جمع بندی

نشست 30- جمع بندی

دوستان عزیز، آن چه در بیست و نه نشست گذشته دیدید و خواندید، سرآغاز راه یک نگاه به زندگی، انسان، خانواده، کودک، طبیعت و ارتباط آن ها با خداوند و یکدیگر بود.

اولین جلسه را با موضوع کودک آرزوها شروع کردیم و بررسی کردیم که کودک آرزوهای ما یا کودک متعادل چه ویژگی هایی دارد؟ تقریباً دیدیم که این کودک فقط در آرزوهاست و دست یافتنی نیست؛ در این 29 جلسه من تلاش کردم که بگم این کودک دست یافتنی است. ویژگی ها و خصوصیات کودک متعادل را بررسی کردیم و به این جا رسیدیم که کودک متعادل نیاز به ذهن فعال و متعادل دارد. ذهن فعال را شرح دادیم که حاصل تجربه است، کشف، پردازش و ابداع می کند و ارضاء می شود و به احساس خوشایند می رسد.

                                             ذهن فعال= تجربه =(کشف، پردازش و ابداع)

و برعکس ذهن منفعل با محفوظات پر شده و الگو برمی دارد و تکرار می کند و به انباشت می رسد و حاصل آن احساس ناخوشایند است.                    ذهن منفعل = محفوظات = (الگو، تکرار و انباشت)

ذهن را در دو شکل مخروط روبه بالا و مخروط روبه پایین توضیح دادیم و گفتیم که ذهن مراحل مختلف دارد که شامل گیاهی، حیوانی و انسانی و ذهن الهی است. گفتیم که اگر ذهن، فعال و درجای خودش باشد، میل به بی نهایت خواهد داشت و جهت رشد آن به سمت بالا است و به بی نهایت متصل است. برعکس اگر ذهن منفعل و بسته باشد، هرچه جلوتر رود بسته تر می شود و به جای این که میل به بی نهایت داشته باشد، میل به سقوط و پایین و حجیم شدن خواهد داشت. مقطع این دو مخروط را گفتیم دایره است، دایره ی ذهن متعادل، ابعاد مختلف این ذهن را گفتیم و توضیح دادیم. دایره ی ذهن را من تشبیه می کنم به اتاق فرمان، تصور کنید دایره ی ذهن، یک میز گرد است و ابعاد آن هیئت مدیره ی ذهن ما هستند البته باید بدانیم که این 8 بُعد همه ی ابعاد وجود ما نیست بلکه این مؤسسه بی نهایت سهامدار و عضو مجمع عمومی دارد و ما برای این مجمع عمومی یک هیئت مدیره ی هشت نفره انتخاب کردیم، هشت جنبه ی ذهن هستند که هرکدام حاوی یک زیر مجموعه ی مفصل هستند. بُعد جسم را که در پنج جلسه صحبت کردیم. بُعد روح و معنویت را در مبحث امنیت گفتیم. بُعد اجتماعی یا شخصیت را در سه مبحث گفتیم که شامل اعتماد به نفس و عزت نفس و دوست داشتن و دوست داشته شدن بود. بُعد فکری و شناختی و شبکه ی عصبی مغز و چگونگی تشکیل آن را توضیح دادیم و بعد بُعد خلاقیت چگونه به وجود می آید. بُعد عاطفی را کمی بیشتر توضیح دادیم اما یک نکته ی کوچک را در این جا تکرار می کنم که امروزه ما خیلی می شنویم که می گویند «نیازهای عاطفی»! یا فلانی خیلی عاطفیه! یا من نیازهای عاطفی ام را دریافت نمی کنم! حال من می گویم که ما چیزی به نام نیاز عاطفی در این رویکرد یعنی هوش متعادل، نداریم. به نظر من انسان نیازهای روحی و معنوی و نیازهای جسمی دارد؛ اگر این نیازها را دریافت کند، احساس خوشایند آن را در سیستم احساس و عواطف دریافت می کند؛ و اگر این نیازها را دریافت نکند به طبع احساسات ناخوشایند را تجربه خواهد کرد. در حقیقت ما چیزی به نام نیازهای عاطفی نداریم بلکه نیازهای معنوی و روحی داریم که اگر دریافت کنیم، حالمان خوب است (احساس خوشایند) و اگر دریافت نکنیم حالمان بد(احساس ناخوشایند) است. بُعد اقتصادی را هم در سه جلسه توضیح دادیم. خیلی مختصر و گذرا هم راجع به هوش جنسی اشاره کردیم.

ذهن متعادل یا ذهن باز و فعال چگونه به وجود می آید؟

ما برای این که به کودک آرزوها برسیم و برای این که یک ذهن متعادل و کودک متعادل داشته باشیم احتیاج به یک رویکرد داریم. منظور از رویکرد یعنی روش پرورش و آموزش کودک است. امروزه در دنیا شاید حدود 50 رویکرد متفاوت حاکم بر سیستم آموزش و پرورش کودکان است. ما نمی توانیم بدون رویکرد عمل کنیم. ممکن است که رویکرد داشته باشیم اما آن را نشناسیم.

رویکرد یعنی مجموعه ی آگاهی و دانایی برای پرورش کودک. رویکرد یعنی هر کاری که با کودک تحت عنوان تربیت او انجام می دهیم باید بدانیم که چرا این کار را انجام می دهیم؟ مثلاً فرزندتان را در اتاق حبس می کنید؟ بعضی روانشناس ها هم می گویند که به ازای هرسال سن یک دقیقه کودک را در اتاق بگذارید تا به رفتارش فکر کند. این توصیه برپایه ی یک رویکرد است. یا توصیه ی دیگر این است که کودک را از چیزی که می خواهد محروم کنید. در دنیا بر روی رویکردها خیلی کار شده و شفاف هستند و در دانشگاه ها تدریس می شوند. در ایران ما چنین چیزی نداریم و من همیشه می گویم که ما در ایران یک رویکرد بزرگ داریم به نام «رویکرد میگن» ما بچه هایمان را با «میگن این طوری» بزرگ می کنیم.! مثلاً میگن تو امریکا به بچه هایشان نه نمی گویند، دخترخالم از امریکا اومده و میگه اونجا این جوری ... تو اروپا میگن اون جوریه! مادربزرگم میگن ... خلاصه بچه هایمان را با میگن  ها بزرگ می کنیم. از مادر می پرسیم چرا این طوری رفتار می کنی؟ جواب میده که تلویزیون گفت! یا به من مراجعه می کنند که بچم بیش فعاله! می پرسم کی گفته و چنین تشخیصی داده؟ جواب میده که مردم میگن، اطرافیان میگن! رویکرد میگن در جامعه ی ما خیلی قوی است و این مسئله بحران ایجاد می کند چون از هر سفره ای یک لقمه برداشته.

رویکردهای معروفی هم که امروزه وارد ایران شده اند هیچ کدام به طور کامل و شفاف عرضه نشده و نمی شوند. جامعه ی ما کودک را نمی شناسد و نمی داند که در این زمینه چه کار باید کند، ما الگوی کودک نداریم که طبق آن الگو رفتار کنیم. بچه هایمان را کلاس های مختلف می گذاریم ولی نمی دانیم چرا؟ در می آوریمش باز نمی دانیم چرا؟ مهدکودک و مدرسه می گذاریم نمی دانیم چرا؟ این چراها را رویکرد باید جواب بدهد. تا زمانی که رویکرد نداشته باشیم قادر به دانستن این چراها نخواهیم بود. بنابراین اول باید بشناسیم که رویکرد چیست؟ به طور خلاصه ویژگی های یک رویکرد را دراین جا می گویم: همه ی کسانی که با من آشنا هستند می دانند که من هیچ وقت برای کسی نسخه نمی پیچم و مستقیم بگویم که راه حل مشکل شما این است بلکه روی معیارها با شما صحبت می کنم و معتقدم که شما باید رویکرد  را بدانید تا متوجه شوید که رفتارتان برپایه ی کدام رویکرد است. بنابراین اولین قدم این است که ما بدانیم رویکرد چیست؟ چه ویژگی هایی دارد؟

اولین ویژگی رویکرد این است که یک ساختار روشن داشته باشد. یک رویکرد باید دقیق و شفاف بگوید که ساختار من چیست؟ ساختار یعنی: اصل، اصول، ارزش و اهمیت. این ساختار باید خیلی شفاف در هر رویکردی مشخص باشد. ما به این ساختار، نظام ارزشی می گوییم که برای هر کسی باید دقیق و شفاف باشد. یک رویکرد باید اصل خود را واضح بشناسد و بیان کند و اصول و ارزش و اهمیت هایش و سلسله مراتب آن ها کاملاً مشخص و معلوم باشد. یک رویکرد باید حاوی بینش و روش مشخص و رابطه ی مشخص بین این دو باشد. بینش، شامل: اصل و اصول و ارزش است و روش، شامل: اهمیت ها است. یک رویکرد باید واضح نگاه خود را به زندگی، انسان و کودک و خانواده و طبیعت بیان کند. یک رویکرد باید مشخص کند که زندگی را چی تعریف می کند و خانواده را چگونه می بیند و کودک را در خانواده چگونه می بیند و طبیعت را چگونه تعریف می کند و رابطه ی این اجزاء را با هم مشخص کند.

