تأثير شخصيت خانواده در كرامت نفس كودك

تأثير شخصيت خانواده در كرامت نفس كودك

تشكيل شخصيت مستقل كودك، از دو سالگى آغاز مى شود. از همين سن است كه كودك مى خواهد وجود خود را به صورت مثبت يا منفى به اطرافيان بفهماند (مثبت به صورت نشان دادن كارهاى خوب و در نتيجه مورد تشويق واقع شدن و منفى با لجبازى و لوس كردن در مقابل والدين).

 

تعريف شخصيت الهی

همان طور كه در شخصيت الهى جامعه گفته شد، به روح الهى حاكم بر وجود شخص و رنگ بارز و روشن مذهب، رفتار، تمايلات و حركت هاى شخص، «شخصيت الهى» او مى گوييم; همچنان كه در ساير شخصيت هاى علمى، فلسفى، هنرى و رياضى افراد نيز ملاك شدّت و ضعف آن روحيه در وجود اوست، مثلا كسى كه دنيا را از دريچه ى ماديات مى نگرد و جهت دهى زندگى او، دوستى ها، دشمنى ها، انتخاب شغل، هدف زندگى، همه و همه را ماديات تشكيل مى دهد، داراى شخصيتى مادى است، هرچند ممكن است به دين يا هنر هم علاقه داشته باشد، بنابراين شخصيت الهى خانواده، يا كودك، روح مذهبى حاكم بر خانواده و كودك است. همچنين اين كه در تضاّد با ساير فرهنگ ها و كشش ها رنگ الهى غالب است.

(صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً)[1]

اين است نگارگرى الهى; و كيست خوش نگارتر از خدا؟

همان طور كه در فصل هاى قبل گفته شد، در درجه ى اوّل شخصيت و استقلال خانواده و در درجه ى دوم جامعه، در شكل گيرى شخصيت كودك بسيار مؤثر است; زيرا طبيعت انسان به گونه اى است كه عقل او امور عقلانى و استدلالى را به سرعت مى پذيرد و در برابر آن خاضع مى شود، ولى باور كردن آن امور توسط نفس و راسخ شدن در روح و به عبارت ديگر نفسانى شدن براى انسان، نياز به استمرار و مداومت دارد.

به عبارت ديگر ـ چنان كه بعضى تشبيه كرده اند ـ مَثَل نفس در قبول حالت جديد، مَثَل جسمى است كه مى خواهد سرعت جديدى را بپذيرد، چنان كه جسم اينرسى و ماندگارى از خود نشان مى دهد و متناسب با بزرگى جسم و تفاوت سرعت جديد با سرعت قبل، مقدار اينرسى و مقاومت در برابر حالت جديد كم و زياد مى شود، نفس نيز به تناسب آمادگى، سنّ و تفاوت حالت جديد يا حالات قبلى كه داشته، در مقابل شرايط روحى اطراف مقاومت نشان مى دهد، ولى كم كم از محيط رنگ مى گيرد! هم چنان كه جسم از محيط تأثير مى پذيرد، به خصوص روح هاى آماده اى مثل روح كودك كه به راحتى از شرايط روانى و تربيتى اطراف خويش، خوبى ها يا بدى ها را ياد مى گيرند.

بى جهت نيست كه امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ شرط استقرار ملكه اى براى نفس را ماندن شخص در آن درجه به مدت چهل روز دانسته اند.

«مَنْ أَخْلَصَ الْعِبادَةَ للهِِ أَرْبَعِينَ صَباحاً ظَهَرَتْ يَنابِيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ
عَلى لِسانِهِ.»[2]

كسى كه چهل صبح خود را براى خدا خالص كند، سرچشمه هاى حكمت از قلبش بر زبانش ظاهر مى شود.

خداوند در قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

ـ (وَوَ عَدْنَا مُوسَى ثَلَـثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَـهَا بِعَشْر)[3]

و با موسى، سى شب وعده گذاشتيم و آن را با دَه شب ديگر تمام كرديم.

ـ (إِنَّ الَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَـمُواْ)[4]

در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست; سپس ايستادگى كردند.

در جهت منفى نيز مداومت انسان بر يك صفت بد، كم كم به صورت عادت بد و ملكه ى رذيله اى ظاهر مى شود. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

ـ (ثُمَّ كَانَ عَـقِبَةَ الَّذِينَ أَسَــُواْ السُّوأَى أَن كَذَّبُواْ بِـَايَـتِ اللَّهِ وَ كَانُواْ بِهَا يَسْتَهْزِءُونَ)[5]

آن گاه فرجام كسانى كه بدى كردند ]بسى[ بدتر بود، ]چرا[ كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن ها را به ريشخند مى گرفتند.

ـ (وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لاَِّنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ)[6]

و البته نبايد كسانى كه كافر شده اند تصور كنند اين كه به ايشان مهلت مى دهيم براى آنان نيكوست; ما فقط به ايشان مهلت مى دهيم تا بر گناه ]خود[ بيفزايند، و ]آن گاه[ عذابى خفت آور خواهند داشت.

ـ (وَالَّذِينَ كَذَّبُواْ بِـَايَـتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ)[7]

و كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، به تدريج، از جايى كه نمى دانند گريبانشان را خواهيم گرفت.

چه بسا يكى از عمده هدف ها و آثار عبادات همين اثر باشد، به خصوص با اهتمامى كه شارع مقدّس به مداومت و استمرار در عبادات فرموده است.

امام باقر ـ عليه السّلام ـ در اين باره مى فرمايد:

«أَحَبُّ الاَْعْمالِ إِلَى اللهِ ـ عزّوجلّ ـ ما داوَمَ عَلَيْهِ الْعَبْدُ وَ إِنْ قَلَّ.»[8]

محبوب ترين اعمال نزد خداوند ـ عزّوجلّ ـ آن است كه عبد بر آن مداومت نمايد، و اگر چه كم باشد.

زيرا ـ چنان كه اشاره شد ـ استمرار و مداومت تماس روح با كلمات حق، باعث الهى شدن روح مى شود و الاّ اين امر از طريق استدلال و عقل به دست نمى آيد.

بى جهت نيست بيشتر كودكانى كه در خانواده هاى غير مذهبى و يا حتّى به اصطلاح مذهبىِ غرب زده ـ كه مى خواهند همه چيز را از دريچه ى علم و استدلال تجربه كنند، نجاست را مساوى با ميكروب و طهارت را مساوى با ضدعفونى كردن مى دانند، نماز را با ورزش يوگا مقايسه مى كنند و روزه را امساك درمانى و گندزدايى بدن از چربى ها و سموم غذايى مى بينند ـ زندگى مى كنند، به خلاء روحى در مقابل امور تعبّدى گرفتارند و هرگز نمى توانند مانند كودكانى كه در خانواده هاى اصيل مذهبى تربيت شده اند، مؤدب به ادب الهى باشند. به عبارت ديگر اگر چه بسيار خوب هم تربيت شده باشند، يك سؤال (چرا) در مقابل هر دستور دينى قرار مى دهند و تعبّد آنان به تعقّل شبيه تر است و پيش از آن كه خداپرست باشند علم پرست و يا عقل پرستند.

و از سوى ديگر كودكان مسلمان، به محض بالغ شدن، به راحتى عبادات مذهبى از قبيل نماز، روزه، خمس و... را انجام مى دهند، چون از كودكى در فضاى نماز و قرآن و روزه و انجام فرايض دينى بزرگ شدند اما كودكانى كه والدين آن ها انسى با شعائر دينى ندارند و نماز خود را در آخر وقت و با كسالت مى خوانند همين روحيه در فرزندان آنان نيز شكل مى گيرد.

