حاضرین: یعنی هیچ خاطره ی بدی را نباید نگه داریم؟ استاد: ما اصلاً خاطره ی بد و مثبت و منفی نداریم، هرچه بود تمام شد گذشت. اگر زندگی را حرکت و رشد ببینیم و آن را به حرکت در اتومبیل تشبیه کنیم، وقتی در اتومبیل در حال حرکت هستیم کجا را نگاه می کنیم؟ مسلم است که جلو و روبه رو را نگاه می کنیم و لحظه به لحظه از مناظر اطراف لذت می بریم. حالا بیاییم و به یک منظره پشت سر بچسبیم و دائم به پشت نگاه کنیم.

اگر احساس را نشناسیم اجازه نمی دهد که در لحظه زندگی کنیم، ما را نگه می دارد و منجمدمان می کند. بچه ها را دیدید که چه قدر قشنگ از احساس هایشان عبور می کنند. کودک کاملاً در لحظه زندگی می کند. احساس برای این است که در لحظه زندگی کنیم. اگر در احساس ناخوشایند بمانیم درک مظلوم و مقصر تقویت می شوند، مسئولیت احساسمان را هم که به عهده نمی گیریم و دائم شکایت می کنیم و در آخر خود را قربانی شرایط می کنیم و تسلیم می شویم. یک بیمار صعب العلاج یک قربانی است که تسلیم شده است.

هنوز راجع به احساس حرف داریم. در مبحث بعد این موضوع را دنبال خواهیم کرد.   

نشست25- احساس2

احساسات همراه بشر است و بخشی از میراث ژنتیک انسان است؛ بالقوه است و با انسان خلق می شود. نقش احساس بسیار مهم تر از نقش عقل است. عقل اکتسابی است و 18 سال طول می کشد تا کامل شود؛ در حالی که احساسات از قبل از تولد کامل شده اند و از زمان تولد رسماً شروع به کار می کنند. در مبحث پیش ناخودآگاه و مترجم و مفسر را توضیح دادیم در این مبحث می خواهیم از زاویه ی دیگری به احساس نگاه کنیم و ببینیم که احساسات که در ضمیر و ذهن ناخودآگاه انسان ضبط می شوند از کجا نشأت می گیرند.

این شکل نمای دیگری از ذهن است که به یک کوه یخی تشبیه می شود که تنها سر کوه از آب بیرون زده شده و قابل دیدن است اما بخش اعظمی از آن در زیر آب قرار دارد. ذهن ما به این سه بخش تقسیم می شود که فقط بخش کوچکی از آن به آگاه تعلق دارد و بخش اعظم آن ناخودآگاه و پنهان است. این عظمت در 5 سال اول شکل می گیرد و راهنمای کار ما تا آخر عمر است.

 

در حقیقت کارها و رفتارهای ما از ناخودآگاه به ما دیکته می شود به نیمه آگاه می رود و در بخش آگاه توجیه می شود. من تحت شرایطی فرزندم را کتک می زنم؛ آن لحظه ای که او را می زنم، تصمیم از ناخودآگاه من به من دیکته می شود و مجبورم می کند که بچه را بزنم ولی در آگاه توجیه می کنم مثل: «تربیت بچه از خودش مهم تر است» یا «بچه باید کتک بخوره تا آدم بشه»، «گاهی دوتا پشت دستش بخوره بد نیست» «عصبانیم کرد من هم زدمش؛ یا همسرم عصبانیم کرد من هم سر بچه خالی کردم». این توجیه ها همه در بخش آگاه صورت می گیرند اما دستور از ناخودآگاه است. اما ما فکر می کنیم که خودمان تصمیم گرفتیم این کار را انجام دهیم و شروع می کنیم به سرزنش خود و مقصر دانستن خود و مبتلا به درک مقصر یا مظلوم در آگاه مان می شویم. در حالی که ریشه ی همه ی این مسائل از ناخودآگاه می آید و ناخودآگاه نیز از کودکی مان می آید. این اتفاق چگونه می افتد؟ توضیح آن را با رسم این شکل می دهم.

 

هر کاری و هر رفتاری که والدین با کودک انجام می دهند یک شکل دارد که چشم کودک مثل یک دوربین فیلمبرداری همیشه روشن، این شکل را با تمام زوایا ضبط می کند. درست مثل دوربین که تصاویر را ضبط می کند.کودک حتی دقیق تر و ظریف تر از دوربین این کار را می کند و این تصاویر ممکن است که خوشایند یا ناخوشایند باشند که مهم نیست و مهم این است که چشمان کودک مرتب در حال ضبط است. از این رویداد که چشم کودک می بیند و ضبط می کند، در کودک یک احساس به وجود می آید که این احساس در بخش دیگری ضبط می شود مثل دوربین که هم تصویر را می گیرد هم صدا را ضبط می کند هر موقع تصویر پخش شود، صدا هم پخش می شود. عین این قضیه در ناخودآگاه اتفاق می افتد در دوران کودکی یعنی زمانی که هیچ نقشی در شکل گیری شخصیتمان نداشتیم. زیرسال و به خصوص در زیر 3 سالگی اوج ضبط تصویراحساس است. هر زمان که تصویر بیاید و تکرار شود، احساس آن رویداد ضبط شده نیز تداعی می شود. برعکس این حالت نیز ممکن است یعنی ممکن است که اول احساس بیاید بعد تصویر تداعی شود.

هر زمان دچار احساس  خاصی شویم طبق همان الگوی ضبط شده ای که داریم رفتار می کنیم. یک اتفاقی می افتد و من عصبانی می شوم، واکنش عاطفی من همانند الگویی است که قبلاً ضبط کرده ام. شما رفتارتان بیشتر شبیه پدرتان است یا مادرتان؟. دیدید گاهی می گوییم که مثلاً نمی خواهم مثل مادرم رفتار کنم یا مثل مادرم غرغر کنم یا مثل پدرم داد بزنم ولی درست مثل آن ها رفتار می کنم! به این حالت «والد درون» می گویند. بخش احساس را نیز «کودک درون»  می گویند. این دو بخش تا 6 سالگی پر و بسته می شود. سال های بعد روی آن تأثیر می گذارد ولی ریشه اصلی همین سال های شش سال اول است و تا آخر عمر می ماند و نمی توانیم آن را پاک کنیم.