دومین ویژگی رویکرد این است که باید جامعیت داشته باشد. رویکرد باید ظرفیت بالقوه و بزرگ داشته باشد. من همیشه اصل را تعبیر می کنم به پِی و اصول را به ستون و ارزش ها را به سقف تعبیر می کنم. هر ساختمانی به این سه اصل یعنی پِی و ستون و سقف نیاز دارد. ساختمان را این سه عامل سرپا نگه می دارد؛ ساختمانی که پِی نداشته باشد و یا ستون یا سقف نداشته باشد، هرنوع مصالحی که در آن به کار رود، نابود خواهد شد. فکر کنید یک ساختمانی بسازیم که پِی آن خاکی باشد و چهارتا ستون چوبی داشته باشه و یک تخته هم سقفش باشد بعد بیاییم داخل این خانه شیک ترین سرامیک ها را بزنیم، بهترین پنجره ها را نصب کنیم اما با یک طوفان همه ی این ها از بین می رود. در حالی که اگر پِی و ستون و سقف محکم باشند بعد میشه که در داخل آن دیوارکشی کرد و درب و پنجره گذاشت و امکانات مختلف، این فضای پِی و ستون و سقف اینقدر باید بزرگ باشد که هرکسی بتونه طبق سلیقه ی خودش آن جا ساختمان بسازد، این فضا مانند فضاهای مشاع است مثل کمپینگ ها که یک فضای بزرگ را در اختیار می گذارند تا هرکس هرجا دلش خواست چادر بزند. یک رویکرد خوب این گونه عمل می کند، اینقدر باید پِی و ستون و سقف محکمی داشته باشد و اینقدر بزرگ باشد که بتواند از افکار و سلیقه های متفاوت در آن جای بگیرند. اگر رویکرد را کوچک ببینیم ساختمان هم کوچک خواهد بود پس رویکرد باید جامعیت داشته باشد که همه بتوانند زیر آن سقف بنای دلخواهشان را بسازند؛ این بناهای مختلف را ما تفاوت های فردی می نامیم. افراد و خانواده ها دارای عقاید و افکار متفاوت هستند اما باید بتوانند زیر سقف یک رویکرد در کنار هم زندگی کنند ولی هرکسی چادر خودش را بزند ویا دیوار خودش را بکشد، هرکسی خانه اش را طبق نظر خودش تزیین کند ولی همه از حمایت این پِی و ستون و سقف برخوردار باشند و امنیت داشته باشند.

ویژگی سوم رویکرد، رویکرد باید علمی باشد. علم تعریف دارد؛ علم با نظریه و فرضیه متفاوت است. علم، نظریه و فرضیه ی اثبات شده است. علم این معنی را می دهد که در هر کجای دنیا که برویم و یک عمل واحد را انجام بدهیم، نتیجه ی برابر بگیریم. مثل سنگی که پرت می کنیم بالا، پایین می آید چون نیروی جاذبه وجود دارد پس نیروی جاذبه را علم ثابت کرده و همه هم به آن در هر جای کره ی زمین معتقد هستند و آسیا و اروپا و افریقا ندارد؛ علمی و ثابت شده است. یا دو دوتا می شود چهارتا! در قاره های دیگر چه طور یا هزار سال پیش چه طور؟ هزار سال بعد چندتا خواهد بود؟ این علم اثبات شده است. رویکرد باید با علم اثبات شده هماهنگ باشد. ما نظریه را علم نمی دانیم. اثبات نظریه یعنی: علم باید با نظام آفرینش هماهنگ باشد. در حقیقت علم، کشف نظم و نظام و قوانین آفرینش است. سنگ که از بالا به پایین می افتد این قانون و نظام آفرینش است که علم آن را کشف کرده است. درواقع رویکرد نباید با علم در تعارض باشد و حتی لزوم ندارد که حتماً با علم هماهنگ باشد، ممکنه که ما کاری انجام دهیم و مطمئن باشیم که علمی است و ممکنه که کاری انجام دهیم و ندانیم که علمی است یا نه، چون علم خیلی از قوانین آفرینش عقب تر است و ممکنه مسائلی باشد که علم هنوز به آن ها نرسیده باشد؛ مهم این است که رویکرد با علم و علوم اثبات شده در تعارض نباشد.

به یاد دارید که در مبحث جسم راجع به ریتم صحبت کردم و گفتم که ریتم یعنی نظم بابرنامه. ریتم یک اصل در نظام آفرینش است. خورشید هر روز طلوع می کند و درظهر به اوج می رسد و پایین می آید و غروب می کند، این نظام آفرینش است. حال ما با روشن کردن برق همه ی نظم آفرینش را برهم می زنیم در تاریکی مطلق پروژکتور روشن می کنیم و تا نیمه های شب بیدار می نشینیم و از آنطرف می خواهیم که تا ظهر بخوابیم، پردهای تیره می کشیم و اتاق را تاریک می کنیم تا بتوانیم تا ظهر راحت بخوابیم. این کار، خلاف نظام آفرینش است. در این جا علم مخرب عمل کرده است و ما علم را در مقابل نظام آفرینش قرار داده ایم و علم با نظام آفرینش در تعارض است. ما علمی را قبول داریم که با نظام آفرینش در تعارض نباشد. بنابراین وقتی رویکردی مثل رویکرد والدورف می گوید که بچه ها باید ریتم و نظم خواب داشته باشند، این رویکرد علمی است و با نظام آفرینش در تعارض نیست.

ویژگی چهارم: یک رویکرد باید الگوی مشخص بدهد مثلاً بگوید که ما این کار را انجام می دهیم و این نتیجه را به دست می آوریم و نتیجه واضح و روشن باشد. ما در طرح و رویکرد شوق رویش، در کار با نوزاد قریب به 15 سال است که این رویکرد را دنبال می کنیم و نتایج آن را هم دیدیم. رویکرد باید الگو داشته باشد و روشن بگوید که چی می خواهد و چی می شود و به کجا می رسد. شوق رویش می گوید برنامه ی من برای مادر باردار و نوزاد این است و این هم حاصلش است. کودک حاصل از طرح شوق رویش، در نوزادی گریه نمی کند، دل درد نمی گیرد نفخ معده و رفلکس معده ندارد، یا می خورد یا می خوابد، این ها الگو است و ما نتایج آن را در چندین مادر و نوزاد که طرح را اجرا کردند داریم؛ در این الگو هیچ مادری افسردگی پس از زایمان نداشته. در این الگو تعداد بچه هایی که زردی داشتند بسیار کم بوده.

رویکرد باید بتواند بگوید که الگوی زندگی چیست و برای الگوی خانواده و رابطه در خانواده تعریف داشته باشد. و این تعریف ها کاملاً کاربردی باشد.

ویژگی پنجم رویکرد: کاربردی باشد. روش هایی که یک رویکرد پیشنهاد می کند باید در زندگی ما قابل پیاده کردن باشد. باید آن قدر انعطاف پذیر باشد که در هر جایی بتوان به آن عمل کرد. یک رویکرد باید به زبان مردم نزدیک باشد؛ حرف های آن را باید عموم مردم بفهمند نه فقط خواص. بعضی از رویکردها فقط برای بحث در دانشگاه ها است. بله رویکرد باید در دانشگاه هم بررسی و بحث شود ولی عمده ی کاررویکرد در خانواده است. رویکرد باید با زبانی صحبت کند که در پایین ترین لایه های اجتماع نیز قابل فهم باشد؛ باید به زبان مردم صحبت کند تا بتواند اندیشه ی عمومی و تفکر را بالا بیاورد. به زبان مردم صحبت کند نه به این معنا که خود رویکرد از بالا به پایین سقوط کند بلکه باید در خدمت رشد ذهنی مردم باشد. ساده و عمیق باشد و قابل فهم برای عموم.