عجيب آن كه اين امر حتى در خانوادهاى مذهبى شدّت وضعف دارد، مثلا كسى كه به انجام نماز شب، و نوافل و مستحبات سخت عادت دارد، به راحتى و با اشتياق از عهده ى همه ى تكاليف الهى ـ چه ساده چه سخت ـ برمى آيد، ولى ديگران در انجام واجبات ساده سستى مىورزند و لب به شكايت مى گشايند. خداوند متعال گروه اوّل را ستوده و درباره ى آنان مى فرمايد:

(وَ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ وَ إِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَـشِعِينَ)[9]

از شكيبايى و نماز يارى جوييد. و به راستى اين ]كار [گران است، مگر بر فروتنان.

وقتى روح حاكم بر خانواده، روح تعبّد و تشخّص الهى شد، كودكى كه در
اين محيط متولّد مى شود و اوّلين بار با تربت حضرت سيّدالشهدا ـ عليه السّلام ـ
يا آب فرات و يا خرما، تغذيه مى شود، اوّلين كلماتى كه به گوش او مى خورد،
اذان و اقامه است و سپس احوالپرسى والدين و اطرافيان از يكديگر با ياد و
حمد الهى است; اين كودك از ابتداى تولّد، سراسر ياد خدا را مى شنود، پدر كه
از راه مى رسد، سلام مى گويد و مادر نيز جواب او را مى دهد. همچنين
هنگام رفتن مى گويد خداحافظ و وقتى قولى مى دهد، مى گويد ان شاء الله;
هنگام خواب اين كودك، لالايى مادر زمزمه ى آرامِ شعرى توحيدى يا يكى
از سوره هاى قرآن است و هر روز در اوقات خاصّى، شاهد نماز خواندن
والدين است. هر روز صبح، با صداى قرآن صبحگاهى پدر ـ كه بلند مى خواند ـ بيدار مى شود. در ماه رمضان وضع منزل را به كلّى دگرگون مى يابد و در
ايّام عزادارى، شاهد مراسم سينه زنى، روضه خوانى و سياه پوشى مردم و مساجد است و يا بر عكس در ايّام جشن هاى مذهبى، پدر را خندان، در آستانه ى درِ منزل، همراه با جعبه ى شيرينى مى بيند و از او استقبال مى كند و در حالى كه فرزند را در آغوش مى گيرد، مى گويد: عيد شما مبارك و وقتى كودك مى پرسد: چه خبر است؟ پدر مى گويد: فردا ميلاد فلان شخصيت دينى و يا عيد غدير يا... است و يا گاه گاهى كه با پدر به مسجد مى رود، با نماز جماعت، جمعه، آشنا مى شود كه هر كدام سهم مهمى در رشد و شكوفايى و استقرار شخصيّت الهى كودك دارد.

بيشتر فرزندانى كه در محيط هاى مذهبى و دينى پرورش مى يابند، بخش عمده ى شخصيّت مذهبى آن ها در محيط سالم خانواده شكل مى گيرد; اين گونه كودكان، سال ها قبل از بلوغ، به آداب اسلامى، متعبد مى شوند، حتى برخى از آن ها در سنين زير پنج سال، بسيارى از سوره ها و اذكار نماز و حتّى افعال آن را مى خوانند و انجام مى دهند.

رمز تربيت فرزندانى متعبّد و پاك، در دامن خانواده هاى ساده و عامى ـ كه حتى يك كتاب تربيتى هم نخوانده اند ـ همين است.

همه ى اين ها، در سايه ى يك كلمه به دست مى آيد و آن، تعظيم شعاير الهى و حكومت روح تقوا بر جامعه و خانواده است. به طور طبيعى كودكانى كه در چنين محيط هايى پرورش مى يابند، شخصيّت الهى را كسب مى كنند.

امام على ـ عليه السّلام ـ در اين باره مى فرمايد:

ـ «حُسْنُ الاَْخْلاقِ بُرْهانُ كَرَمِ الاَْعْراقِ.»[10]

خوبى اخلاق، دليل كرامت ريشه ها است.

ـ «إِذا كَرُمَ أَصْلُ الرَّجُلِ كَرُم مَغيبُه و مَحضرُه.»[11]

هنگامى كه ريشه ى مردى با كرامت شد، حضور و غيابش نيز با كرامت است.

ـ «عَلَيْكُمْ فِى قَضاءِ حَوائِجِكُمْ بِكِرامِ الاَْنْفُسِ وَ الاُْصُولِ تَنْجَحُ لَكُمْ عِنْدَهُمْ مِنْ غَيْرِ مطال وَ لا مَنٍّ.»[12]

بر شماست كه نياز به تشكيل خانواده ى خود را از نفس هاى شريفِ صاحب ريشه هاى پاك بخواهيد كه آن ]حاجت[ نزد آن ها ادا مى شود و ]اظهار آن [نزد آن ها شايسته تر است.

ـ «عَلَيْكُمْ فِى طَلَبِ الْحَوائِجِ بِشِرافِ النُّفُوسِ ذَوى الاُْصُولِ الطيِّبَةِ فَإِنَّها عِنْدَهُم أَقْضى وَهِىَ لَديكُم أَزكى.»[13]

بر شما است كه قضاى حاجت هاى خود از نفس هاى شريفِ صاحب ريشه هاى پاك بخواهيد كه آن ]حاجت[ نزد آن ها ادا مى شود و ]اظهار آن [نزد آن ها شايسته تر است.

هم چنين امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود:

ـ «طُوبى لِمَنْ كَانَتْ أُمُّهُ عَفِيفَة.»[14]

خوشا به حال آن كه مادرش عفيف بود.

و اميرمؤمنان ـ عليه السّلام ـ در نامه ى تاريخى خود به مالك اشتر توصيه مى كنند كه با افراد خانواده دار و اصيل مرتبط باش و از آن ها در اداره ى كشور كمك بگير.

ـ «ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِى الْمُرُوءاتِ وَ الاَْحْسابِ وَ أَهْلِ الْبُيُوتاتِ الصّالِحَةِ وَ السَّوابِقِ الْحَسَنَةِ...»[15]

سپس با صاحبان احساب و خانواده هاى صالح و صاحبان سوابق پاك مرتبط باش...

ـ «تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَياءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتاتِ الصّالِحَةِ.»[16]

اهل تجربه و حيا را از ميان آن ها طلب كن، از ميان اهل خانه هاى صالح.

 

آرامش در محيط خانواده، اوّلين سنگ بناى تربيت دينى

اگر تربيت را به نقشى كه نقاش بر لوحى مى كشد ترسيم كنيم تا لوح ثابت و آرام نباشد، هرگز هنر نقاش فايده اى در به وجود آمدن يك اثر هنرى زيبا ندارد، و در فرهنگ دينى اضطراب و درهم ريختگى درونى زلزله ى روحى است كه نه تنها در اين فضا كمترين بنايى را نمى توان بنيان نهاد، بلكه بناهاى موجود نيز در هم مى ريزند و بعد از مدتى جز تلّى خاك و خرابى چيز ديگرى باقى نمى ماند.

