کودک و تفکر اقتصادی

نشست 26- کودک و تفکر اقتصادی 1

در این مبحث ما بیشترین چالش را با ذهن شما خواهیم داشت چون صحبت های ما در این مبحث کاملاً و 180 درجه با هنجارهای جامعه متفاوت است. اصلاً قصد مقصریابی نداریم بنابراین مطالب را با درک مسئول و بدون قضاوت بررسی کنید. این مبحث و مبحث بعدی، ریشه ی تمام مشکلاتی که ما با فرزاندانمان داریم، بررسی خواهد شد.

وقتی حرف از اقتصاد می زنیم یاد بورس و سهام و عرضه و تقاضا و غیره می افتیم. این ها علم اقتصاد هستند در حالی که من می خواهم از تفکر اقتصادی صحبت کنم. که مثل هر تفکر دیگری پایه ی آن از کودکی گذاشته می شود. اقتصاد در این تعریف یعنی: تنظیم رابطه ی انسان با محیط برای دریافت نیازهای زیستی. این تعریف ما از اقتصاد است. ما چه رابطه ای با محیط و طبیعت داریم و چگونه برای تأمین نیازهای زیستی مان ارتباط برقرار کنیم. اقتصاد یعنی عقل معاش. یعنی تنظیم مصرف مادی. اقتصاد در رویکرد هوش متعادل یعنی، روش هایی برای ارتقاء رضایت از زندگی و روش هایی که با امکانات موجود ما بیشترین رضایت را از زندگی داشته باشیم.

گفتیم که ما انسان را مجموعه ای از مادیت و معنویت، جسم و روح، فطرت و غریزه می بینیم.  غریزه نیرویی است که ما برای زیست مان به آن نیاز داریم و با حیوانات مشترک هستیم. در حیوانات دایره ی فطرت و غریزه برهم منطبق است ولی در انسان غیر از غریزه و جسم، فطرت و روح نیز وجود دارد. اگر فطرت و غریزه در امتداد یکدیگر قرار بگیرند، انسان در آرامش خواهد بود. و اگر در امتداد هم قرار نگیرند،  انسان در اضطراب زندگی خواهد کرد. نیاز های غریزی و نیازهای جسمی ما بسیار محدود ولی تکرار شونده هستند. مثل غذا خوردن، ما مرتب باید غذا بخوریم و با یک بار غذا خوردن نیاز ما تمام نمی شود. در حالی که نیازهای فطری ما بی انتها و دائمی هستند. شما از دیدن یک گل زیبا چه قدر لذت می برید؟ یا چند وقت لذت می برید؟ اصلاً نمی توان گفت چون انتها ندارد. جسم انسان محدود است، نیازهای جسمی اش هم بی انتها است؛ ولی روح انسان نامحدود است، بنابراین، نیازهای روحی اش هم بی انتها و نامحدود است.

چه تفاوتی بین انسان و حیوان است؟ تفاوت ما در این است که حیوان وقتی نیازش را دریافت می کند همه چیز برای او تمام می شود، سیر می شود و می رود؛ اما انسان چون روح دارد  و یک پدیده ی بی انتها دارد و ذهن دارد، اگر نیازهای غریزی اش را ذهنی کند و جهت مخروط ذهنش به پایین برگردد، بعد از دریافت نیاز جسمی اش، نیاز فطری اش مطرح می شود یعنی بی انتهایی طلبی و دائمی طلبی او آغاز می شود و در این حال اگر بلد نباشد و جهت مخروطش هم به سمت مادیات و پایین باشد، می رود به سمت انباشت کردن؛ یعنی بعد از این که غذا را خورد و سیر شد حالا برای خوردن لازم ندارد ولی حرص جمع آوری دارد و می خواهد که غذا برای روز مبادا جمع آوری کند. مسئله از این نقطه شروع می شود یعنی زمانی که ما نیازهای غریزی را دریافت کردیم اما جهت فطرت صحیح نیست و به سمت مادیات است و می خواهیم انباشت کنیم. زمانی که این حالت شروع می شود، آغاز مشکلات بشر است. حالا که من می خواهم انبار کنم و نگه دارم، پدیده ای به وجود می آید به نام مالکیت.

چند درصد از  فضای ذهن ما را مادیت و مالکیت گرفته است؟ چه قدر به داشتن فکر می کنیم؟ یک بازی کوچک با شما می کنم و می خواهم که چند چیز را که مالک آن هستید نام ببرید. پاسخ حاضرین:خودم، لباسهایم، بچه هام، مدرکم، حساب بانکی، 50 درصد مالک آپارتمانم هستم .... آقای سلطانی: خانمی که گفتند من مالک خودم هستم! پس لطف کنید پیر نشوید و جوان و شاداب بمانید. خانمی که مالک پنجاه درصد از آپارتمان هستند! لطفاً ترتیبی بدهید که آپارتمانتان فرسوده نشود و همینطور سالم و نو بماند. پاسخ: نمی تونم. آقای سلطانی: چه جور مالکی هستید که توان نگهداری آپارتمانتان را ندارید؟ خانمی که مالک مدرک تحصیلی اش بود! یک کاری کنید که دائماً علمتان به روز باشد می توانید؟ ببینید ما چه جور مالکی هستیم که در ملک خودمان نمی توانیم تصرف کنیم و اختیار ملک و مملوکمان را نداریم. مالکیت بزرگترین فریب و توهم ذهن است، چیزی است که اصلاً وجود ندارد. تمام گرفتاری های ما از لحظه ای شروع می شود که مالکیت به وجود می آید. در یکی از مباحث به یاد دارید که پرسیدم چرا اتاق بچه های ما سوا است؟ «اتاق من»، مال من و در کل «من». مشکل از جایی شروع می شود که بحث مالکیت پیش می آید. در مخروط رو به بالا، نیازها در پایین ترین حد قرار دارد و در مخروط رو به پایین نیازها در بالاترین حد قرار دارد.

 

 

 

 

 

 

 

وقتی جایگاه نیازها بالا رفت و در جای معنویت قرار گرفت ، تعارض شروع می شود. مجبور می شویم هم دیگر را بزنیم، فشار بدیم، تو برو عقب، این مال منه. انسان از قرن ها پیش چون نمی دانست که چه مشکلی دارد، مالکیت را اختراع کرد و قرارداد را گذاشت، از این خط مال من و از آن خط مال تو؛ و خودش این دروغ بزرگ را باور کرد. وقتی ذهن مادی شود برای خودش مالکیت قائل می شود و بنایش هم از کودکی گذاشته می شود. وبعد برپایه ی این ذهنیت تئوری اقتصادی می دهیم و قوانین حقوقی و نظام حقوقی تعریف می کنیم. و آرام آرام بشر باورش می شود که مالک است.

چرا این وضعیت به وجود آمده؟ این قضیه و این وهم یک مسئله ی تاریخی است. از کجا و چه جوری آمده و چه عوارضی دارد؟ یک اشاره به دوران قدیم می کنم، ریشه ی مالکیت خیلی قبل از این مثالی است که من می زنم ولی آن عاملی که این مسئله را تشدید می کند و ما و جامعه ی ما را امروز وارد بازی مالکیت می کند، مربوط به این مسئله است که، از زمان بسیار دور و قدیم، مردم مملکت ما  همیشه در مضیقه بودند. کشور ما یک کشور فقیر و ملت ما در طول این تاریخ همیشه گرسنه بوده. ما امروزه در مقیاس کمتر از 50 سال است که تبدیل به ملتی سیر شده ایم و قبل از این تاریخ هیچ وقت مردم سیر نبوده اند. ما هیچ وقت ملت ثروتمندی نبودیم الآن هم نیستیم و امروزه ما ملتی بسیار فقیر ولی پولدار هستیم، اصلاً ثروتمند نیستیم چون فقط پول داریم و چیز دیگری نداریم. اما در دوران قدیم قبل از مدرنیسم، ملتی بودیم که به خاطر شرایط اقلیمی کشورمان و خشکسالی های پی درپی در تنگدستی و قحطی و گرسنگی زندگی می کردیم، به همین دلیل مردمی هستیم که با حسرت بزرگ شدیم. وقتی وارد دوران مدرن شدیم یعنی دوران پیشرفت و تکنولوژی و تولید انبوه، این تولید انبوه به دنبال خودش یک مصرف انبوه می خواهد، بهترین کشورها هم برای طعمه شدن کشورهایی مثل ما هستند که از یک نداری تاریخی رنج می برند و با کمک تبلیغات به راحتی تبدیل به مصرف کنندگان وحشتناکی می شوند. به طوری که هرچه در این کشور بریزیم، کم است و در کل علت این احساس فقری که ما داریم این است که خواسته های ما بسیار زیاد است. احساس فقر را به کار بردم چون در واقعیت فقر نداریم بلکه ذهنیت و احساس فقر داریم. بی انتهایی برای ما تبدیل به محدودیت شده و نیازهایمان به جای این که معنوی شود، مادی شده و تبدیل به خواسته های فراوان شده. ما در معنویت انتها نداریم و فطرت انسان که بی انتها است در معنویت ارضاء می شود اما ما فقط در مادیت به سر می بریم و در این فضای مادی حالا هرچه که داشته باشیم باز هم کم است. هر چه داشته باشیم باز هم فقیر هستیم و دقیقاً این قضیه را به بچه هایمان منتقل کرده ایم. بچه های ما اکثراً با احساس ناداری درحال بزرگ شدن هستند.

 رفتارها مادی شده است. ساختار ارزشی که همیشه راجع به آن صحبت کردم، بهم ریخته است و مادیت به جای اصل نشسته است. تمام نظام و ساختار بهم ریخته چون مبدأ و مرجع ما مادی شده است وقتی اصل برداشته شود و مادیت جای آن را بگیرد، اصول و ارزش ها هم تغییر خواهند کرد و مادی خواهند شد. حتی مسائل معنوی هم در دنیای امروز جنبه ی مادیت پیدا کرده. شکل محبت ها عوض شده و تبادل مادی، جای تبادل عاطفی را گرفته. نگاه هایمان هم تغییر حالت داده و نگاه پر محبت بی معنی شده و فوری یک بیت شعر از سهراب می خوانیم که «دل خوش سیری چند»!!

حتی احترام و شخصیت ها هم مادی شده. در چرخه ی هوش متعادل می بینیم که شخصیت در هوش اجتماعی جای دارد و این هوش در قسمت بالا یعنی معنویت قرار دارد ولی وقتی جهت آن عوض شود و مادی شود تبدیل به اقتصادی و مادی می شود که در پایین قرار دارد.

 

 

 

 

 

 

 

عوارض حاصل از تفکر مالکیت، سقوط است. سقوط از نیمه ی بالای چرخه به نیمه ی پایین آن. در یک تفکر و رشد متعادل، کسب درآمد از خلاقیت است. حتی شغل از خلاقیت است. در مبحث بعد مفصل راجع به بیکاری صحبت خواهیم کرد و این که بچه ها از کودکی چگونه باید اشتغال را یاد بگیرند و کارآفرینی از کودکی باید شروع شود. ما از طریق خلاقیت باید به درآمد برسیم، تولید و ابداع چه مادی و چه معنوی با خلاقیت است. خرج کردن، با تفکر و هوش اقتصادی است، چون ما اجازه نداریم هر چی که به دست می آوریم را خرج کنیم. ما با خلاقیت می توانیم هرچه می توانیم حلال و پاک به دست آوریم اما با تفکر اقتصادی اجازه نداریم هر جور که دلمان می خواهد خرج کنیم. وقتی تفکر مالکیت شکل می گیرد و مادی می شود، درآمد هم با تفکر اقتصادی صورت می گیرد و آنوقت فاجعه ی اقتصادی رخ می دهد که امروزه گریبانگیر خیلی از کشورها هست، کمتر تولید می کنیم و بیشتر خرید و فروش می کنیم. هر تولیدی متوازن با خودش یک شبکه ی توزیع لازم دارد  ولی وقتی یک کالای تولید شده را چند دست بین خودمان می چرخانیم و به آن زرنگی و شم اقتصادی می گوییم و دائم ارزش افزوده ایجاد می کنیم این یعنی درآمد ما از حوزه ی تفکر اقتصادی است نه از خلاقیت. الآن به اکثر جوان ها می گوییم چه کار می خواهید کنید؟ می گویند مغازه باز می کنیم؛ یک چیزی بخریم و بفروشیم. کمتر به ذهنمان می آید که یک کالایی را تولید کنیم، چه کالای مادی و چه کالای معنوی. فوری تفکر خرید و فروش به ذهنمان می رسد، این نتیجه  ی سقوط ما به پایین چرخه ی هوش متعادل یا زندگی است و تفکر مادی بر اقتصاد حاکم شده است نه هماهنگی بین خلاقیت و اقتصاد و این مسئله خاص کشور ما نیست بلکه در کشورهای سرمایه داری هم صدق می کند و متخصصین عقیده دارند که ادامه ی این روند باعث نابودی بشریت خواهد شد. به همین دلیل دغدغه ی اندیشمندان بزرگ است که بشر را از این وضعیت نجات دهند و امروزه شاهد هستیم که جهان به سمت معنویت رو آورده است تا بتواند انسان را از نیمه ی پایین چرخه به بالا و به سمت معنویت پیش ببرد و مادیت را کاهش دهند.

یک سؤال از شما می پرسم که برای رشد فرزند یا فرزندانتان چه امکاناتی در اختیار دارید؟ حاضرین: وسائل منزل، اسباب بازی، دانش و اگاهی، محیط، مدرسه .... همه ی این مواردی که نام بردید برمی گردد به این که ما پول داریم و می توانیم برای کودکمان امکانات فراهم کنیم؛ این طرز فکر یعنی محدودیت و با این تفکر ما داریم محدودیت ذهنی برای رشد ایجاد می کنیم. آیا تا به حال شده که کسی مانع شود که از نور خورشید استفاده کنید و در بهره بردن از آن محدودیت داشته باشید. آیا محدودیت دارید از هوا و یا از طبیعت استفاده کنید؟ چه چیزی باعث این تفکر محدودیت و مادیت می شود؟ ذهن مالکیت. آن چیزهایی که فکر می کنیم ما مالکشان هستیم را به عنوان امکانات می بینیم، من مالک طبیعت که نیستم ولی مالک اسباب بازی های کودکم که هستم. مالک تحصیلاتم و مالک درآمدم هستم و این ها را به عنوان امکانات می بینم. محدودیت ذهنی از عوارض تفکر مالکیت است. بچه ها وقتی به طبیعت می روند از آن لذت می برند ولی ما بزرگترها وقتی به طبیعت می رویم چی می بینیم؟ به به چه زمین هایی! این جا متری چنده؟ چندسال دیگه که اتوبان هم بکشند حسابی رشد می کنه!!! ببینید تفکر محدودیت چه کار می کند که از دیدن جنگل بزرگ هم ما را محدود به چند متر زمین می کند؛ از آن جنگل به اون عظمت فقط دو هکتارش را می بینیم که البته اون رو هم نمی بینیم بلکه فقط حسرتش را می کشیم! «آخ اگه من این جا چند متر زمین داشتم» یا کنار دریا می رویم! فقط به ویلاها توجه می کنیم و حسرت می خوریم.

تفکر مالکیت، محدودیت ایجاد می کند. تفکر مالکیت اضطراب ایجاد می کند، «نکنه من این را به دست نیاورم. یا ازم بدزدند». نگرانی امروز ما در جامعه چیه؟ چیزهایی که داریم را از دست بدهیم. اگه بنزین لیتری 1000 تومان بشه من این ماشین را چه کار کنم؟ ببینید چه طور اعصاب و سلامتی و عمرمان را از بین می بریم فقط برای یک توهم ذهنی به نام مالکیت.

به دلیل داشتن تفکر مالکیت، این حق را به خودمان می دهیم که هر چه دلم بخواد می توانم انباشت کنم. هستی یک سفره ی باز است، ما هم بر سر این سفره نشسته ایم، در این سفره می گذاریم و از آن برمی داریم؛ تفکر مالکیت به ما می گوید که فقط از این سفره بردار و هیچ چیز هم در آن نگذار. مالک به انباشت فکر می کند و خیلی جالب است که نه تنها به انباشت برای خودمان فکر می کنیم بلکه به انباشت برای وارث هم فکر می کنیم « این بچه ها خونه می خوان زندگی می خوان بعداز من چی میشه؟».

در نهایت وقتی این تفکر بر جامعه غالب می شود و انباشت زیاد می شود، منابع طبیعی از بین می روند و همون بچه ها که این قدر نگرانشان هستیم دیگر چیزی برای زندگی نخواهند داشت! مالک به خودش فکر می کند و حداکثر به خانواده اش، به غیر از این دو نمی تواند فکر کند چون غرق در منیت است و فقط به «من» و به «بچه های من» می تواند فکر کند.

گفتیم تفکر مالکیت یک وهم است اما امروزه در جامعه ی ما تفکر مالکیت یک ارزش شده است. حتی برای توجیه آن از لحاظ دینی و مذهبی هم مستند می آوریم، این مستندات کاملاً صحیح و درست هستند، مثلاً ما می گوییم که در اسلام مالکیت محترم شمرده شده اما بقیه اش را نمی آییم بگیم یا نمی دانیم که بگیم. ما یک وهم ذهنی را تبدیل می کنیم به ارزش و اصول.