این ویژگی های یک رویکرد بود؛ و حالا می خواهیم هوش متعادل را به عنوان یک رویکرد معرفی کنیم. آن چه که در مباحث پیش خواندید، قطعه قطعه بود در این مبحث می خواهیم این قطعات را به هم وصل کنیم و بگوییم که ما در ایران یک رویکرد داریم به نام هوش متعادل. ما معتقدیم که هوش متعادل دارای اصول و ساختار است و علمی است. در این مبحث می خواهم راجع به این ساختار صحبت کنم. و تا حدی که بتوانم این ساختار را روشن و واضح بیان کنم تا هرکسی بتواند خودش با مراجعه ی به این ساختار روش خودش را برای پرورش کودکش پیدا کند. رویکرد این نیست که به شما نسخه بدهد و بخواهید آن را ورق بزنید و از روی آن عمل کنید و کودک تربیت کنید. رویکرد یعنی بالابردن اندیشه و تفکر خانواده که این قدرت را به دست آورند که برپایه ی این اندیشه و تفکر، روش های خودشان را استخراج کنند، صاحب نظر باشند، نظریه پرداز باشند. ذکر خیری می کنم از آقای دکتر معتمدی، ایشان معتقدند که باید کودکان را نظریه پرداز بارآوریم. کودک باید بتواند بگوید به نظر من .... منظور در سطح خودشیفتگی نیست، بلکه منظور داشتن نظر است و منظور این حرف این است که اول والدین باید نظریه پرداز باشند و با قدرت بتوانند بگویند که نظر من و روش من در خانواده ام این است و رویکرد از این نظریه حمایت بکند. و باید ببینیم که چگونه می توانیم از دل رویکرد روش درآوریم.

برای درست کردن شربت، اول در کارخانه کنسانتره ی خیلی قوی و غلیظ می سازد، بعد این کنسانتره در مراحل مختلف رقیق تر می شود و بعد که به دست شما می رسد، در آن آب می ریزید و رقیق می کنید و تبدیل به شربت می شود. رویکرد هم یک کنسانتره است که از یک کنسانتره ی غلیظ تر گرفته شده، رویکرد شربت آماده برای نوشیدن نیست بلکه کنسانتره ی غلیظی است که باید با یک لیوان آب رقیق شود تا خوشمزه شود و آماده ی استفاده؛ شربت سازی رویکرد با خودتان است و این دقیقاً همان چیزی است که ما به آن ذهن فعال می گوییم.

            اصل

                               معنویت                                   اصول

            ارزش

 

                             مادیت                                    اهمیت

 

در رویکرد هوش متعادل، اصل چیست؟

اصل نقطه ای است که ما از آن امنیت، محبت و احترام می گیریم. چه قدر در طول دوره از من سؤال کردید که در شش سال اول زندگی خودتان یا فرزندتان این امنیت و محبت و احترام را به دست نیاوردیم و یا موفق نشدیم به فرزندمان بدهیم حالا چه کار کنیم؟

حاصل امنیت، آرامش است. حاصل محبت، دوست داشتن و دوست داشته شدن. و حاصل احترام، احساس ارزشمندی است. حالا که از 6 سالگی خودمان و یا فرزندمان گذشته، از کجا این سه را بگیریم؟ حالا پاسخ شما را می دهم، اصل نقطه ای است که امنیت و محبت و احترام را به ما می دهد. اصل جایی است که ما از آن امنیت و محبت و احترام را می گیریم. آرامش می گیریم، احساس دوست داشته شدن می گیریم و احساس ارزشمندی می گیریم.

اولین نکته در رویکرد این است که مشخص کند اصل آن چیست و از کجا امنیت و احترام و محبت و در پِی آن آرامش و ... را می گیرد؟ رویکرد باید این مسئله را روشن بیان کند. در نظریه ی هوش متعادل ما این سه را از خدا می گیریم. نقطه ی اصل در این رویکرد، خداوند است. و فقط خداوند است؛ ما هیچ چیز را نه جایگزین می کنیم و نه در کنارش قرار می دهیم. به همین دلیل است که میگم رویکرد باید شفاف باشد. اصل برای ما هدف است، نقطه ای است برای نرسیدن، به ما جهت می دهد. هدفی است برای نرسیدن در صورتی که بقیه هدف ها همه برای رسیدن است. این اصل به ما جهت می دهد، گفتیم زندگی یعنی حرکت، این حرکت باید جهت داشته باشد. این حرکت در رویکرد هوش متعادل به سمت خدا است.

در این رویکرد اصول چیست؟

امکاناتی است که ما را در این جهت، هدایت می کند. ما همیشه اصول را مثال جاده، پل و یا تونل می زنیم چون امکاناتی هستند که ما در جهت هدف هدایت می کنند. اصول نیز ما را به سمت هدف هدایت می کند. اصولی که ما در هوش متعادل به آن معتقدیم، 1- رشد است. رشد یعنی حرکت. حرکت در جهت مثبت. همیشه جلوی ذهن فعال، رشد هم می نویسیم. رشد یعنی حرکت در جهت مثبت. با بعضی از دوستان صحبت می کردیم که آیا واقعاً رشد می تواند یک اصل باشد؟ من معتقدم که بله! برگردیم به خودمان آیا ما مفهوم عمیق حرکت را درک کرده ایم؟ این که هیچ چیزی در عالم هستی برای لحظه ای ساکن نیست. اگر این نکته را با تمام وجود درک کنیم و بفهمیم مسائلمان با بچه ها حل خواهد بود. بچه ها در حال حرکت و رشد هستند. رشد یک اصل است و همه چیز را ما با رشد می سنجیم. در توضیح درک مسئول قبلاً هم گفتم که برای یک فرد با درک مسئول هر اتفاقی برای رشد او است چون معتقد است که اصل اول رشد است. ما به دنیا آمده ایم که رشد کنیم. رسالت ما رشد است. و اصلاً برای کار دیگری به دنیا نیامده ایم. فقط و فقط به دنیا آمده ایم که رشد کنیم. چون ما جزئی از یک کل بسیار با عظمت هستیم که در حال رشد است. ما آمده ایم که این رشد را همراهی کنیم. هرجا و هر زمان رشد نکنیم، حالمان بد خواهد بود. رشد یک اصل است و در هوش متعادل ما همه چیز را از دریچه ی رشد می بینیم و با معیار رشد می سنجیم. یعنی هرکاری بخواهیم انجام دهیم اول می سنجیم که آیا این کار به رشد من کمکی می کند یا نه؟  خیلی وقت ها که با من مشاوره یا درددل می کنند من می خندم که حتی کسانی که مرا نمی شناسند اول ناراحت می شوند چون معتقدم که هر مسئله ای پیش می آید برای رشد ما است و یک فرد با درک مسئول، همیشه سپاسگزار است.

اصل بعدی شناخت است. شناخت فقط فکر و تفکر نیست بلکه شناخت یعنی ذهن فعال، خردمندی (خردمندی، بالاترین مرحله ی ذهن در مخروط باز است )، شناخت است که ما را به این مرحله می رساند. شناخت در ذهن صورت می گیرد و برپایه ی قدرت و توانایی مغز است و سه مبحث راجع به آن صحبت کردم، شناخت یعنی هوش متعادل و تعادل همه ی جنبه های آن و علم این جا نقش پررنگی دارد؛ ما بدون شناخت نمی توانیم رشد کنیم و پایه ی رشد، شناخت است. ولی شناخت جامع و همراه با ذهن باز و فعال. شناخت باعث می شود که مخروط ذهن از پایین یعنی از قسمت ذهن مادی و غریزی، بسته تر شود و از بالا یعنی ذهن معنوی یا فطری، بازتر شود. که ذهن منفعل برعکس است و از بالا بسته تر و تنگ تر است و پایین، قاعده ی مخروط، یعنی ذهن مادی و غریزی بازتر می شود. شناخت یعنی رفتن به سمت خردمندی.

در مبحث اول گفتم که وظیفه و مسئولیت هر پدر و مادری است که بچه ها را تا مرز خرد همراهی کنند. بصیرت، روشن ضمیری، معرفت از ویژگی های خردمندی است که بچه ها باید به آن برسند و بعد از آن را به تنهایی خواهند رفت و دیگر به وجود ما نیازی ندارند و راهنمایشان کسی دیگر است. آن چه که در حوزه ی هوش متعادل است رسیدن به خردمندی است و مسیر آن مخروط رو به بالای ذهن است.

اصل بعدی، هدایت است. رشد و شناخت بدون هدایت امکان ندارند؛ ما به تنهایی به شناخت نمی رسیم. برای این که به شناخت برسیم، به هدایت نیاز داریم، یعنی به مرشد یا معلم یا به استاد نیاز داریم. هیچ انسانی سرخود و بدون راهنما نمی تواند راه را پیدا کند. این یک اصل خلقت و اصل نظام آفرینش است. ما مرشد و معلم می خواهیم تا رشد کنیم. این مرشد می تواند فرد باشد، می تواند نظریه باشد و یا می تواند یک کتاب باشد مهم نیست که چی باشد مهم این است که همیشه در زندگی هدایت کننده داشته باشیم و ما هم هدایت کننده ی دیگری باشیم. حرکت در مسیر زندگی بسیار شبیه کوهنوردی است، کمک کن، کمک بگیر؛ هدایت کن، هدایت بگیر؛ یاد بگیر، یاد بده؛ از یکی از استادان ذهن پرسیدند که چرا با وجود این همه کلاسی که می رویم و کتاب می خوانیم و مطلب می آموزیم اما ذهن ما متوقف می شود و نمی  توانیم آموزه هایمان را عمل کنیم و راکد می شویم؟ استاد پاسخ دادند که: به دو دلیل، اول این که مرشد ندارید، دوم این که هر آن چه می گیرید را تحویل نمی دهید و انباشت می کنید یعنی مرشد نمی شوید.