در فرهنگ دينى اضطراب همان زلزله ى روحى است كه بنا بر شدّت و ضعف و يا عميق و سطحى بودن موج انفجار آن در لايه هاى روحى انسان ميزان تخريب آن متفاوت است، عصبانيت، بداخلاقى، پرخاشگرى، فحاشى، عجله هاى دائمى و حتى ميل به سرعت بى هدف و موضوعيت قرار گرفتن سرعت و عجله در هر كار و موارد ديگرى از اين قبيل، همگى مصاديقى از اضطراب اند.

اميرمؤمنان على ـ عليه السّلام ـ عصبانيت را به جنونى تشبيه مى كنند كه در يك لحظه در فضاى روان انسانِ مضطرب منفجر مى شود و او را ديوانهوار به كارهاى تخريبى و غير عاقلانه وامى دارد و عوارضى را كه هر يك فاجعه ى بزرگ ترى است به بار مى آورد، عكس العمل هايى مثل تحقير، تغيير، تهمت و بهتان، قهر و بداخلاقى با ديگران پيامد زلزله ى روحى است كه كدورت آن نه تنها در فضاى درونى انسانِ مضطرب، بلكه در محيط زندگى و اطرافيان او ظاهر مى شود و همان طور كه هرگز انتظار كمترين اثر تربيتى را در وجدان انسان مضطرب نبايد داشت در فضا و محيط خانواده اى كه والدين مضطرب و عصبانى سكان دار آن هستند نبايد انتظار تربيت فرزندانِ آرام و سليم النفس را داشت.

بحث پيرامون ريشه هاى اضطراب در مباحث روان شناختى فراوان طرح شده، امّا از ديدگاه معرفت النفسى و اين كه اضطراب از كدامين لايه ى مراتب انسانى برمى خيزد و درمان اساسى آن در فرهنگ قرآن و كلمات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ چيست! كمتر به آن پرداخته شده است. و لذا در اين گفتار به اختصار به مبانى انسان شناختى اضطراب اشاره مى كنيم و سپس به راه هايى كه در نصوص دينى به درمان و يا پيشگيرى آن توصيه مى كند اشاره مى نماييم.

انسان در فرهنگ دينى موجود تك بُعدى نيست، ابعاد وجودى انسان در مراتب طولى و عرضى به حدّى گسترده است كه استقصاى جامعيت آن به استقصاى ابعاد عالم كبير است، چنان كه مولى على ـ عليه السّلام ـ فرمود:

اتزعم انك جرم صغير *** و فيك انطوى العالم الاكبر[17]

آيا گمان مى كنى كه تو جثه ى صغيرى هستى در حالى كه عالم بزرگى در تو پيچيده (نهفته) است.

در اين نگاه حقيقت انسانى جوهرى است عِلوى كه با نفخه خاص ربوبى قدم به عرصه ى هستى گذاشت، و آن زمان كه ملائك به اميد مقام خليفة اللهى هلهله مى كردند ناگهان خطاب (إِنِّى جَاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَةً)[18] از ساحت ربوبى دررسيد و هنگامى كه با تعجب از پروردگار خود در راز و رمز اين همه مقام و مرتبه ى انسان سؤال كردند، كوتاه و محكم پاسخ شنيدند: (إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)[19] و به زودى در هماوردى با انسان دانستند كه خليفه الهى مى بايد با اذن او و به تعليم حضرتش واجد و محيط و مُهَيْمِن بر همه ى اسماى الهى باشد و هرگز ظرفيت وجودى ملائك در چنان مرتبتى نبود و به ناچار هنگامى كه ملزم به ارائه اسماء الهى شدند تنها عرضه داشتند. (لاَ عِلْمَ لَنَآ إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَآ)[20] و دليل آن را نيز محدوديت مرتبه ى وجودى خود معرفى كردند كه (وَ مَا مِنَّـآ إِلاَّ لَهُو مَقَامٌ مَّعْلُومٌ)[21] و در اين ميان بود كه خداوند شكوه و عظمت انسانى را با قدرت تحمل همگى اسماء در فراگيرى مستقيم اسماء الهى از پروردگار ارائه كرد و در نتيجه آدم معلم ملائك و متعلم بىواسطه درگاه احديت شد (وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَْسْمَآءَ كُلَّهَا) و درخشش اين همه شكوه و جلال بود كه به مجرد خلقت خاكى آدم و تشرف به نفخه ى الهى خداوند خلقت او را تبريك گفت و نداى (فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَــلِقِينَ) فرمود و ملائك نيز در عظمت مقام خلافت الهى به امر پروردگار در پيشگاه او سر تعظيم فرو آوردند و بر آستان احسن اسماء الهى و آيت عظماى حق به سجده افتادند.

ارائه مقام و منزلت انسان تنها به اين جا ختم نشد بلكه در هم آوردى با همه ى عرشيان و فرشيان هنگامى كه خطاب حمل امانت الهى بر همه موجودات شد و همگى وحشت زده پاى از ميدان به در بردند، اين تنها انسان بود كه عاشقانه قبول كرد و رِندانه دل به دريا زد و گُرده ى نحيف خود را به اميد مدد مولا ديوانه وار به زير امانت برد.

كه در چنين مصرعى تنها عاشقان ميدان دارند و عاقلان محتاطانه به عواقب خطر مى انديشند.

آسمان، بارِ امانت نتوانست كشيد *** قرعه ى فال به نامِ من ديوانه زدند[22]

خلاصه آن كه قوس دايره ى خليفة اللهى انسان از اعلى عليّين آغاز و تا به اسفل سافلين ادامه يافت و مجدداً از فرشِ علم ناسوت تا عرشِ ملكوت اوج گرفت. مراتب امكانى را در هم نورديد تا در هر مرتبه خلافت اللهى خود را اظهار نمايد.

(لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنسَـنَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيم * ثُمَّ رَدَدْنَـهُ أَسْفَلَ سَـفِلِينَ * إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّــلِحَـتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُون)[23]

]كه[ به راستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست ترين ]مراتب[ پستى بازگردانيديم; مگر كسانى را كه گرويده و كارهاى شايسته كرده اند، كه پاداشى بى منّت خواهند داشت.

آن چه در اين جا مهم است آن كه اصل و حقيقت انسانى، مرتبه ى عالى انسانى است و كرامت انسانى به نحو اتمّ در مرتبه ى خلافة اللّهى او ظهور مى كند و اين انسان كامل است كه در مقام محمود نظاره گر ساير مقامات است و بقيه در سير به سوى اين مقام اند تا چه مقدار توفيق يارشان باشد و فيض روح القدس امدادشان نمايد.

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد *** ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مى كرد[24]

نكته ى ديگر آن كه نفس انسانى در هر مرتبه از مراتب خود مستقر باشد با لوازم و متعلقات آن مرتبه انس مى گيرد، بنابراين اگر به فرض در مرتبه ى نفس مطمئنه مستقر شد انس با ملأ اعلى و موجودات عِلوى براى او ملكه مى شود و هرگز مايل نيست روح خود را آلوده به تحولات پست و بندهاى عالم دون كند.

(إِنَّ كِتَـبَ الاَْبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ * وَ مَآ أَدْرَلـكَ مَا عِلِّيُّونَ * كِتَـبٌ مَّرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ)[25]

نه چنين است، در حقيقت، كتاب نيكان در علّيّين است. و تو چه دانى كه علّيّون چيست؟ كتابى است نوشته شده. مقرّبان آن را مشاهده خواهند كرد.