خوب اگر مالکیت خوب نیست پس هر کی هر کی باید باشه؟ من هر کاری دلم بخواد می کنم؟ این که خودش از مالکیت بدتر است!  چرا ما هرچیزی دلمان می خواهد می خوریم؟ چون مالک خودم هستم به کسی ربطی نداره!! آقایی را می شناختم که هر چیزی که مضر بود مثل الکل و سیگار و غذاهای مضر را استفاده می کرد و وقتی به او اعتراض کردیم، گفت ببینید من اجازه نمی دهم که ذره ای از بدن من سالم به گور برود، اونی که بخواد مورچه ها و کرم ها بخورن خودم کیفش را می کنم داغون و غیرقابل استفاده تحویل میدم!!! چرا همچین طرز فکری به وجود می آید؟ چون خودش را مالک خودش می بیند و چون مالک خودم هستم پس هرکاری دلم بخواد می کنم. چون مالک بچه ام هستم پس هر جوری دلم بخواد باهاش رفتار می کنم. حال که مالکیت یک وهم است پس چه کار باید کنیم؟ نیازهای زیستی بسیار مهم هستند و ما باید آن ها را دریافت کنیم؛ صحبت من هم این نیست که تارک دنیا شویم که این خود خیانت است. بلکه به جای مالکیت، اصل امانت را می گذاریم. در رویکرد هوش متعادل مهمترین مسئله ی اقتصاد، امانت است. امانت یک ارزش است؛ مالکیت ارزش نیست. و وقتی بحث امانت پیش می آید کارما سخت تر می شود. وقتی در مالکیت هستیم هر کاری دلمان می خواهد می کنیم، ولی با امانتی که به ما سپرده شده هم هر کاری دلمان بخواد می توانیم انجام بدیم؟  به ما اجازه داده شده که در حد نیاز فقط برای رشدمان از سفره ی هستی برداریم، تأکید می کنم فقط برای تأمین رشد و نه بیشتر. ما با خلاقیت هر چه قدر که بخواهیم درآمد کسب می کنیم ولی با هوش اقتصادی اجازه نداریم که هرچی دلمان می خواهد هزینه کنیم؛ حال اگر اضافه داریم، آن را در سفره ی هستی می گذاریم و این اضافه درآمد باید هزینه شود برای بقای طبیعت، باید هزینه شود برای رشد دیگران؛ ما مسئول رشد خودمان هستیم و در مقابل رشد دیگران مسئولیت داریم. تفکر امانت به ما می گوید که: مال تو نیست بلکه در اختیار تو است و تو باید به خوبی از این چیزی که در اختیارت قرار گرفته مراقبت بکنی.

یک انسان با نگاه امانت در مسائل اقتصادی و در کل زندگی بیشتر مراقبت می کند تا یک انسان با نگاه مالکیت. انسان با تفکر امانت، نگاه کلی نگر دارد و انسان با تفکر مالکیت، نگاه جزئی نگر دارد چون می گوید: « مال منه» و من جزء است اما نگاه امانت می گوید: «مال همه است»، همه یعنی ازل تا ابد، مال من نیست مال بشریت و انسانیت است بدون هیچ فاصله ی زمانی. تفکر مالکیت حرص و ولع دارد که جمع و انباشت کند، تفکر امانت از انباشت واهمه دارد. شما امانت داری دوست دارید؟ مثلاً یک نفر بیاید و بگوید که پنجاه تا شمش طلا دارم لطفاً این ها یک ماه خانه ی شما بماند! بعد که بره چه کار می کنید؟ چند تا قفل و بند و دائم مضطرب خواهید بود که نکنه این ها از بین بروند، اما وقتی مال خودمان باشه می بینیم که عجب کیفی داره حالا ببینیم که میشه یه پنجاه تای دیگه از این ور و اونور گیر بیاریم حالا به هر قیمتی که شده!

با این مثال می بینیم که ما کاملاً با دو نگاه روبه رو هستیم، یکی نگاه جزئی نگر مالکیت که میگه مال منه هر چی بیشتر بهتر؛ و یک نگاه هم نگاه امانت است که اصلاَ احساس نیاز در خودش نمی کند پس هرچی کمتر بهتر. تفکر مالکیت نا امنی می آورد، این تجربه را داشته اید که مثلاً یک ماشین مدل پایین داشتید و حالا عوضش کردید یک مدل بالا خریدید چه حالی دارید؟ حاضرین: دائم پشت پنجره میریم که چیزی نشه! خط نیندازنش یا ندزدنش. آقای سلطانی: دیدید به چه اضطرابی مبتلا میشیم! این قدر به این اضطراب عادت کردیم که فکر می کنیم خیلی خوبه و دعا می کنیم که همیشه چیزهای نو بیاد و اضطراب هم که همیشه هست، کفشم را ندزدن، خونمو دزد نزنه، سیل نیاد، سهامم افت نکنه! به این اضطراب ها عادت کرده ایم و آن ها را هنجار و لازم می دانیم. در حالی که انسان با تفکر امانت آرامش دارد و هیچ احساس اضطرابی ندارد. چون به اصل خودش که مادیت نیست، ایمان دارد و مطمئن است که سهمش محفوظ است؛ «آن چه که من لازم دارم برایم مهیا می شود» پس آرامش دارد، ایمان و توکل دارد. کسی که ایمان دارد، امن است و کسی که توکل دارد به نظام آفرینش و هستی اعتماد و ایمان دارد؛ پس امن است. در حالی که تفکر مالک، نه ایمان دارد نه توکل و نه امنیت دارد. دیدید خیلی پولدارها چه قدر بددل می شوند و دیگر به هیچ کس اعتماد نمی کنند.

توهم مالکیت، محدودیت می آورد؛ کسی که تفکر مالکیت دارد همیشه محدودیت ذهنی دارد. تفکر امانت، عظمت و بی انتهایی می آورد، کسی که تفکر امانت و کلی نگر دارد هرگز دچار محدودیت ذهنی نمی شود. بچه های ما باید درک عظمت پیدا کنند تا پایه ی تنگ نظری در آن ها شکل نگیرد. تفکر امانت به اندازه ی نیاز و لازم از منابع برداشت می کند و به فکر محافظت از منابع و طبیعت برای همه ی نسل ها است.

یکی از حاضرین پرسیدند که اگر جسم ما امانت است پس چرا پیر و فرسوده می شود؟ ما امانت دار هستیم و پیر شدن جسم دست مالک اصلی جسم است و اوست که تشخیص داده که جسم پیر شود. پیری و جوانی بازی ذهن بشر است ما نه جوان می شویم و نه پیر بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شویم  و بعد هم تجزیه می شویم؛ آن چیزی که در واقع به ما امانت داده شده، عمرمان است. عمر در قالب جسم امانت است خود جسم که به تنهایی ارزش ندارد. عمر و جسم به ما داده شده تا ما بتوانیم به مأموریتمان عمل کنیم و آن چیزی که در مقابل این داده ها از ما انتظار می رود، رشد است. یک نکته اشاره می کنم که با شنیدن این حرف ها فوری به فکر تغییر سبک زندگی و عمل کردن نیفتید چون عمل بسیار سخت است و هنجارهایی که ما به آن ها عادت کرده ایم ریشه ی هزاران ساله دارند پس این حرف ها رو فعلاً فقط بشنوید و آرام آرام شروع به تغییر و عمل کنید.

معنی امانت یعنی برقراری تعادل بین مادیت و معنویت. ما روی سکوی مادیت ایستاده ایم برای رفتن به سمت معنویت. ما روی این سکو ایستادیم و یک طنابی از زیر بغل ما را می خواهد بکشد به سمت بالا، خوب حالا اگر پایمان را به سنگ بچسبانیم چه اتفاقی می افتد؟ کشیدن طناب و سائق رشد همیشه ادامه دارد ولی ما پایمان را چسبانده ایم و ول نمی کنیم در نتیجه چه اتفاقی می افتد؟ کش می آییم و دائم ناله می کنیم منتهی نمی دانیم که برای رهایی از کش آمدن و ناله نکردن باید پایمان را آزاد کنیم. این سکو برای پرش است مثل هواپیما که برای پرواز نیاز به باند دارد ولی اگر خیلی سنگین باشد چه می شود؟ نمی تواند بلند شود و تصادف می کند. هواپیما هم برای پرواز نیاز به موتور و بال و بدنه و بنزین و غیره و در کل نیاز به مادیت دارد ولی این مادیت بر این اساس طراحی شده تا بتواند پرواز کند نه این که در اتوبان حرکت کند. حالا خلبان هواپیما بیاید و به جای دوهزار لیتر بنزین، دویست هزار لیتر ذخیره کند و به جای دو یا چهار موتور هشت تا موتور بگذارد خوب این هواپیما نمی تواند پرواز کند و هواپیمایی هم که نتواند پرواز کند تصادف می کند و آتش می گیرد و از بین می رود؛ منتهی هواپیما یک جا می سوزد و از بین می رود اما ما ذره ذره داریم می سوزیم. پایمان را چسبانده ایم به سکوی پرواز و از یک طرف هم داریم به طرف بالا کشیده می شویم. این کشش به سمت بالا را نمی توانیم قطع کنیم چون نظام آفرینش و رمز و راز خلقت است، ما به دنیا آمده ایم که رشد کنیم؛ پس بهترین کار این است که پایمان را آزاد کنیم.

به یاد دارید که در مورد شناخت صحبت کردیم و گفتیم که بدون شناخت، رشدی در کار نیست. شناخت برای این است که ببینیم و موقعیت خودمان را تشخیص بدهیم. تا وقتی پایمان به این سکو چسبیده، عذاب می کشیم. چون وزنه به پایمان چسبیده و این وزنه مادیات است که به پایمان آویزان است. مادیات و این وزنه باید هماهنگ با پرواز ما باشد؛ اگر کمتر باشد پرواز انجام نمی شود، بیشتر هم باشد باز پرواز انجام نمی شود ما نیاز به تعادل داریم.

یک نکته ی دیگر که به ولع مالکیت دامن می زند، فاصله ی بین خواست و خواسته است. ما همیشه گفتیم که «داشتن» و «شدن». داشتن جزو غریزه و مادیت و مالکیت است؛ و شدن جزو فطرت و معنویت است. داشتن باید در خدمت شدن باشد و ما شدن را رشد می بینیم. من قبلاً می گفتم که داشتن، لذت دارد؛ و شدن، ارضا و حض دارد. اما حالا می گویم که اصلاً لذت در داشتن نیست و این فریب دوم ذهن بعد از مالکیت است که ما فکر می کنیم لذت در داشتن است؛ در حالی که لذت هم در شدن است حتی در مادیت. ما همیشه فکر می کنیم که لذت در غذا است، غذا لذتی ندارد، بلکه لذت در گرسنگی است؛ یک انسان گرسنه است که از غذا لذت می برد. آیا انسان سیر از غذا لذت می برد؟ خواب راحت و لذت بخش مال آدم خسته است.

گرسنگی را می گوییم « خواست » و غذا را می گوییم «خواسته». هرچه این دو از هم دورتر باشند، لذت بیشتر است. یعنی گرسنه هرچه دیرتر به غذا برسد و صبوری داشته باشد یا آدم خسته دیرتر بخوابد؛ هرچه دیرتر به خواسته ها برسیم لذتش بیشتر است. در دوران مدرن، تکنولوژی سرعت را بالا برد و باعث کم تر شدن این فاصله شد، ما همه چیز را بلافاصله در دسترس داریم، ما برای خوراکی کاری انجام نمی دهیم، ما برای گرسنگی نمی خوریم بلکه برای تفنن می خوریم، در نتیجه سطح لذت پایین آمده و ما از داشته هایمان لذت نمی بریم چون فاصله ی بین خواست و خواسته کم شده و به جای لذت، اضطراب و عجله و بی قراری آمده. دیدید بچه ها چه قدر عجول و بی قرار شده اند، صبر ندارند؟  این بی قراری و عدم صبوری، لذت داشتن را هم از ما گرفته است.

بچه ها از یک سالگی به بعد باید کم کم یاد بگیرند که برای خواسته هایشان باید صبر کنند. خواسته های کودک زیر یکسال باید فوری برآورده شود. اما بعد از یکسال به آرامی دامنه ی صبر را برای رفع خواسته های کودک، زیاد می کنیم. کودک متعادل باید صبور باشد و نباید همه چیز در اختیارش باشد.

وقتی لذت کاهش پیدا می کند، ما به جای این که گرسنگی ایجاد کنیم و فاصله را بیشتر کنیم، حجم غذا را بیشتر می کنیم، توهم مالکیت هم اضافه می شود، پول داریم می توانیم بخریم! چرا ما برای مهمان این همه غذا درست می کنیم؟ چون می خواهیم لذت ببرند! اما خیلی از مهمانی ها و عروسی ها از تنها چیزی که مهمان ها لذت نمی برند، غذا است. ما با انباشت به مالکیت دامن می زنیم. ما با گرسنه نشدن و انباشت و لذت نبردن از غذا و بالا بردن حجم غذا و باز هم گرسنه نشدن در اثر حجم بالای غذا، در یک چرخه ی معیوب می افتیم و در نهایت مصرف را بالا می بریم.

هدف هوش اقتصادی این است که این چرخه ی معیوب را از بین ببرد. که بدانیم هر چه خواسته را زیاد کنیم از آن طرف لذت کم می شود. ما تمام نیازهای کودک را می خواهیم با انباشت مادیت پاسخ بدهیم؛ چرا از لباس پوشیدن هایمان لذت نمی بیریم؟ چون کمدهایمان پر لباس است. ما در لایه های درونمان نیازهای دیگری داریم ولی در ظاهر زندگی انباشت ایجاد می کنیم، نیاز به احترام، به محبت، خلاقیت، امنیت و رشد فکری غیره داریم اما به آن ها دسترسی ندلریم، مادیات را انبوه می کنیم و  از زندگی لذت هم نمی بریم

در این جا هم تعادل حرف اول را می زند. نیاییم از اون طرف بوم بیفتیم و بگیم حالا که هرچه فاصله ی بین خواست و خواسته بیشتر باشه لذت هم بیشتر است، پس از امروز یک هفته از خوردن خبری نیست!! نه حرف ما این نیست. حرف ما رعایت تعادل در هر زمینه است که با بالا رفتن شناخت به آن می رسیم.

تفکر مالکیت و تفکر مادی ارزش ها را در زندگی کم رنگ و از بین می برد. مثال زنده ی این مطلب وقتی برای من پیش آمد که دوستی از زندگی یک باربر و زندگی یک خانواده به نسبت متمول را برایم تعریف کردند. زندگی آن آقای باربر مملو از احترام و دوست داشتن بود طوری که هر وقت دختر ایشان فیلم می گرفت به پدرش تلفن می کرد و خبر می داد که صبر می کنم تا تو بیایی با هم ببینیم و پدر با آغوش باز دعوت دختر را می پذیرفت. اما در زندگی آن خانواده متمول که هدیه ی تولد پسرش یک اتومبیل بود، داد و بیدادهای پسر سر پدرش تا چند خانه آنطرف تر به گوش می رسید.

نکته ی دیگر مرگ احساسات معنوی است. وقتی که رفاه در زندگی زیاد و گسترده باشد، معنویت شکل نمی گیرد؛ احساسات مثبت شکل نمی گیرد. وقتی همه سیر باشند، کرم و جود و سخاوت و این فضیلت ها کجا معنا پیدا می کند؟ کمک و همدلی یعنی چی؟ کجا این اتفاق می افتد؟ در دنیا همه چیز با ضد خودش معنا پیدا می کند؛ اگر شب و روز دنبال هم نباشند نه ارزش روز معنا پیدا می کند و نه ارزش شب. وقتی همیشه دنبال رفاه زیاد مادی و انباشت مادی باشیم، مثل این می ماند که همیشه در روز هستیم و اونوقت روز برایمان بی معنی می شود. رشد انسان در موقعیت ها اتفاق می افتد که بتواند انتخاب کند. وقتی من کاملاً سیر هستم و غذای دوروز مانده ی خودم را می بخشم، این دیگر انفاق و سخاوت نیست. بسیار متفاوت است وقتی که من فقط یک کاسه غذا دارم و گرسنه هستم اما در عین گرسنگی غذای خودم را می بخشم، تا این موقعیت پیش نیاید شناخت فضیلت امکان ندارد. در حالی که ما همه در ذهن خود فکر می کنیم که آدم های بسیار خوبی هستیم اما در عمل هم این اتفاق می افتد؟ انتخاب این جا است. در شرایط سخت است که ما انتخاب می کنیم، رشد یا سقوط. در شرایط آسان که انتخابی صورت نمی گیرد بنابراین فضیلت ها رشد نمی کنند و احساسات معنوی می میرند.

چرا ما جوامع اروپایی را این قدر بی احساس می دانیم؟ چون رفاه دارند. من سال ها پیش در یک خانواده ی انگلیسی در جنوب انگلیس زندگی می کردم، پسر این خانواده صبح که بیدار می شد یک سلام از دم درب به مادرش می کرد و می رفت و این پسر خانواده دوست ترین پسر آن محله بود! چون دختر همسایه بعد از چهارسال که دور از خانواده بود یک روز زنگ می زند به مادرش که من الآن شهر شما هستم اما بلیط قطار دارم و باید برم خداحافظ.!  یک روز با مادر خانواده ای که با آن ها زندگی می کردم نشسته بودیم و صحبت می کردیم و من در مورد جایگاه مادربزرگ و پدربزرگ در ایران برایشان گفتم و تعریف کردم که عیدها به منزل مادربزرگ همسرم می رویم و ناهار را دورهم می خوریم و از ایشان عیدی می گیریم و در مراسم های ازدواج جوان ها از ایشان اجازه می گیرند و پدربزرگ و مادربزرگ جلوتر از همه است... ایشان همین طور به من گوش می دادند و بعد از تعریف های من گفتند: ببین این جا همه جوره من تأمین هستم و تا آخر عمرم هر بلایی سرم بیاید نیاز به کمک احدی ندارم؛ دولت، بیمه هستند و ما کاملاً امن هستیم اما حاضرم همه ی این ها را بدم و یک روز آن مادربزرگی باشم که برایم تعریف کردی! می بینید تفاوت مادیت و معنویت این جا است.

در تمام این مطالب می خواستم این را بگویم که انسان جسم است و روح؛ غریزه و فطرت دارد؛ نیازهای جسمی و نیازهای روحی و معنوی دارد. اقتصاد به نیازهای جسمی ما توجه دارد و اقتصاد نمی تواند به نیازهای روحی ما جواب دهد. عرصه ی اقتصاد بسیار محدود است و فقط در حیطه ی نیازهای جسمی می گنجد. این نیازهای جسمی بسیار مهم هستند و حتماً باید پاسخ داده شود.