مرشد مراتب مختلف دارد مثلاً ما به عنوان پدر و مادر و خانواده، مرشد بچه هایمان هستیم. خیلی جالبه پدر و مادر ها می آیند و به من می گویند که این بچه ی من خجالتیه، ترسو، اعتماد به نفس پایین داره! البته خودم هم همین طوری هستم ها! ولی نمی خوام بچم مثل من بشه! خوب بچه باید مثل کی باشد؟ مسلماً مثل مرشدش می شود. پس هدایت کنیم و هدایت شویم و در مسیر هدایت قرار بگیریم.

اصل بعدی تعادل است. تعادل بین مادیت و معنویت، تعادل بین غریزه و فطرت. یعنی مادیت و غریزه لازم است اما به شرط این که درخدمت معنویت و فطرت باشد که بتوانیم به سمت بالا برویم و رشد کنیم. تعادل کاربردهای زیادی دارد، عدل عدالت، چه قدر این کلمات را می شنویم؟ اگر معنای تعادل را نشناسیم به عدالت نمی رسیم. بزرگترین ویژگی طبیعت و آفرینش، تعادل است.

اصل آخر، بازنگری است. ما مرتب درمسیر زندگی باید در حال بازنگری باشیم که آیا در مسیر هستم یا نه؟ یک خلبان که در کابین در حال پرواز است مرتب حواسش به همه چیز هست، عقربه ها و علائم و درجه ها و صداها و رادار، مرتب به خلبان اعلام می کنند که در کجا هستی و در کدام مسیر قرار داری. اگر بازنگری نداشته باشیم دچار انحراف می شویم و بعد از انحراف، نابودی است. در یک رویکرد داشتن سیستم بازنگری یک اصل است. رویکرد باید نظام بازنگری داشته باشد تا بتواند بررسی کند که در مسیر هستیم یا نه؟ به این سیستم در ادبیات دینی می گوییم عبادت. ما در عبادت چک می کنیم که در مسیر هستیم یا نه؟ حال بگذریم که اکثر اوقات عبادت های ما به این منظور است که چون یک دِین به گردن من است پس باید بخوانم و رد کنم تا مزدش را بگیرم یا نماز باید بخوانم چون اگر نخونم میرم جهنم! پس بخونم که برم بهشت! این یک عقیده است و من هم به آن احترام می گذارم ولی می خواهم بگویم که اصل نماز و عبادت برای این است که پنج بار در روز چک کنیم که در مسیر هستیم یا نه. صبح دو رکعت است چون هنوز تازه از خواب بیدار شدیم و هنوز کاری نکردیم که بررسی بخواد و اجازه میدهد به ما که زود برویم برای شروع زندگی اما هرچی به سمت پایان روز می رویم رکعت ها طولانی تر می شود تا حسابی بررسی کنیم که تا این لحظه چه کار کردیم؟ در رویکرد نیاز به سیستم بازنگری داریم که به کمک این سیستم بررسی کنیم که آیا بچه ی ما در مسیری که ما می خواهیم جلو می رود یا نه؟ احساس خوشایند و احساس ناخوشایند دو علامت در سیستم بازنگری هستند. اگر حال من بد است، بررسی کنیم چرا؟ بازنگری به من کمک می کند که بفهمم چرا حالم بد است. درک مقصر و مظلوم نمی تواند به ما کمکی در این راه کند چون درک مقصر مدام می گوید که من چه قدر آدم بدی هستم و درک مظلوم هم می گوید حالم بد است چون همسرم، چون جامعه، چون پدر و مادر و غیره؛ درک مسئول، می گوید چرا حالم بد است؟ پس ما به سیستم بازنگری نیاز داریم. این پنج اصل در ذهن صورت می گیرند.

حال می رسیم به ارزش ها. اصل و اصول به جای خود اما مسئله ی بسیار مهم در رویکرد، ارزش ها و اهمیت ها هستند. چون درست در این حوزه است که ما وارد عمل می شویم. تا به این جا در مورد ذهن و ذهنیت و باورها صحبت کردیم اما از این به بعد را می خواهیم وارد عرصه ی عمل و رفتار شویم. نظام ارزشی و ارزش ها را خیلی از من شنیده اید. حال اول ببینیم ارزش چیست؟ و چرا این قدر باارزشه؟

اهمیت در حوزه ی مادیتِ ما است و ما در این حوزه دو عامل داریم: 1- مهارت    2- ابزار.   ما از این دو برای رشد استفاده می کنیم. تمام مادیت زندگی ما در این دو عامل خلاصه می شود. مهارت و ابزار، جهت ندارند، خنثی هستند. چاقو، جهت دارد؟ چاقو می برد! چی به آن جهت می دهد؟ دستی که آن را گرفته. آدم می کشد یا جراحی می کند؟ دوتا کار کاملاً متفاوت است. چاقو، فی نفسه ارزش نیست اما مهم است یعنی در حوزه ی اهمیت قرار دارد، چگونگی استفاده از آن در حوزه ی ارزش است. هرجا که ما مهارت و ابزار داریم، در کنار آن به ارزش ها نیاز داریم. ارزش ها هستند که مهارت و ابزار ما را هدایت می کنند.

درد جامعه ی ما این است که نظام ارزشی اش به هم ریخته است و نمی داند که مهارت ها و ابزارها را کجا باید استفاده کند. و اصلاً چه میزان به مهارت و ابزار نیاز دارد. در سه مبحث اقتصاد هم گفتیم. چرا این همه غذا می خوریم؟ غذا یک ابزار است و چگونگی خوردن آن یک ابزار است. اگر ما سیستم ارزشی نداشته باشیم نمی دانیم که چی و چگونه و چه قدر و کجا باید بخوریم. این ساده ترین مثال این موضوع است.

ارزش ها به مادیت زندگی ما جهت می دهند یعنی به مهارت و ابزار. به این دلیل ارزش ها خیلی مهم هستند. ارزش یعنی چی؟

این ماژیک که در دست من است چه قدر می ارزد؟ نمی توانیم روی آن قیمت بگذاریم تا زمانی که داد و ستد شروع شود. من یک ماژیک لازم دارم و چندین ماژیک در اختیار من هست پس قیمت آن خیلی پایین خواهد بود؛ حالا من یک ماژیک نیاز دارم، و این ماژیک فقط یک عدد است و یک نفر آن را دارد حالا ارزش آن بالا می رود. ارزش در دادوستد به وجود می آید؛ در خلأ به وجود نمی آید. ارزش در سکون هم نیست. تا حرکتی صورت نگیرد ارزش به وجود نمی آید.

تمام زندگی ما دادوستد است. چی می دهیم و چی می گیریم؟ ما در زندگی دادوستد می کنیم، دادوستد یعنی چی؟ یعنی معامله می کنیم؛ عمل می کنیم، عرصه ی عمل است. یک سرمایه داریم، تبدیل به کالا می کنیم، کالا را می فروشیم، تبدیل به سرمایه می کنیم. اگر در این مسیر سرمایه ی ما افزایش پیدا کرد پس سود کردیم اما اگر سرمایه ی ما افزایش پیدا نکرد و چیزی به دست نیاوردیم، زیان کردیم. اگر زندگی یک حرکت است و یک معامله است، سرمایه ی ما در زندگی چیست؟ عمر، وقت. محدود هم هستند. این سرمایه به ما داده شده که با آن داد و ستد و معامله کنیم. اصلاً وارد مباحث نظری و کتابی نمی شوم بلکه کاملاً کاربردی و عملی صحبت می کنم. وقت تو در حال گذشتن است، معامله کن! داد و ستد کن!. الآن که از کلاس بیرون برویم نزدیک به 3 ساعت وقت از عمرمان را گذاشته ایم، چی به دست آوردیم؟ وقت می گذارید، در این معامله چی به دست می آورید؟