در اين مقام است كه احاطه و قيوميّت حق را در سراسر عالم علماً و يا عيناً مشاهده مى كند و يقين دارد كه «لا مُؤَثِّر فِى الْوُجُودِ إِلاَّ الله» و لذا هرگز به غير حق توكل نمى كند و اصولا غير او را كاره اى در نظام كيانى نمى بيند و با گوش دل نداى (لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ)[26] را دائماً مى شنود و با همه وجود خود هم صدا با ذرات عالم پاسخ مى دهد (لِلَّهِ الْوَ حِدِ الْقَهَّارِ)[27].

آيا براى چنين فردى تأسف و حسرت و حزن و اندوه در آمد و شد روزگار معنا دارد؟ و آيا كسى كه در مرتبه اى از كرامت انسانى قرار دارد كه همه چيز را درون خود و در خدمت خود مى بيند و تنها با حق معامله مى كند و جز به انس با حق راضى نيست فقر و غنا و عزت و ذلت به غير حق معنا دارد، بله، حزن او در دورى از محبوب خود و شادى او در انس با محبوب است و اگر ديگران در مرگ بدن ها و عزيزان خود شيون مى كنند او در مرگ دل بيدار خود در نيمه هاى شب سخت مى گريد.

امير مؤمنان على ـ عليه السّلام ـ مى فرمايد:

«وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسادِهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيائِهِمْ.»[28]

آنان اهل دنيا را مى بينند كه مرگ بدن هايشان برايشان سخت و مبهم است، اما براى آنان بيشترين اهميت در مرگ قلب هاى زنده يشان مى باشد.

و اما اگر انسان در مراتب پست خود مستقر شد و انس با نفس اماره ى خود گرفت، نه تنها از توجّه به مراتب فوق خود غافل مى شود بلكه آن چنان با مهانت و ذلت نفس خو مى گيرد كه دنيا و مافيها را ارزش مى داند و دلى كه مى بايد حرم امن الهى و ظرف خاص پروردگار در زمين باشد جولانگاه تعلّق به مشتى خاك و سنگ و زر و زيور دنيا و تفاخر و تكاثر به آن مى گردد و قهراً چون دنيا و مافيها دائماً در حال كون و فساد، تغيير و تحول، آمد و شد و فراز و نشيب است، دل او نيز با بستگى و اتحاد با موجود متغير دائماً در حال تغيير و تحول و اضطراب است و از اين جا است كه ريشه ى همه ى دگرگونى ها و به هم ريختگى هاى روحى شكل مى گيرد.

اكنون با توجّه به تحليل فشرده اى كه گذشت ريشه ى اضطراب نامطلوب را بر اساس مبانى معرفت النفسى شناختيم و روشن شد كه هر مقدار نفس با مراتب پست و حيوانى خود بيشتر انس بگيرد و محبّت به دنيا و گرايش هاى حيوانى براى او ارزش شود قهراً گرفتار لوازم آن يعنى دلهره و اضطراب و احساس پوچى و بى هدفى در زندگى بيشتر و متقابلا هر مقدار به مراتب بالاى انسانيت يعنى مرتبه ى نفس مطمئنه نزديك تر شود حال اطمينان و آرامش روحى او بيشتر مى شود و كرامت و ارزش انسانى خود را بهتر مى شناسد و آثار توحيدى فطرت خود از قبيل رضا و تسليم و توكل و عشق به بارى متعال را بهتر درك و احساس مى كند.

اى نسخه ى اسرار الهى كه تويى *** وى آيينه جمال شاهى كه تويى

بيرون ز تو نيست هر چه در عالم هست *** از خود بطلب هر آن چه خواهى كه تويى

والدينى كه فضاى روحى آنان در اين مرتبه از كمال انسانى باشد طبعاً ارزش هاى زندگى آنان نيز بر محور ارزش هاى توحيدى شكل مى گيرد و امكان ندارد محيط چنين خانه اى به واسطه ى زرق و برق دنيا و كم يا زياد شدن مشتى پشم و كرك رنگى به نام پرده و فرش يا جا به جا شدن تعدادى تير و تخته به نام مبل و دكور از مغازه اى به منزلى تغيير كند و محيط آرام و با صفاى خانه تبديل به جنگ و عصبانيت و مشاجره شود.

بنابراين قدم اول و اصلى ترين گام در درمان اصلى اضطراب و به دنبال آن افسردگى هاى مزمن و يا درمان حزن و اندوهى كه شادى و نشاط زندگى را مى برد همگى با آزاد كردن روح انسانى از بند تعلقات و خواستگاه هاى حيوانى نفس و در يك كلام حبّ دنيا است، چنان كه امام سجاد ـ عليه السّلام ـ فرمود: «حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة.»[29]

اميرمؤمنان على ـ عليه السّلام ـ در كلام كوتاه و عميقى، زندگى انسان ها در دنيا را به كاروانى تشبيه مى كند كه چه بخواهند و يا نخواهند برده مى شوند و روزى پيمانه ى عمر آن ها پر مى شود، با اين تفاوت كه گروهى خود را به دنيا مى فروشند و با ده ها بند و تعلّق، چشم از دنيا فرو مى بندند و در قيامت دست حسرت بر فرصت هاى از دست رفته مى گزند و گروه ديگر خود را از دنيا آزاد مى كنند و خندان و شاد چون مرغ ملكوتى به جايگاه اصلى خود باز مى گردند.

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك *** چند روزى قفسى ساخته ام از بدنم

اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست *** به هواى سر كويش پر و بالى بزنم

امام على ـ عليه السّلام ـ فرمود:

«أَلدُّنْيا دارُ مَمَرّ لا دارُ مَقَرّ وَ النّاسُ فِيها رَجُلانِ رَجُلٌ باعَ فِيها نَفْسَهُ فَأَوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَها.»[30]

دنيا محل عبور است و نه استقرار و انسان ها در آن دو گروه اند، گروهى كه خود را به دنيا فروختند و هلاك كردند و گروه ديگر كه خود را از دنيا خريدند و آزاد كردند.

 

دستورات عملى قرآن در كنترل اضطراب

در فصل قبل روشن شد كه ريشه ى اصلى اضطراب در استقرار و انس نفس انسانى با مراتب حيوانى خود است و متقابلا هر مقدار نفس با مراتب عالى تر خود مأنوس تر باشد و به حقيقت انسانى و فطرت الهى خود نزديك تر شود در مقام نفس مطمئنه ثابت قدم تر خواهد شد. و اينك به راه هاى عملى كه در قرآن و كلمات اولياى الهى در درمان حزن و اندوه و نيز اضطراب و تشويش خاطر ارائه شده اشاره مى كنيم.

1. بالا بردن آگاهى هاى نظرى پيرامون مباحث انسان شناختى و رابطه ى فطرت انسانى با توحيد و لوازم آن مثل رضا و تسليم و توكل و در يك كلام شناخت ملاك و ميزان كرامت انسانى در نظام كيانى و علل و اسباب آن.

2. قرآن بهترين راه در آرامش روحى را انس با ذكر الهى معرفى مى كند (أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَـلـِنُّ الْقُلُوبُ)[31]; (آگاه باش كه با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد.) و با توجه به اين كه ذكر در لغت به معناى به ياد آوردن چيز فراموش شده است، بنابراين
در فرهنگ قرآن توجّه به توحيد و راز و نياز با معبود يكتا ذاتى انسان است
و بنابراين اصل اولى در خلقت انسان آرامش روان به واسطه ى توجّه به
خالق يكتا است و اضطراب و تلاطم روحى، بيمارى است كه عارض بر قلب مى شود و آن را از حال تعادل و حنيف بودن خارج مى كند و با عنايت به اين كه ذكر منحصر به جارى كردن نام و ياد چيزى بر زبان نيست، بلكه اصل ذكر توجّه قلبى است و يكى از آثار آن جارى شدن نام مذكور بر زبان است. بنابراين ذكرِ الهى توجّه به هر چيزى است كه قلب انسان را متوجّه معبود يكتا و پروردگار عالم مى نمايد.