حالا چه کار کنیم؟ حال که فرزندمان 6 سال را رد کرده و اصلاً در مورد خودمان چه کار کنیم؟

ناخودآگاه ما بسته شده و هرزمان که رویدادها تکرار شوند، احساسات هم زنده می شوند. مثال بارز این مسئله خاطره ای است که از خودم برایتان تعریف می کنم: من همیشه از طعم فلفل بیزار بودم و دلیل آن را نمی دانستم فقط هر زمان که طعم تند فلفل را می چشیدم، حرکاتی مثل جنون به من دست می داد و زمین و زمان را بهم می ریختم؛ اولین قراری که با همسرم گذاشتم این بود که به هیچ وجه در منزل ما فلفل وارد نشود، بعدها که با علم تحلیل رفتار متقابل آشنا شدم با خاله ام راجع به این موضوع صحبت کردم و جویا شدم که در کودکی من در رابطه با فلفل چه اتفاقی افتاده است؟ ایشان برایم تعریف کردند که من در سن زیر 5 سالگی ام حرف ها و فحش های بسیار زشتی به زبان می آوردم و مهمان و غریبه و آشنا هم رعایت نمی کردم، در نتیجه مادر برای تنبیه من در دهانم فلفل می ریختند و من را نگه می داشتند که فرار هم نکنم و حسابی بسوزم تا ادب بشم. خوب بچه ی 3 یا 4 ساله می سوخت، خشم شدید ناشی از سوختن و مادر هم که اجازه ی شستن و دهان و فرار را نمی داد. آن صحنه را من به یاد نمی آوردم پاک شده بود ولی اثرات آن به قوت خودش باقی بود تا این که خاله ام برایم تعریف کردند و متوجه قضیه بیزاری از فلفل شدم. طعم فلفل برای من خشم کودک سه ساله را تداعی می کرد و حالا یک آدم 40 ساله ی تحصیلکرده به محض این که فلفل را می چشید تبدیل می شد به یک کودک سه ساله ولی با قدرت مرد 40 ساله! بعد اطرافیان میگن عجب این دیوونه است مگه فلفل چیه؟؟ این کارها چیه؟ زشته و دائماً با منطق او را قضاوت می کنند و سرزنش. چون نمی دانند که این مرد 40 ساله نیست که این حرکات را می کند بلکه یک بچه است که داره به خاطر ظلمی که در کودکی به او شده زجه می زنه اما چون حالا بزرگ شده حرکاتش هم خشن تر و بزرگتر شدهبسیاری از مشکلاتی که ما در ارتباطاتمون داریم ناشی از همین امر است.

ما رفتار را می بینیم، رفتار طرف مقابل ما را اذیت می کند ولی احساس پشت این رفتار را نمی بینیم. در مورد کودک به خصوص همیشه توصیه می کنیم که به رفتار او توجه نکنید بلکه به احساس پشت آن رفتار توجه کنید؛ (احساس -- رفتار) و وقتی این احساس را درک کردید حالا به نیاز پشت آن رفتار توجه کنید ( انتظار یا نیازاحساس -- رفتار) و ببینید که چه نیاز یا انتظاری دارد. مثلاً درک مقصر درخواست بخشش می کند چون انتظار مجازات دارد، حالا چه نیازی دارد؟ وقتی کسی انتظار مجازات دارد چه نیازی می تواند داشته باشد؟ نیاز به بخشش، که مجازات نشود و برای به دست آوردن این نیاز است که عذرخواهی و طلب بخشش می کند.

پس خیلی مهم است که در رفتارها به احساس پشت آن توجه کنیم نه به خود رفتار. آدم بزرگی که عصبانی است و داد می کشد، پشت این رفتارش چه احساسی است؟ خشم. پشت این خشم چیست؟ چه نیازی است که به آن نرسیده و تولید این خشم را کرده؟ یک آدم خشمگین به چی نیاز دارد؟ به کمک چون به مانع برخورده و نمی تواند از این مانع عبور کند.

بخش والد ما شامل صحنه هایی است که در ناخودآگاه ضبط شده است و اگر این صحنه ها تکرار شوند، خاطره و احساس آن برای ما تداعی می شود؛ مثل وقتی که باران می بارد و بوی خاک به مشام می رسد و می گوییم: آخی هوا مثل شمال شده چون حال و هوای شمال همرا با احساسش در ناخودآگاه ما ضبط شده است. چند نفر از شما از دروغ بیزارید؟ و اگر همسرتان به شما دروغ بگوید مثل این می ماند که دنیا روی سرتان خراب شده؟ چرا؟ چون از بچگی ما را با دروغ بزرگ کرده اند، دروغ به عنوان یک روش تعلیم و تربیت در گذشته بوده است، می خواستند بچه اذیت نشه یا ناراحت نشه به او دروغ می گفتند؛ مثل زمانی که مادر هفت قلم آرایش کرده و پدر با کت و شلوار و لباس مرتب، بچه را می برند خونه ی مادربزرگ و میگن تو برو پیش مامان بزرگ تا ما بریم دکتر آمپول بزنیم زود برمی گردیم! بچه هم با خودش فکر می کند که این ها یک هفته است که صحبت عروسی و لباس و این جورچیزها می کنند و من رو نمی خوان ببرند، دچار چه احساسی می شود؟ خشم و این احساس ضبط می شود. دروغ ------ خشم. و این داستان دروغ بارها و بارها برای کودک تکرار می شود و کودک نه یکبار بلکه چندین بار شاهد دروغ گویی بزرگترها می شود و بارها و بارها خشم در ناخودآگاه او ضبط می شود و در بزرگسالی با دیدن یک صحنه ی دروغ تمام صحنه های ضبط شده ی کودکی او تداعی می شود و به دنبال آن خشم خواهد آمد؛ چه قدر این جمله را می گوییم یا می شنویم که: فکر کردی من خرم؟! چون از بچگی ما را آدم حساب نکرده اند و گول زده اند و ما بزرگترها متوجه نیستیم که وقتی به کودک را گول می زنیم، دچار چه خشمی می شود و این خشم ها روی هم انباشته می شود و پایه ی خیلی از درگیری ها در بزرگسالی می شود.