ما دوتا سرمایه داریم، یکی عمر است که به صورت یک وقت محدود است؛ منظور زمان نیست چون زمان نامحدود است. ما یک مدت محدود و یک وقت محدود داریم به نام عمر؛ و یک منبع محدودی در اختیار داریم به نام طبیعت و آسمان و زمین. ما این دو امکان را در اختیار داریم و مصرف می کنیم و می پردازیم، چی به دست می آوریم؟ تا حالا این گونه فکر کرده اید؟  ارزش از همین جا می آید و ارزش چیزی نیست که بخواهیم بگیم دین به ما تحمیل می کنه یا این و آن میگن و نصیحت است و غیره، اصلاً این طور نیست و کاملاً این حرف ها را کنار بگذارید و بیایید در عرصه ی معامله، چی می دهیم؟ و چی می گیریم؟ ارزش به ما می گوید: آن چیزی که می دهی، بزرگترش را بگیر! محدود می دهی، نامحدود بگیر. عمرت محدود است! یک ساعت دادی یا یک روز یا .....، چی گرفتی؟ اگر نامحدود گرفته باشی که بردی و اگر نگرفتی، ضرر کردی!. این مسئله به همین سادگی است و هیچ نکته ی پیچیده و فلسفی در آن وجود ندارد. مسئله این است که ما بررسی کنیم که داریم سود می کنیم یا زیان؟ و دقیقاً سود و زیان ما را اصل به ما می گوید. ارزش ها به ما می گویند که اگر حرکت و زندگی ما در مسیر اصل باشد، سود خواهد بود و اگر در مسیر اصل نباشند، زیان خواهد بود. و این امر در هر لحظه ی زندگی ما در حال اتفاق است. بحث سود و زیان، بحث لحظه است. خدا رحمت کند آقای دولابی را، یک بحث خیلی جالب در این مورد دارند و می فرمایند: قیامت درست است و اعتقاد راسخ هم به آن داریم ولی «جزا» نقد است؛ هر لحظه که عمل می کنی، جزایش را می گیری؛ روحشان شاد، کف دستشان را نشان می دادند و می گفتند: یوم العمل، و دستشان را برمی گرداندند به سمت روی دست و می گفتند: یوم الجزا. یعنی فاصله ی بین عمل تا جزای آن عمل به اندازه ی برگرداندن دست است؛ یک برگ کاغذ است، عمل می کنی، پشت آن اثرش هست. معامله ی سود و زیان اصلاً به آینده و غیره مربوط نیست بلکه در لحظه نتیجه ی عملت را می بینی، اگر در لحظه گرفتی، بردی و اگر نگرفتی، دیگه نبردی. دادو ستد در لحظه انجام می شود، لحظات عمر که در حال سپری است.

یک نکته ی مهم که در این جا مطرح می شود، انتخاب است. تو در هر لحظه داری انتخاب می کنی، سود یا زیان. انتخاب حقی است که به انسان داده شده و یکی از تفاوت های انسان و حیوان است. ما در هرلحظه داریم انتخاب می کنیم. رویکرد باید به ما جهت انتخاب بدهد. چی داری انتخاب می کنی؟  این کاری که داری با بچه ات انجام می دهی چی به دست می آوری؟ چی داری پرداخت می کنی؟ سال های طلایی کودکی فرزندت را داری می دهی مابه ازای آن چیه؟ ده تا کلمه ی انگلیسی! یا درک عظمت و درک زیبایی؟ کودکی دوران تمرین دادوستد است. ما در کودکی یاد می گیریم که چگونه معامله کنیم. اما ما عادت کردیم که مثل کاسب های ورشکسته عمل کنیم چون از کودکی شمِّ زندگی بهمون داده نمیشه.

معیار انتخاب ما در این رویکرد، اصل است. یک نکته هم اشاره کنم که این ساختار ِ اصل و اصول و ... را همه دارند و اصلاً امکان ندارد که ما بدون اصل زندگی کنیم چون اصل، فطرت بشر است. همه ی ما اصل را داریم، اصول را هم داریم اما نکته این جاست که چه چیزی را به عنوان اصل انتخاب کرده ایم؟ مثل معادله ی ریاضی که اگر جای x عوض شود نتیجه ی فرمول تغییر می کند، در این ساختار هم همین طور است، مهم اینه که جای اصل چی قرار دادیم، سلسله مراتب ساختار بر اساس آن خواهد بود. ساختاری که هر چیزی غیر از خدا اصل آن باشد، این گونه خواهد بود، از اهمیت شروع خواهد شد، بعد مفید و بعد بی اثر و بعد مضر و مخرب و تباهی.                      اهمیت

                                                                                                    مفید

                                                                                                   بی اثر

                                                                                          ___________

                                                                                        مضر، مخرب، تباهی

همه ی ما اصل داریم و در ادامه ی مطلب خواهیم دید که وقتی اصل را عوض می کنیم چه اتفاقی می افتد. بر می گردیم سر موضوع ارزش ها. ارزش ها خیلی مهم هستند. چون ارزش ها هستند که ما را به اصل می رسانند. اصل و ارزش ها در رابطه ی مستقیم با هم هستند، ما از اصل ارزش می گیریم و با ارزش ها به اصل می رسیم. بنابراین هرکاری که می خواهیم در حوزه ی مهارت ها و ابزارها انجام دهیم باید ارزش آن را بشناسیم. در این مبحث راجع به ارزش ها صحبت خواهم کرد. ما باید منابعی از اصل و اصول داشته باشیم تا بتوانیم ارزش ها را از دل آن ها بیرون آوریم. این جاست که ما می گوییم ما نمی توانیم برای کسی نسخه بپیچیم. مدتی من بر روی ارزش ها کار کردم و متوجه شدم که اصلاً نمیشه کارکرد، فقط می توانم یک اشاره ی کوچک کنم که کجا دنبالش بگردید. من چندتا از ارزش ها را در این مبحث می گویم ولی فقط چندتا است و فقط در حد اشاره است. ولی برروی منابع ارزشی بیشتر تأکید می کنم. یکی از کارهای مهم ما ایجاد ساختار برای زندگی مان است، اصل را بشناسیم، اصول را هم بشناسیم و برپایه ی این دو ارزش های زندگی مان را شفاف کنیم. ارزشها را از کجا باید بگیریم؟ منبع ارزش ها چیست؟ وقتی در ساختار زندگی ما اصل، خدا باشد، منبع ارزش های ما می شود کلام خدا و وحی، قرآن کریم برای مسلمان ها و ادیان دیگر نیز کتاب های آسمانی خاص خودشان. بزرگترین منبع ارزش ها، اسماء و صفات خداوند است. هر صفتی که خدا دارد، ارزش است.

به قول یکی از دوستان که می گفتند ممکن است که بعضی از صفت های خداوند را ارزش ندانیم، مثل انتقام. این جا است که پای اصول به میان می آید مثل هدایت تا بدانیم که چی ارزش است، کجا ارزش است، در چه زمانی، که این ریزه کاری ها با هدایت است و این جاست که ما معلم و مرشد لازم داریم و نمی توانیم همین طوری جلو برویم.

منابع دیگر، کتاب آسمانی و کتاب های تفاسیر کتب آسمانی، کتاب هایی که در امتداد قرآن هستند مثل نهج البلاغه، نهج الفصاحه، صحیفه سجادیه، کتاب های دعا و مناجات؛ دعاهای ما منبع بزرگ ارزش ها هستند؛ منابع سنتی ما مثل اصول کافی، در این کتاب 52 حق را نوشته است که بر گردن انسان است و باید آن ها را ادا کند. منابع دیگر مثل ادبیات یک مملکت، ادبیات ما بسیار عمیق است مثل شاهنامه فردوسی که تماماً ارزش های زندگی است؛ مثنوی، هفت اورنگ و همه ی منابع نظم و نثر ما که اگر بخواهیم نام ببریم دو جلسه هم برای آن کم است. منبع دیگر، روش و سیره ی زندگی بزرگان است. روش زندگی بزرگان چه ملی و چه مذهبی و هنری و فرهنگی فرق نمی کند همه ی زمینه ها. و منبع دیگر، آداب و رسوم قدیمی ما است. بله خیلی از آن ها دیگر امروزه به کار نمی آیند یا زبانشان خوب نیست و باید ترجمه شوند و یا باید غبار روبی شوند و یا بعضی هایش را باید ریخت دور چون تاریخ مصرفش گذشته ولی تاریخ مصرف همه که نگذشته؛ ما رسم و رسومات بسیار خوبی داریم. مثلاً ما در سی دی های نوزاد توصیه می کنیم که تا چهل روز نوزاد را دست کسی ندهید چون نوزاد ناامن می شود و بعد از آن آزادید؛ در قدیم هم می گفتند که تا چهل روز نوزاد را دست کسی ندهید چون بختک رویش می افتد! بله ما با علم امروز دیگر به بختک اعتقاد نداریم ولی ثابت شده که نوزاد ناامن می شود.

چند تا از ارزش ها را در این جا با هم بررسی می کنیم.  سازمان ملل دوازده ارزش را معرفی کرده که دو یا سه نوبت آن ها را من تدریس کردم. همه ی این دوازده تا هم درست و عالی است و همه را هم قبول داریم و اصلاً موافق این نظریه نیستم که هنر نزد ایرانیان است و بس، یا خودمون بهتر بلدیم؛ نه این طور نیست و ما به همه نیاز داریم و به خصوص در زمینه ی ارزش ها می توانیم با دنیا تبادل داشته باشیم.