در نهایت پایمان را از پابندها رها کنیم. یک سؤال وجود دارد که همیشه از شما می شنوم و آن این که چرا این دوره ها کار نمی کند؟ چرا این همه کلاس می بینیم ولی تغییر نمی کنیم؟ چرا این همه مطالعه تأثیری ندارد؟ چرا حتی عبادت های مان جواب نمی دهد؟ علتش این است که پایمان بسته است. تا مسئله مان را به طور ملموس که از مبحث بعد واردش می شویم، با مادیت وجودمان و در کل با مادیت، تعریف نکنیم مشکلات حل نمی شود و امکان ندارد که هیچ دوره ای روی ما تغییر ایجاد کند حتی بعضی مواقع عذاب ما را بیشتر خواهد کرد. چون دوره را می گذرانیم و فشار رشد بیشتر می شود و از طرف دیگر هم که پایبندهایمان را محکم می کنیم. تنها راه نجات این است که  اول، رهایی بعد رشد. تا رها نشویم، رشدی در کار نیست. رهایی از پابندها و غرایز؛ تا رها نشویم، رشدی در کار نخواهد بود. بچه ها این شانس را دارند که در تعادل هستند و پایشان بند نیست و هدف این کلاس ها این است که بگوید پای بچه هایتان را بند نکنید. امروزه کار پدرومادرها این شده که پای بچه ها را با طناب های متعدد ببندند؛ طناب مثل تحصیلات، پس انداز، جهاز برای دختر از کودکی. تحصیلات و مادیات مگر این همه مدت به رشد کودکان ما کمکی کرده است؟ در 25 جلسه قبل گفتیم که چه چیزهایی باید در کودک تقویت شود و چه چیزهایی برای کودک مهم است. اشاره می کنم به چرخه ی هوش متعادل، تمام ابعاد باید متعادل رشد کنند حتی بعد اقتصادی و بچه ها باید تفکر اقتصادی به دست آورند و این مهارت هم مثل همه ی مهارت های دیگر زیر 6 سال و زیر 12 سال باید شکل بگیرد و باید با بچه ها درست رفتار کنیم تا پابندهایشان ضعیف تر باشد تا بتوانند رشد کنند.

این جا است که من همیشه به پدر و مادرها می گویم که بچه ها برای رشد نیازی به کمک شما ندارند و لطف کنید مزاحم رشد بچه ها نشوید بلکه بچه ها را حمایت کنید نه کمک. ما به عنوان کمک به کودک بدتر او را درگیر می کنیم. در مبحث بعد بیشتر توضیح می دهم که چگونه و چه طور باید این کار را انجام بدهیم.

اول باید رها شویم تا بتوانیم رشد کنیم. میزان رشد ما رابطه ی مستقیم با میزان رهایی ما دارد، یعنی « آزادی ». آزادی زمانی است که مابین «داشتن» و «شدن»، تعادل برقرار کنیم و داشتن در خدمت شدن باشد و رهایی داشته باشیم وگرنه آزاد نیستیم و هر شعاری برای آزادی بدهیم بی معنی خواهد بود. خیلی وقت ها شعار انسان ها برای آزادی این است که: اجازه دهید من به شما پابند بزنم! آزادی واقعی از رهایی از داشته ها و درخدمت گرفتن آن ها برای رشد، آغاز می شود. ما باید نظام ارزشی خانواده ی خود را بازنگری کنیم. امیدوارم که جلسه ی آخر بتوانم یک طرح کلی از یک نظام ارزشی را برای شما بدهم.

یک انسان واقعی به نظام ارزشی خود پایبند است به نظام ارزشی خانواده اش پایبند است. ما باید به دنبال این گونه الگوها بگردیم یعنی انسان هایی که دارای نظام ارزشی هستند و مهم نیست که متعلق به کدام کشور هستند بلکه سبک زندگی آن ها مهم است. مثل نلسون ماندلا که متعلق به افریقای جنوبی است اما دارای نظام ارزشی است. 27 سال زندانی می کشد اما وقتی آزاد می شود انتقام نمی گیرد و بیهوده هم نمی بخشد و جمله ای ادا کرد که توانست جلوی تمام خونریزی ها و اختلافات را بگیرد، گفتند: می بخشم اما فراموش نمی کنم. این از یک نظام ارزشی خانوادگی می آید.

نظام ارزشی خانواده باید در بین بچه های ما شکل بگیرد و بچه های ما باید در بطن این نظام ارزشی بزرگ شوند. پایه ی این نظام، نگاه ما به مادیت است. تا زمانی که تکلیفمان را با مادیت روشن نکردیم و تا زمانی که از دلبستگی ها و پابست هایمان عبور نکردیم، انتظار هیچ رشدی را نداشته باشیم.

اگر دوره ها کار نمی کند به این دلیل است که پای ما آزاد نیست و اصلاً ما آزاد نیستیم. ما دنبال روش هایی می گردیم که در اسارت مادیات رشد کنیم؛ همچین روشی در نظام آفرینش وجود ندارد. نمی توانیم پابست مادی داشته باشیم و اسیر مادیات باشیم اما رشد معنوی کنیم، محال است. رویکرد هوش متعادل بر این اساس طراحی شده است که هماهنگی مادیت و معنویت را یک جا داشته باشد چون مادیات اهمیت دارد و معنویات برای ما اصل و ارزش است.

نشست 27- کودک و تفکر اقتصادی 2

درک و تفکر و شخصیت کودک در خانواده شکل می گیرد. مسائل اقتصادی کودک نیز جدا از بقیه ی ابعاد رشد نیست و خانواده بستر رشد کودک است. خانواده است که شخصیت کودک را می سازد. در این مبحث از لحاظ اقتصادی به خانواده نگاه می کنیم. از نظر شما اقتصاد یعنی چی؟ یک نکته اشاره کنم که در این مباحث من قصد آموزش علم اقتصاد را ندارم چون اصلاً بلد نیستم، وقتی از اقتصاد حرف می زنیم می خواهیم ببینیم که چگونه عقل معاش پیدا کنیم و این درآمدی را که داریم چگونه هزینه کنیم و چگونه درآمد داشته باشیم که آسیب نبینیم. پایه ی این تفکر از کودکی گذاشته می شود یعنی اگر ما ولخرج هستیم یا خسیس یا هرچیز دیگر این ها همه ریشه در کودکی دارد. به دنبال این موضوع ما سه جور خانواده را معرفی می کنیم: 1- خانواده مولد   2- خانواده مستمند     3- خانواده مصرفی

این سه شکل خانواده، کیفیت اقتصادیشان است، ربطی به کمیت اقتصادی ندارد. ممکن است که یک خانواده بسیار پولدار باشد ولی فقیرانه و با درک فقر و مستمندی زندگی کند. همین طور ممکن است که یک خانواده خیلی هم پولدار نباشد ولی با درک مولد زندگی کند و یا ممکن است که خانواده ای بسیار ندار باشد ولی با درک مصرفی زندگی کند. در این جا کمیت نقشی ندارد بلکه کیفیت و باور مطرح و مهم است؛ این که من ندارم پس مصرفی نیستم مهم نیست، مهم این است که وقتی دارم، آیا مصرفی هستم یا نه؟ وقتی ندارم، تفکر مولد دارم یا نه؟ این سه حالت، درک و سه نوع زندگی هستند که به کمیت ارتباطی ندارند. حالا چند خصوصیت این سه خانواده را بررسی می کنیم:

اولین خصوصیت اعتبار است. این خانواده ها اعتبار خودشان را از کجا به دست می آورند و اعتبار خانواده را در چه چیزی می بینند. خانواده ی مستمند باور ندرت دارد یعنی معتقد است که: هیچی نداریم، ما همیشه بدبختیم، حتی ممکن است که درآمد به نسبت خوبی هم داشته باشند اما همیشه احساس فقر و نداری دارند و از زندگی درکِ فقر و نداری دارند، اعتبارشان را از تظاهر به نداری می گیرند. خانواده ی مولد اعتبارش را از بهره ی فرهنگی اش می گیرد، برایش مهم این است که چه قدر شخصیت فرهنگی دارد. فرهنگ یعنی هر چیزی که در گذشته ی ما بوده است. این  خانواده سخت کوشی، پشتکار و نظم مالی و عقل معاش، سرمایه ی فرهنگی دارد  و اعتبار اقتصادیش را از این ها به دست می آورد.

خانواده مصرفی اعتبارش را از مصرف و لذت ناشی از مصرف، به دست می آورد. خانواده ی مصرفی همیشه در حال خریدن است، همیشه گرفتار قسط و قرض است و همیشه به دنبال ساختن ظاهر زندگی است. در این جا قصد بد و خوب و درست و غلط اصلاً نداریم بلکه با درک مسئول این مطالب را بررسی کنید، هرکسی هر انتخابی که دارد ما اجازه ی اعتراض و نقد و قضاوت نداریم؛ هر کس هر انتخابی می کند خودش بهای آن را می پردازد. منظور من این نیست که چرا زیاد مصرف می کنید یا غیره، زندگی همه برای من قابل احترام است.

دومین خصوصیت، هدف کار است. هدف کار در خانواده ی با تفکرمستمند و نداری، انباشت پول است. خانواده هایی که سختی و عصرت می کشند ولی پول انباشت می کنند. پیش آمده که کسی فوت کرده و میلیاردها پول داشته اما زندگی بسیار حقیرانه ای داشته، بعضی از گداهای حرفه ای این گونه اند. خواهر من در زمان جوانی شان پرستار بیمارستان بودند و تعریف می کردند که شخص گدایی در بیمارستان در اثر ضربه مغزی فوت کرد این آدم به قدری کثیف و آلوده بوده که هیچ کس رغبت نمی کرده به او دست بزند، بعد از فوتش لباس هایش را می خواستند ببرند بسوزانند که متوجه شدند لباس این آقا بیش تر از حد معمول سنگین است بررسی که کردند دیدند از هر جیب این لباس کلی جواهرات و سنگ های قیمتی درمی آید که به کلانتری و دادستانی خبردادند و صورت جلسه گرفتند و هیچ کس هم سراغ این آدم نیامد. این روحیه ی انباشت است، کار می کند که پولش را جمع کند کار نمی کند که از پولش بهره ببرد.

خانواده ی مولد، هدفش از کار، کسب تجربه و رشد و شناخت است. خانواده ی مولد هم برای کسب درآمد و پول کار می کند ولی ابتدا برای رشدش و شناخت و کسب تجربه و پیشرفت کار می کند بعد برای پول؛ اما خانواده ی مصرفی فقط برای پول کار می کند که دربیاورد و فقط خرج کند و خانواده ی مستمند هم که درمی آورد که فقط جمع کند.

سومین خصوصیت، منشأ پول است. منشأ درآمد پول برای خانواده ی مستمند و مصرفی اصلاً مهم نیست اما برای خانواده ی مولد که خانواده ی اصیل است، منشأ پول مهم است؛ این که این پول حلال است یا حرام. یکی از مسائلی که در زندگی با آن روبه رو هستیم این است که بحث منشأ را جدی نمی گیریم و به آن نمی پردازیم. ما درک منشأ نداریم. درک منشأ یعنی دانستن این که هر چیزی از کجا نشأت گرفته است و جایگاهش کجاست و از کجا جوانه زده و بالا می آید. بحث منشأ بسیار مهم است و این که بچه های ما با پول حلال یا پول حرام زندگی می کنند و بزرگ می شوند در سرنوشت آینده شان مهم است. برای خانواده ی مولد منشأ پول مهم است اما برای خانواده های مستمند و مصرفی مهم نیست. خانواده ی مولد به حلال و حرام، به برکت و به رضایتِ پول دهنده در زندگی اش اهمیت می دهد. خیلی وقت ها ما یک جایی قرار می گیریم که نباید دستمزد بگیریم چون خدمتی ندادیم خیلی وقت ها اتفاق می افتد که نباید دستمزد بگیریم؛ یا یک جاهایی به کار ما نیاز دارند اما ندارند که دستمزد بپردازند، ما مجبورش می کنیم، او رضایت ندارد اما به خاطر نجات خودش مجبور می شود، آن قدر این نکته حساس و ظریف است که حتی در این حد باید دقت کنیم حالا چه رسد به پول های نامشروع. منشأ پول بسیار مهم است و متأسفانه جامعه به سمت کمرنگ شدن این اهمیت می رود.  

چهارمین خصوصیت، رابطه در خانواده است. در هردو خانواده ی مستمند و مصرفی، تشدید تضاد است و بین نقش ها تعارض وجود دارد؛ زن و شوهر و بچه ها با هم و با والدین مرتب دعوا دارند. جنگ سالاری و تشنج حاکم است. آقای دکتر رومی استاد اقتصاد خانواده اذعان داشتند که دو خانواده را می شناختند که اولی ماهی 2 میلیون درآمد داشت اما صاحب خانه نبودند و پسر و دختر و مادر خانواده، پدر را به عرضگی و عدم کفایت در درآمد خوب محکوم می کردند و حتی خود پدر این حالت را تأیید می کرد که «آره من نتونستم نیازهای خانواده ام را برآورده کنم» و خانواده ی دومی با ماهی پانصد هزار تومان، خانه داشتند، ماهی پنجاه هزار تومان هم پس انداز داشتند و در اوج احترام و دوست داشتن و دوست داشته شدن و رابطه ی صمیمی زندگی می کردند. آقای رومی نظریه ی خط فقر را رد می کنند؛ خط فقر وجود ندارد بلکه یک درک است که در هر خانواده ای ممکن است وجود داشته باشد. به قول ایشان خانواده ای که ماهی ده میلیون درآمد دارد اما دوازده میلیون هزینه دارد، دو میلیون زیر خط فقر است و خانواده ای که ماهی پانصدهزارتومان درآمد دارد ولی 450 هزارتومان هزینه می کند، پنجاه هزارتومان بالای خط فقر است. خط فقر را عقل معاش ما تعیین می کند نه عدد و ارقام. این ها همه بازیهای ذهنی اقتصاددانان است. خانواده ی مولد مدیریت تضاد دارد. مدیریت تضاد یعنی: زن و مرد در ظاهر با هم متضاد هستند ولی متعارض نباید باشند بلکه مکمل هم هستند. تحکیم نقش ها حاکم است، پدر درجای خودش قرار دارد، مادر هم در جای خودش است، منزلت ها و حرمت ها سرجای خودشان هستند و در کل همه چیز درست و سرجای خودش قرار دارد و درآخر این خانواده به جای تشدد به سمت یگانگی و وحدت و یکپارچگی می رود.

پنجمین خصوصیت فرزندپروری است. فرزند حاصل از خانواده ی مستمند، جامعه ستیز و حسرت زده و مایل به انباشت خواهد بود و گاهی این فرزندان در آینده و در خانواده ی خودشان تبدیل به خانواده ی مصرفی می شوند. در خانواده ی مولد، بچه ها جامعه پذیر، عقل معاش، برنامه ریز و متعادل بار می آیند. کودک آرزوها را به یاد دارید که همه ی این خصوصیات را دوست داشتید در فرزند خودتان داشته باشید. و فرزندان حاصل از خانواده ی مصرفی، نامتعادل، بی برنامه و اصراف مادی فراوان، فقط هزینه می کنند و بسیار بچه های هزینه سازی خواهند بود

ششمین خصوصیت، نقش اجتماعی خانواده است. ما عادت داریم مرتب از جامعه انتقاد کنیم و نگران هستیم که فرزندمان وارد جامعه شد چی؟ در حالی که جامعه را خانواده می سازد. افراد خانواده می سازند و جامعه برآیند خانواده های ما است. خانواده ی مستمند مانع رشد جامعه است و باعث عقب ماندگی است چون سرمایه را خارج می کند و اجازه ی گردش آن را نمی دهد حال این سرمایه به هر میزان و مقدار که باشد در حد یک متکدی یا در حد میلیارد. وقتی جامعه ای گردش اقتصادی نداشته باشد عقب می ماند. خانواده ی مصرفی منشأ نارضایتی اجتماعی استبیشترین گله از جامعه را این خانواده دارند.  بیشترین مصرف و بیشترین نارضایتی را دارند که مجموع این نارضایتی ها جامعه را به سمت نارضایتی می برد. مهم تر این که این نارضایتی ها در حضور کودکان مطرح می شود و اولین بنای شخصیت ناراضی بچه ها ساخته می شود. ما نشستن و شکایت کردن و گله کردن و جامعه را محکوم کردن را دوست داریم و با این مسائل است که بچه ها جامعه ستیز بار می آیند. حرف من این نیست که جامعه ی ما بی نقص و عیب است، من فقط فضای خانواده را بررسی می کنم و اصلاً وارد فضای جامعه نشده ام. فضای خانواده مثل گلخانه است دمای بیرون گلخانه ممکن است که 30 درجه زیر صفر باشد اما فضای داخل باید طوری تنظیم شود که سرما، گل های گلخانه را از بین نبرد. در گل خانه باید گرما باشد تا گل ها سرمازده نشوند. وقتی موج نارضایتی ها را به خانه مان می آوریم، از داخل هرخانه موج نارضایتی ها را دامن می زنیم. خانواده مصرفی منشأ نارضایتی جامعه و مدل ایده آل جهان سلطه هستند. فکر می کنید چرا دوهزار کانال ماهواره وجود دارد؟ برای این که طبقه  ی مصرفی را به وجود بیاورند. مطلق نمی کنم ولی خودتان تحقیق و بررسی کنید و کانال هایی را که نگاه می کنید و برنامه ها را بررسی کنید و ببینید که چند درصد از آن ها به این سه مدل خانواده دامن می زنند. سلطه ی جهانی بسیار تمایل دارد که خانواده ها در نارضایتی به سر ببرند تا او بتواند به اهدافش برسد و اصلاً برایش مهم نیست که به سر بچه های ما چه می آید. مواظب باشیم و از بچه هایمان حمایت کنیم. تسلیم موج نارضایتی های اقتصادی جامعه نشویم که تحت عنوان فقر، نداری و گرونی است. حال جلوتر می رویم و می بینیم که نه داریم بلکه خیلی هم داریم یا حداقل آنقدر داریم که ناراضی نباشیم و نارضایتی را دامن نزنیم. اگر به نارضایتی ها دامن می زنیم به علت نوع نگاه ما به زندگی است نه به دلیل واقعیت های زندگی.

خانواده ی مولد، منشأ نظم و اقتدار و رشد اجتماعی است. روابط عاطفی مستحکم و درست است و وقتی روابط خانوادگی خوب و مستحکم باشد و بچه ها صحنه های صحیح می بینند و سخنان زیبا می شنوند و امید دارند و از منشأ پول آگاه هستند با این تفکر وارد جامعه می شوند و این تفکر را در جامعه نشر می دهند و جامعه به تولید می رسد و مقتدر می شود. جامعه ی مولد را خانواده ی مولد می سازد. وقتی موفقیت های کشورهایی مثل ژاپن و مالزی را بررسی کردم دیدم موفقیت آن ها ریشه در خانواده هایش و از جامعه ی خودشان آمده است نه این که از بیرون و کشورهای دیگر. خانواده ی مولد منشأ نظم، اقتدار و رشد اجتماعی است.