خشم های انفجاری ما از این جا نشأت می گیرد، یک اتفاق می افتد، تداعی می شود و بخش کودک با خشم های انباشته شده اش منفجر می شود.

چگونه جلوی این مسئله را بگیریم؟

دایره ی وسط شکل ناخودآگاه، بالغ  و بخش آگاه ما است. این بخش باید رشد کند تا این مسائل حل شوند. رشد عاطفی و بلوغ عاطفی یعنی همین رشد بخش آگاهی.  یعنی اتفاقات را به جای ترجمه، تجزیه و تحلیل و به جای تفسیر، توصیف کنیم. والد ما مملو از صحنه های دردناک است و کودک نیز مملو از احساست نا خوشایند و والد دائماً سرزنش می کند و کودک احساست را قلیان می کند پس بالغ باید رشد کند تا بتواند بین والد و کودک فاصله بگذارد.

اتفاقات همراه با احساساتشان دائماً ضبط می شوند و از کنترل ما خارج هستند، اما ما احساسات آن ها را لازم نداریم. مسائل در حافظه و ذهن ما می مانند، بعضی به نیمه آگاه و بعضی به ناخودآگاه می روند و ما به احساسات آن ها هیچ نیازی نداریم.

ما بلد نیستیم که از احساساتمان عبور کنیم و به محض این که دچار احساسی می شویم شروع می کنیم به واکنش نشان دادن، در این حالت بالغ کاملاً منفعل است و رشد نکرده است. والد و کودک حاکم هستند؛ والد سرزنش می کند و کودک احساساتی می شود و بعد کودک دستور العمل می دهد و می بینیم که خانم و آقای عاقل و بالغ و تحصیل کرده رفتاری از خودشان نشان می دهند که همه تعجب می کنند. چرا؟ چون آن ها در آن لحظه فقط سه سالشان است وکاملاً تحت فرمان و تأثیر کودک هستند.

توجه داشته باشیم که بالغ و کودک چه مثبت و چه منفی برای همه در شش سال اول زندگی شکل می گیرند. مهم این است که بالغ رشد کند و از بالغ و کودک بهره ببرد. این سیستم جزو رمز و راز خلقت است. و برای این است که ما درست زندگی کنیم زیرا که ما بدون والد اصلاً نمی توانیم زندگی کنیم. والد سرزنشگر در واقع وجدان ما است، اگر وجدان نباشد ما دچار خطا و گناه خواهیم شد.

شکل دیگر والد، وسوسه گر و اغواگر است. اگر این والد نباشد ما اصلاً پیشرفت نمی کنیم. چه چیزی باعث می شود که ما دنبال علم و دانستن و مطالعه و کلاس برویم و رشد کنیم؟ وسوسه ی رشد. این وسوسه باید باشد چون فطرت انسان به دنبال رشد و حرکت است؛ منتهی وقتی بالغ رشد نمی کند طور دیگری از این وسوسه استفاده می شود.

شکل دیگر والد، حمایتگر است. این والد از ما حمایت می کند و ما را تأیید می کند ولی اگر از حد تعادل خارج شود دیگر ما هیچ کاری نمی توانیم بکنیم، دائم نیاز به حمایت خواهیم داشت و یا از طرف دیگر اگر حمایت او زیاد شود دیگر هیچ کس را قبول نخواهیم داشت و فکر می کنیم که هر کاری می کنیم درست است. بالغ کنترل می کند که من چه میزان حمایت نیاز دارم. پس بالغ والد و کودک را که شامل طیف وسیعی از احساسات است را کنترل می کند. چون احساسات هم در جای خودشان و در حد تعادل لازم و بسیار خوب هستند مثلاً حسادت؛ مگر حسادت بد است؟ حسادت موتور حرکت است؛ منتهی اگر از حد تعادل خارج شود مخرب می شود و این جا بالغ است که تعیین می کند کودک و بالغ از حد تعادل خارج نشوند. بالغ با آگاهی و دانایی باید این دو را به کنترل خود درآورد. همان طور که قبلاً گفتیم منظور از آگاهی، بصیرت و چرائی است و منظور از دانایی، دانش و روش و چگونگی است.

حال یک تمرین در مورد درک احساس بچه ها با هم انجام می دهیم. برای کودک مان یک جوجه خریده  ایم و او خیلی خوب با آن سرگرم شده و بازی می کند. ما هم سرگرم کاری هستیم و سخت درگیر آن هستیم ناگهان فرزندمون شیون کنان می آید که مامان یا بابا: جوجم مرد! واکنش شما در این لحظه چیست؟

حاضرین:

-         من همه ی کارهایم را کنار می گذارم و با او همدردی می کنم یعنی ازش می پرسم: خیلی ناراحت شدی؟ غصه می خوری؟

-         من حس او را می گیرم، بغلش می کنم و ناراحت می شوم.

-         بهش میگم من هم بچه بودم این اتفاق برام افتاد برای همین الآن می فهمم که تو چه حالی داری!

-         من میگم اشکالی نداره، خوب مرد دیگه!

-         من میگم ناراحت نباش یکی دیگه برات می خرم.

-         من مستأصل میشم و اصلاً نمیدونم که چی کار باید کنم؟

-         من ازش اول می پرسم که چی کارش کردی که مرد؟

-         من سعی می کنم حواسش را پرت کنم و میگم شاید نمرده!

-         فعلاً کار دارم برو بعداً راجع بهش حرف می زنیم.

-         من مراسم خاک سپاری برگزار می کنم.

-         من از مرده و مردن می ترسم اصلاً نمیتونم کاری برایش کنم.

-         من عصبانی می شم که چه قدر بهت گفتم بهش دست نزن، کشتیش دیگه!

-         میگم آخی چرا مرد؟

-         گفتم نخر این ها زود می میرن.