در نصوص دينى، انس با قرآن، دعا، كلمات اولياى الهى، و دقّت در تاريخ امّت هاى گذشته به خصوص حشر و نشر با اهل دل و صاحب نفسان و مجالس روضه و ذكر مصائب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در صفاى روح و آرامش دل بسيار مؤثر است. رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ به جناب اباذر فرمود:

«يا أَباذَرّ! إِذا دَخَلَ النُّورُ الْقَلْبَ انْفَسَحَ الْقَلْبُ وَ اسْتَوْسَعَ.»[32]

اى اباذر! نور توحيد هنگامى كه در دلى بتابد آن دل شرح صدر مى يابد و وسيع و گسترده مى گردد.

و هنگامى كه اباذر از علائم اين واقعه سؤال كرد، رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ فرمود:

«أَلاِْنابَةُ إِلى دارِ الْخُلُودِ وَ التَّجافِى عَنْ دارِ الْغُرُورِ وَ الاِْسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ
قَبْلَ نُزُولِه.»[33]

علامت روشنى دل به نور توحيد، فاصله گرفتن قلب از تعلق به دنياىِ پر فريب و ميل به عالم ملكوت و انس با ملكوتيان و آماده شدن براى مرگ قبل از دست رفتن فرصت ها است.

اين روايت به خوبى نشان مى دهد كه هر مقدار انس انسان با ذكر الهى به معناى اعم (لفظاً و قلباً) بيشتر باشد و دل به نور توحيد منوّرتر گردد، علامت استقرار قلب در مراتب عالى انسانى و منازلى است كه در آن اضطراب و تشويش راهى ندارد.

3. با توجّه به روايت قبل، روشن شد كه اصل ذكر يا نور توحيد به حقيقت ايمان باز مى گردد و هر چند ايمان امر قلبى است، ولى از نظر رفتارى تجلى ايمان در جوارح انسانى حسن خلق است، چنان كه رسول اكرم ـ صلّى الله عليه وآلهوسلّم ـ فرمود:

«الاسلام حسنُ الخُلْق.»[34]

حقيقت اسلام يعنى حُسن خلق.

و يا از لوازم غير قابل اجتناب ايمان است، چنان كه از همان حضرت منقول است:

«لما خلق الله تعالى الايمان قال اللّهم قوِّنى، فقوّاه بالجود و حسنِ الخلقِ و لمّا خلق الله الكفر، قال: اللّهمَّ قوِّنى، فقوّاه بالبخلِ و سوءِ الخلق.»[35]

هنگامى كه خداوند ايمان را خلق كرد، گفت: خداوندا! به من نيرو ببخش. خداوند او را با جود و حُسن خلق مدد كرد و هنگامى كه كفر را خلق كرد او نيز عرضه داشت، خداوندا! مرا نيرو ببخش و خداوند او را با بخل و سوء خلق مدد كرد.

بنابراين هر يك از والدين در محيط منزل بايد بدانند هرگز ايمان به كثرت عبادت و نماز و روزه و ساير ظواهر دينى نيست و اصل رفتارى آن با حسن خلق و تعامل صحيح با ديگران آغاز مى شود و در مراحل بعد حلاوت آن در اعمال عبادى ظاهر مى گردد. و كسى كه اخلاق خوبى در رابطه با همسر و فرزندان خود نداشته باشد اميد هيچ ارتقاى روحى به سوى پروردگار و حلاوت و شيرينى در راز و نياز با خداوند نبايد داشته باشد.

به رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ گفته شد كه فلانى روزها را روزه مى گيرد و شب ها در عبادت به سر مى برد، اما اخلاق خوبى در روابط با ديگران ندارد و با زبان خود اطرافيانش را مى آزارد، حضرت فرمود:

«لا خَيْرَ فِيها هِىَ مِنْ أَهْلِ النّارِ.»[36]

در او خيرى نيست، و از اهل جهنم است.

و اين كه در نصوص دينى بداخلاقى را به سركه ى تيز و تندى تشبيه كرده اند كه عسل را نابود مى كند، چون اخلاق تند و تيز همه ى اعمال خير را از بين مى برد.[37]

و بالاخره اگر بداخلاقى در كلام رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ گناهى معرفى شده كه هرگز بخشوده نمى شود[38]; زيرا ملكه سوء خلق، مادر و ريشه ى ساير گناهان كبيره است. پدر يا مادرى كه در منزل با اطرافيان با روى ترش و زبانى تند و اخلاقى زشت برخورد مى كنند دائماً در معرض گناهان كبيره اى مثل تحقير ديگران و جدال و خشونت با مؤمن و در يك كلام ايذاء زبانى و رفتارى ديگران است كه خود ريشه ى همه ى گناهان و عذاب آتش است.

(وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَـتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُواْ فَقَدِ احْتَمَلُواْ بُهْتَـنًا وَ إِثْمًا مُّبِينًا)[39]

و كسانى كه مردان و زنان مؤمن را بى آن كه مرتكب ]عمل زشتى[ شده باشند آزار مى رسانند، قطعاً تهمت و گناهى آشكار به گردن گرفته اند.

وقتى از كودكان درباره ى بدترين و آزار دهنده ترين خاطرات دوران كودكى سؤال مى شود، از مشاجره هاى والدين خود ياد مى كنند به خصوص اگر در اين ميان آن طرفى محكوم و مظلوم واقع شود كه نزد كودك محبوب تر است. حتى اگر مشاجره ها در امور عادى سطحى و زودگذر باشد، ولى آن چه براى كودك مهم است درهم ريختن محيط آرام منزل و خدشه دار شدن حريم والدينى است كه هر دو محبوب اويند.

4. محيط خانواده جامعه كوچكى است كه اركان آن را والدين تشكيل مى دهند و اگر به تعبير قرآن اين دو مكمّل يكديگر و پوشاننده عيوب و كاستى هاى هم باشند، دو بالى مى گردند براى ارتقاى روح جمعى منزل و كرامت توحيدى خانواده و در اين بستر است كه كودكانى با شخصيت و روانى آراسته و آرام رشد مى كنند.

ارزش و كرامت روح جمعى خانواده بستگى به ارزشى دارد كه متوليان خانواده يعنى اعضاى آن براى يكديگر قائلند و در اين ميان زن و شوهر نقش محورى و تعيين كننده را دارند. و هر ميزان والدين براى يكديگر احترام و شخصيت بيشترى قائل باشند فرزندان با شخصيت ترى در دامن آنان تربيت مى شوند و كرامت روح جمعى خانواده از تركيب روح هاى كريم النفس شكل مى گيرد و اصالت خانوادگى شجره طيبه اى مى شود كه براى نسل هاى متمادى ميوه هاى طيب و با ارزشى را عرضه مى كند.

امام على ـ عليه السّلام ـ فرمود:

«حسن الاخلاق برهان كرم الاعراق.»[40]

حُسن خلق نشانه ى ريشه دارى خانوادگى شخص است.