هفتمین خصوصیت، اقتصاد خانواده است. از نظر اقتصادی خانواده ی مستمند هر کمیتی که داشته باشد باز هم همیشه فقیر و مستمند است. خانواده ی مولد از نظر اقتصادی ممکن است که پولدار نباشد اما ثروتمند واقعی است. بین ثروتمند و کسی که پولدار است تفاوت وجود دارد، همان طور که بین دانشمند و کسی که فقط دانش دارد تفاوت وجود دارد؛ پسوند «مند» معنا دارد. خانواده ی مولد، ثروتمند وافعی است. توصیه می کنم که کتاب «پدر پولدار و پدر بی پول» را مطالعه کنید. درک ثروت مثل درک مظلوم و مقصر و مسئول، یک درک از خود است. در آموزش های تقلبی و بی اساس القاء می شود که مثل ثروتمندها مصرف کن. خانواده ی مصرفی چون عقل معاش و هوش اقتصادی ندارد هیچ وقت ثروتمند نمی شود و همیشه شبه ثروتمند خواهد بود و همیشه درگیر پرداخت قسط هستند. صحیح این است که مثل ثروتمندها فکر کنیم نه این که مثل آن ها هزینه کنیم، با تفکر ثروتمندی زندگی کنیم، یک ثروتمند تفکر تولید دارد.

بافیت، ثروتمندترین مرد دنیا شناخته شد؛ شصت و چهار شرکت زیر مجموعه ی کمپانی او هستند و بزرگترین شرکت اجاره ی جت های شخصی را داراست و به میلیاردرها جت شخصی کرایه می دهد ولی وقتی خودش با هواپیمای معمولی سفر می کند. راننده و بادیگارد و لپ تاپ و موبایل هم ندارد. سر ساعت 5 بعد از ظهر هم کارش را تعطیل می کند و به خانه می رود و یک کاسه ذرت بوداده همراه همسرش می خورند و تلویزیون نگاه می کنند. منزلش همان خانه ای است که پنجاه سال پیش بعد از عروسیش خریداری کرده بود و هرچه بهش میگن که چرا خانه ات را عوض نمی کنی می گوید که چرا عوض کنم هرچیزی لازم دارم این خانه دارد. این شخص ثروتمند است. ثروتمند کسی است که می تواند بگوید: بس است. و در مسائل مادی حد خوش را بشناسد. ما هرچه قدر از طریق خلاقیت و حلال پول به دست آوریم، مال خودمان است ولی اجازه ی خرج نداریم. این انسان ها ی ثروتمند پولشان را هزینه ی رشد دیگران می کنند همانند بیل گیتس که میلیون ها نفر از ثروت ایشان درس می خوانند و صاحب زندگی می شوند. چون تفکر امانت دارند «مدیریت این عظمت دست من است و من مواظب آن هستم » اما با این آگاهی که امانت است و هر قدر که نیاز دارم برمی دارم بس ام است. شبیه این تفکر را مراجع تقلید ما دارند. ثروتمند واقعی امانت دار ثروتش است. خانواده ی مستمند هم ممکن است که فکر کند امانت دار است اما در واقع این طور نیست چون خلاف قانون آفرینش عمل می کند و فقط انباشت می کند و نه خودش و نه به نسل بعد از خودش اجازه ی استفاده از اموالش را نمی دهد بلکه مثل آن شخص دارایی اش را تبدیل به جواهر کرده و در لباس های کثیفش مخفی می کند یا زیر زمین خانه اش قایم می کند. خانواده ی مولد از ثروتش در راه پیشرفت انسان ها استفاده می کند و به گردش اقتصادی جامعه کمک می کند. خانواده ی مصرفی فقط برای خودش مصرف می کند و به مصرف جامعه دامن می زند نه به رابطه ی صحیح اقتصادی. خانواده ی مستمند و خانواده ی مصرفی هر دو در طیف افراط و تفریط قرار دارند و هردو اسیر مادیت هستند و خشونت اقتصادی دارند، چه کسی که از فرزندانش مضایقه می کند و چه کسی که بی محابا در اختیار فرزندانش می گذارد هردو دچار خشونت اقتصادی هستند و کودکانشان را ناامن می کنند. اما خانواده ی مولد با هر دین و مذهب و آیینی از نطر اقتصادی در تعادل معنویت و مادیت قرار دارد. این تفکر که اگر همه چیز در اختیار بچه ها قرار دهیم و به همه ی خواسته های آن ها پاسخ دهیم و زندگی مرفه و مجلل درست کنیم، آن ها با تفکر بی نیازی بار خواهند آمد کاملاً ناصحیح است حتی بدتر هم خواهد شد.

با مشاور مدرسه ای در یکی از مدارس شمال تهران صحبت می کردم، ایشان تعریف کردند که یک روز در مدرسه دزدی شد، تحقیق کردیم و متوجه شدیم که چه کسی این کار را کرده با پدر آن دانش آموز صحبت کردیم و به مدرسه آمدند وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردیم، پدر به گریه افتادند، ایشان یکی از تجار معرف بودند و به اصرار تقاضا می کنند که به منزلشان بروند و از نزدیک وضعیت زندگی شان را ببینند. آقای مشاور هم گفتند که یک روز من و مدیر مدرسه و ناظم به منزل ایشان در یکی از محله های خوب و بالای شهر رفتیم و از درب که وارد شدیم دیدیم قصر کلمه ی کوچکی برای این خانه بود و یک سالن و چندین اتاق که اتاق اول مملو از لوازم ورزشی مثل یک باشگاه، اتاق دوم وسایل موسیقی، اتاق سوم لوازم صوتی و تصویری و اتاق چهارم کتابخانه و میز کار و کامپیوتر و اتاق بعدی اتاق خواب و غیره و این پدر گفت که این امکانات متعلق به پسرم است و بعد ما را بردند جلوی یک گنجه که مملو از اسکناس بود و پدر گفت که من فقط صبح به صبح این گنجه را باز می کنم که اگر این اسکناس ها کم شده بود روی آن ها بگذارم و اضافه کنم، این گنجه در اختیار همسرم و تنها پسرم است بعد این پسر من اومده دزدی کرده؟ گریه ی من به خاطر این است. آقای مشاور گفتند دیگر طاقت نیاوردم و به این پدر گفتم که اگر پسر شما این کار را نمی کرد و دزدی نمی کرد جای تعجب داشت! و ما الآن دلیل کار او را فهمیدیم، این پسر حاصل یک خانواده ی مصرفی بوده و هیچ وقت مستغنی و بی نیاز ذهنی بار نمی آید بلکه بی هیجان و بی تلاش بار می آید.

شرط اول خانواده ی مولد، سخت کوشی و تلاش است. تعادل مادیت و معنویت دارند و امانتدار هستند. به اندازه ی نیازشان برداشت می کنند و بقیه را به جریان می اندازند. خانواده ی مستمند موجب انسداد جریان می شوند. و خانواده ی مصرفی مانع جریان نمی شوند بلکه آن را به انحراف می کشانند، یک جریان سالم اقتصادی در جامعه توسط این تیپ خانواده ها و افراد به انحراف کشیده می شود.

تا این جا در مورد نقش خانواده صحبت کردیم حالا می رویم سر موضوع این که در خانواده با کودکمان چه کار کنیم و وارد بحث روش ها می شویم. در این جا در سه زمینه صحبت خواهیم کرد:

1 - تولیدچه کار کنیم که کودک تفکر و درک و ذهنیت تولید پیدا کند؟ یکی از مسائلی که امروزه با آن درگیر هستیم این است که نسل های جدید و به خصوص کودکان امروز درک عظمت ندارند. ما بسیار محدود نگاه می کنیم چون همیشه سرمان پایین است و همیشه گرفتار روزمرگی های زندگی هستیم. بچه های ما در بازی هایشان درک عظمت ندارند بلکه درک ندرت و محدودیت دارند. به یاد دارید در یکی از جلسات گفتم که واژه ی «اتاق من» را بردارید. این واژه درک عظمت را از کودک می گیردبرو تو اتاق خودت، سلول خودت و با همین مقدار اسباب بازی که داری بازی کن». این حالت حقارت ایجاد می کند نه عظمت. بچه ها باید زیاد به طبیعت بروند، کوه و دشت بروند و در بازی هایشان عظمت را تجربه کنند. ما خرید اسباب بازی درک محدودیت را به کودک القاء می کنیم. وقتی یک بسته لگو برای کودک می خریم و جلوی او می گذاریم درک او فقط در حد همان چند عدد لگو شکل می گیرد. به همین دلیل من طرح اتاق ساختنی ها را مطرح کردم که وقتی کودک وارد آن می شود با حجم نامحدودی آجره و اسباب بازی روبه رو شود. اولین بار هم در بم با سه پسربچه ی شیطون این طرح را پیاده کردم. هرچی این سه تا برای خودشون لگوها رو جدا کردند من باز هم برایشان ریختم، دوباره برای خودشان برمی داشتند، اونقدر لگو ریختم که دیدند دیگه نمیشه و همه روبا هم قاطی کردند. این کار درک عظمت به کودک می دهد. اصل در اتاق ساختنی ها این است که قطعه های خانه سازی تمام نشود و مربی مدام آن ها را شارژ کند. باید فراوانی باشد تا کودک درک ندرت پیدا نکند بلکه درک عظمت پیدا کند و بداند که هیچ چیز تمام نمی شود. ما دائماً نگاه ندرت داریم حتی در جایی می خواندم که نوشته بود حتی به بچه هایتان نگویید که مثلاً این غذا را نصفش را الآن بخور و بقیه اش را عصری! بلکه باید به بچه ها گفت که بخور باز هم هست. وقتی دائم از عصرت و نگرانی و نداری صحبت می کنیم بچه ها درک عظمت نخواهند یافت. در بم با خانمی در کلاس ها روبه رو شدم که شمالی بودند ولی در آن جا زندگی می کردند و خوشبختانه در زلزله خانواده شان سالم مانده بودند ایشان خیلی بشاش و شاد بودند و من هم حسابی از سرحالی ایشان تعجب کردم و بالاخره از ایشان پرسیدم که چه جوری توی این اوضاع وخیم آن موقع بم می توانند شاد و سرحال باشند؟ ایشان گفتند که این حال را مدیون پدرم هستم، پدر من در شهسوار یک کشاورز ساده هستند و ما وقتی بچه بودیم منزل ما یک زیر پله ای داشت که همیشه دربش قفل بود هر وقت اتفاقی می افتاد پدرم می گفتند که بچه ها اصلاً نگران نباشید ما توی این زیرپله حسابی پول داریم، از ما پول دارتر توی شهسوار نیست و یادمه که ما همیشه از این حرف پدرم احساس امنیت می کردیم و امروزه هم هر وقت جایی گیر می کنم توی دلم شادم که زیر پله پرپوله با این که میدونم اون زیر هیچ خبری جز بیل و کلنگ نیست اما ته دلم قرصه که پدرم به دادم میرسه. ببینید این خانم تفکر وفور داشتند اما ما کیف پولمون پر از پوله اما تا فرزندمان یک چیزی از ما می خواد که باب طبع ما نیست، سریع میگیم «من پول ندارم»، اقتدار نداریم به بچه حرفمان را بزنیم با حرف های بدتر اوضاع را خراب تر می کنیم. مثل خانمی که خودم با چشم خودم دیدم که به فرزندش که از او می خواست برایش اسباب بازی بخرد گفت: ببین آخه اگر من این رو بخرم دیگه پول نداریم شب شام بخوریم ها اونوقت بابایی گرسنه می مونه!!!!

در بچه ها تفکر عظمت به وجود آورید، در بازی ها در گفتگوها در مسافرت ها مواظب باشیم که چه الگویی به بچه ها نشان می دهیم. مسافرت هایمان محدود به صرف پاساژ و خرید نشود. تلاش کنیم که بچه ها دیدن یاد بگیرند. ما دیدن بلد نیستیم، ما عظمت را نمی بینیم و فقط تابلوی فروشگاه ها را خوب می بینیم. بعد از درک عظمت، درک زیبایی مطرح است. بچه ها باید زیبا بین بار بیایند و بتوانند زیبایی ها را ببینند. هارمونی، زیبایی، تناسب و هماهنگی طبیعت را ببینند. و بعد از زیبایی منشأ مطرح است. بچه ها باید منشأ را بتوانند درک کنند و ببینند. ما تفکر دنبال منشأ رفتن را نداریم چون بچه های ما بسیار آماده خوار هستند خود ما هم همین طور هستیم. بچه های ما امروزه حتی منشأ غذایی که می خورند را نمی شناسند و فکر می کنند که همه چیز در کارخانه تولید می شود حتی سبزیجات را هم فکر می کنند که کنسرو شده هستند. بچه ها بوته ی سبزیجات را که منشأ است را نمی شناسند. منشأ از پایین ترین جا شروع می شود، منشأ گل، درخت، من پول و غیره. با تفکر منشأ است که ما به خدا می رسیم یعنی منشأ آفرینش. ما همیشه باید به دنبال منشأ باشیم چون راز رشد بشر است. بچه ها باید برای بحران های اقتصادی تربیت شوند تا نوسانات اقتصادی آن ها را از پای درنیاورد.

نکته ی بعد، تغییر نگاه از نداشته ها به داشته ها است. بعضی آدم  ها با داشته هایشان زندگی می کنند و بعضی با نداشته هایشان، شما جزو کدام گروه هستید؟ بیشتر به چه چیزی نگاه می کنید؟ پاسخ حاضرین: نداشته ها. داشته های من در مقابل نداشته های من مثل قطره در مقابل اقیانوس است. هر چیزی که در دنیا هست و من آن را ندارم مسلم است که جزو نداشته های من حساب می شود. وقتی با نداشته هایم زندگی می کنم یعنی در جهنم زندگی می کنم. ما انسان هستیم و لحظه به لحظه در حال انتخاب هستیم. اگر با داشته هایمان زندگی کنیم و لذت ببریم و کِیف کنیم پس در بهشت خواهیم بود و اگر با نداشته هایمان زندگی کنیم، در حسرت و آتش و دوزخ خواهیم بود. تغییر نگاه از نداشتن به داشتن. بیاییم ببینیم چی داریم؟ لذت ببریم و شکرگزاری کنیم و سپاسگزار باشیم. یکی از ارزش های زندگی سپاسگزاری است. سپاسگزاری های ما در مقابل حسرتهایمان بسیار ناچیز است و آن قدر در حسرت به سر می بریم که فرصت سپاسگزاری پیدا نمی کنیم و اصلاً داشته هایمان را نمی بینیم.

بچه ها را با تفکر مشارکت بار آورید و در کل خانواده باید مشارکتی اداره شوددر خانواده ی مولد تحکیم نقش ها صورت می گیرد. در حالی که امروزه پدر وقتی از خانه بیرون می رود اعضای خانه او را نمی بینند و وقتی هم که برمی گردد همه خوابند، این تعریف نقش پدر است، فقط یک ماشین پول سازی است و تعریف نقش مادر، دویدن با تمام وجود چه شاغل باشند و چه نباشند و در کل تعریف نقش والدین در دنیای امروز سرویس دادن به یک الف بچه شده استدرخانواده باید مشارکت حاکم باشد. شکل گیری شخصیت از یکسالگی است و باید از وقتی کودک شروع به چهاردست و پا رفتن می کند به اندازه ی توانش به او مسئولیت بدهیم. بگردید و ببینید کودک یک ساله که دیگر توانایی راه رفتن دارد را چه کاری می توانید به او محول کنید، مسئولیت پذیری از همین جا شروع می شود. دوستی می گفتند که ما شش تا بچه بودیم هر روز هفته وظیفه ی یکی از ما بود که دستشویی خانه را بشوید و امروز ایشان از افراد موفق جامعه هستند. کار خانه باید تقسیم شود. در مقابل عذایی که می خورم، امکاناتی که دارم و از نعمت ها بهره می برم، من چی در سفره ی خانواده می گذارم.

عالم هستی یک سفره ی بزرگ است ما از آن چی برمی داریم و چی می گذاریم. جامعه ای خوشبخت است که بیشترین آورده را در سفره داشته باشد و کمترین برداشت، بلکه برداشت به اندازه ی نیاز باشد و گذاشتن در سفره به اندازه ی توان باشد. بچه ها این گونه زندگی و عقل معاش را از ما یاد می گیرند. بچه های امروز سر پدر و مادر منت دارند که ما فرزند شما هستیم و حتی ادعا دارند که شما باید به ما افتخار کنین که  بچه دارین و باید دست به سینه باشید. بله ما همه به هم افتخار می کنیم اما هرکسی هم وظیفه ی خودش را دارد و باید انجام دهد. این آماده خریدن های همه چیز به خانواده ها و تربیت بچه ها آسیب وارد می کند چرا ما سزیجات و حبوبات را آماده و پاک کرده می خرید؟ در حالی که بچه ها هستند و می توانیم به آن ها محول کنیم. مشارکت، همکاری و احساس مسئولیت هرسه جزو ارزش های زندگی هستند.

همه ی خانواده ها درگیر این تفکر هستیم که فرزندمان بزرگ شد چه کاره شود؟ به خصوص خانواده هایی که پسر دارند درگیر تفکر اشتغال هستند. به نظر من ما در ایران مشکلی به نام بیکاری نداریم و این فقط بازی های ذهن ما است که کار نیست. ما مشکلی به نام اشتغال نداریم بلکه ما تفکر اشتباه در مورد اشتغال داریم. در ایران اشتغال یعنی چی؟ یعنی ما شغل می خواهیم برای درآمد و در کل اشتغال را فقط در درآمد آن می بینیم؛ تحصیل می کنیم برای شغل بهتر و درآمد بیشتر. در حالی که در همه ی جای دنیا و کشورهای پیشرفته، اولین هدف اشتغال، خدمت است بعد درآمد. و از بچگی این تفکر را به وجود می آورند که « من چی کار می توانم کنم که در مقابلش دستمزد دریافت کنم» اما ما با این تفکر بزرگ می شویم که « چقدر می تونم بگیرم در مقابلش حالا یه کاری می کنم! چطوری می تونم بخرم یا بفروشم و پول به جیب بزنم» و اسم این تفکر را هم زرنگی گذاشتیم. در حالی که روش درست، اول القاء تفکر خدمت است. من به جامعه چه خدمتی می توانم کنم بعد در مقابل آن پول بگیرم. این حالت کاملاً مبین درک مسئول است؛ من اول در مسئول خودم و بعد در مقابل دیگران مسئولیت دارم. وقتی کودک در خانه کار می کند به مسئولیتش در مقابل خانواده عمل می کند و یاد می گیرد و الگو می گیرد و بعدها به مسئولیتش در مقابل جامعه عمل می کند و بزرگ تر که شد به مسئولیتش در مقابل کائنات و جهان هستی عمل می کند. حال وقتی ما نمی گذاریم که فرزندانمان دست به سیاه و سفید بزنند و خودمان را به علت درک مقصری که داریم موظف می دانیم که بهترین و بیشترین سرویس را به بچه ها بدهیم در واقع داریم در موردشون خشونت اعمال می کنیم و بدین صورت بچه ها تلاش را یاد نمی گیرند.