-         من میگم فکر کن ببین چرا مرد؟

-         دیدی عرضه نداشتی خوب ازش نگهداری کنی.

خوب همه ی نظرها را نوشتیم، حالاصحنه عوض می شود و شما از جلوی بیمارستانی رد می شوید و می بینید که من گریه کنان دارم می آیم بیرون؛ جلو می آیید سلام سلطانی چی شده؟ مادرم فوت کردند و دارم میرم برای مراسم. در این حالت چی کار می کنید و چی می گویید؟

بنابر نظرات شما و درک احساسی که شما می کنید:

من هم بچه بودم چند دفعه مادرم مرد! اشکالی نداره چیزی که فراوونه مادر! ای وای حالا چه خاکی به سرمان کنیم؟ راستش را بگو چی کار کردی؟ اون قدر این پیرزن رو شکنجه دادی تا مرد! ای بابا شاید نمرده! مادرت مرده اِاِه ببخشید من الآن کار دارم برو بعداً حرف می زنیمببین من از مرده و مردن می ترسم! خودت کشتیش! چه قدر گفتم مادر دار نشو! مادرت مرد حالا تو چی فکر می کنی؟! دیدی عرضه نداشتی از مادرت مراقبت کنی!

واقعاً شما با من این کارها را می کنید؟ یا یک تسلیت می گویید و می روید یا گاهی بعضی تشدید غم می کنند و حالا صاحب عزا باید بیاید و او را جمع کند. حالا من می خواهم بپرسم که آیا بین یک کودک که جوجه اش مرده و یک مرد بزرگسال که مادرش را از دست داده فرقی وجود دارد؟

خیر هیچ فرقی نیست. هر دو دچار فقدان شده اند و غم در فقدان می آید. غم یک احساس است؛ کودک جوجه اش را از دست داده و دچار فقدان شده آیا باید این گونه با او رفتار کنیم؟ نظراتی که نوشتیم همگی واقعیتی است که ما با کودک رفتار می کنیم و اجازه نمی دهیم که او از احساسی که دچارش شده عبور کند. تمام رفتارهایی که در بالا نوشتیم و به خصوص موارد خشن تر باعث می شوند که کودک در احساسش بماند و در زمان بزرگسالی درون او مملو از احساست متفاوت و ناخوشایند باشد.

حال تک تک برخوردهایی را که برشمردید بررسی می کنیم تا ببینید که وقتی این رفتار را با کودک می کنید چه اتفاقی در ذهن کودک می افتد:

-در مورد اول، کودک دچار غم شده وقتی از او سؤال می کنیم یعنی برخورد منطقی و کودک عصبی می شود.

-در مورد من هم بچه بودم .... وقتی خیلی تکرار شود این ابهام برای کودک پیش می آید که چرا هر بلائی سر من می آید، تو بچگی سر بابا و مامان هم آمده!

-اشکالی نداره، این برخورد توهین به احساس است.

-یکی دیگه برات می خرم، این مفهوم را می دهد که احساست را معامله کن؛ ما پول داریم و با پول همه چیز را می توان خرید. ما هم در این حالت می خواهیم احساس کودک را بخریم. یعنی احساس را رها کن و پول را جایگزین آن کن. این دقیقاً حالتی است که در حال حاضر در جامعه ی ما یک معضل است، « میدونی من تو رو چقدر دوست دارم؟ اندازه ی ماشینی که در پارکینگ است». یکی دیگه برات میخرم یعنی ول کن غمگین نباش و ما تمام مدت می خواهیم که غم کودک را به هر وسیله ای که شده از او بگیریم.

-درمانده و مستأصل می شویم، چون خودمان هم نمی دانیم که با احساساتمان باید چه کار کنیم و اصلاً در این زمینه مهارت نداریم و با این مقوله آشنا نیستیم.

-سرزنش کردن (خودت کشتیش، چی کارش کردی)، با این رفتار به کودک احساس گناه می دهیم؛ یعنی تو مسبب همه ی این مسائل هستی.

-بی عرضه دیدی نتونستی، با این رفتار به کودک احساس ناتوانی می دهیم و درک مقصر او را بالا می بریم.

-شاید نمرده، وقتی این حرف را می زنیم یعنی کودک را فریب می دهیم و او را وارد عرصه ی دروغ می کنیم.

-توضیح فلسفه ی مرگ، برخورد منطقی که هیچ دردی را دوا نمی کند.

به احساس کودک باید احترام بگذاریم، چه خوب و چه بد باید به احساسات کودک احترام گذاشت تا کودک یاد بگیرد که به احساسات خودش احترام بگذارد. مشکل ما بزرگترها این است که به احساساتمان احترام نمی گذاریم و آن ها را به خوب و بد تقسیم می کنیم و این طور تعبیر می کنیم که اگر احساس بد دارم پس آدم بدی هستم و اگر احساس خوب دارم، آدم خوبی هستم؛ پس باید دائم نشان بدهم که من چه قدر شاد و شنگولم، اصلاًغم و غصه ندارم و خشم هایم را در خودم می ریزم تا کسی نفهمد و همه قضاوت کنند که این آقا یا خانم چه قدر آرام و خوب است! چون به احساست ما احترام گذاشته نشده. احساس ها خوب و بد ندارند و همه محترم هستند.

چند مورد دیگر از رفتارهایی که در مواجه با احساست کودک می کنیم را ذکر می کنم:

-ممکن است به کودک رشوه بدهیم، ببین عزیزم اگر گریه نکنی میریم بیرون یه چیز خوب برات می خرم.