یکی از ارزش هایی که سازمان ملل معرفی کرده و برای زندگی امروز ما بی نهایت بی نهایت ضروری است، «سادگی» است. سادگی ذهن، تبدیل ذهن منفعل به ذهن فعال؛ حجم ذهن را کم کنیم و آن را فعال کنیم. و سادگی در زندگی. تعادل مادیت و معنویت در این جا پررنگ می شود. تأکید می کنم که من راجع به ذهن صحبت می کنم و منظور من این نیست که از فردا زندگیتان را حراج کنید و روی زیلو زندگی کنید! منظور من فقر و نداری نیست بلکه منظور اصلاح ذهنیت است. اگر ذهنیت ما درست شود، رفتار ما هم درست می شود. مهم این نیست که ما ثروت داریم یا نداریم، مهم این است که چه ذهنیتی از ثروت داریم. اگر ذهن مادی باشد، مخروط برگشته روبه پایین خواهد بود که نیاز به سادگی دارد. می توانیم زندگی مان را ساده تر کنیم یا نه؟

در کنار سادگی، ارزش بعدی امانت داری است؛ که در ارزش های سازمان ملل نیست و یک ارزش بسیار مهم است. باور امانت یعنی این که هرچی که به من داده شده، هر مادیتی که به هر شکل به من عطا شده، امانت است. زمان بی نهایت است، وقت محدود است، وقت، امانت است این ثانیه ها و ساعت ها امانت است، ما با این ها چی کار می کنیم؟ تمام اجزا و جوارح بدن ما امانت است، فکر ما، شبکه عصبی مغز امانت است؛ در چه راهی مصرفشان می کنیم؟ یک لحظه فکر کنیم!!!.

ما مالک نیستیم که هرکاری دلمان بخواهد انجام دهیم، ما امانت دار هستیم. امانت داری یک باور است. اگر من، شخص خودم امانت دار خوبی بودم نباید اضافه وزن داشته باشم و مسائل دیگر. هر چیزی که در اختیار ما هست، امانت است. با امانت ها داریم چه کار می کنیم؟

در کنار این دو ارزش که این هم جزو ارزش های سازمان ملل نیست، «سپاسگزاری » است. به جای آوردن شکر. بچه های ما امروز بسیار ناسپاس بزرگ می شوند چون خود ما ناسپاس هستیم. به طور کل وقتی حالمان بد است یعنی ناسپاس هستیم. شکر فقط ادای یک کلمه نیست که فقط بگیم الهی شکر، بلکه شکر، لذت بردن از داشته ها است، لذت بردن از امانت ها است، حظ و کیف و شادی کردن با امانت ها است. این همه امانت و نعمت و داشته هست. وقتی سپاسگزار نیستیم، یعنی نمی بینیم.

ارزش بعدی، «احترام» است که جزو ارزش های سازمان ملل هم است. اما معنای احترام در فرهنگ ما خیلی وسیع تر است. در فرهنگ ما درکنار احترام، حرمت داریم. چرا ما انسان ها احترام و حرمت داریم؟ چون همه از یک منشأ الهی هستیم. به دلیل وابستگی به این منشأ هست که ما احترام داریم. در کل هرچیزی که ازاین منشأ باشد، احترام دارد.

چون هر چیزی که از این منشأ است، پاک و منزه و مقدس است. پس ارزش بعدی یعنی «پاکی و تقدس» در کنار احترام مطرح می شود. یک چیزهایی مقدس است و تا مفهوم مقدس برای ما جا نیفتد مسائلمان حل نمی شود. انسان مقدس است اما نه به دلیل کاری که می کند و مقامی که دارد، مقدس است به دلیل این که مخلوق خدا است. خدا حرمت دارد، بنده های خدا هم چون مخلوق او هستند حرمت دارند و هرچیزی که مخلوق خدا است حرمت دارد و مقدس است. این یک اصل و باور است. وقتی که به مقدس و تقدس و قدسی بودن برسیم، دیگر شاخه ی درختان را نمی شکنیم چون مقدس است. محیط زیست را تخریب نمی کنیم چون مقدس است. دل کسی را نمی شکنیم چون مقدس است. به کسی توهین نمی کنیم چون مقدس است و حرمت و حریم دارد.

و در کنار احترام و پاکی، ارزش بعدی «حجاب» می آید. حجاب را محدود نکنیم در پوشش خانم ها و آقایون. این جزئی از حجاب است. آن حجابی که به عنوان ارزش و در نظام آفرینش است یعنی «پوشاندن، مستوری» و این مفهوم، خیلی بزرگ تر از این است که من بخواهم در حجاب رایج و لباس خلاصه اش کنم. حجاب یعنی چه چیزی را کجا باید بپوشانیم و کجا باید چه چیزهایی را نپوشانیم. حجاب یک پرده در دست تو است که انتخاب می کنی این پرده را روی چه چیزی بکشی و از روی چه چیزی برداری.

یک بار از من پرسیدند که نظرت راجع به حجاب و پوشش جامعه چیه؟ گفتم ما اصلاً جامعه ی بدحجابی نیستیم بلکه ما جامعه ای به شدت بی حجاب هستیم. به ویترین مغازه ها نگاه کنید، به ماشین های توی خیابان ها و به زندگی ها و رستوران ها نگاه کنید این ها همه مصداق کامل بی حجابی هستند. ما باید بدانیم که کجا بپوشانیم و کجا نپوشانیم.

کجا باید عیب دیگران را پرده بکشیم، مستور کنیم و کجا باید حُسن دیگران را پرده برداری کنیم. بحث حجاب در کنار پاکی و احترام، معنا پیدا می کند.

مشکلی که امروزه ما با دختران داریم، متأسفانه مسائلی از یک دختر 17 ساله شنیدم که خیلی لرزیدم، دختر معصوم و بی گناه ولی در سراشیبی سقوط، چون نه مفهوم حرمت به او یاد داده شده و نه پاکی و نه مفهوم پوشیدگی و مستوری، هیچ کدام به این دختر گفته نشده بود. بچه های ما نمی دانند که چه چیزی پاک است. بچه های ما نمی دانند که کدام نقطه از بدنشان مقدس است و این امانتی است که به او سپرده شده تا بعدها مخلوق خداوند را در آن پرورش بدهد.

اگر سه ارزش احترام و پاکی و حجاب در جامعه جا بیفتد، بسیاری از مشکلات حاضر جامعه ی ما حل خواهد شد. باید بدانیم که از چه چیزهایی داریم مراقبت می کنیم. از این دختر می پرسم که چرا این کار را انجام می دهی با بی تفاوتی جواب می دهد که نمی دانم، برای این که بخندیم یا خوش باشیم. نمی داند چون مفاهیم و ارزش ها در جامعه ی ما بهم ریخته است و در جایگاه خودش قرار نگرفته است. ما فکر می کنیم که پاکی دستور حکومت و غیر حکومت است یا نصیحت پدرومادر است و یا زورگویی است. خیر این ها ارزش ها هستند.

ارزش بعد، «مسئولیت» است. یعنی باید در مقابل این ارزش های گفته شده پاسخ گو باشیم. مسئولیت به عنوان مجازات نیست. بازنگری را که در اصل نام بردم، در حوزه ی مسئولیت است. آگاهی از ارزش ها در حوزه ی مسئولیت است. در کل، اصل و اصول و ارزش با هم رابطه ی تنیده دارند. من مجبورم به شکل جزء به جزء توضیح دهم ولی شما با نگاه کلی نگر به آن ها نگاه کنید و یکپارچه ببینید. رویکرد نیز باید بتواند به همه ی این موارد جواب دهد.

بازنگری می کنیم، اگر راه درست نیست، قدرت بازگشت به ما داده شده، «توبه» نه یک بار و دوبار، صدبار اگر توبه شکستی، بازآی. بارها از من شنیده اید که به بچه ها اجازه ی اشتباه بدهید تا این قدرت را به دست آورد که اشتباه کند و بازنگری کند و برگردد و دوباره و دوباره، تا رشد کند.

ارزش بعد، «همکاری» است. همدلی، تعاون، مسئولیت در برابر رشد دیگران. این چند ارزش را من نام بردم؛ بقیه ی ارزش ها را خودتان دنبالش بروید و درآورید. اما بدانید که بدون ارزش ها، اهمیت ها و ابزار و مهارت ها ممکن است که خطا کنند. نکته ی مهم بعدی این است که اهمیت ها و مهارت ها و ابزارها را بشناسیم و در رابطه ی با چگونگی، الگوی عمل بسازیم. عامل بودن در هوش متعادل بسیار مهم است. هوش متعادل برای یادگرفتن و حفظ کردن نیست، برای عمل کردن است. مهارت ها را باید با ارزش ها هماهنگ کنیم و ارزش ها را از دل اصل بیرون آوریم. ارزش ها و ضد ارزش ها را بشناسیم.