و متقابلا اگر والدين حريم يكديگر را به بهانه هاى گوناگون حفظ نكنند و هر يك براى اثبات خود درصدد نفى ديگرى و شكستن حريم شخصيت طرف مقابل باشد، در مجموع كرامت روح جمعى خانواده خدشه دار مى شود و از كودكى كه در چنين فضاى متشنّج و پستى از نظر روحى رشد مى كند كمتر انتظار آرامش روحى و تربيت و كرامت نفس را مى توان داشت.

ريشه هاى اين مسأله مبنايى در تربيت دينى به حدّى عميق است كه بررسى همه جانبه آن نيازمند به كتابى مستقل است، اما محور همه ى آن ها به كرامت توحيدى انسان بازمى گردد.

در فرهنگ دينى، مؤمن به لحاظ انتسابى كه به توحيد دارد از كرامت و ارزش والايى برخوردار است. رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ درباره ى جايگاه والاى مؤمن نزد پروردگار فرمود:

«أَلْمُؤْمِنُ أَكْرَمُ عَلَى اللهِ مِنْ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِين.»[41]

مؤمن نزد پروردگار از ملايكه مقربش نيز برتر است.

و اگر بيت الله الحرام در نزد عام و خاص محترم است تا به آن جا كه حتى حيوانات وحشى هم در حرم الهى از امنيت برخوردارند و رسول اكرم ـ صلّى الله عليه وآلهوسلّم ـ با اشاره به كعبه فرمود:

«مَرْحَباً بِالْبَيْتِ ما أَعْظَمَكَ وَ أَعْظَمَ حُرْمَتَكَ عَلَى اللهِ.»[42]

آفرين بر بيت الهى كه چقدر بزرگى و حرمت تو نيز بر پروردگار عظيم است.

اما در عين حال بلافاصله فرمود:

«وَ اللهِ لَلْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنْكَ.»[43]

به خدا قسم! حرمت مؤمن از تو بيشتر است.

اين ارزش و احترام در حديث قدسى تا به آن جا بالا مى رود كه خداوند درباره ى جايگاه مؤمن در نظام آفرينش مى فرمايد:

«ما خَلَقْتُ خَلْقاً أَحَبَّ إِلَىَّ مِنْ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنِ.»[44]

هيچ مخلوقى را محبوب تر از بنده ى مؤمنم نزد خود خلق نكردم.

و در قرآن نيز خداوند كمك به مؤمن را كمك به خود و متقابلا جهاد مؤمن با كفار را قتال خداوند با كفار مى نامد[45] و خلاصه ارزش مؤمن به واسطه ى ايمان و انتسابى كه به خداوند دارد منسوب به پروردگار است.

پيامبر اسلام ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ در حديث قدسى فرمود:

«مَنْ أَهانَ لِى وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحارَبَتِى.»[46]

كسى كه ولىّ از اولياى الهى را تحقير كند، با من اعلان جنگ نموده است.

با اين مقدمه روشن شد كه حفظ حريم مؤمن مثل حفظ حريم الهى واجب است و هر نوع عملى كه به نوعى آبروى مؤمن را خدشه دار كند گناه كبيره محسوب مى شود.

رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ براى بيان عظمت اين گناه فرمودند اگر كسى يك درهم ربا بخورد، گناهش از هفتاد بار زناى با محارم مثل مادر و خواهر آن هم در خانه خدا بيشتر است.[47]

و سپس فرمودند:

«وَ أَرْبَى الرِّبا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ.»[48]

و بدانيد كه بالاترين رباخوارى بردن آبروى مسلمان است.

و اگر در ميان نصوص دينى هيچ كلامى در شدت زشتى حريم شكنى مؤمن جز اين كلام رسول خدا ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ نبود كافى است كه انسان با وحشت و ترس خود را از عذاب آبروريزى ديگران و شكستن حريم آن ها حفظ كند.

و عجب آن است كه اغلب حريم شكنى ها نيز از كنترل نكردن زبان و هرزه گردى اين عضو كوچك آغاز مى شود.

گناهان كبيره و حريم شكنى هايى از قبيل غيبت، تهمت، بهتان، عيب جويى، شايعه پراكنى، استهزاء و مسخره، سخن چينى، اشاعه فحشاء، فحش و ناسزا و سبّ و لعن ديگران همگى گناهانى است كه از عضو كوچكى چون زبان سرخ جارى مى شود.

و عجيب تر آن كه سرآغاز اغلب حريم شكنى ها از ظهور بداخلاقى و زشت و سبك سخن گفتن با ديگران آغاز مى شود.

دختر و پسرى كه با يكديگر پيمان ازدواج مى بندند، دو مؤمنى هستند كه علاوه بر حقوق ايمانى، حقوق زوجين نيز بر آن ها اضافه مى شود. و لذا اگر شكستن حريم شخصيت مؤمن گناه بزرگى است، شكستن حريم همسر يا فرزند، گناهى بزرگ تر است.

و چه بسيار زشت است كه در فضاى خانه اى كلمات زشت ردّ و بدل شود و كرامت حريم منزل با فحش و ناسزاى به ديگرى از هر طرف كه باشد خدشه دار شود.

رسول گرامى اسلام ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ درباره ى انسان هرزه زبانى كه كنترل كلماتى را كه از دهانش خارج مى شود ندارد، مى فرمايد:

«إِنَّ اللهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلى كُلِّ فَحّاش بَذِىء قَلِيلِ الْحَياءِ لا يُبالِى ما قالَ وَ لا ما قِيلَ لَه.»[49]

خداوند بهشت را بر هر ناسزاگوى هرزه زبان كه بى حيا بوده و برايش مهم نيست چه مى گويد و چه به او گفته مى شود، حرام كرده است.

نكته مهم در روايت آن كه رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ براى انسان هرزه زبان دو صفت بارز را ذكر مى كند، اول: بى شخصيتى و پستى نفس، و دوم: بى حيايى، و هر يك از اين ها به تنهايى براى نابودى بنيان كرامت انسانى خانواده اى كافى است. زيرا در فرهنگ دينى بى حيايى مساوى بى دينى است. چنان كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود:

«لا إِيمانَ لِمَنْ لا حَياءَ لَهُ.»[50]

كسى كه حيا ندارد، ايمان ندارد.

و انسانِ بى دين، كرامتى در نزد پروردگار ندارد و «بِذَىّ» به معناى بد دهان، و هرزه زبان كسى است كه زشتى ها از قلب او بر زبانش جارى مى شود و كسى كه زبانى آلوده دارد، قلبى آلوده دارد و هرگز قلب ناسالم موطن ايمان كامل نخواهد بود و آيا از چنين والدينى انتظار مربى گرى و الگوى كرامت و بزرگى براى فرزندان را مى توان داشت.

رسول اكرم ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ فرمود:

«لا يَسْتَقِيمُ إِيمانُ عَبْد حتّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتّى يَسْتَقِيمَ لِسانُهُ.»[51]

ايمان بنده استوار نمى شود، مگر آن گاه كه قلبش استوار شود و قلب او نيز مستقيم نمى گردد، مگر آن گاه كه زبانش مستقيم باشد.

كسى كه زبانى هرزه دارد طبعاً انتظار برخورد محترمانه را نيز نبايد داشته باشد، و چنين انسانى از جهت شخصيتى آن چنان خوار و بى ارزش است كه براى او مهم نيست به ديگران چه مى گويد و متقابلا چه بازخورد زشت و سبكى را دريافت مى كند.