-ممکن است کودک را مسخره کنیم مثلاً برای این که آرام شود شروع کنیم به دلقک بازی و شکلک درآوردن؛ این کار توهین به احساس کودک است. مادری تعریف می کردند که هر وقت فرزند سه ساله شان زمین می خورد ایشان زود او را در آغوش می گرفت و قربان صدقه می رفتند و پدرش هم می آمدند و شروع می کردند به بشکن زدن و ادا درآوردن و آواز خواندن تا یک ساعت که کودک آرام شود، یک روز بعد از گذراندن کلاس درک احساس دوباره فرزندشان زمین می خورد و ایشان همین که آمدند کارهای همیشگی را شروع کنند که یاد کلاس می افتند و تصمیم می گیرند که آموزه های کلاس را عملی تمرین کنند، گفتند: نشستم روی زمین پیش فرزندم و گفتم آخ آخ پات خیلی درد می کنه و .... کلی درک احساس کردم، فرزندم که تا به حال چنین رفتاری از من ندیده بود ماتش برده بود و اشکهاش روی صورتش ماسیده بود که همسرم آمد و شروع کرد به درآوردن اداهای همیشگی! ناگهان فرزندم برگشت به پدرش گفت که من زمین خوردم و پام درد می کنه اونوقت تو می رقصی و آواز میخونی؟! مادر گفت من و همسرم هاج و واج مونده بودم که  ما تا به حال چه کار می کردیم!!

-گاهی ما تشدید غم می کنیم، جوجه ات مرده! الهی من بمیرم  و زبان می گیریم. درست مثل مجالس عزاداری ما به جای این که کاری کنیم که صاحب عزا به آرامش برسد و به برداشتن غم او کمک کنیم بدتر تا از در وارد می شویم شروع می کنیم به زبان گرفتن؛ ممکن است گاهی آنقدر شدید تشدید غم کنیم که کودک کم بیاورد، اِه مامان بیشتر از من گریه کرد پس حتماً یک جای کار من ایراد داره که خیلی غصه نمی خورم!

-به کودک دروغ می گوییم، نه عزیزم جوجه نمرده که مریض شده، بردیمش بیمارستان جوجه ها دو سه روز بستری میشه میاد بعد هم یواشکی یکی دیگه جایگزین آن می کنیم.

مسئله ی اصلی، همدردی است. همدردی یعنی درک. درک به منظور فهمیدن نیست؛ فهمیدن کار عقل است. درک یعنی حجم بزرگ غم  تو را من با تمام وجودم حس می  کنم؛ ما به این حالت غمگساری می گوییم. احساسات چه خوشایند و چه ناخوشایند، بار دارند. احساسات خوشایند مثل یک بار شیرینی هستند که ما دوست داریم با دیگران قسمت کنیم و سبک شویم ولی احساسات ناخوشایند یک بار سنگین بر روی دوش ما هستند؛ حال کسی که یک بار سنگین برروی دوشش است و در حال له شدن است چه انتظاری و چه نیازی دارد؟

انتظار دارد به جای این که با او رفتار منطقی کنیم، همه دست به دست هم بدهند و کمک کنند که از زیر این بار بیرون بیاید. کسی که احساس ناخوشایند دارد کمک لازم دارد که این احساس را از او بگیرند، به این حالت غمگساری می گویند.

احساسات قابل انتقال هستند، در همدردی و غمگساری ما بخشی از بار و احساس طرف مقابل را می پذیریم تا او سبک شود. در مورد احساسات دیگر نیز همین گونه است. ما در احساسات نیاز به همگساری داریم و باید از احساسات او بگیریم، در خشم پالایش می کنیم، در غم غمگساری، در ترس حمایت و .... به این حالت حمایت عاطفی و درک احساس می گوییم. ما انسان ها از نظر روحی به هم متصل هستیم، احساسات از ما تراوش می کنند  و به احساس دیگران پیوند می خورد. وقتی بچه ای جوجه اش مرده، دچار فقدان و به دنبال آن دچار غم شده و حالا نیاز دارد که این غم را کمک کنند و از شانه اش بردارند تا یاد بگیرد که در غم ها چگونه خودش را کنترل کند که بار بیش از توانش برندارد برای این کار یک فرمول ساده داریم: درک احساس.

درک احساس یک رابطه ی عاطفی است، بچه ای که جوجه اش را ازدست داده دچار آسیب عاطفی شده. در درک احساس و رابطه ی عاطفی باید خودتان را هم قد کودک کنید یعنی بنشینید و با او صورت به صورت شوید، نگاه در نگاه. نگاه در رابطه ی عاطفی بسیار مهم است چون تنها عضو انسان است که اصلاً دروغ نمی گوید. به چشم کودک نگاه می کنیم و غم را از او می گیریم «خیلی غصه می خوری، آخ خیلی سخته، جوجه ات مرد وای چه قدر دوستش داشتی خیلی غصه می خوری میدونم» همین کافی است. حتی ممکن است که کمتر از یک دقیقه زمان ببرد ولی با تمام وجود است و کافی است. یک دقیقه دنیا را فراموش می کنیم و سعی می کنیم با تمام وجودمان غم را تجربه کنیم و با نگاهمان و با کلماتی در حد کودک غم را از او می گیریم و فرصت می دهیم که کودک گریه کند حتی شیون کند چون عزادار و سوگوار است و باید عزاداری کند.

وقتی عزیزی را از دست می دهیم تمام ذهن ما مختل می شود، تمام تمایلاتمان از بین می رود و دلمان می خواهد که فقط بنشینیم. غم هم برای این است که ما را بنشاند و ما را ترمیم کندهمین حالت برای کودک هم صادق است؛ جوجه اش مرده یا اسباب بازی اش را گم کرده یا دوچرخه اش را دزدبرده باشد دچار فقدان شده و غم همراه فقدان می آید باید گریه و عزاداری کند. البته کودک خودش کوچک است، غمش هم کوچک است، زمان سوگواری اش هم کوچک خواهد بود. بعد از درک احساس می رویم برای حمایت عاطفی، یک ربع تا بیست دقیقه بعد از گریه و عزاداری دیگه از غم و غصه حرف نمی زنیم بلکه از بازگشت به زندگی با او حرف می زنیم. مثلاً می گوییم وای بابا یک چیز خوشمزه برات خریده بود یادم رفت بهت بدم بیا بریم با هم بخوریم با این کار به او نشان می دهیم که برگرد به زندگی. یا مثلاً من میخوام برم بیرون خرید کنم تو هم میایی بریم. در این حالت می توانیم حتی پیشنهاد خرید یک جوجه ی دیگر بدهیم اما یادآور می شویم که این یکی هم ممکنه بمیره. برای غم جایگزین می دهیم، پالایش و برگشت به زندگی. چون بارها و بارها دچار فقدان می شوی، غمگین شو، عزاداری کن و آرام آرام به زندگی عادی و شادی برگرد.