هامن طور که در زمینه ی تفکر تولید صحبت می کنیم یکی از توصیه های همیشگی من این است که تولید خانگی داشته باشیم یک مورد همین سبزی پاک کردن، حبوبات پاک کردن است. کودک یا نوجوان داریم چه اشکالی دارد حبوبات بدهیم پاک کنند و بفروشند و یا هدیه بدهید. دوستی می گفتند که وقتی در سن نوجوانی بودند مادرشان مرتب سبزی و حبوبات می خریدند که دخترها پاک کنند و مرتب ترشی می گذاشتند و دائم کار می تراشیدند و دخترها مشغول بودند و همیشه هم برای فامیل و همسایه سبزی خشک و ترشی هدیه می دادند، ایشان گفتند بزرگ که شدیم منظور مادر را از این کارها فهمیدیم چون به سن بلوغ رسیده بودیم و برای این که به فکر شیطنت نیفتیم مادر این گونه سر ما را گرم می کردند. چه اشکالی داره که بچه های ما هم حبوبات پاک کنند و بفروشند؟ یا چه اشکالی داره که اسباب بازها یا کتاب های خوانده شده را بفروشند و کار کنند؟ در کشورهای غربی این موضوع اجرا میشه ولی در کشور ما غیرقابل تصوره! تمام بچگی خود من به کار در مغازه ها گذشته البته قبول دارم که الآن جامعه ناامن تر است اما بچگی ما اول صبح باید پیاده رو را آب و جارو می کردیم و اگر هم تعلل می کردیم دوتا پس گردنی می خوردیم . ما کار می کردیم الآن می فهمم که برای پول نبوده بلکه برای درک زندگی و تلاش بوده. حالا روزگار عوض شده باید نوع این تلاش ها را عوض کرد مثل جشنواره ها و بازارچه ها که برگزار می شوند شما هم دنبال کنید و استفاده منید از این فضاها. این اصلاً افتخار نیست که همه چیز را آماده می خریم. دوستی در امریکا تعریف می کنند که در آن جا بچه ها جلوی درب منزلشان میز می گذارند و لیموناد می فروشند. تفکر تولید باید در بچه ها به وجود آید.

سؤال: اگر در منزل در عوض کاری که بچه ها انجام می دهند، به آن ها پول بدهیم عادت به این کار نمی کنند و برای هرکاری پول از ما بخوان؟ پاسخ استاد: من ابتدا مشارکت را توضیح دادم و گفتم که یک سری کارها در خانه را باید بچه ها به عنوان مشارکت انجام بدهند و قرار نیست که دیگه ریز به ریز کارهای خانه را پولی کنیم این دیگه معامله گری می شود. ما کار مشترک انجام می دهیم مثل غذا خوردن و چیدن و بردن وسایل آن؛ سهم مادر و سهم پدر و سهم کودک در انجام آن مشخص می شود. یا مثلاً بچه مهد می رود یا مدرسه می رود و درس می خواند این ها همه شغل و وظیفه ی او حساب می شود. اما یک جاهایی بعضی کارها اضافه است. این دو باید از هم تفکیک شوند و اول مشارکت انجام شود بعد کارهای اضافه. مثل، می خواهیم دیوارها را تمیز کنیم، پسر بزرگ هم در منزل داریم، کارگر پانزده هزار تومان می گیرد مثلاً ما می گیم من بیست هزار تومان به تو پسرم میدم اما باید تمیز بشوری! بشوره تمیز کنه پولش را بگیره چه اشکالی داره؟! حتی چه خوبه که بچه ها برن و کوچه را تمیز کنند و کمک رفتگر کنند. یا کفش های همه ی اعضاء خانه را واکس بزند و در مقابلش دستمزد بگیرد. حالا ممکنه که به خاطر دستمزد بیان هی تند تند واکس بزنند حواستون باشه مثلاً فقط هفته ای یک بار دستمزد داره. بازی های زندگی را دقت کنید که درست انجام بدهید و درست هدایت کنید روح کلام و مطلب را دریافت کنید، با کتاب و جزوه بچه بزرگ نکنید. مسئله ی مهم این  است که بچه ها تلاش برای پول درآوردن را یاد بگیرند. من در این جا کلیات را مطرح کردم. هر خانواده ای باید با باورها و ارزش های خودش عمل کند.  روح کلام من این است که بچه ها را برای تلاش تربیت کنید نه برای آماده خواهی. بچه ها باید بدانند که باید تلاش کنند.

 یکی از مسائلی که در جامعه ی ما ندیده گرفته شده، تلاش است. تلاش فکری، جسمی، ذهنی و غیره. بیگاری در فرهنگ ما کلمه ی بدی است ولی باور کنید که چیز خوبی است. بچه ها خصوصاً کوچکترها عاشق بیگاری هستند، بیگاری یعنی کار بدون دستمزد، کار  مجانی، بچه ها عاشق بیگاری هستند به خصوص تا زمانی که خیلی کوچک هستند. اما والدین به خاطر نظم و نظافت و میندازه و میشکنه و مخصوصاً به خاطر عجول بودن مانع کار بچه ها می شوند. ما می خواهیم که زود و تند و سریع همه چیز را ببندیم و درست کنیم. اجازه بدهید بچه ها کار کنند، می دونم خراب می کنند، می شگنند و گند می زنند ولی رشد می کنند. خوب تا این جا در زمینه ی تولید صحبت کردیم، در بخش بعد در زمینه ی مصرف و تفکر مصرف صحبت خواهیم کرد.

 2 – مصرفمصرف در زمینه ی اقتصاد و مادیت یعنی دریافت نیازهای زیستی. دریافت نیازهای زیستی بسیار مهم هستند. در رده ی اصل، اصول، ارزش ها و اهمیت، در رده ی اهمیت و مهم ها قرار می گیرد. ما اولین جلسات کودک متعادل را راجع به جسم و نیازهای آن صحبت کردیم. اصولاً مسئله ی نیاز، در رشد حرف اول را می زند و ما معتقدیم که اگر کودک به نیازهایش نرسد و به آن ها پاسخ داده نشود دچار خشونت شده است. و در کل تعریف خشونت یعنی مانع شدن از رسیدن کودک به نیازهایی که برای رشدش لازم است. مصرف بسیار مهم است و پایه و اساس تمام ابعاد رشد است. یعنی اگر کسی خوب غذا نخورد و لباس و سرپناه نداشته باشد، بقیه ابعادش هم رشد نمی کند. در هرم نظریه ی مزلو اولین مرحله، نیازهای زیستی است یعنی مصرف.

مصرف در حیطه ی مهم است، چگونه مصرف کردن در حیطه ی ارزش است. مصرف مهم است چون ما مجبوریم مصرف کنیم و حق انتخاب نداریم و در این حیطه ما با حیوان و گیاه یکی هستیم و باید مصرف کنیم. چگونه مصرف کردن ارزش است چون در آن حق انتخاب داریم. حیوانات در مصرف انتخاب نمی کنند و هرچیزی گیرشان بیاید می خورند. یک گل ارکیده ی زیبا را به بز نشان بدهید سریع می خوردش و یا حیوانات گوشت خوار همدیگر را می خورند و اصلاً هم عذاب وجدان نمی گیرند و دچار مشکل هم نمی شوند ولی به اندازه ی نیازشان می خورند. انسان چگونه مصرف کردنش ارزش است چون هرجا که ارزش مطرح است پای حق انتخاب وسط می آید. ما در چگونه مصرف کردن است که مسئله داریم و راجع به آن صحبت خواهیم کرد نه خود مصرف. چگونه به نیازهایمان دسترسی پیدا کنیم، چه موقع، چه قدر، کجا و غیره. در این حیطه ها است که ارزش ها به وجود می آیند که تا در معرض انتخاب قرار نگیریم اصلاً تبدیل به ارزش نخواهند شدوقتی کاملاً سیر هستیم و به همسایه غذا می دهیم، هنری نکردیم خودمان داریم، سیر و خوب حالا یک بشقاب هم به همسایه می دهیم. ولی یک جایی گرسنه هستیم و فقط یک کاسه غذا داریم، همسایه مان هم گرسنه است، این جا پای انتخاب در میان است و چگونه مصرف کردن است؛ این جا ارزش است «همه را خودم بخورم؟» یک نگاه است؛ «همه را بدم به همسایه؟» یک نگاه است؛ «یا نصف کنیم با هم بخوریم؟» یک نگاه دیگر است. ارزش گذاری و درست و غلط در این جا نمی کنیم منظور من از بیان این مطلب این است که چگونه مصرف کردن است که ارزش می سازد وگرنه خود مصرف مهم است و درآن هیچ شکی نداریم.

ما مصرف می کنیم برای دریافت نیازهایمان، پس باید اول نیازها را بشناسیم. نیاز های ما به سه دسته تقسیم می شوند: 1- ضروری  2- هنجاری  3- نامشروعهر لحظه بررسی می کنیم که نیازی که الآن حس می کنم جزو کدام دسته قرار می گیرد. نیازهای ضروری واقعی هستند؛ نیاز هنجاری، «خواسته» است؛ و نیاز نامشروع، «ولع» است که هدایت به حرام و گناه می کند. سرمنشأ خطاهای بشری، نیازهای نامشروع است.

نیازهای ضروری نیازهایی هستند که اگر دریافت نکنیم، رشد دچار اختلال می شود.

نیازهای هنجاری یا خواسته ها آن چیزهایی هستند که یا جامعه به ما تحمیل می کند یا نیازهای معنوی که دریافت نمی شوند ما به ازای مادی پیدا می کند یعنی من در کودکی توجه یا امنیت نگرفته ام حالا سرمایه اندوزی می کنم برای امنیت بیشتر؛ یا این که من اعتماد به نفس و عزت نفسم رشد نکرده و احساس حقارت دارم پس میرم ماشین های آنچنانی و گرانقیمت و مدرک گرایی و غیره انجام میدهم چون خودم که ارزشی ندارم پس ماشینم یا مدرک تحصیلی ام یا شغلم را ببینید. این مثال ها شامل نیازهای هنجاری جامعه یا کمبودهای کودکی هستند.

نیازهای نامشروع نیازهایی هستند که مانع رشد ما می شوند و رشد را به انحراف می کشاند. هرچیزی که مانع رشد همه جانبه ی انسان شود از نظر من فعل حرام و گناه است. قانون جامعه، کف را تعیین می کند و فقه، قانون دینی ما است و فقه هم کف را تعیین می کند و درکل هیچ قانونی سقف را تعیین نمی کند. مثلاً در رابطه ی همسران با هم قانون مدنی و فقهی کف را تعیین و مشخص می کنند. منظور از کف یعنی هرچیزی که قابل اندازه گیری باشد. مثلاً مرد باید نفقه بدهد و غیره که همه موارد تعریف شده قابل کنترل و اندازه گیری و سنجش هستند. اما ما نمی توانیم یک متن قانونی یا فقهی پیدا کنیم که مشخص کند که همسرت را چقدر باید دوست داشته باشی. خانم و آقا در دادگاه نمی توانند اذعان کنند که ما با هم تفاهم فکری نداریم یا از نظر فرهنگی متفاوت هستیم، هیچ دادگاهی ترتیب اثر نخواهد داد چون این موارد قابل اندازه گیری نیستند و قانون در این حیطه ساکت است. حالا من می خواهم که از این کف بالاتر بیایم و از سطحی بالاتر وارد این قضیه شوم و بگویم که هر چیزی که مانع رشد بچه ها شود نامشروع است. اگر بچه ای بیش از حد امکانات داشته باشد دچار ولع خواهد شد و ولع به سمت حرام و گناه سوق می دهد. فعل حرام و گناه نیز ما را از رشد باز می دارد. حالا هرچیز که می خواهد باشد.

ارزش ها باید از دل نیازها بیرون آید. گفتم که غذا یک نیاز است و چگونه خوردنش، ارزش است. ما به کفش نیاز داریم، برپایه ی این نیاز ارزش ها به وجود می آید. چه کفشی ارزش است و یا ارزش های اقتصادی یک کفش چیست؟ نرم باشد، راحت باشد، زیبا باشد و قیمت مناسب داشته باشد؛ این ها ارزش های یک کفش هستند. از دل ارزش، هنجارها می آیند. هنجار یعنی رفتار اجتماعی که اصطلاحاً به آن مد می گوییم. چیزی مد می شود و همه از آن تبعیت می کنند. در یک جامعه ی هنجاری این فرمول برعکس می شود یعنی:

نیاز ---> ارزش ---> هنجار      --------------->    هنجار ----> ارزش ----> نیاز

هنجار باعث ارزش می شود و ارزش باعث نیاز یا در حقیقت خواسته می شود. حال این کفشی که داریم دیگر به نیازهای ما جواب نمی دهد بلکه به هنجارهای جامعه پاسخ می دهد. امسال چه مدلی مد است؟ چه رنگی؟ پاشنه بلند یا کوتاه؟ نوک تیز یا ....؟ چه مارکی؟ تمام این مسائل در مورد لباس و غذا و غیره هم صدق می کند. فرمول اول را کارکرد و جامعه ی کارکردی می گویند و فرمول دوم را هنجار و جامعه ی هنجاری می گویند. در جامعه ی کارکردی، نیازها برپایه ی کارکرد تعریف می شود. یعنی هرچیزی که می خواهیم بگیریم اول بررسی می کنیم که کارکردش چیست؟ اگر برای من کارکردی ندارد پس نباید آن را داشته باشم. و گرنه برای چی آن را تهیه کنم؟ چون هنجار جامعه می گوید؟

امروزه در جامعه ی ما فقری که وجود دارد، فقر نیازها نیست چون همه می توانند نیازها را پاسخ دهند بلکه آن چیزی که قادر به جواب دادن آن ها نیستیم، هنجارها و خواسته ها است.

در جلسه ای که آقای دکتر رومی هم تشریف داشتند پدری بلند شدند و گفتند که: من از خانواده ام خجالت می کشم چون نمی توانم به نیازهایشان پاسخ بدهم! آقای دکتر گفتند این خانواده های شما هستند که باید خجالت بکشند که این همه از شما خواسته دارند نه شما. شما به وظیفه ی خودتان دارید عمل می کنید و حتی خیلی بیشتر هم عمل می کنید.

حال از زاویه ی دیگری به نیازها و هنجارها نگاه می کنیم،  

•          نیاز                                                                        سازنده

                  -----------> انگیزه ---> محرک ---> فعالیت 

•          خواسته                                                                 مخرب

نیاز و خواسته هردو انگیزه ایجاد می کنند. انگیزه محرک است و محرک، فعالیت و تلاش ایجاد می کند. انگیزه تحریک می کند و تحریک پذیری را بالا می برد و تحریک باعث تلاش می شود. فعالیت اگر در جهت نیاز باشد، سازنده است و اگر در جهت خواسته باشد، مخرب است. یک نگاه به زندگی هایمان کنیم و ببینیم که در کدام جهت داریم تلاش می کنیم؟ شک ندارم که همه فعالیت و تلاش می کنند اما انگیزه ی ما از کجا آمده است؟ خیلی وقت ها ما در حال تلاش مخرب هستیم و این جا است که آدم دلش واقعاً می سوزد و می بینیم که پدر و مادر حسابی در حال تلاش هستند و دقیقاً در جهت تخریب بنیان خانواده تلاش می کنند چون به دنبال خواسته ها هستند این حالت مخرب است. و جهان سلطه کاملاً این قضیه را دامن می زند و به آن تهاجم فرهنگی می گوییم. اصلاً کاری با سیاست و غیره ندارم بلکه کاملاً از بعد علمی این مطلب را بیان می کنم. این مطالب را علم جامعه شناسی به خوبی برای ما روشن می کند نه روانشناسی.

امروزه چهار اصل جهانی در سازمان ملل مطرح است:   1- آرامش    2- آسایش    3- شناخت    4- سلامتی.   این چهار اصل بحث جهان امروز است و چهار معیار برای زندگی سالم است.

همیشه گفتم که ما با فرهنگ غنی که داریم کاملاً می توانیم در مبادلات فرهنگی جهان امروز حضور داشته باشیم. آرامش از کجا می آید؟ ما آرامش را با چی حس می کنیم؟ روح. آرامش را روح حس می کند و روح باید در آرامش باشد.

آسایش را با چی حس می کنیم؟ جسم. شناخت به چی مربوط می شود؟ ذهن.

و سلامتی حاصل هماهنگی این سه مورد اول است. ما اشتباهی سلامتی را در بخش احساس می گذاریم. این تحلیل ها دیگر به سازمان ملل مربوط نیست و حاصل پردازش خودم است. سلامتی حاصل هماهنگی جسم و روح است و ما احساس سلامتی می کنیم. تا الآن راجع با همه ی این چهار مطلب فراوان صحبت کردیم نکته ای که این جا می خواهم مطرح کنم این است که، آسایش مربوط به جسم است حال اگر آسایش به سمت رفاه برود و رفاه نیز به سمت تجمل برود، آرامش هم به سمت استرس و اضطراب خواهد رفت. هر چه قدر آسایش از مرز تعادل خارج شود، به تبع آن آرامش کمتر خواهد شد. این نکته را با قدرت اذعان می کنم که امکان ندارد که انسان در رفاه، آرامش به دست بیاورد. ما در آسایش می توانیم آرامش به دست آوریم نه در رفاه. در تجمل که دیگر اصلاً نمی توانیم آرامش به دست آوریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 در جامعه ی ما آرامش و آسایش یکی معنی شده و در کل جامعه ی ما به دنبال رفاه است در حالی که کشورهای پیشرفته به دنبال آسایش هستند نه رفاه. آن تفکر جدا سازی اتاق های خانه که گفتم تفکر رفاه است که به تجمل هم کشیده می شود. در ژاپن و چین می دانید متراژ خانه ها چه قدر است؟ خیلی کوچک تر از خانه های ما.