اما در محيط منزل معمولا همسر يا فرزندان حريم پدر يا مادرِ فحاش و هرزه زبان را حفظ مى كنند، ولى همه ى سخن در اين است كه در هر صورت فحش و بداخلاقى در محيط منزل اولا آشوبى است كه مقدمه ى همه ى حريم شكنى ها و گناهان فراوان ديگر از قبيل تحقير و بهتان و تهمت و عيب جويى است و ثانياً كلمات زشت شهاب آتشينى است كه به سرعت از هر طرف و هر كسى كه باشد بر خيمه شخصيت و كرامت خانواده فرو مى نشيند و حريم صفاى منزل را كه سايبان تربيتى و كرامت انسانى كودكان معصوم بود به آتش مى كشد و بازنده اصلى چنين طوفان هايى معمولا فرزندان بى پناهى هستند كه طعمه گرگان در كمين نشسته جامعه مى شوند و گناه اين همه تباهى و فساد بر عهده والدينى است كه با حريم شكنى و آشوبگرى محيط منزل را مستعدّ فساد و تباهى و بالاخره ويرانى ساختند.

پدر گستاخ و مغرورى كه اعضاى خانواده و فرزندان از وحشت زبان و اخلاق زشتش به او احترام مى گذارند بداند كه بدون ترديد شريك شيطان و اهل جهنم است.

امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود:

ـ «مَنْ خافَ النّاسُ لِسانَهُ فَهُوَ فِى النّارِ.»[52]

كسى كه مردم از زبانش وحشت دارند، از آتش جهنم است.

ـ «إِنَّ مِنْ عَلاماتِ شِرْكِ الشَّيْطانِ الَّذِى لا يُشَكُّ فِيهِ أَنْ يَكُونَ فَحّاشاً لا يُبالِى ما قالَ وَ لا ما قِيلَ فِيهِ.»[53]

از علايم مشاركت شيطان كه ترديدى در آن نيست، آن است كه شخص هرزه زبان باشد و براى او مهم نباشد كه به ديگران چه مى گويد و چه به او گفته مى شود.

و نيز مادر هرزه زبان و بى ادبى كه هر آن چه بخواهد از سر مهانت و پستى نفس درباره ى ديگران از غيبت و تهمت و بهتان و عيب جويى و فحش و ناسزا بر زبان جارى مى كند راه جهنم را طى مى كند.

امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود:

«أَلْبَذاءُ مِنَ الْجَفاءِ وَ الْجَفاءُ فِى النّارِ.»[54]

بدزبانى از بى ادبى است و بى ادبى در آتش است.

ترديدى نيست كه در هر زندگى مشتركى كاستى هايى است و دختر و پسرى كه با يكديگر پيمان ازدواج مى بندند خالى از نقص ها نيستند، اما همه سخن در اين است كه زندگى مشترك يعنى تبديل شدن «من»ها به ما و خارج شدن از خودمحورى ها به «ما» محورى ها و خلاصه كمال و رشد خود را در سايه ى رشد ديگران ديدن و در اين فضا است كه زندگى شيرين مى شود و هر يك از زوجين مكمّل ديگرى مى شود.

راز و رمز اين كه خداوند در آيه ى 187 سوره ى بقره زن و شوهر را به لباس يكديگر تشبيه فرمود آن است كه لباس در درجه ى اوّل ساتر زشتى ها و در درجه ى دوم حافظ و سپس زينت است. بنابراين زوجين در درجه ى اوّل مى بايد زشتى ها و كاستى هاى يكديگر را بپوشانند.

و در درجه ى دوم مراقب و محافظ حريم يكديگر باشند و همان طورى كه از بى احترامى و توهين به خود به شدّت دفاع مى كنند و بر مى آشوبند، از تجاوز به حريم آبرو و شخصيّت همسر خود نيز برآشوبند نه آن كه خود با بددهنى و يا سوء خلق آتش بيار معركه باشند.

پيامبر گرامى اسلام درباره زن يا مردى كه همسر خود را بيازارد فرمودند:

«مَنْ كانَ لَهُ امْرَأَةٌ تُؤْذِيهِ لَمْ يَقْبَلِ اللهُ صَلاتَها وَ لا حَسَنَةً مِنْ عَمَلِها حَتّى تُعِينَهُ وَ تُرْضِيَهُ وَ إِنْ صامَتِ الدَّهْرَ... وَ عَلَى الرَّجُلِ مِثْلُ ذلِكَ الْوِزْرِ وَ الْعَذابِ إِذا كانَ لَها مُؤْذِياً ظالِماً.»[55]

زنى كه شوهر خود را بيازارد، خداوند نه نماز او را قبول كند و نه ساير كارهاى نيكش را، هر چند همه ى عمر روزه بگيرد تا همسر خود را راضى كند... و مرد نيز اگر زن خود را بيازارد و ظالم بر او باشد مثل همين گناه و عذاب را دارد.

و در اين ميان اگر يكى از طرفين به وظيفه خود عمل نكرد و با ايجاد آشوب و بهانه گيرى درصدد به هم زدن آرامش منزل برآمد وظيفه طرف مقابل است تا اوّلا با سعه صدر تندى ها را تحمّل كند و به ياد اولياى الهى نظير آسيه همسر فرعون و يا نوح نبى ـ عليه السّلام ـ در تحمّل همسر خود باشند كه سينه ى اولياى الهى دريايى است كه با چند مشت گِل و لجن گِل آلود نمى شود.

درياى فراوان نشود تيره به سيل *** عارف گر برنجد تنگ آب است هنوز

پيامبر گرامى اسلام ـ صلّى الله عليهوآلهوسلّم ـ فرمود:

ـ «مَنْ صَبَرَتْ عَلى سُوءِ خُلُقِ زَوْجِها أَعْطاها مِثْلَ ثَوابِ آسِيَةَ بِنْتِ مُزاحِم.»[56]

زنى كه به زشتى اخلاق همسر خود صبر كند، خداوند ثواب آسيه ]همسر فرعون[ را به او مى دهد.

ـ «مَنْ صَبَرَ عَلى سُوءِ خُلُقِ امْرَأَتِهِ وَ احْتَسَبَهُ أَعْطاهُ اللهُ (بِكُلِّ مَرَّة) يَصْبِرُ عَلَيْها مِنَ الثَّوَابِ مِثْلَ ما أَعْطى أَيُّوبَ عَلى بَلائِهِ وَ كانَ عَلَيْها مِنَ الْوِزْرِ فِى كُلِّ يَوْم وَ لَيْلَة مِثْلُ رَمْلِ عالِج.»[57]

مردى كه بر سوءخُلق همسر خود صبر كند و او را حفظ نمايد، خداوند به هر بار كه بر اخلاق زشت او صبر مى كند ثواب صبر ايوب را مى دهد و بر آن زن گناهى به اندازه ريگ هاى بيابان عالج در هر روز مى نويسد.

و اگر جدال و فحش و ناسزا و تهمت در فرهنگ قرآن لغو است و گناه، به ياد داشته باشد كه از صفات بارز اولياى الهى عبور كريمانه از كنار زشتى ها و پرهيز از جدال با افراد تندخو و بهانه جو است.

(وَ إِذَا مَرُّواْ بِاللَّغْوِ مَرُّواْ كِرَامًا)[58]

و چون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مى گذرند.

و ثانياً از جهت كاربردى بهترين راه براى تحمّل درشتى هاى طرف مقابل تلقين به خود است. مبنى بر اين كه مراد گوينده از اين برخوردهاو تندى ها و خداى ناكرده فحش و كلمات ركيك من نيستم و اگر هم هست از خداوند طلب اصلاح براى خود و مغفرت براى طرف مقابل مى نمايم كه كدورت را با كدورت پاسخ دادن ظلمت بر ظلمت افزودن است.