بچه ها فقط با احساسشان زندگی می کنند اصلاً با عقل زندگی نمی کنند؛ هنر مادر این است که لحظه به لحظه بتواند نقش درک کننده ی احساس را ایفا کند. ممکن است کودک بعد از یک مسئله دوباره دچار مسئله ی دیگری شود مثلاً به سوپر می روید و فرزندتان می گوید پفک میخوام! سرما خورده یا مشکلی داره که نباید پفک بخوره، شما مادر هستید و وظیفه دارید که نخرید، کودک هم وظیفه اش است که اعلام خشم کند چون در مقابل خواسته اش مانع به وجود آمده، شروع می کند به سماجت و بهانه گیری، حال مادری که هنر درک احساس نداشته باشد یا باج می دهد یا داد می زند و کودک را به زور می برد و کتک و ... در صورتی که هیچ کاری لازم نیست کند و قفط باید درک احساس کند، کودک را از مغازه می بریم بیرون، صورت در صورت و نگاه در نگاه، می گوییم خیلی پفک دوست داری می دونم الآن نمیتونیم بخریم خیلی عصبانی و دلخوری ولی الآن نمیشه. کودک باید تمرین کند و یاد بگیرد که در تمام مدت زندگی به مانع برمی خورد و خشمگین می شود و باید از این خشم و این احساس عبور کند یعنی بالغ رشد کند.

این مطالب را تمرین کنید اما نه به عنوان انجام وظیفه و کتابی و جزوه ای عمل نکنید؛ درک احساسات یک رابطه ی عاطفی است و شما باید برای چند لحظه زندگی را فراموش کنید و با تمام حضور در آن موقعیت قرار بگیرید. در درک احساس چشمی برای دیدن، گوشی برای شنیدن و قلبی برای ادراک داشته باشید، برای 2 دقیقه دنیا و زندگی و هرچه در آن هست را فراموش کنید پیش فرض های ذهنی مثل آبروم داره میره را برای چند لحظه کاملاً تعطیل کنید، با کودک یگانه شوید و بعد معجزه اش را ببینید.

مادری تعریف می کردند که دو فرزند دارند و یک شب منزل خواهرشان مهمان بودند، زمان برگشتن پسر بزرگ، منزل خاله اش می ماند و این خانواده با فرزند کوچکتر به منزل برگشتند، در منزل پسر کوچک از مادر می خواهد که مدادشمعی های برادرش را به او بدهد، مادر گفت نه پسرم نمی تونم چون برادرت نیست و من اجازه ندارم، پسرک شروع می کند به گریه و زاری. مادر تعریف کردند که بهش گفتم: آخ جانم چه قدر خوشگل گریه می کنی بیا یک کم آب بخور دستمال هم بهت بدم؛ این کار مادر یعنی گریه کردن حق تو است من هم همراهت هستم؛ تمسخر نمی کنیم، همراه کودکم هستم و تمام عوارض احساسی را که داری بروز می دهی را من می گیرم، تو خودت را تخلیه کن؛ به این میگن حمایت عاطفی. مادر گفت به فرزندم اجازه دادم که هرچه دلش می خواهد گریه کند ولی من نمی توانم خواسته اش را برآورده کنم، حدود 20 دقیقه این اوضاع طول کشید و بعد پسرم آمد و گفت مامان یه فکری، زنگ بزن خونه خاله از داداش اجازه بگیر با مدادهاش! بازی کنم. مادر گفت من هم هیجان زده گفتم وای چه فکر خوبی و با هم رفتیم و تلفن کردیم و پسرم هم اجازه داد که با مدادهایش بازی کند.

یک بار هم جلوی خود من (استاد) در یک اتاق بازی، یک لگو پرت شد و خورد توی سر یک دختر بچه، او هم شروع کرد به شیون و گریه! پدر رفت جلو و دختر را بغل کرد و گفت: عیبی نداره چیزی نشده خوب میشی! دختر هم صدایش را بالا برد و بلندتر گریه کرد، رفتم جلو و به آن پدر گفتم اجازه بدید من دخالت کنم، نشستم پیش دختربچه و گفتم چی شده عزیزم؟ گفت: لگو خورد توی سرم. دستم را گذاشتم روی سرم و گفتم آخ! و حالت قیافه ام هم را دردآلود کردم و گفتم آخ آخ چه دردی داره کجای لگو خورد تیزی اش یا پهنی اش؟ گفت: تیزی اش. گفتم: وای تیزی اش که اگه بخوره که دل آدم غش می ره خیلی درد می گیره! دختربچه گریه اش تمام شد و رفت؛ پدرش گفت اگر با چشم خودم ندیده بودم محال بود باور کنم! گفتم: خوب همینه! این بچه فقط می خواست بگه که شما بفهمید که من چه دردی دارم آنوقت شما هی می گویید که عیب نداره!

بچه ها فقط می خواهند که آن ها را حس کنید و درکشان کنید. باز هم تأکید می کنم که احساس کودک را تشدید نکنید، صحنه سازی هم نکنید از منظر آرامش و تعادل با کلام و درآغوش گرفتن، حمایت کنیم. در این جا تأکید می کنم که درک احساس سن خاصی ندارد و در مورد همه ی افراد در  همه ی سنین قابل انجام است.