آسایش در گرو پاسخ به نیاز ها است؛ رفاه به خواسته ها بر می گردد. در خانواده هایمان به فکر آسایش باشیم نه به فکر رفاه

نشست 28- کودک و تفکر اقتصادی 3

باز هم اشاره می کنم که حرف های من در این مباحث آخر کاملاً با هنجارهای جامعه متفاوت است و ممکن است که کمی ذهن شما را درگیر کند.

دو شِمای ذهن که به شکل مخروط می کشیدم را درنظر بگیرید، مخروط جهت پایین، مادیت بود و مخروط جهت بالا، معنویت بود. مخروط رو به بالا را در نظر می گیریم که اگر بازوهای آن متحرک شود و باز شوند،  قسمت پایین که مادیت است، محدود تر و بسته تر می شود و معنویت که در بالا قرار دارد باز و گسترده می شود و بالعکس در مخروط رو به پایین، اگر بازوهای آن به طرفین باز شود، معنویت و فضای معنوی محدود می شود و فضای مادیت بازتر می شود. ناهماهنگی بین مادیت و معنویت است که ما را اذیت می کند؛ هنجارهای جامعه ی ما بیشتر به سمت مخروط روبه پایین است و بیشتر نگاه مادی حاکم است. منظور من از مادیت فقط پول نیست، بلکه منظور در کل مادیت و مظاهر مادی است. نگاه دوره ی کودک متعادل، نگاه معنوی و در جهت مخروط روبه بالا است. بنابراین وقتی در مورد مسائل مختلف اظهار نظر می کند در حقیقت می خواهد که مخروط روبه پایین را به سمت مخروط روبه بالا بکشد و این کشش، فشار ایجاد می کند و این فشار اذیت و درد به همراه دارد. بنابراین وقتی راجع به تفکر اقتصادی صحبت می کنیم، نگاه ما، محدود کردن فضای مادی است، در حالی که هنجارهای اجتماعی نگاه به گسترش آن دارد. به همین دلیل است که این دو نگاه با هم هماهنگ نیستند. چه قدر از ذهن ما درگیر مسائل مادی است و چه قدر درگیر مسائل معنوی است؟ همه درگیر مخروط رو به پایین هستیم. حالا وقتی ما از مخروط روبه بالا و نظریات و تفکر اقتصادی صحبت می کنیم درواقع باعث میشه که بازوهای ذهن باز شود و فضای مادیت بسته تر شود؛ این حالت، ذهن مادی را می بندد و وقتی ذهن مادی محدود شود با هنجارها سازگاری نخواهد داشت و منجر به اذیت شدن ذهن می شود. پس نگران نباشید و صحبت های من را فقط بشنوید و مطالعه کنید قرار نیست با دو کلمه تمام زندگیمان را بهم بریزیم بلکه قرار این است که از این مطالب پردازش ذهنی کنیم.

مبحث پیش را با بیان چهار معیار جهانی برای زندگی متعادل به پایان رساندیم و این مبحث را هم با ادامه ی همان مطالب آغاز می کنیم، چهار معیار عبارت بودند از: آرامش، آسایش، شناخت و سلامتی. گفتیم که آرامش متعلق به روح است و آسایش متعلق به جسم است و شناخت متعلق به ذهن است و سلامتی نیز هماهنگی بین این سه است که تأثیرش را در جسم و روح نشان می دهد. وقتی مخروط ذهن روبه پایین باشد و قاعده ی آن در پایین باشد یعنی ما به سمت این هستیم که آسایش را بیشتر کنیم و رفاه ایجاد کنیم. وقتی بخش معنوی بسته می شود، آرامش کمتر می شود در نتیجه اضطراب می آید. و وقتی مخروط رو به بالا باشد آرامش حاکم خواهد شد. البته این به این منظور نیست که ما به مادیت اصلاً نیاز نداریم، حتی اگر مادیت را حذف کنیم باز هم ایجاد اضطراب می کند. آسایش باید باشد و هیچ زمانی آن را حذف نمی کنیم بلکه رفاه را کم می کنیم؛ هرچه قدر رفاه کمتر شود، آرامش بیشتر می شود. فرمولش را هم دربالا توضیح دادم هرچه قدر بازوهای مخروط ذهن بسته تر شود و مادیت به سمت تأمین آسایش برود نه رفاه و فضای معنویت بیشتر باز شود، آرامش بیشتر خواهد شد. هرچه رفاه بیشتر باشد قسمت پایین مخروط بازتر می شود و بالای مخروط بسته تر می شود و آرامش کمتر می شود. هرچه قدر ذهن ما متمرکز بر مادیات شود و فضای معنوی در ذهن ما کمتر شود، میزان اضطراب در ما بیشتر می شود.

حال اگر خطوط مخروط موازی هم بالا بروند تعادل حاکم خواهد شد و اگر ذهن نوزاد را دست کاری نکنیم مثل حی بن یقظان که در بیابان بدون والدین بزرگ شد، مخروط ذهن او موازی شکل خواهد گرفت یعنی سالم رشد می کند. اما ما والدین وظیفه ی خودمون می دونیم که با فداکاری و عشق تمام مخروط ذهن کودک را مثل خودمان برعکس کنیم. اما اگر کودک تحت تعلیم صحیح قرار بگیرد، مخروط ذهن او روبه بالا خواهد شد.     

این مطلب خیلی ساده است و از سادگی زیاد آن ممکن است که هیچ وقت موفق به عمل به آن نشویم چون این مطالب باید اول در ذهن جا بیفتد و زمانی که به عرصه ی عمل می رسیم با مشکل مواجه می شویم یعنی به محض این که بخواهیم داشته ها و رفاه را کم کنیم، امنیت مان را از دست می دهیم. چون اکثریت ما امنیت را از مادیت می گیریم.

قبلاً هم اشاره کرده ام به زندگی طبیعی و زندگی صنعتی. در زندگی طبیعی، آرامش و آسایش وجود دارد و مخروط رو به بالا دارد و زندگی هماهنگ و طبیعی است. زندگی صنعتی، آزار دهنده و مخروط رو به پایین دارد و آسایش را به رفاه تبدیل می کند بنابراین آرامش کم می شود. جامعه ی امروز ما بسیار نیاز به شناخت آرامش و آسایش و رفاه دارد چون تمام تلاش ما برای تأمین رفاه بچه ها است و این بزرگترین آسیبی است که بچه ها درزندگی آینده شان خواهند دید چون به رفاه عادت می کنند. در حالی که بچه ها باید آسایش را یاد بگیرند و آرامش را تجربه کنند. فضای امروز خانواده های ما از سطح پایین آرامش برخوردار است چون بیشتر به رفاه پرداخته است. هر پدیده ای که به رفاه تعبیر شود آرامش خانواده را از بین می برد و فرق نمی کند که وسیله باشد یا پول و یا تحصیلات و موقعیت ها و غیره. ببینید امروزه هر پدیده ی جدیدی که وارد خانواده می شود باعث اختلاف و بگو و مگو می شود. خود من شخصاً تا بچه هایم به سن 18 سالگی نرسیدند تلفن که آنموقع فقط همین ثابت ها بود را نگرفتم ما سال ها تلفن نداشتیم و خیلی آرامش داشتیم. ببینید تلفن آمد یکسری مسائل پیش آورد و به ترتیب تلویزیون و ماهواره و موبایل و .... تمام این وسایل آمده اند که ما در آسایش زندگی کنیم اما چون نگاه رفاه به آن ها داریم، آرامش را از ما می گیرد. مادیات در زندگی تا وقتی درست عمل می کند که به آسایش و آرامش ما توأماً کمک کند.

در حوزه ی مصرف و کودک صحبت می کنیم، راجع به نیازها گفتیم و حال چه کار کنیم که نیاز ها به خواسته تبدیل نشود؟ اگر ما نیاز های روحی کودک را پاسخ دهیم گام بزرگی در جهت متعادل شدن کودک برداشته ایم. کودک متعادل خواسته های کمی دارد. نیاز، چیزهایی است که ما برای رشد متعادل لازم داریم و ابعاد مختلف دارد. طبق هرم مزلو نیازهای اصلی انسان شامل: زیست، امنیت، تعلق(محبت، دوست داشتن و دوست داشته شدن)، ارزشمندی و احترام تا خود شکوفایی. نیاز های ثانویه شامل: دانستن، فهمیدن و ذوق است.

اگر این نیازهای اولیه را به موقع دریافت نکنیم و یا با مادیت تعریف شوند، تبدیل به خواسته های مادی خواهند شد. پس اولین قدم برای این که بچه ها و حتی خود ما مصرف زده بار نیاییم و ولع مصرف پیدا نکنیم این است که نیازهای اصلی را دریافت کنیم. یک بخش از ولع ما به دلیل نبود امنیت است. تذکر می دهم که من هیچ وقت مسائل را با نگاه مقصر بررسی نمی کنم. کسی که ولع جمع آوری مال و پول و ثروت و طلا دارد یک دلیلش این است که امنیت ندارد. دیدید چه قدر می گوییم که برای آینده ی بچه هایمان است! دختر هنوز به دنیا نیامده و تو سونوگرافی که میگن بچه دختره، مادر شروع می کنه به جهیزیه جمع کردن؛ یا پسر به دنیا نیامده باید براش یه آپارتمان بگیریم.

یک بخش دیگر علت ولع در ما، عدم شناخت تعلق و نداشتن تعلق است. تعلق و دوست داشتن یعنی تولید و تبادل احساس خوشایند ما این نکته را نمی دانیم و  بلد نیستیم به همدیگه احساس خوشایند بدهیم،  دوست داشتن را در خریدن تعریف می کنیم و احساس خوشایند را با مادیت به هم می دهیم. دوستت دارم پس این را برایت می خرم، دوستم داری؟ پس این را برایم بخر!.

یک بخش دیگر به دلیل نقص در احساس ارزشمندی است. کسی که ثروت اندوزی می کند با پول می خواهد احترام و تعلق را برای خودش بخرد. در مراسم های خواستگاری امروزه اول چی مطرح می شود؟ مادیات. پایه ی محبت و احترام، مادیات است، مدرک تحصیلی و داشته ها. و در این حالت است که ولع مصرف بوجود می آید و به جای امنیت و تعلق و ارزشمندی، مادیات را گذاشته ایم. وقتی نیاز معنوی و روحی و شناختی (امنیت، تعلق، ارزشمندی)کودک را بدهیم، خواسته ی مادی او کم و متعادل می شود و ولع او کم می شود. پس اولین قدم در ایجاد جفظ تعادل در مصرف این است که نیازهای روحی کودک تأمین شود.

دومین قدم بعد از پاسخ به نیازها، سادگی است. سادگی یکی از ارزش های زندگی است. سادگی یک ارزش بزرگی است که از دل آن قناعت بیرون می آید. قناعت کلمه ای است که دیگر آن را نمی شناسیم و بچه های ما اصلاٌ نمی دانند که قناعت چیه! ما قناعت را نشانه ی فقر می دانیم در صورتی که قناعت نشانه ی ثروت است. ما فکر می کنیم که اگر به بچه ها بگیم که قناعت کن، یعنی به آن ها گفتیم که نداری را تمرین کن!. در حالی که مفهوم قناعت یعنی تعادل نیازهای مادی و معنوی و در کل منظور همان تأمین آسایش است.

سومین قدم در ایجاد این تعادل، توجه به بازی و اسباب بازی های کودک است. ما معتقدیم که بازی تمرین زندگی است به تبع اسباب بازی هم که ابزار بازی است، ابزار تمرین زندگی نیز هست. بازی هایی وجود دارد که ما به آن ها بازی های تقلیدیتخیلی و یا بازی های نمادین می گوییم. در این بازی ها بچه ها زندگی را بازی و تمرین می کنند و بیشترین بازی بچه ها از این دسته است. و بیشترین نیاز اسباب بازی بچه ها در این گونه بازی ها است، مامان بازی، خاله بازی، پلیس بازی و غیره که بچه ها در این بازی ها زندگی را تمرین می کنند. متأسفانه مجلل ترین اسباب بازی ها مربوط به این حیطه می شود؛ اسباب بازی هایی که گران قیمت هستند و بچه ها نیز یاد می گیرند که با وسایل گران قیمت بازی کنند و اصلاً کم کم بچه ها یاد می گیرند که با اسباب بازی ها بازی نکنند و فقط آن ها را داشته باشند؛ چون این طور به بچه ها القاء می شود که: « میدونی این اسباب بازی چقدر گرونه؟ میدونی این رو خاله از خارج آورده! هیچ کس از این اسباب بازی نداره، همه رو بذار توی ویترین و دربش رو ببند!!!!! بیرون نیار اون جا بمونه تا نشکنه» چند نفر از ما یکی از این ویترین ها برای اسباب بازی های گران قیمت داریم؟ نتیجه ی این کارکه با این ها اسباب بازی ها بازی نکن و فقط نگاهشان کن در زندگی بزرگ سالی مان متجلی می شود. زمانی که همه چیز در منزلمان داریم ولی روی همه ی آن ها یک ملحفه کشیده شده! و همه ی ظروف خوب در ویترین خاک می خورد! ما کلی وسایل داریم ولی از آن ها استفاده نمی بریم. بچه ها باید اسبابازی هایشان را مستهلک کنند. ما حتی خجالت می کشیم که اسباب بازی پلاستیکی ارزان برای بچه هامون بخریم. در صورتی که باید برای بچه اسباب بازی ساده بخریم. سادگی و قناعت دو مسئله ای است که در مورد اسباب بازی نیز صدق می کنند. سادگی در اسباب بازی ها. چرا برای بچه ها اسباب بازی ارزان قیمت نمی خرید؟ بچه ها باید با اسباب بازی هایشان بازی کنند و آن ها را مستهلک کنند و بعد عوض کنند تا یاد بگیرند که «اثاث زندگی در خدمت من هستند، من در خدمت اثاثیه نیستماما ما بچه ها را طوری بار می آوریم که آن ها در خدمت اسباب بازی هایشان قرار می گیرند یکی از دلایلش هم همان « نظم» جزو آن چهار عامل معروف (نظم، آموزش، نظافت، تربیت) است که همیشه بازگو کرده ام. «همه چیز را نگهدار خراب نشه» خیلی هم با افتخار این حالت را به بچه ها امر می کنیم. دائم به بچه ها تلقین می کنیم که دست نزن و خراب نکن، فقط داشته باش و بچه ها هم یاد می گیرند که چیزی را مستهلک نکنند و فقط داشته باشند؛ و این قضیه وقتی به قضیه ی تفکیک اتاق ها می پیوندد، حالا کودک یک اتاق دارد پر از اسباب بازی! مسلمه که کسی را به اتاقش راه نخواهد داد و مسلمه که با کسی شریک نخواهد شد چون مالکیت را به او آموخته ایم نه امانت را. همه ی این ها مال منه، این اتاق هم مال منه، همین حالت با کودک می آید تا در بزرگسالی در یک شکل موجهی عرضه می شود و آرامش زندگی را می گیرد.

بچه ها باید با حداقل اسباب بازی مغازه ای بازی کنند. بازی یک علم و فن و هنر است و اسباب بازی ابزار بازی است. اسباب بازی را به جای بازی جایگزین نکنید. من گاهی می بینم که پدر و مادرها شنیده اند که بازی خیلی خوب است و فوری می روند یک پاکت اسباب بازی می خرند و اتاق کودک را مملو می کنند از اسباب بازی و بعد هم اذعان می کنند که: این همه اسباب بازی براش خریدیم ولی اصلاً بازی نمی کنه! خوب معلومه برای این که این بچه بازی بلد نیست. اسباب بازی که بازی نمیشه مگر اثاث خانه اسمش زندگی است.

سؤال: مگر شما نگفتید که به بچه ها تفکر وفور بدهید و مثلاً گفتید که لگو برای بچه ها باید خیلی زیاد باشه؟ بله من گفتم اما منظور من در مکان های عمومی بوده نه با تفکر مال من! بازی باید برود به سمت اماکن عمومی و باید به سمت طبیعت برود. ما باید بازی کردن را یاد بگیریم مثل زندگی کردن. ابزار بازی یک جاهایی به ما کمک می کند در حالی که الآن ما در زندگی هایمان داشتن را اساس زندگی قرار داده ایم به همین دلیل یک بخشی از ذهن ما همیشه دنبال خریدن اثاث زندگی است یا می خریم یا تعویض می کنیم. حتی نو هم که می خریم کهنه شده را دور نمی اندازیم. ذهنیت انباشت باعث می شود که عوض نکنیم و تغییر ندهیم و فقط انباشت کنیم. ذهنیت انباشت را باید در بازی ها برای کودک تغییر داد و تفکر وفور هم در بازی به کودک انتقال داده می شود.

بچه ها باید اسباب بازی ساده داشته باشند و ما باید بازی را تعمیم بدهیم، با هم بازی کردن و بازی در طبیعت و از بازی لذت بردن را تمرین و تعمیم بدهیم. بازی لذت و حض دارد، خرید اسباب بازی هیچ چیز ندارد. والدین امروز گرفتار هستند و فکر می کنند که با خرید اسباب بازی به نیاز کودک پاسخ می دهند. درک تولید این جا به ما کمک می کند، اسباب بازی تولید کنیم با هر چیزی که ممکن است حتی با دورریختنی ها. بچه ها خیلی کم به اسباب بازی فروشگاهی نیاز دارند چون محیط و طبیعت پر از اسباب بازی است منتهی تفکر تولید باید حاکم باشد نه تفکر مصرف.

بچه ها اصلاً تجمل را دوست ندارند و در نهایت سادگی به دنیا می آیند بلکه ما تجمل را به آنها القا می کنیم، بچه ها اصلاً اهل تجمل نیستند و نیاز به آسایش دارند. همین سادگی باید در پوشاک بچه ها هم باشد. پوشاک بچه ها باید راحت، جنس خوب و طبیعی و زیبا باشد اصلاً نباید مجلل و شیک باشد. این خود یک هنجار است که در عروسی ها لباس بچه ها از لباس عروس و داماد قشنگ تر است. چه اشکالی دارد که بچه ها با لباس راحت عروسی بروند تا راحت بدوند و بازی کنند و دودست لباس هم یدک داشته باشیم که اگر کثیف کردند برویم یک گوشه و برایشان عوض کنیم، تا دوباره برود و بازی کند. چه قدر بچه ها را به خاطر لباس در فشار و توبیخ قرار می دهیم؟ اشاره می کنم به کارکرد؛ کارکرد لباس چیست؟ چرا این قدر زود لباس ها و وسایل دلمان را می زند و یک لباس گرانقیمت را که فقط یک بار پوشیدیم دیگر حاضر نیستیم که دوباره بپوشیم؟ چون بشر تنوع طلب است و تغییر می خواهد و لحظه به لحظه می خواهد که نو شود، این حالت در فطرت بشر است. ما اگر نو شدن فطرت و روح را یاد نگیریم و دچار مخروط برعکس ذهن شویم و دچار نو شدن مادی شویم، همین بلا سرمان خواهد آمد. مرتب از داشته هایمان دلزده خواهیم شد حق هم داریم چون انسان باید مرتب نو شود و نقطه ی نگاهی که دارد باید نو شود؛ وقتی نقطه ی نگاه مادی داشته باشیم طبیعتاً نقطه نگاهمان هم به سمت پایین خواهد بود و مبل و وسایل خانه و غیره را خواهیم دید.