حال می رویم سراغ حوزه ی اهمیت. مدرک تحصیلی اهمیت است یا خیر؟ تخصص اهمیت است و ابزار است. یک متخصص وقتی نگاه رو به بالا داشته باشد چه اتفاقی می افتد؟ تخصص خود را در قالب ارزش ها می بیند و ارزش ها او را هدایت می کنند. چه قدر دیدیم کسانی را که پول نداشتند و مردند چون پزشک پول می خواست و چه قدر پزشکانی را می شناسیم که اصلاً پول برایشان مهم نیست. یک متخصص زمانی که نگاه روبه بالا و روبه خدا دارد و وقتی در عرصه ی تخصصش قرار می گیرد، مادیات را فراموش می کند چون اصل برای او مهم است. در ارزش ها اقتصاد و مسائل آن هم مطرح است اما وقتی یک پزشک مشغول جراحی است یا یک مهندس مشغول طراحی است یا یک معلم مشغول تدریس است و یک هنرمند مشغول خلق اثرش است، اگر نگاهش رو به اصل باشد دیگر به بقیه ی مسائل نگاه نمی کند و مهارت و ابزار و غیره برای او معنای دیگری پیدا می کند. اما وقتی مسیر نگاه عوض شود و به جای خدا چیز دیگری قرار دهیم .... مثلاً به جای خدا، انسان قرار گیرد، امروزه خیلی می شنویم که انسانیت مهم است و انسان باید باشیم و روش های انسانی و .... حال ببینیم این انسانیتی که راجع به آن صحبت می کنیم اگر جای خدا قرار بگیرد چه اتفاقی می افتد؟ اتفاقی که ملموس است و می بینیم؛ مثلاً گفته میشه که تو خدا را برای چی می خواهی؟ برای انسانیت دیگر پس انسان باش. ما می خواهیم بگیم که خیر انسان بودن کافی نیست بلکه انسان الهی باش. منطقه ی اصل و اصول و ارزش ها، منطقه ی الهیات است. ما انسان الهی می خواهیم. هوش متعادل به کودک الهی فکر می کند؛ به انسان و خانواده ی الهی فکر می کند.

حال اگر انسان اصل باشد چه اتفاقی می افتد؟

اولین اتفاقی که می افتد این است که کدام انسان اصل است؟ انسان برتر. «من». انسان ها درجه بندی دارند. و اولین قدم برای تبعیض، تبعیض نژادی است که ریشه در انسان گرایی دارد برای این که انسان را بالا گذاشته است. وقتی انسان را بالا می گذاریم، خدا را از بین نمی بریم، خدا هست منتهی خدای ذهنی انسان ها است. در مخروط برگشته روبه پایین خدا ذهنی است و انسان در بالا قرار دارد. هر انسانی برای خودش خدا دارد، خدایش هم در ذهنش است، عبادتش را هم می کند و همه ی نیازهایش راهم با او درمیان می گذارد ولی خدای هرکسی مال خودش است. ما بی نهایت خدا خواهیم داشت چون این خدا ذهنی است و هرکسی هم ذهن خودش را دارد.

ولی در ذهن خدایی و الهی، ما یک خدا داریم، بی نهایت خداجو داریم که همه در مسیر حق هستند و مشکلی هم با هم ندارند. هر کسی از ظنّ خودش و برپایه ی توانایی های خودش جلو می رود. ما بچه ها را رشد می دهیم تا مرز خردمندی و بعد ادامه ی مسیر را خودشان بروند. در این مسیر همه از یک ریشه ایم و اختلافی با هم نداریم  و برتری نسبت به هم نداریم. یک کتاب از یک نویسنده ی فرانسوی می خواندم که چهل سال پیش فوت کرده و این نویسنده با وجود غربی بودن این مسئله را مطرح کرده است که اگر انسان در رأس است پس چرا ما اروپایی ها این قدر بر سر افریقایی ها و آسیایی ها می زنیم؟ جمعیت این دوقاره که بیشتر از ما است پس آن ها باید برما حکومت کنند، مگر نمی گوییم دموکراسی، جمعیت آسیا که خیلی بیشتر از ما است پس چرا آن ها مستعمره ی ما هستند؟ چون انسان برتر مطرح است. تمام تفکرات رقابت، مسابقه، شاگرد اولی، حذف و ... نتیجه ی این است که انسان را جای خدا می گذاریم. جهت نگاه به سمت انسان است و در این حالت ساختار اصل و اصول تغییر می کند و تخصص دیگر اهمیت نخواهد بود بلکه ارزش می شود و بی اثرها جایگزین ارزش ها خواهد شد و معنای اصول به کل عوض می شود مثلاً رشد به جای حرکت در مسیر حق می شود رسیدن به مراتب انسانی. الآن ما بچه هایمان را چه جوری در مسیر رشد هدایت می کنیم؟ فقط شاگرد اول باید بشی! بهترین باش! برترین باش! چون نقطه ی نگاه، انسان است. می خواهیم انسان برتر و والاتر، انسانی که از دیگران بالاتر باشد تحویل جامعه دهیم! و این اولین قدم کشمکش است.

ما انسان برتر و والاتر نداریم، بلکه انسان های با اهمیت های مختلف داریم. بله یک متخصص اهمیت بیشتری دارد و کارش مهم است. یک کارگر هم اهمیت کارش خیلی بالا است چون در این جا اهمیت کار مطرح است نه اهمیت وجود. وجود همه ی انسان ها محترم است چون همه از یک مبدأ آمدیم.

حال غیر از انسان یک عامل دیگر به جای خدا بگذاریم، یعنی «پول». نقطه ی نگاه و جهت نگاه ما پول باشد، در این حالت رشد چه معنایی پیدا می کند؟ پول دار شدن؛ شناخت چه معنایی پیدا می کند؟ پول سازی، در کارآفرینی ها چی یاد می دهند و می گویند؟ تو بخواه میلیاردی بخواه؛ هدایت چه معنایی پیدا می کند؟ تمام کسانی که روش پولدار شدن به ما یاد بدهند، چگونه ظرف سه ماه میلیاردر شویم!؛ تعادل چه معنایی پیدا می کند؟ انباشت، هرچی بیشتر داشته باشم، جایم محکم تره!؛ بازنگری چه معنایی پیدا می کند؟ مرتب چک کنم که چه قدر کم دارم دوباره برم دنبالش.

وقتی پوی جای خدا بنشیند، سادگی می شود اول رفاه بعد تجمل. امانت می شود مالکیت، مالِ خودمه! بله شرعاً هم حلال است، و انباشت خواهیم داشت. سپاسگزاری چه می شود؟ اصلاً وجود ندارد؛ چون من کم دارم هنوز ثروت هایی هست که دست من نرسیده. احترام می شود، هرکه پولش بیش، احترامش بیشتر. پاکی می شود، پول دارم! هرکاری می خواهی بکن با پول می شوییم، یک مسجد می سازم که بیا و ببین، همه ی گناهانم رو خط می کشم، دل ها رو رنجوندم! برای همشون یه ویلا می خرم و زندگی همشون رو تأمین می کنم. کجا حجاب باشد و کجا بی حجابی؟ جشن تولد دخترم رو در دوبی می گیرم و با هواپیمای چارتر فامیل رو می برم که ببینند من چه قدر بچه ام را دوست دارم! جشن تکلیف برای نوه ام می گیرم (این مثال ها نمونه های واقعی است که خودم دیده ام) در خانه، چهارصد نفر دعوت می کنیم و از فلان هتل غذا سفارش می دهیم که نوه ی من وارد سن بلوغ شده! و همه ی فامیل باید هدیه بیاورند!. چون نگاه مادی است و جهت آن روبه پایین است.

امروزه چی مضر است؟ آیا مواد مخدر مضر است؟ پول می سازد ماه، کجا مضر است! قاچاق تجارت بسیار خوبی است و برای بسیاری ارزش است و چی برایشان بی ارزش است؟ صداقت (یکی از ارزش ها که راجع به آن صحبت نکردیم)، پاکی، ساختار بهم خورده است، اصول پایین آمده و مفید و بی اثر و مضرومخرب بالا رفته اند و جامعه به هم می ریزد. و ریشه ی همه ی این اتفاقات، ذهن انسان است.

حال به جای پول، تحصیل بگذاریم؛ در کنکور چه کار می کنیم؟ همکاری می کنیم؟ برادر به برادر رحم نمی کند چون یا جای منِ یا جای تو! رابطه ی حذف حاکم است نه رابطه ی انسانی. حال ما دائم رنگ و لعاب انسانیت به آن می دهیم ولی رابطه ی حذف است کجای این رابطه انسانی است؟ رابطه وقتی انسانی است که الهی باشد، در جهت بالا باشد وقتی در جهت پایین است، هیچ چیز نیست. ممکنه که رنگ و لعاب انسانی به آن بدهیم ولی هرگز انسانی نیست.