یکی از حاضرین: اگر بچه زمین خورد سریع اهمیت ندهیم و فرصت دهیم که خودش بلند شود درست است؟ استاد: حتماً کودک باید خودش از زمین بلند شود، ما همیشه در کنار کودک حضور داریم. یک مثال می زنم در این مورد که در یک کتاب تعلیم و تربیت در ژاپن که خاطرات یک معلم ایرانی است راخواندم: یک روز  ایشان در پارکی قدم می زدند و یک مادر و کودک توجه شان را جلب می کند و این طور نوشتند که: از لحظه ای که این مادر و کودک وارد پارک شدند مادر دیگر با کودک کار نداشت و روی نیمکتی نشست و بچه رفت افتاد توی خاک، توی چاله، اومد بیرون رفت توی جوب و گلی شد و خودش را بیرون کشید و هم چنان مادر سرش به کار خودش بود بعد کودک از یک تپه بالا رفت و از اون بالا با مادر دست تکان داد و مادر هم خنده ای کرد و دست تکان داد، من که حسابی حیرت کرده بودم طاقت نیاوردم و رفتم با مادر سر صحبت را باز کردم و گفتم ببخشید شما از وقتی وارد شدید من دیدم که اصلاً توجهی به فرزندتان نداشتید؟ مادر گفت: من کاملاً حواسم به فرزندم بود فقط مستقیم نگاهش نمی کردم تا یاد بگیرد خودش مسائلش را حل کند. گفتم آخه او افتاد تو چاله؟ مادر گفت بله من مواظب بودم آن چاله خطرناک نبود. گفتم آخه گلی شده؟ گفتند بله لباس برایش آوردم بازی اش تمام بشه عوض می کنم.

ببینید بچه ها این طوری رشد می کنند. زمین خورد اگر نیاز به حمایت داشت، حمایت می کنیم اگر نه که خود کودک باید از پس کارهای خودش بربیاید. وقتی کودک زمین خورده و اتفاق مهمی نیفتاده و خودش بلند میشه میره دیگه لازم نیست که ما دنبالش بدویم که بیا من میخوام درک احساست کنم J . دچار وسواس علمی و کتابی بچه بزرگ کردن نشویم.

درک احساس را اول برای خودتان اجرا و تمرین کنید.به احساسات خود توجه کنید و با خودتان همدردی کنید. با فرزندتان همان رفتاری را کنید که دلتان می خواهد با شما رفتار کنند. وقتی من احساس های خودم را نمی شناسم چگونه می توانم دیگری را درک کنم. این یک مشکل عمومی است و رشد عاطفی جامعه ی ما پایین است.

نیازهای عاطفی خود و دیگران را بشناسیم. نیاز ما چیست؟ منظور من اصلاً توقع نیست نیاز را با توقع اشتباه نگیریم چون توقعات، الاماشاءا... هستند بلکه منظور این است که ما بدانیم «نیاز من چیست که همسرم باید به من بدهد یا نیاز همسرم چیست که من به او بدهم

گفتیم احساسات جزو وجود هستند و باید تجربه شوند. درک احساس کودک بزرگترین مرحله ی شناخت کودک است. تا احساس کودک و نیاز پشت آن را نشناسیم نمی توانیم با او رفتار مناسب داشته باشیم و رفتارمان بر اساس ذهنیات خودمان خواهد شد.

کودک تا زمانی که احساس درست نداشته باشد نمی تواند فکر و عمل کند؛ چرا بچه های ما این قدر در درس خواندن ناتوان هستند؟ چون ذهن های خیلی پری دارند و یکی از عللی که ذهن پر می شود، احساسات نا خوشایند انباشت شده است. ما و به تبع فرزندانمان بلد نیستیم از احساسات ناخوشایند عبور کنیم تا ذهن تخلیه شود. بچه ها نیز تا زمانی که احساس درست نداشته باشند درگیری های ذهنی شان اجازه نمی دهد که درس بخوانند. خود ما با این ذهن های پر می توانیم یک صفحه کتاب بخوانیم؟ وقتی ذهن پر از احساس های عبور نکرده است و خشم ها و غم ها و کینه ها و حسادت ها طبقه طبقه روی هم انباشته شده اند، این ذهن اجازه فراگیری نمی دهد.

پس بچه ها اول باید احساس سالم داشته باشند. گفتیم با احساس خوب و بد بچه ها  باید با احترام برخورد کنیم. بچه ها در اوج احساس احتیاج به درک دارند و درک احساس یعنی پذیرش کودک همان گونه که هست. درحال جیغ زدنه، نعره می کشه، پا می کوبه و نمی دونه که با این احساس باید چی کار کنه من مادر و من پدر باید توانایی پذیرش داشته باشیم همین جوری که هستی بیا حمایتت کنم؛ پرخاش، قهر و دادزدن سر کودک و ... یعنی من تو را نپذیرفته ام.

بچه ها هرچه بیشتر راجع به احساساتشان صحبت کنند مهارت بیشتری به دست می آورند و باید این امکان را داشته باشند که احساسات را بیرون بریزند و راجع به آن حرف بزنند.

نکته ی بسیار مهم: احساسات ناخوشایند کودک تا به وضوح بیان نشوند، بیرون ریخته نشوند و به آن توجه نشود و به عنوان یک واقعیت پذیرفته نشود، درست نخواهند شد و تا آخر عمر کودک در ناخودآگاه او خواهند ماند و عذابش خواهند داد. احساسات نا خوشایند نسبت به هر چیز و هرکسی به خصوص در زیر 6 سالگی باید گفته شود. کودک وقتی نفرت و یا خشم یا هر احساس ناخوشایندی را بیرون می ریزد باید به او توجه کنیم و شنونده ی فعال باشیم؛ کودک به وضوح بگوید و خالی شود و ما بشنویم و درک کنیم مثل: اوه خیلی عصبانی هستی! من بستنی نخریدم ناراحت شدی؟ این حالت را حتی با همسرتان یا هر کس دیگر نیز می توانید اجرا کنید.

کتاب «کودک، انسان، خانواده» در این زمینه بسیار عالی به شما راه و روش نشان می دهد. احساس سن و سال ندارد هر چیزی که در مورد کودک یاد می گیریم در مورد بزرگسالان نیز می توانیم پیاده کنیم. احساسات متعلق به بخش کودک ذهن است، فکر نکنیم که مثلاً همسرمان 30 یا 40 ساله است و پس کاری نمی توان کرد. همه ی ما وقتی عصبانی هستیم کودک هستیم یا حسادت می کنیم یا هر احساس دیگر، در آن لحظه کودک هستیم؛ پس فرقی نمی کند راهکار یکی است.