(وَ عِبَادُ الرَّحْمَـنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَـهِلُونَ قَالُواْ سَلَـمًا)[59]

و بندگان خداى رحمان كسانى اند كه روى زمين به نرمى گام برمى دارند; و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مى دهند.

و بهترين راه برخورد با لئيم النفس اظهار كرامت نفس و بى اعتنايى به زشتى هاى او است.

مَرَرْتُ عَلَى اللَّئيمِ يَسُبُّنِى *** مَضَيْتُ ثَمَّةَ قُلْتُ لا يَعْنِينِى[60]

گذرم بر فرد پستى افتاد كه مرا دشنام مى داد، از آن جا عبور كردم و با خو.د گفتم مرادش از اين سخنان من نبودم.

مه فشاند نور و سگ عوعو كند *** هر كسى بر طينت خود رو كند

و ثالثاً در نظر داشته باشيم سيره ى اولياى الهى بنا به توصيه قرآن نه تنها گذشت و بى اعتنايى به درشتى هاى جاهلانه بوده بلكه بدى را با خوبى پاسخ گفتن و درس عملى كرامت انسانى را به طرف مقابل و فرزندان ]كه با دقت نظاره گر رفتار والدين هستند[ ياد دادن است.

(وَ لاَ تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ)[61]

و نيكى با بدى يكسان نيست. ]بدى را[ به آن چه خود بهتر است دفع كن.

5. راه حل اساسى و توحيدى را كه خداوند در جاى جاى قرآن در كنترل عصبانيت ها و آشوب ها و گريز از فتنه ها توصيه مى نمايد توجه دائمى به مسؤول بودن همه جوارح در برابر پروردگار و توجّه به مرگ و روز جزا و اين كه قطعاً روزى خواهد آمد كه در محكمه ى الهى بايد بايستيم و در برابر آن كس كه عالِم به ظاهر و باطن همه است پاسخ جزء جزء اعمال و حركات و افكار خود را بدهيم و اين آيه ى شريفه را در بزنگاه هاى شيطانى و اوج انفجار عصبانيت و رها شدن دست و زبان در نظر بگذرانيم كه فرمود:

ـ (مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْل إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ)[62]

]آدمى[ هيچ سخنى را به لفظ درنمى آورد مگر اين كه مراقبى آماده نزد او است ]كه آن را ضبط مى كند[.

ـ (إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَـلـِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْـُولاً)[63]

زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.

و براى اين كه به ميزان ايمان و يا كفر باطنى خود پى ببريم لحظه اى با خود بيانديشيم كه اگر اكنون در برابر رئيس اداره و يا شخصيّت مورد احترامى بوديم هرگز چنين كلمات و يا حركات سبكى از ما صادر نمى شد و اگر در برابر دوربين فيلم بردارى قرار داشتيم چگونه در اوج عصبانيت با تمام قدرت بر اعصاب و اعضاى خود مسلّط بوديم و مقيّد بوديم تا كمترين زشتى از آن ها سر نزند، پس چگونه است كه از نظارت الهى و اولياى الهى و حتى اجزاى عالم بر ظاهر و باطن اعمال مان غافليم و به سادگى از كنار آن عبور مى كنيم.

(الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَ هِهِمْ وَ تُكَلِّمُنَآ أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ)[64]

امروز بر دهان هاى آنان مُهر مى نهيم، و دست هايشان با ما سخن مى گويند، و پاهايشان بدان چه فراهم مى ساختند گواهى مى دهند.



[1]. سوره ى بقره، آيه ى 138.

[2]. بحارالانوار، ج 53، ص 326.

[3]. سوره ى اعراف، آيه ى 142.

[4]. سوره ى فصلت، آيه ى 30.

[5]. سوره ى روم، آيه ى 10.

[6]. سوره ى آل عمران، آيه ى 178.

[7]. سوره ى اعراف، آيه ى 182.

[8]. كافى، ج 2، ص 82.

[9]. سوره ى بقره، آيه ى 45.

[10]. غررالحكم، ص 354.

[11]. غرر الحكم، ص 409.

[12]. غرر الحكم، ص 481.

[13]. غررالحكم، ص 481.

[14]. بحارالانوار، ج 5، ص 285.

[15]. نهج البلاغه، نامه 53.

[16]. همان.

[17]. ديوان منسوب به امام على ـ عليه السّلام ـ ، ص 175.

[18]. سوره ى بقره، آيه ى 30.

[19]. سوره ى بقره، آيه ى 30.

[20]. سوره ى بقره، آيه ى 32.

[21]. سوره ى صافات، آيه ى 164.

[22]. ديوان حافظ، تصحيح قدسى، غزل 174، بيت 5.

[23]. سوره ى تين، آيات 6 ـ 4.

[24]. ديوان حافظ.

[25]. سوره ى مطففين، آيات 21 ـ 18.

[26]. سوره ى غافر، آيه ى 16.

[27]. همان.

[28]. نهج البلاغه، خطبه ى 230.

[29]. كافى، ج 2، ص 130.

[30]. نهج البلاغه، حكمت 133.

[31]. سوره ى رعد، آيه ى 28.

[32]. بحارالانوار، ج 74، ص 82.

[33]. همان.

[34]. كنز العمال، ص 5225.

[35]. المحجة البيضاء، ج 5، ص 90.

[36]. مستدرك الوسائل، ج 8، ص 423.

[37]. كافى، ج 2، ص 321، روايت 1.

[38]. المحجة البيضاء، ج 5، ص 93.

[39]. سوره ى احزاب، آيه ى 58.

[40]. غررالحكم، ص 254.

[41]. ر.ك: بحارالانوار، ج 57، ص 257.

[42]. بحارالانوار، ج 64، ص 71.

[43]. همان.

[44]. كافى، ج 2، ص 61.

[45]. سوره ى مزمل، آيه ى 20; سوره ى انفال، آيه ى 17.

[46]. كافى، ج 2، ص 351.

[47]. نور الثقلين، ج 1، ص 295، ح 1177.

[48]. مستدرك الوسائل، ج 9، ص 119.

[49]. كافى، ج 2، ص 323.

[50]. كافى، ج 2، ص 106.

[51]. مستدرك الوسائل، ج 9، ص 31.

[52]. كافى، ج 2، ص 327.

[53]. كافى، ج 2، ص 323.

[54]. كافى، ج 2، ص 325.

[55]. وسائل الشيعه، ج 20، ص 163.

[56]. بحارالانوار، ج 100، ص 247.

[57]. وسائل الشيعه، ج 20، ص 163.

[58]. سوره ى فرقان، آيه ى 72.

[59]. سوره ى فرقان، آيه ى 63.

[60]. خزانة الادب، ج 1، ص 347.

[61]. سوره ى فصلت، آيه ى 34.

[62]. سوره ى ق، آيه ى 18.

[63]. سوره ى اسراء، آيه ى 36.

[64]. سوره يس، آيه ى 65.

 



مطالب مرتبط

ارتباط با ما
عضویت در خبرنامه
logo-samandehi

نقل مطالب این سایت فقط با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت و برای مقاصد غیر تجاری بلامانع است

نوردیده nooredideh.com

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.

حتما بخوانید!!

پرورش هویت جنسی کودک
ادامه مطلب