یا به جای خدا مقام را بگذاریم، وقتی زندگی بزرگان را می خوانیم می بینیم که به هیچ وجه حاضر نبودند که مقام بپذیرند. من اوایل فکر می کردم که این بزرگان بی مسئولیت بودند و به مسئولیتشان عمل نکرده اند اما بعد متوجه شدم که نه این بزرگان مقام را به جای خدا نمی گذارند و این ساختار را حفظ می کنند چون وقتی به جای خدا مقام بگذاریم خیلی مسائل تغییر می کند؛ مثلاً سپاسگزاری می شود چاپلوسی و تملق و در کل ارزش ها بهم خواهند ریخت. همه ی ارزش ها در رابطه ی مستقیم با نقطه ی نگاه هستند. به کجا نگاه می کنیم؟

در مباحث اول این فرمول را نوشتم که چه درکی از خود داریم، برپایه ی این درک چه تصویری از خود داریم، برپایه ی تصویر چه انتظاری از خود داریم و بر پایه ی انتظار چه احساسی داریم، برپایه ی احساس چه رفتاری داریم. از درک تا احساس در ذهن اتفاق می افتد، رفتار در عینیت است. بخش ذهنیت از نوع نگاه ما ناشی می شود. چه درکی داریم؟ به کدام نقطه نگاه می کنیم؟ درک مقصر و مظلوم نقطه ی نگاه به سمت خدا ندارند، بلکه نگاه مادی دارند. هر نقطه نگاهی که داریم، همان درک را هم نسبت به خودمان داریم.

مسئولانه این مطالب را بررسی کنید، نه قصد سرزنش دارم و نه قصد مچ گیری و فقط در همین حد بدانید که رویکرد باید به شما نقطه ی نگاه بدهد و باید به کودک جهت نگاه بدهد و انعکاس نقطه ی نگاه را ما در رفتار می بینیم. رفتارهای اجتماعی ما چگونه است؟ بچه های ما چگونه رفتار می کنند؟ آرام هستند؟ سرحال اند؟ پرنشاط و سپاسگزارند؟ اگر نیستند، نقطه نگاهشان درست نیست. الآن که کودک هستند می توانیم این نقطه نگاه را تغییر دهیم. به شرطی که اول خودمان نقطه نگاهمان را بشناسیم. به شرطی که عامل شویم. این مطالب برای درس خواندن و حفظ کردن نیست بلکه برای عامل شدن است.

در این ساختار که اصل و اصول و ارزش ها ی آن کاملاً مشخص است و توضیح دادم، رویکرد هوش متعادل می گوید که به زندگی چگونه نگاه می کند؟ زندگی را چی می بیند؟ ما زندگی را رشد برپایه ی شناخت می بینیم. ما حرکت و همه چیز را در جهت خدا می بینیم. معتقدیم که بزرگترین مسئله ی ما در جامعه این است که درک و مفهومی از زندگی نداریم؛ زندگی را نمی توانیم تعریف کنیم. پوچ گرایی وحشتناک جوان های ما به خاطر همین مسئله است چون نمی دانند که زندگی چیه. در یکی از مباحث تلفیق نظریه ی اریکسون را با نظریات سنتی خودمان گفتم که ابتدا کودک به مادر نگاه می کند. و دو جلسه راجع به دیدن صحبت کردم که برای این مبحث شما را آماده کنم تا نقطه ی نگاه را بگویم. کودک در یک سال اول زندگی فقط مادر را می بیند، نقطه ی نگاه او مادر است، امنیت اش را از مادر می گیرد. بعد یک تا سه سالگی به خودش نگاه می کند و توانمندی های خودش را می یابد و خودبینی پیدا می کند. بعد سه تا پنج سالگی نقطه نگاه او خانواده می شود و به خانواده متکی می شود و امنیت را از خانواده می یابد. در مرحله ی بعد نقطه نگاه او جامعه می شود، هفت تا دوازده سالگی. از دوازده سالگی به بعد وارد نوجوانی می شود و دچار بحران هویت می شود و این سؤال برایش به وجود می آید که «من کی هستم؟ از کجا آمده ام؟ چرا آمدم؟» این سؤالات مرتب به ذهن نوجوان خطور میکند و ممکن است به این شفافی و واضحی نباشد و به شکل های مختلف بروز کند، اگر ساختار درست در ذهن کودک یا نوجوان شکل نگرفته باشد در این بحران بلوغ به بن بست برمی خورد. چون نمی داند که زندگی چیست.

با دختری در آستانه ی نوجوانی که با پدرومادرش در کشمکش بود صحبت می کردم ازاو پرسیدم که تو چی می خواهی به والدینت بگی؟ گفت می خوام بگم که من کی هستم؟ این فامیلی که روی من گذاشته اند از کجا آمده؟ خاندان ما چه گذشته ای داشتند؟ این بچه فقط دوازده سالش بود! اگر ساختار درست در ذهن کودک شکل نگیرد بعدها نمی دانند که باید به کجا نگاه کنند و چه کار کنند.

در اهواز در یک کلاس عمومی که داشتم راجع به کودک و نوجوان، دیدم سه تا نوجوان پسر دو شب پشت سرهم، پدر و مادرهایشان را مجبور می کنند که در کلاس شرکت کنند بعد که ازشون پرسیدم چرا پدر و مادرتان را به زور می آورید گفتند: این ها را آوردیم یاد بگیرند آخه آقا ما رو بدجوری کتک می زنند بابام وقتی می زنه نمی دونید چه به سر من میاره! آوردمش این جا گوش کنه.

ما رشد را تغییر در مسیر اصل می بینیم. رشد را حرکت می بینیم اما نه حرکت به دور خودمان چون خیلی وقت ها ما دور خودمان می چرخیم و فکر می کنیم که داریم حرکت می کنیم.

نگاه رویکرد هوش متعادل به انسان چیست؟

زندگی یک حرکت است، زندگی یک سفر است، سفر بدون مسافر امکان ندارد. انسان مسافر سفر زندگی است. کودک تمرین مسافر بودن می کند. همه ی آن ساختار یعنی تمرین این سفر. بزرگسال و کودک هردو در حال حرکت هستند، بزرگسال سفر می کند و کودک تمرین سفر می کند هردو رشد می کنند و هر دو باید اجزای ساختار را تجربه کنند تا هردو به بلوغ برسند. تا مراحل ساختار را نگذرانیم به بلوغ کامل نمی رسیم، بلوغ عاطفی، بلوغ عقلی و ....

این رویکرد به خانواده چه نگاهی دارد؟

ما خانواده را یک مجموعه می بینیم. خانواده آب نمک نیست بلکه خود نمک است. شما وقتی نمک بخواهید چی می گویید؟ می گویید نمک را به من بده، نمی آیید بگید کلرور سدیم بده! کلر و سدیم، هویت خود را از دست دادند و یک هویت جدید ساخته اند به نام نمک، که ما آن را می شناسیم. یا نمی گوییم یک لیوان H2O بده! اکسیژن و هیدروژن هویت خودشان را از دست داده اند شده اند آب. خانواده یک ترکیب است یک مخلوط شدن نیست. پدر و مادر و فرزند با هم یک مجموعه می سازند، این مجموعه قابل تفکیک نیست، خانواده، خانواده است، نمک، نمک است نه کلرور است و نه سدیم و نه کلرور سدیم.

در رویکرد هوش متعادل، ما خانواده را یکپارچه می بینیم. یک هویت می بینیم. خانواده را بستر رشد می بینیم. خانواده را مقدس و پاک می دانیم، خانواده را در رابطه ی با خدا می بینیم. بستر رشد کودک می بینیم. این ها باور هستند و وقتی به این باور برسیم که خانواده مقدس است به این راحتی ها نه تشکیلش می دهیم و نه متلاشی اش می کنیم. یکی از آسیب های دنیای مدرن، تجزیه ی خانواده است. آب را تبدیل به اکسیژن و هیدروژن کرده اند؛ خانواده را تجزیه کرده اند به زن و مرد. یک بار دیگر هم در بحث منزلت زن این مطلب را اشاره کردم که خانواده ترکیب زن و مرد نیست بلکه خانواده، خانواده است.

نکته ی بعد در این رویکرد، نگاه به طبیعت است. طبیعت تنها منبع مادیتی است که در اختیار ما است. طبیعت مقدس است و باارزش باید از آن استفاده کنیم. طبیعت الگوی ما است. الگوی رشد و رفتار ما است. ما از طبیعت باید درس بگیریم. طبیعت درس های بسیاری برای ما دارد.



مطالب مرتبط

ارتباط با ما
عضویت در خبرنامه
logo-samandehi

نقل مطالب این سایت فقط با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت و برای مقاصد غیر تجاری بلامانع است

نوردیده nooredideh.com

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.

حتما بخوانید!!

خانواده آسمانی 3
ادامه مطلب