کودک هنگام تخلیه ی احساس نباید سرزنش شود. چرا این جوری هستی؟! پذیرفتن یعنی همین جوری که هستی برای من عزیزی. تو عصبانی شدی، بد و خوب نداریم. اگر بچه ها احساسشان را بیرون نریزند، می ماند و بزرگ می شوند و تبدیل به نفرت می شود. بسیاری از قهرهای خواهر و برادرها حتی در سن های میانسالی برای همین احساسات بیرون نریخته ی کودکی است.

بخشش یعنی رها شدن از احساس ناخوشایند. ما وقتی کسی را می بخشیم یعنی از احساس ناخوشایند نسبت به او خودمان را آزاد می کنیم. بخشش این نیست که در کلام بگوییم من بخشیدمت ولی توی دلمان بگوییم که ایشالا روز قیامت بری جهنم. بخشش یعنی من دیگه این احساس را نسبت به تو ندارم. بچه ها خیلی زود از احساس بیرون ریخته عبور می کنند و می بخشند. اما باید مطمئن باشند که بیان احساس منفی تبعاتی ندارد و موجب قطع محبت نمی شود. بچه ها باید بدانند که در ابراز و گفتن احساس آزادند اما در عمل محدودند. یعنی می توانند بگویند که ازت متنفرم میزنم توی دهنت تا بمیری... اما اگر دست بلند کردکه بزند باید دستش را بگیریم و محکم و قاطع به او بگوییم که حق ندارد بزند. یا اگر در سنی باشد که فحش بلد باشد و کلمه زشت به کار برد نیز مانع می شویم و کلمه ی جایگزین را به او یاد می دهیم.

نکته ی مهم دوم: درک احساسات کودک به معنی تأیید و قبول خواسته های او نیست. بچه ای که عصبانی است که برایش بستنی نخریده اید، در این جا ما اصالت خشمش را تأیید می کنیم نه مسئله ی خوردنش را. این بستنی به ضرر او است و ما هم به عنوان پدر و مادر مسئول هستیم که نخریم و کودک هم حق دارد که عصبانی شود.. تأیید حق کودک در خشم به معنی تأیید خواسته ی او نیست. تأیید خواسته ی کودک وقتی است که مادر خودش را می بازد و به کودک می گوید: خوب باشه عصبانی نشو گریه نکن می خرم ولی یادت باشه خودت بدتر میشی و سرفه می کنی  ها!!

وقتی احساسات کودکان را می پذیریم، آن ها هم یاد می گیرند که احساسات خودشان را بپذیرند و به آن احترام بگذارند. علت این که ما با احساساتمان مشکل داریم این است که در کودکی ما را با احساساتمان نپذیرفتند و اجازه ی بروز ندادند و حالا در بزرگسالی ما هم نمی توانیم احساسات فرزندمان را بپذیریم پس باید به کودکی برگردیم و احساساتمان را حالا خودمان بپذیریم، خودمان را همین گونه که هستیم بپذیریم، همین که هستیم لذت ببریم از خودمان و دنبال خوب و بد نباشیم و خود را توصیف کنیم: « من حسودم، خیلی هم حسودم» و عبور کنیم.

برای درک احساس کودک یک آینه ی عاطفی باشید. آینه چه کار می کند؟ وقتی جلوی آینه می ایستید آینه با شما چه کار می کند؟ همانی که هستید را به شما نشان می دهد. آیا آینه ظاهر شما را عوض می کند مثلاً روسری سبز شما را قهوه ای نشان دهد یا به شما بگوید که این روسری یا لباس به شما نمی آید؟ آینه در مورد شما قضاوت نمی کند. آینه ی عاطفی، احساس کودک را عیناً به خودش منتقل می کند، تو عصبانی هستی، تو حسودیت شد، غصه می خوری؛ نه این که ببین خیلی حسودی بده، ... نه خوب و نه بد، همین که هست را نشان می دهیم تا کودک یاد بگیرد چگونه تغییر دهد.

کمک به درک احساس و رشد عاطفی کودک یکی از مراحل بسیار شیرین رفتار با کودک است. منتهی ما آن قدر حواسمان دنبال عقل و دانش کودک رفته که یادمان رفته شیرین ترین بخش رفتار با کودک درک احساس است چون متأسفانه درصد احساسات ناخوشایند جامعه ی ما بالا است. اگر یاد بگیریم که این احساسات ناخوشایند را تبدیل به احساسات خوشایند کنیم و یاد بگیریم از لایه های احساسات ناخوشایند ضبط شده در درونمان عبور کنیم و به احساسات خوشایند برسیم، می بینیم که بچه داری یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا است.

هر وقت دچار احساسات ناخوشایند شدید آن ها را بنویسید، اصلاً مهم نیست که چی می نویسید در آن زمان نه به عقل و نه به انسانیت و نه هرچیز دیگر توجه نکنید فقط به این توجه کنید که هر چه در ذهنتان است بدون سانسور بنویسید مثل یک استفراغ عاطفی، هر چه سم در ذهنتان است را بیرون بریزید؛ وقتی نوشتن تمام شد هرگز آن را نخوانید و بعد آن کاغذها را بسوزانید یا دور بریزید. چون هیچ کس در هیچ شرایطی نباید این استفراغ عاطفی را ببیند. اگر هنگام نوشتن دچار بغض و گریه و فریاد شدید هیچ اشکالی ندارد. در هر مورد و به هر دلیلی دچار احساس ناخوشایند شدید این کار را انجام دهید، بنویسید و تخلیه شوید و بسوزانید تا راحت شوید. به این ترتیب یک قدم برداشته اید و تکرار کنید



مطالب مرتبط

ارتباط با ما
عضویت در خبرنامه
logo-samandehi

نقل مطالب این سایت فقط با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت و برای مقاصد غیر تجاری بلامانع است

نوردیده nooredideh.com

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.

حتما بخوانید!!

مراقبت و عبادت ویژه قبل از فرزندآوری
ادامه مطلب