یک روز همسرم به من گفت که می بینی این مبل ها رو 25ساله که عوض نشدند دلت را نزده نمی خواهی عوضشان کنی؟  گفتم: والا من 35 ساله که دارم با تو زندگی می کنم  اگر قرار به تغییر باشه .... حالا از شوخی بگذریم واقعاً چرا همسرها از همدیگر دل زده می شوند؟ چرا زندگی ها یکنواخت می شود؟ چرا همسرها برای هم تکراری می شوند؟ برای این که نو شدن و تغییر را یاد نگرفته ایم. به جای این که از درون روحمان تغییر کند و رشد کند دائم از بیرون لباسمان را عوض می کنیم یا رنگ مویمان را تغییر می دهیم؛ خوب تغییر می دهیم اما باز هم دلزده می شویم.

کارکرد لباس محافظت از بدن است و بله باید زیبا و چشم نواز باشد اما کارکرد لباس این نیست که به تغییر طلبی و تنوع طلبی انسان پاسخ دهد. وقتی کارکرد لباس را به سمت تنوع طلبی می بریم، کمدهایمان پر از لباس می شود.

تأکید می کنم که تنوع طلبی خیلی خوب و حتی لازم است. تنوع طلبی را اگر از بشر بگیرید زندگی برایش بی معنی خواهد شد ولی تنوع طلبی معنوی و روحی نه جسمی و مادی.  

سؤال: اگر زندگی کسی را خسته نکرد علامت بیماری است؟ در یک حالت هایی بله ممکن است که بیماری باشد. من گفتم که بشر تنوع طلب است، مرتب باید نو ببیند و مرتب باید حیرت کند. یک موقع ما این حیرت را فقط در چهارچوب وسایل خانه و مبل و پرده و غیره داریم خوب مسلماً بعد از یک مدت دلمان را می زند اما گاهی این حیرت را ما در عظمت طبیعت و هستی را می بینیم و لحظه به لحظه حیرت می کنیم یا کتابی را مطالعه می کنیم و چندین بار از مطالب آن حیرت می کنیم. اما اگر مسافرت می رویم، کتاب می خوانیم و خیلی کارهای دیگر ولی هیچ تغییری هم در احساسات و روحیات ما صورت نمی گیرد بله این بیماری است و افسردگی است.

هنوز در زیر مجموعه ی سادگی هستیم. قبلاً هم فاصله ی خواست و خواسته (خواست -- خواسته) را توضیح دادم. هرچه این فاصله بیشتر شود، لذت بیشتر خواهد بود اگر از حد مجازی بیشتر شود، حسرت ایجاد می کند. گرسنگی، یک خواست است و غذا، خواسته است. هر چه قدر فاصله ی بین گرسنه و غذا بیشتر شود یعنی صبوری که بچه های ما اصلاً ندارند، لذت غذا خوردن بیشتر می شود. لذت در گرسنگی است نه در غذا. وقتی این فاصله کم می شود یعنی همیشه غذا در دسترس باشد ولی میل به خوردن نباشد همیشه روی میز همه چیز هست، خوردن تبدیل می شود به عادت؛ خوردن از کارکرد خودش دور می شود و دیگر لذت نخواهد داشت تنوع طلبی هم اضافه می شود و دائم به غذاها اضافه می کنیم. وضعیت میزهای غذای مهمانی ما چگونه است؟

علت این که بچه ها صبور نیستد این است که بلافاصله سرویس گرفته اند و فاصله ی بین خواست و خواسته را بسیار کوتاه کرده ایم. در صورتی که فقط در یک سال اول است که اصلاً نباید بین این دو فاصله باشد و بعد از این سن به آرامی باید بین خواست و خواسته ی کودک فاصله ایجاد شود که صبوری و بردباری بالا برود و لذت بیشتر شود. این فاصله در بچه های ما بسیار کم شده است و هر چه این فاصله کم تر شود، صبوری کمتر می شود و به دنبال آن ناسپاسی بیشتر خواهد شد. بچه های امروز بسیار ناسپاس و بی صبر هستند چون فاصله ی خواست و خواسته در آن ها به صفر رسیده است و برای چیزی که می خواهند به دست آورند صبر ندارند. منظور من با حسرت بزرگ کردن بچه ها نیست ولی باید صبر کنند تا وقتی به دست می آورند لذت ببرند.

دوستان شما در سال هایی که در پیش داریم به این حرف هایی که امروز می زنم خواهید رسید خوب به این مطالب توجه کنید و یک داستانی به خاطرم رسید که بد نیست برایتان تعریف کنم که یک آقای پیری برای من تعریف کردند بعضی از داستان ها بسیار عبرت آموز هستند. این آقا تعریف کردند که در جنگ جهانی دوم در اردوگاه انگلیسی ها در یکی از شهرهای بیابانی کارگر یا سرباز بودند. گفتند که موش های صحرایی دائم به آذوقه حمله می کردند و می خوردند، موش های بزرگی بودند طوری که گربه ها از دست آن ها فرار می کردند، فرمانده ی انگلیسی دستور داد که چند تا از این موش  ها را بگیرندو ایشان گفتند ما تله گذاشتیم و ده تا از این موش ها را گرفتیم و انداختیم توی قفس، فرمانده دستور داد که حسابی به این ها غذا بدهید. گفتند ما هم مرتب به این ها غذا دادیم و خوردند و حسابی چاق شدند و یک یکماهی به همین منوال گذشت و حسابی این موش ها پروار شدند که یک روز فرمانده دستور داد که غذا را قطع کنید و دیگر ندهید، موش ها گرسنه و عصبی و وحشی شدند و به همدیگر حمله کردند و یکی شان زخمی شد و بوی خون که آمد ریختند و از گرسنگی موش زخمی را خوردند و بعد این موش ها به جان هم افتادند تا فقط از ده تا موش سه تا باقی ماندند که از موش زنده تغذیه کرده بودند و فرمانده دستور داد که حالا این سه تا را آزاد کنید، تعریف می کردند که این سه موش نسل هرچی موش بود را از اردوگاه پاک کردند، شدند شکارچی موش.

ببینید وقتی ما فقط روی بخش حیوانی وجودمان تمرکز می کنیم و فقط سراغ نیازهای زیستی می رویم و فاصله ی بین خواست و خواسته را برمی داریم، ارزش ها را برمی داریم و اصول را کمرنگ می کنیم و همه چیز را متصل می کنیم به مصرف تا جایی که مصرف نکردن را فاجعه می بینیم، یک همچین بلایی سرمان خواهد آمد به محض این که قحطی شود، فاجعه اتفاق می افتد. می دونم که مادر امروزی نمی تواند حتی تصور کند که صبحانه به فرزندش نان بیات خالی با چایی بدهد اصلاً برای ما قابل تصور نیست حتی نمی توانیم به آن فکر کنیم اما توصیه می کنم که به این مواقع فکر کنید و حتی تمرین کنید. امروزه در کشورهای پیشرفته نیز این مسائل و ندرت را تمرین می کنند نه این که ندارند بلکه بچه ها یاد بگیرند و مهارت زندگی به دست آورند. مثلاً در آلمان یک مراسمی دارند که خانواده یک شب از خانه بیرون می آیند و هر طور که شده شب را سپری می کنند حتی توی سرما تا بچه ها زندگی در شرایط سخت را بیاموزند. لازم است که گاهی بچه ها غذای کم بخورند یا غذا ی سفت و نان بیات بخورند و در شرایط سخت قرار بگیرند و حتی ما می توانیم این مسائل را تبدیل به بازی کنیم که یک روز به عنوان بازی بیرون برویم و خوراکمان فقط نون و پنیر باشد. بچه ها را برا ی شرایط سخت تمرین بدهیم. تمرین کنند که نیرومند و با مهارت شوند نه این که حسرت به دل بار بیایند. لذت به دست آوردن چیزی در شرایط سخت، که در بچه ها به وجود می آید، در ذهن آن ها ثبت می شود و تا آخر عمر همراه آن ها خواهد بود.

سادگی را توضیح دادم حال می رویم سراغ نکته ی بعد با موضوع عمومی و خصوصی بودن که دنباله ی همان بحث «خاص بودن» است. ما وقتی همه چیز را برای فرزندانمان خاص می کنیم مثل اتاق مخصوص، میز و اسباب بازی خاص، این حالت آرام آرام باعث منزوی شدن و تنها شدن کودک می شود. بچه ها را باید به سمت عمومی شدن سوق بدهیم، یعنی اتاق ها مال همه است مثل آشپزخانه که مال همه هست و یا فضاهای مثل حمام و دستشویی هر وقت کسی داخل آن بود در آن زمان خصوصی می شود و بعد نفر بعدی. تفکر باهم بودن از خانواده باید شروع شود و بعد به اجتماع برسد. بچه ها در پارک بازی کنند، من به همین دلیل همیشه خانه ی بازی را توصیه می کنم. خانه ی بازی یعنی جایی که همه ی بچه ها می توانند بروند، مهد کودک حالت عمومی ندارد چون بالاخره یک عده خاص می روند که عضو آن جا هستند اما در خانه ی بازی همه می توانند بیایند. بچه ها به طبیعت و فضاهای عمومی بسیار باید بروند.

«مال من» باید تبدیل شود به «مال ما» تا تبدیل شود به «مال او». تا زمانی که در فضای منیت و «من» قرار داریم و به سمت «ما» نرویم، هیچ وقت به سمت «او» بودن نمی رویم. مال او، یعنی امانت. بچه ها به خصوص دخترها حس مالکیت قوی دارند و در کل حس غریزه ی مالکیت در انسان بسیار قوی است و باید باشد اما اگر این حس به تعادل نرسد تبدیل می شود به مال من و منیت. یکی از علائمی که نشان دهنده ی قوی بودن حس مالکیت در خانم ها است، دعوای تاریخی بین عروس و مادر شوهر است که ریشه ی آن برمی گردد به حس مالکیتی که خانم ها دارند و دعوا سر عروسکی است به نام پسر یا همسر؛ آقایان یا این حس را ندارند یا خیلی کمتر از خانم ها دارند؛ مادر شوهر میگه 25 سال زحمت پسرم رو کشیدم پس مال منه و عروس هم میگه نخیر عقدش کردم پس مال منه و هر طرف میکشه سمت خودش و هیچ کس متوجه نیست که این عروسک در حال نصف شدن است ولی هر دو طرف می کشند. ریشه ی این اختلاف تاریخی در یک تفکر مالکیت است که در خانم ها قوی تر است. غریزه ی مالکیت برای بقاء زندگی لازم است اما باید با کمک معنویت کنترل و هماهنگ شود. مال من باید تبدیل شود به مال ما و مال ما تبدیل شود به مال او. بچه ها باید به فضاهای عمومی برده شوند. دور هم جمع شوید و فضاهای عمومی را تقویت کنید که بچه ها بتوانند عمومی بودن را تمرین کنند و آرام آرام خاص بودن را کنار بگذارید.

سی سال پیش که در لندن زندگی می کردم، رخت شورخانه سر خیابان بود، نمی دانم که هنوز هم هست یا نه؟ مردم لباسهایشان را می آوردند و سکه می انداختند و می شستند و می رفتند و کسی اصلاً نیاز به ماشین لباسشویی را حس نمی کرد. من حالا حتماً توصیه به این کار نمی کنم اما خیلی از کارها را می شود عمومی کرد و ما سابقه ی عمومی بودن را در ایران خیلی داریم مثل هیئت ها و عزاداری ها همه نشانه ی عمومی بودن ملت ما است. در جمع و عمومی بودن ارزش های همکاری، همیاری و همدلی مطرح است. خاص بودن انسان را تنها می کند پس بچه ها را به این سمت نبریم.

خوب تا به این جا راجع به دو حیطه ی تولید و مصرف توضیح دادیم حالا وارد حیطه ی «مهارت های اقتصادی» می شویم در این جا قدری با الفبای اقتصاد آشنا می شویم تا بچه ها هم یاد بگیرند. مهارت های اقتصادی یعنی افزایش میزان رضایت از زندگی با کنترل انتظارات یا خواسته ها. ما به این تعریف مهارت اقتصادی یا هوش اقتصادی و یا عقل معاش می گوییم که چگونه می توانیم با همین درآمد با کنترل انتظارات میزان رضایت از زندگی را افزایش بدهیم؟ خانواده ی مولد و مصرف کننده را به یاد دارید که در جلسه ی اول گفتم؟ خانواده ی مصرف کننده همیشه ناراضی است و این نارضایتی ها جمع می شود و نارضایتی جامعه را دامن می زند و یواش یواش نارضایتی می شود یک هنجار و باز هم یواش یواش آنقدر راه را بیراهه می رویم که نارضایتی را انگیزه ی حرکت می کنیم که البته حرکت های مخرب. مهارت اقتصادی درست عمل می کند که موجب افزایش رضایت از زندگی شود.

اولین نکته در مهارت های اقتصادی، برنامه ریزی مالی بر پایه ی درآمدها و نیاز ها است. حتی من می خواهم بگم که جدای از این تعریف، برنامه ریزی بر پایه ی درآمد، نه نیاز؛ چون ما می توانیم هرچه قدر می خواهیم از راه حلال و مشروع پول درآوریم اما اجازه نداریم هرچه قدر خواستیم خرج کنیم. ما چه نیازهایی داریم؟ و چگونه می توانیم به این نیازها با ساده ترین وجه جواب بدهیم؟

لازمه ی پاسخ به این سؤال ها «شناخت»، یکی از همان چهار معیار است. کودک ما چی لازم دارد؟ لازم دارد که با پدر و مادرش بازی کند، باشه یک روز تعطیل ناهار را می بریم پارک که با هم بخوریم و بازی کنیم این کار همان قدر لذت دارد که مسافرت لذت دارد. نیازها را با ساده ترین وجه چگونه می توان جواب داد؟ برای پاسخ این سؤال باید ارزش ها را بدانیم، کارکردها را بشناسیم و ببینیم که از کدام و چه امکانی می توانیم استفاده کنیم.

رفت و آمد برای ما یک نیاز است. مثلاً من نیاز دارم که از کرج به تهران بیایم اگر نیایم کارهایم انجام نمی شود حال من چگونه می توانم از کرج به تهران بیایم؟ می توانم با ماشین شخصی خودم بیام، می توانم آژانس بگیرم، یا با کرایه خطی و یا با مترو یا با اتوبوس و یا با موتور و یا با دوچرخه، بسته به مسافت با کدام روش می توانم راحت تر بیایم؟ آسایش این جا مطرح می شود؛ با کدام روش راحت تر می آیم؟ امروز صبح که این راه را می آمدم حدود یک ساعت و نیم در ترافیک بودم و من تمام این مدت را خوابیدم خوب حالا اگر با ماشین شخصی می آمدم می توانستم راحت بخوابم؟ پس من با وسیله ی نقلیه ی عمومی راحتترم، یک جاهایی مترو راحت تر است خوب با مترو میرم. کارکردها را باید مدنظر داشته باشیم. یا مثلاً می خواهیم خرید کنیم چه قدر خوب است که پیاده برویم و حتی فرزندمان هم همراهمان باشد و مهارت های زندگی را همراه ما عملی بیاموزد ولی ما برای یک خرید اونور چهارراه حتماً باید سوار ماشین شخصی شویم.

برنامه ریزی مالی باید داشته باشیم، برپایه ی کنترل انتظارات و پاسخ به نیازها. کنتزل کنیم و حساب کنیم که چه قدر درآمد داریم؟ چه قدر هزینه می کنیم؟ پس اندازمان چه قدر است؟ و غیره و بچه ها با دیدن این حالات از ما الگو گرفته و می آموزند.

آشنایی با مفاهیم اولیه ی اقتصاد، همه ی ما تحصیل کرده ایم ولی با خیلی از مفاهیم اقتصادی آشنا نیستیم؛ مثلاً تورم یعنی چی؟ انحصار یعنی چی؟ کسب و کار با شغل چه فرقی دارد؟ ما با شغل درآمد کسب می کنیم و زندگی می کنیم و با کسب و کار سرمایه جمع می کنیم. کتاب پدر پولدار و پدر بی پول را توصیه می کنم که حتماً بخوانید. صاحب فروشگاه های زنجیره ای مک دونالد را که درحال حاضر فوت کرده است، یک روز یکی از دانشگاه های امریکا دعوت می کند که برای دانشجوها سخنرانی کنند، صحبتهایشان که تمام می شود در بخش پرسش و پاسخ به حاضرین می گویند که می دانید کسب و کار من چیه؟ همه جواب می دهند که خوب بله این رو که همه می دانند که شما سلطان همبرگر جهان هستید! جواب می دهند که نه اشتباه کردید این شغل من است و اگر یک روز مردم همبرگر نخورند من بیکار می شوم و شغلم را از دست می دهم، کسب و کار من ملک است، تمام نمایندگی هایم را ملکش را می خرم بعد با یک نفر شریک می شوم و تبدیل به مک دونالد می کنم. این ها همه اصطلاحات و فرمول های اقتصادی است که باید بیاموزیم و در این کتاب هم وجود دارد به همین دلیل به همه توصیه می کنم که این کتاب را بارها بخوانید و به سایت «امن و ایمن» دکتر رومی هم سر بزنید. می دانید تورم چیست؟ گرانی خیلی شما را اذیت می کند؟ می دانید گرانی از کجا می آید؟

گرانی یعنی: حجم پول ضرب در سرعت گردش پول مساوی است با حجم کالا ضرب در قیمت (حجم پول × سرعت گردش پول = حجم کالا × قیمت) این یک معادله ی اقتصادی است. مثلاً می رویم قصابی می بینیم گوشت شده کیلویی سی هزار تومان خوب چرا کیلویی چهل هزار تومان نشده؟ چون این معادله نمی گذارد. حالا بیشتر که توضیح بدهم می بینیم که تک تک ما چه قدر در این معادله نقش داریم اما چون بلد نیستیم، چه قدر قشنگ به گرانی ها دامن می زنیم و بعد می نشینیم و ناله می کنیم. حجم پول، مقدار پولی است که در بازار وجود دارد، گردش پول در واقع جابجا شدن پول است مثلاً نزدیک عید نوروز، زمان اوج عروسی ها و یا اول مهر، سرعت جابجا شدن پول و گردش پول زیاد است.

در طرف دوم معادله اگر کالا بالا رود قیمت متعادل می شود و اگر کالا بالا نرود، قیمت بالا می رود. این همان نکته ای است که به آن عرضه و تقاضا می گوییم. طرف اول تقاضا است و طرف دوم عرضه است . حال زمانی که جنسی نایاب می شود ما چی کار می کنیم؟ بلافاصله زیادتر می خریم و گردش پول را بالا می بریم ، کالا را به زیرزمین ها و انباری ها می بریم و حجم کالا را در بازار کم می کنیم به تبع قیمت بالا می رود. و مرتب مشغول این کار هستیم یک روز با پودر ماشین لباسشویی و یک روز با دلار و برنج و گوجه فرنگی و غیره. میوه ی نوبرانه هم از این معادله پیروی می کند، حجم آن پایین است، گردش پول ایجاد می کنیم در نتیجه قیمت بالا می رود. ولع و ناامنی اجازه نمی دهد که در این مواقع صبوری کنیم و تصمیم درست بگیریم. در نیویورک قیمت کره از 50 سنت شد 70 سنت، شهردار به تلویزیون آمد و اعلام کرد که بررسی ها نشان می دهد که قیمت تمام شده در کارخانه هیچ تغییری نکرده و این افزایش قیمت بی دلیل است پس تا قیمت ها سرجایش برنگشته از خریدن کره خودداری کنید، تا دو ماه هیچ کس کره نخرید و انباشت تولیدات کارخانه ها باعث شد که قیمت ها برگردد که باز هم شهردار اعلام کرد چون قیمت تمام شده ی کارخانه کمتر است پس نباید قیمت کره40 سنت بیشتر باشد. ببینید مردم اینقدر نخریدند تا قیمت شد 40 سنت یعنی بلافاصله تقاضا را کم کردند ولی ما در این مواقع تقاضا را بیشتر می کنیم و به گرانی دامن می زنیم و بعد هم ناله می کنیم؛ در حالی که اگر بلد باشیم خیلی راحت نمی خریم. الفبای اقتصاد را برای بهتر زندگی کردن و برای دنیای آینده باید بلد باشیم.

نکته ی بعد، از بچه ها حساب کتاب بخواهید. ما باید یاد بگیریم پاسخگو باشیم. امروزه در خانواده ها من بسیار می بینم که حساب به همدیگر نمی دهیم مثلاً آقا به خانم بگوید یا بالعکس که مثلاً این ده هزارتومان چی شد؟ بهمان بر می خورد که حساب سنار سه شاهی را هم باید پس بدهیم، چه میدونم چی شد!  پولی که برای خود بچه است را نمی گویم اما اگر پولی برای خرید بهشان می دهیم را باید بپرسیم. زمانی که هنوز ازدواج نکرده بودم و جوان بودم دوستی داشتم که پدرش فرش فروش بود یک روز به حجره شان رفتم و دیدم که پدر دوستم که حاج آقایی بودند آمدند و نشستند پشت میز و جا سیگاری که چند سکه داخل آن بود را شمردند و بعد سر بلند کردند و گفتند صبح که می رفتم این جا چهارده هزار بود چرا الآن فقط سه هزار هست؟ یازده هزارش کو؟ شاگرد و پسر حاجی آمدند و گفتند: سه هزار یخ خریدیم، خوب هشت هزارش؟ آهان پنج هزار هم کارگره فرش آورد دستمزد بهش دادیم؛ خوب سه هزار دیگه اش کو؟ شاگرد و دوستم یادشان نیامد اما حاج آقا ایستاد که سه هزار بقیه چی شد؟ ببینید نمی گفت چرا خرج کردید مهم این بود که بدانند چی کار کرده اند که یکهو یادشان آمد که آهان یک گدا آمد دادیم به گدا و حاجی گفت خیلی خوب و تمام شد؛ حساب سر جای خودش میزان هست. خوتان از خودتان حساب بکشید و بعد ببینید که چه قدر در زندگیتان تأثیر دارد و از بچه ها حساب بخواهید.

نکته ی بعد تفکر پس انداز است . ما می توانیم با خلاقیت کسب درآمد کنیم پولمان هم پاک و حلال ولی اجازه ی هزینه کردن آن را نداریم، ما به اندازه ی نیاز اجازه داریم که هزینه کنیم، الباقی آن باید پس انداز شود. فرهنگ پس انداز باید داشته باشیم، پیشرفت کشور ژاپن مدیون فرهنگ پس انداز آن است. منظور از پس انداز، فرهنگ سرمایه گذاری است نه انباشت منظور به جریان انداختن پول است. بگذارید بچه ها پول هایشان را جمع کنند اگر چیزی خواستند بخرند و بقیه ی آن را جمع کنند و حتی تولید داشته باشند؛  ما بچه که بودیم فرفره درست می کردیم و می فروختیم یا ممکنه که مادری شیرینی بپزد و به فرزندش بدهد که بفروشد یا هر کاری که شما بلدید فقط مهم اینه که سرمایه صرف تولید شود و کودک نیز یاد بگیرد که بخشی از پولش را می تواند سرمایه گذاری کند و صرف تولید کند و مصرفش را کنترل کند.

تفکر پس انداز داشته باشیم و بدانیم که اجازه نداریم که تا دینار آخر درآمدمان را هزینه کنیم. من در کارگاهی کار می کردم که خدا رحمت کند رییس این کارگاه را، همیشه ایشان می گفتند که من اگر 500 تومان حقوق می گیرم اما همیشه فکر می کنم که 250 می گیرم یعنی 50 درصد حقوقم را هزینه می کنم. ایشان زندگی اش را برپایه ی 250 تومان برنامه ریزی کرده بود و بقیه را ذخیره می کرد. امروزه در دنیا فرمول 70 – 30 است. یعنی از هر 100 تومان 10 درصد برای انفاق و کار خیریه، ده درصد پس انداز و ده درصد هم سرمایه گذاری و هفتاد درصد بقیه برای گذران زندگی. این فرمول روز دنیا است که به ما میگه درآمدها این گونه باید تقسیم شود.

بحث وام و قسط و قرض را از زندگی هاتون حذف کنید و اجازه ندهید که بچه ها هم یاد بگیرند چون قسطی خریدن و وام گرفتن از چیزهایی هستند که زندگی را تباه می کنند. بلکه بچه ها باید یاد بگیرند که همیشه پس انداز داشته باشند و نیازهایشان را نقد خریداری کنند، اگر ندارند، صبوری کنند. ما اول می خریم بعد قسط می پردازیم حال ما می گوییم که اول قسط ها را جمع کنید بعد خرید کنید با این کار کودک هم می آموزد که صبوری کند و عمرش را پیش فروش نکند. قسط دادن یعنی پیش فروش کردن عمر، یعنی با ارزش ترین چیزی که داریم را به حراج گذاشته ایم.

تفکر انفاق، خیریه و زکات داشته باشیم البته با زیربنای ایجاد جریان نه گداپروری. ما مسئول رشد خودمان هستیم و در مقابل رشد دیگران مسئولیت داریم، انفاق یعنی عمل به مسئولیت. (نعوذباا...)انفاق برای خرید خدا نیست، ما با انفاق بهشت و جهنم نمی خریم. انفاق یک بخشی از بهای چیزی است که قبلاً گرفته ایم، به همین دلیل انفاق باید بی منت باشد، وظیفه برای ما باشد و احساس مسئولیت باشد. من یک بخش کوچکی از آن چیزی که قبلاً دریافت کرده ام را به دیگری می دهم پس چه منتی می توانم داشته باشم. چیزی از خودم نمی دهم بلکه از چندین برابری که به من داده شده را یک کوچولو به دیگران می دهم و این به خاطر این است که دیگران هم رشد کنند. انفاق در مسیر رشد انسان ها باید باشد، انفاق در راه خدا باید باشد نه برای خدا. انفاق برای معامله کردن نیست. پول دست بچه ندهید و بگید که ثواب داره این رو بده به گدا بعد روز قیامت بالاخره یه چیزی بابتش می گیری! نخیر هیچ خبری نیست چیزی نمی گیریم چون از چیزی که قبلاً گرفته ایم انفاق کرده ایم. راه خدا راه رشد است. تفکر انفاق را به عنوان یک تفکر والا ببینیم نه به عنوان گداپروری و صدقه دادن. اگر از غذای خودمان می خواهیم انفاق کنیم روایت است که اولِ دیگ را انفاق کنید نه این که خودمان بخوریم و ته مانده ی دیگ را ببخشیم، خداوند مرشد چلویی را رحمت کند، ایشان در بازار چلو کبابی داشتند و هروقت درب دیگ ها را باز می کردند اول چهارده تا غذا کنار می گذاشتند به نیت چهارده معصوم و می آمدند و غذاها را می بردند، ایشان اول غذا را می گذاشتند نه مانده ی آن را. بحث انفاق را به عنوان یک ارزش وارد خانواده کنیم، به عنوان یک باید، یک مسئولیت و یک وظیفه و یک تعهد و عامل رشد نه عامل تکبر.

نکته ی بعد در مهارت های اقتصادی، ازرش افزوده است. ارزش افزوده یعنی سود. یعنی من یک چیزی خریدم یک سودی روی آن کشیدم و فروختم. با تفکر سود و سودآوری و بهره وری آشنا شویم. ما هر کاری که می کنیم باید در آن سود کنیم. ما باید سودآور فکر کنیم نه سود محور. ما هر کاری که می کنیم در مقابل آن یک چیزی پرداخت می کنیم. چی پرداخت می کنیم؟ عمرمان را پرداخت می کنیم. تفکر سودآوری یعنی حالا که من نصف روز، عمرم را از دست دادم، چی به دست آوردم؟ سود کردم یا زیان؟ تفکر جامع سود و زیان باید داشته باشیم و البته در اقتصاد جنبه ی مالی آن. بچه ها باید با بهره وری آشنا شوند. بهره وری خیلی مهم است و من گاهی دلم می خواهد که آن را در رده ی ارزش ها بگذارم. چگونه می توانیم همین کیفیت را با هزینه ی کمتر در زندگی داشته باشیم؟ چگونه می توانیم یک ناهار عالی بخوریم ولی با پول کمتر؟ یک مثال از ژاپن می زنم، ژاپنی ها یک جایزه ای دارند به نام کایزن، کایزن معادل بهره وری است. این جایزه که رقم خیلی بزرگی هم هست به کسی می دهند که در آن سال بیشترین بهره وری را داشته باشد، چند سال پیش این جایزه به دو مستخدم تعلق گرفت که اگر اشتباه نکنم در کمپانی نیسان بودند، این دو نفر مسئول چایی بودند، کارمندها که غذا می خوردند این دو نفر به آن ها یک قوری چایی و یک فنجان و شکر می دادند بعدها این دو نفر به شرکت پیشنهاد کردند که چایی را به ما کنتراکت بدهید که ببینیم می توانیم هزینه ی تمام شده ی آن را پایین بیاوریم یا نه، یکسال این شرکت تهیه ی چایی را به این دونفر سپرد و این دو دیگر دست کسی قوری چایی نداند و گفتند که هر کسی چایی می خواهد از یکی تا ده تا ما برای شما می آوریم، چون مثلاً هر قوری اگر سه نفر چایی می داد بعضی قوری ها کاملاً تمام نمی شد، یک سال روند بدون قوری ادامه پیدا کرد و بعد آمار گرفتند و متوجه شدند که هزینه ی چایی 20 درصد کاهش پیدا کرده است و میزان رضایت کارمندان از صرف چایی 25 درصد افزایش پیدا کرده بود و در نهایت این جایزه ی بزرگ را به این دو نفر دادند چون با این دو نفر با حفظ کیفیت، رضایتمندی را بالا برده بودند و باعث کاهش قیمت شده بودند این یعنی بهره وری. تا حالا فکر کرده اید که چگونه می توانیم بهره وری را بالا ببریم؟ برای مبحث بعد یک تمرین می دهم، ببینید و فکر کنید که تا چه میزان با کمک بچه ها هزینه های زندگیتان را می توانید کاهش دهید؟ و هیچ کجا به کیفیت زندگیتان آسیبی وارد نشود، مثلاً اگر پنج نوع میوه می خریم می توانیم چهار نوع بخریم؟ یا مثلاً پول برق، من از نوه ام یاد گرفتم که هزینه ی برق را کاهش دهم یک روز آمد و به من گفت که بابا بزرگ من پول برق خانه مان را نصف کردم با کنترل چراغ ها، من هم در خانه شروع کردم به دقت که چه چراغ های اضافه ای روشن است و یک سری لامپ ها را عوض کردم و دیدم قبضی که آمد یک سوم قبض قبلی شد بدون این که ذره ای از کیفیت زندگیمان بکاهم. هیچ جا تاریک تر نشده بود و نور کم نشده بود فقط آگاهانه نگاه می کردم که این مکانی که لامپش روشن است آیا واقعاً لازم است؟ و یا تلویزیون که روشن است کسی نگاه می کند یا همین طوری روشن مانده. از بچه ها بدون این که به آن ها دیکته کنید نظر بخواهید و بررسی کنید که چه کارهایی در منزل خودتان می توانید انجام دهید و چگونه بدون این که کیفیت زندگی تغییر کند، کمیت ها را پایین بیاورید. چگونه می توانیم برنامه ی پس انداز داشته باشیم و برای آن پس انداز یک برنامه ی قشنگ بچینیم مثلاً به بچه ها اعلام کنید که اگر این کار را انجام دهید بعد از یک مدت می توانیم یک سفر برویم و یا هر کار دیگری. و بچه ها ببینند که نتیجه ی عمل به خودشان برگشت، این جا صرفه جویی کردیم، این جا کیفیت زندگی مان بهتر شد. در حالی که ذره ذره ها به تنهایی هیچ تغییری در زندگی ما ایجاد نمی کند اما وقتی جمع شوند یک پدیده ی زیبا مثل یک سفر از دل آن بیرون می آید. این برنامه را با بچه ها اجرا کنید تا آن ها نیز مهارت اقتصادی پیدا کنند.

مفاهیم ارزشی، قبلاً هم راجع به این موضوع صحبت کرده ایم، اصلاصولارزش هامهارت ها. چه مفاهیم ارزشی در اقتصاد داریم؟ مهم ترین ارزش که حتی در دسته بندی ارزش های سازمان ملل هم هست، سادگی است. از دل سادگی یک سری ارزش های دیگر بیرون می آید مثل: قناعت که یعنی صرفه جویی، بهره وری؛ برکت، ما با این کلمه خیلی غریبه شده ایم در حالی که خیلی از آن استفاده می کنیم فقط خود کلمه ی برکت منظورم نیست، وقتی نوزادی در خانواده ای به دنیا می آید شما چه می گویید؟ مبارک باشد و یا سال نو را تبریک می گوییم. تبریک از ریشه ی برکت است یعنی وقتی به کسی تبریک می گویید یعنی برای او طلب برکت می کنید از این کلمات استفاده می کنیم ولی از مفهومشان غافل مانده ایم. حتی به اشتباه تبریک و مبارک باد را به شادباش معنی می کنیم در حالی که تبریک، تبرک است و از برکت می آید و ما فراوانی برای کسی که به او تبریک می گوییم آرزو می کنیم. تفکر وفور و اتصال به مبدأ برکت است. استفاده از کلمه ی برکت در قدیم خیلی رایج بود و کاسب های قدیم همیشه هنگام گرفتن پول، جمله ی «خدا برکت دهد را استفاده می کردند» چون معتقد بودند که من برکت این پول را می خواهم. برکت، سود معنوی است و دقیقاً چیزی است که امروزه ما با آن غریبه شده ایم و باید پیدایش کنیم. رزق  و روزی، از قوانین آفرینش هستند. شکل مخروط را به یاد آورید که قسمت پایین آن کوچکتر از بالا بود این قسمت پایین یا مادی از یک حدی دیگر کوچکتر نمی شود و این حد رزق ما  است امکان ندارد که هیچ کس در جهان هستی بدون این حداقل باشد، برای همه هست. این یک باور معنوی و یک ارزش معنوی است. رزق یک بحث بسیار مهمی است که کاملاً با بحث امنیت در ارتباط است؛ هیچ کس به صفر نمی رسد و همه در هستی به حد تعادل می رسند. احساس بی نیازی ، مناعت طبع، بی نیازی ذهنی. سپاسگزاری و شُکر،  بخشش و انفاق. سخاوت و مروت ، مروت یعنی جوانمردی و سخاوت یعنی بخشندگی. این ها ارزش های اقتصادی اند که در سنت ما هستند و ارزش های معنوی ما هستند که باید در مفاهیم اقتصادی مدنظر داشته باشیم.

حال مفاهیمی که به مهارت های اقتصادی مربوط می شود و علم است و باید فرا بگیریم که در بالا همه را توضیح دادم اما لیست وار این جا تکرار می کنم: تفکر تولید و خلاقیت، بهره وری، سرمایه، برنامه ریزی و پس انداز.

ارزش ها جزو فرهنگ هستند که ما در فرهنگ خودمان همه ی آن ها را داریم. در ارزش هایی که نام بردم چیزی بود که ما در فرهنگمان نداشته باشیم و مجبور باشیم از خارج بیاوریم؟ ارزش ها در فرهنگ ما هستند فقط باید آن ها را جلا دهیم و بیرون بیاوریمشان. اما علم را باید یاد بگیریم یعنی بهره وری و پس انداز و غیره که مهارت و علم هستند را باید یاد بگیریم حتی اگر از خارج وارد کنیم، خیلی از بزرگان زحمت کشیده اند و این علم ها را در اختیار گذاشته اند و ما فقط باید این علم ها را فرا بگیریم. و با ترکیب ارزش ها و مهارت ها برای بچه هایمان یک تفکر اقتصادی متعادل پایه گذاری کنیم.